X
تبلیغات
بهار سبز - بیوگرافی

بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

عبدالسلام جلود

عبدالسلام جلود همچون قذافی در یک خانواده صحرا نشین پرورش یافته ...

در سال 1961 در حالیکه تنها هفده سال داشته با وی  آشنا می شود  و نهضتی زیر زمینی تشکیل دادند که بعدها منجر به ظهور تشکیلات افسران آزاد گردید . بیشتر جلسات در خانه او در تریپولی انجام می شد.

ملك ادريس پادشاه پير ليبي حكومتي نيم‌بند را با كمك انگليس و آمريكا اداره مي‌كرد .

در حالي كه افسران جوان ارتش جديدالتاسيس ليبي در سازمان محرمانه‌اي به نام «افسران آزاد» گرد آمده بودند

و از بدرفتاري مستشاران خودپسند انگليسي و فساد حكومت به تنگ آمده و فريفته سرهنگ جمال‌ عبدالناصر رهبر مصر كه به نظر آنان افتخارات اعراب را زنده مي‌كرد، بودند.

در يك فرصت مناسب در اول سپتامبر 1969، يعني چند ماه بعد از صدور بيانيه رييس‌جمهور آمريكا در مورد تعرفه‌گذاري واردات نفت به آمريكا، در غياب ملك ادريس كه به خارج از ليبي سفر كرده بود، گروه افسران انقلابي ليبي به رهبري سرهنگ معمر قذافي، 33 ساله، با يك كودتاي بدون خونريزي حكومت ليبي را سرنگون و جمهوري خلق ليبي را پايه‌گذاري نمودند.

دو هفته پس از كودتا سرهنگ قذافي به سمت رييس شوراي فرماندهي انقلاب كه قدرت واقعي بود انتخاب و يكي از اولين اقدامات او ملاقات با ناصر و اعلام وفاداري به او و كسب پشتيباني كامل مصر از انقلاب ليبي بود.

از همان ابتداي كار، لغو پيمان‌هاي نظامي، تخليه پايگاه‌هاي نظامي انگليس و آمريكا، اعمال كنترل بر منابع نفت و كسب درآمد بيشتر از شركت‌هاي نفتي جزو اولين اقدامات دولت جديد اعلام گرديد.

عبدالسلام جلود دست راست قذافي در شوراي فرماندهي انقلاب بود  و دومين فرد مقتدر رژيم شناخته مي‌شد. شروع مذاكرات ليبي با شركت‌هاي نفتي توجه همه كشورهاي توليدكننده نفت، اوپك، شركت‌هاي بين‌المللي نفت و روساي كشورهاي مصرف‌كننده غرب را متوجه ليبي و نتايج مذاكرات سرهنگ جلود با اين شركت‌ها نمود.

كودتا و انقلاب ليبي مهم‌ترين حادثه پاياني دهه 1960 مي‌باشد. ليبي كشوري است كه پس از جنگ جهاني دوم استقلال يافت. توليد نفت در آن كشور از سال 1961 آغاز و چند سال بعد به گروه كشورهاي صادركننده نفت و اوپك پيوست و توليد آن به سرعت در حال افزايش و درآوريل 1970 به سه ميليون و 600 هزار بشكه در روز رسيد.
ذخاير نفتي ليبي كه از كيفيت بالايي برخوردار بود به حدود سي‌ ميليارد بشكه برآورد و حمل آن به كشورهاي مديترانه اروپا ارزان‌تر تمام مي‌شد. علاوه بر آن به دلايل مختلف نفت ليبي يكي از ارزان‌ترين نفت‌هاي سازمان اوپك محسوب مي‌شد. ايران كه در آن زمان مرتبا تقاضاي افزايش توليد داشت، از همان زمان يعني قبل از كودتاي ليبي، از اين توجه شركت‌هاي نفتي به ليبي دلتنگ و از نحوه عملكرد هفت خواهران ناراضي بود.
دولت جديد ليبي در اولين اقدام براي مبارزه با شركت‌هاي نفتي با صدور دستوري حدود 800 هزار بشكه در روز از توليد نفت ليبي كاهش داد.
اين وضع با توجه به بسته‌ بودن كانال سوئز و قطع خط لوله‌ عربستان- درياي مديترانه (تاپ لاين) كه 480 هزار بشكه در روز از نفتي كه از مديترانه مي‌رسد كم مي‌كرد، موجب كمبود شديد نفت در حوزه درياي مديترانه گرديد ولي با همه اين فشارها مذاكرات دولت ليبي با كمپاني‌ها به نتيجه قطعي منجر نگرديد.
پس از شكست اولين اقدام، انجام مذاكرات نفت به عهده سرهنگ عبدالسلام جلود معاون و دوست مورد اعتماد و هم‌سن سرهنگ قذافي واگذار گرديد.

روزنامه کیهان در روز چهارم اردیبهشت ۵۸ در خبری کوتاه نوشت:

"عبدالسلام جلود، نخست‌وزیر لیبی وارد تهران شد و به قم رفت تا با امام خمینی ملاقات و مذاکره کند. جلود پس از معمر قذافی، نیرومندترین شخصیت کشور مسلمان لیبی است. گفته می‌شود در این سفر یک هیأت ۷۰ نفری مرکب از نمایندگان دستجات سیاسی لیبی، زنان، کارگران، دانشجویان، اصناف و کمیته‌های انقلابی خلق همراه جلود است. این هیأت حامل پیامی از جانب معمرالقذافی رهبر لیبی است. مقامات آگاه امروز اظهار نطر کردند که این دیدار همچنین به منظور برقراری رابطه مجدد بین ایران و لیبی صورت می‌گیرد "

ورودش به ایران مخالفان زیادی داشت. از دکتر مصطفی چمران و ابراهیم یزدی وزیر وقت امور خارجه که بگذریم، امام خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی نیز چندان اشتیاقی به آمدن وی نشان نمی‌داد.

امام موسی صدر در تابستان ۵۷ ناپدید شده بود و بسیاری در اقصی نقاط جهان اسلام و از آن جمله ایران در این ماجرا دولت او را مقصر اصلی می‌دانستند.

سفر عبدالسلام جلود به تهران در فضای پرتنش اولین سال استقرار نظام جدید ایران هرچند پس از چندماه به برقراری روابط دیپلماتیک با لیبی انجامید اما در حقیقت دستاوردی جز ناامیدی نداشت.

نخست ناامیدی برای معمر القذافی که می‌خواست با سفر به تهران ده‌سال پس از انقلاب لیبی، این بار با انقلابیون ایرانی عکس یادگاری بگیرد و با پاسخ سرد انقلابیون مواجه شد ..

و دوم ناامیدی برای افرادی که تصور می‌کردند سفر جلود می‌تواند گرهی از ماجرای امام موسی صدر باز کند و اما با اظهارنظرهای ناامیدکننده وی مواجه شدند.

نخست‌وزیر لیبی آمد و رفت، پیام‌هایی میان دو کشور رد و بدل شد، زمستان همان سال روابط ایران و لیبی از سر گرفته شد اما پس از سه دهه هنوز هیچکس سخنان جلود را باور نکرده است.

سخنانی که از ترور امام موسی صدر توسط صهیونیست‌ها خبر می‌داد.

و همچنان معمای امام موسی صدر باقی‌ست.

جلود تا سال 1977 نخست وزیر لیبی بود و در دهه 90 روابطش با معمر قذافی به سردی گرائید و بیشتر در حاشیه بود تا  دیروز که خبر اول همه رسانه ها شد ...

فرار وی به همراه خانواده اش از حبس ...

و ورودش به شهر زینتان در منطقه تحت کنترل مخالفان در جنوب غربی پایتخت لیبی ...

و اولین  سخنان مردی که تقریبآ همه عمر در کنار دیکتاتور لیبی بوده :

" کار قذافی تمام شده است "  

 

پی نوشت :

بخشهائی از پست برگرفته از  کتاب خاطرات آقای قباد فخیمی ، کارشناس ارشد نفت می باشد .

 

[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 18:10 ] [ بهار ]

[ ]

امام علی صوت العداله الانسانیه

به لبنان که می روید و شهر بیروت اولین چیزی که بسیار جلب توجه می کند....

این همزیستی ادیان است و آدمها از همه رنگ و پوشش و اعتقاد و مرام  ....

همه در کنار هم و با لهجه زیبای عربی خاص لبنان صحبت می کنند و عاشق کشورشان هستند ...

و نکته جالب احترامی است که همه مردمان این کشور زیبا و جوان و پر انرژی ....

برای دین اسلام و  پیامبرش و آل او  قائلند .....

در سال 1926 در جنوب لبنان در  " جدیده مرجعیون " در یک خانواده مسیحی ...

کودکی چشم به جهان گشود که او را جرج نامیدند ...

" جرج سجعان جرداق  "

خود در باره زادگاهش می گوید :

"  مرجعیون از دو لغت مرج و عیون تشکیل شده است . یعنی محلی که در آن چشمه ها پیش می آیند . کنایه از سرسبزی و طراوت . ده ما مملو از چشمه بود و من نیز کودکی مملو از شور . هر روز از مدرسه فرار می کردم و به یکی از این چشمه ها پناه می بردم . مدیر مدرسه و معلمان همواره به دنبال این کودک فراری بودند و هر روز به خانواده ام اعتراض می کردند. در این میان فقط برادرم حامی من بود. فؤاد جرداق .... "

پدر و مادرش نسبت به آموزش و ادبیات و فرهنگ بسیار اهتمام داشتند و به حضرت " علی " عشق می ورزیدند و برادر بزرگش فواد شاعر و زبان شناس بزرگ لبنان بوده که تالیفات بسیاری دارد ....

جرج در باره وی می گوید :

" برادر بزرگ من، فواد جرداق، شاعر و لغوی بود. بسیار اهل مطالعه. اصلاً او مرا به این وادی کشاند. هر زمانی که پدر و مادر، معلم و مدیر، معترض من می شدند از من دفاع می کرد و به من می گفت تو خارج از مدرسه بیشتر چیز یاد می گیری. حقیقت آن است که او بعد از این که پشتکار مرا در خواندن متون ادبی دید، روزی کتابی قطور به من هدیه داد و گفت، همه ادبیات عرب در همین کتاب خلاصه شده است... .

- نهج البلاغه؟!

- آری! من نهج البلاغه را به دست می گرفتم و از مدرسه می گریختم و می رفتم در کنار چشمه ای، به صخره ای تکیه می دادم و غرق دریای نهج البلاغه می شدم... "

وی پس از دوره ابتدائی به بیروت رفت و در یکی از مراکز مهم آموزش عربی مشغول به تحصیل شد و با نبوغ ذاتی و علاقه وافرش به کسب علم ،  پیشرفت فوق العاده ای داشت و بخشهای زیادی از نهج البلاغه را از حفظ بود .....

در باره حضرت علی و نهج البلاغه صادقانه می گوید :

" من تازه گرفتار ادبیات امام علی شده بودم و نه گرفتار شخصیت امام. فراموش نکنید که ما مسیحی بودیم و در دِهی مسیحی نشین می زیستیم. پس خیلی به امام علی علاقه ای نداشتیم. البته برادرم فؤاد هر وقت که مهمان داشتیم، اشعاری در مدح امیرالمؤمنین برای مهمان های مسیحی می خواند و همین کمک می کرد به من!  "

سیزده ساله بود که نماشنامه ای  منظوم  در رابطه با آداب دوستی نوشت ..

و در هفده سالگی کتابی تحت عنوان " عن الموسیقی " ..

و کتاب دیگری به نام  " الفیلسوف " ..

را منتشر کرد که مورد استقبال بسیاری از نویسندگان عرب همچون دکتر طه حسین قرار گرفت ...

و کتاب درسی دانشجویان دوره های عالی کشور مصر شد ...

سپس تدریس فلسفه و ادبیات اسلامی در دانشگاه بیروت و نویسندگی برای مطبوعات و  همکاری با رادیو و تلوزیون لبنان  ....

شعر هم می سرود ، آنهم اشعاری زیبا و موسیقیائی که خوانندگان عرب آنها را برای آوازهای مشهور خود انتخاب می کردند ..

شیوه نوشتارش نو و عمیق و تاثیر گذار بود و بسیاری از آثارش به زبانهای دیگر ترجمه شده ....

یکی از مهم‏ترین آثارش که آن را  در 28 سالگی نوشته کتاب "  امام علی صوت العداله الانسانیه"..

(  امام علی صدای عدالت انسانی است) است  که در سال 1958 میلادی انتشار یافت....

این کتاب در پنج جلد است و انتشار آن به عنوان یک حادثه عظیم در جهان اندیشه اسلامی، نظر بزرگان شیعه و سنی را به خود جلب نمود.

استاد توفیق ابراهیم درباره این کتاب می‏نویسد:
" این کتاب عالی‏ترین شاهکاری است، که به جهان عرب اهداء گردیده و بزرگترین خدمتی است، که به لبنان و میراث عرب شده است."

شنیدن روایت او از کتابی که در باره " امام  علی " نوشت و ماجراهای بسیاری که از سر گذراند ...

در مصاحبه ای که آقای امیر خانی در سال 2002 با وی انجام داده ...

بسیار شنیدنی و لذتبخش است اگرچه جای تامل بسیار برای ما  مسلمانان دارد  !!

" وقتی رفتم دانشگاه همزمان در دو رشته ادبیات عرب و فلسفه عرب تحصیل و بعد تدریس می کردم.

در هر دوی این رشته ها مجدداً با امام علی برخورد کردم، به عنوان شخصیتی بزرگ در ادبیات و فلسفه ...

تصمیم گرفتم یک تحقیق خیلی جدی بکنم پیرامون این شخصیت.

از عقاد و طه حسین بگیر تا علمای شیعه. هر کتابی را که مرتبط با امام علی بود، خواندم.

با مطالعه این کتاب ها متوجه شدم که همه در مورد ولایت امام علی، حقانیت یا عدم حقانیت او صحبت کرده اند و شخصیت بزرگ او در این بحث ها گم شده است.

چندان در حواشی مسأله خلافت فرو مانده اند که چهره نورانی علی را ندیده اند. زمامداری علی را دیده اند؛ اما از انسانیت او مغفول مانده اند.من سیراب نشدم.

پس شخصیت درخشان و بزرگ او را شکافتم. " فقد بقرت عبقریته! "

دوباره برگشتم به کنار سرچشمه های مرجعیون، عیون مرجعیون و نهج البلاغه دوران کودکی، اما با روشی جدید. همه کتابهایم درباره امام علی را همین گونه نوشتم... .

اتفاقاً ماجرایش خیلی زیباست. شما حتماً خیال می کنید که با کمک مسلمانان این کتاب چاپ شد؟

 می خندد و می گوید :

همان طور که متنش را می نوشتم، سردبیر مجله الرساله آمد و گفت به ما بده که شماره به شماره چاپ کنیم. من قبول نکردم.بعد از اصرار و الحاح فراوان او عاقبت دو قسمت از متن را به او دادم. بلافاصله بعد از چاپ، رئیس کشیشان و راهبان فرقه کرملیه (از فرق مارونی مسیحی) گفت: من خودم این را به هزینه خودم چاپ می کنم. طبیعتاً خیلی خوشحال شدم. برای این که دیدم از دست این ناشرها - که عمده شان واقعاً دزدند- خلاصی یافته ام.

و بعد حتماً مسلمانان شما را پیدا کردند!

خیر اتفاقاً اول کار، مسیحی ها فهمیدند و آمدند پهلوی من. ذوق زده و شادان.

می گفتند تو عرب را سرافراز کرده ای.  پول جمع کرده بودند و می خواستند پول چاپ کتاب را به من بدهند.

گفتم این کتاب را با پول خودم چاپ نکرده ام و رئیس راهبان کارملیه چاپ کرده. رفتند که به او پول بدهند.

او گفت خجالت بکشید، من این را چاپ نکرده ام. این پول راهبانی است که در اینجا عبادت می کنند. ببرید این پول را بدهید به فقرا.

بعدها آن کشیش - رئیس راهبان کارملیه - به من گفت من امام علی را دوست دارم و از برکت او فقرای ما نیز به نوایی رسیدند.

عجب، استاد! بالاخره مسلمان ها چه کردند؟

اول از همه قاسم رجب صاحب مکتبه ای در بغداد – کتاب را برد و طواف داد دور ضریح امیرالمؤمنین؛ اما بعد از او بعضی برادران شیعه این کتاب را بارها چاپ کردند و به من چیزی ندادند و متأسفانه حتی برای خرید کتاب خودم به کتاب فروشی ها می رفتم. .....

آیا تا به حال به نجف رفته اید؟

نه! تا به حال به نجف نرفته ام.

(شگفتی ما را که می بیند، توضیح می دهد: )

اما دو بار به کربلا رفته ام برای سخنرانی. آنجا مقام (قبر) امام حسین، پسر ایشان را نیز زیارت کرده ام.

دوست ندارید به زیارت امیرالمؤمنین مشرف شوید؟

راستش را بخواهید تا وقتی این مردک زمامدار است نه. صدام حقیقتاً آدم کثیفی است. قومیت عرب را به سخره گرفته است. ننگ عرب است.- این مصاحبه در زمان صدام انجام شده است-

امام خمینی را چگونه دیده اید؟

خمینی بزرگترین رهبر جهان اسلام بوده است، در میان معاصران. خیلی بالاتر از حتی ناصر. من بزرگی و عظمت و حتی علم خمینی را از اخبار می توانستم فهم کنم؛ اما دو سال پیش که به ایران رفتم و خانه محقرش را دیدم، چیزی عظیم تر در او یافتم و آن نبود مگر صداقت و ساده زیستن و با مردم بودن...

استاد! تألیفات حضرتعالی بسیار متعددند. از تحقیقاتتان پیرامون امیرالمؤمنین، پنج جلد صوت العدالة الانسانیه، علی و حقوق بشر، علی و انقلاب فرانسه، علی و سقراط، علی و عصر او، علی و ملیت عرب، تا داستان فنانون احبا و اشعار فینوس و الشاعر ... و بسیاری کتب دیگر.

الان آیا با توجه به کبر سن هنوز  به جز این برنامه صبحگاهی در رادیوی ملی  مشغول نوشتن هم هستید؟

بله!

( انگار به استاد برمی خورد)

من با نوشتن زنده ام. همین الان بیست کار چاپ نشده دارم. بعضی ها مثل کتابی راجع به "  دعبل خزاعی " شاعر اهل بیت هنوز چاپ نشده. کاری راجع به " ابونواس اهوازی " که در اصل اهل لغت و از بنیانگذاران علم نحو عربی است که همه ایرانی بوده اند. از سیبویه بگیر و بیا تا همین ابونواس...

الان یک اپرای من در همین بیروت اجرا می شود به نام "انا شرقیه" (من بانوی شرقی ام)

و کاری که هنوز مشغول نوشتنش هستم به نام حکایات ... داستان هایی طنزآلود از زندگی خودم... .

از او راجع به ادبیات داستانی عرب پرسیده شد و او جواب می دهد :

خوشحالم از این که داستان های میخائیل نعیمه و نجیب محفوظ را پشت ویترین کتابفروشی های پاریس می بینم. (بعد ناگهان می پرسد آیا لامارتین را می شناسید؟ ما سر تکان می دهیم که بله!)

در یکی از کتابفروشی های پاریس من یک کتابی از لامارتین گیر آورده ام، قدیمی، راجع به پیامبر شما که کتاب بسیار نفیسی است؛ اما متأسفانه مسلمانان دنبال این چیزها نیستند. مثلاً همین "علی و الثوره الفرینسیه" را هیچ مسلمانی نیامده است به فرانسه ترجمه کند.

آیا ترجمه این کتاب خدمتی به اسلام نیست؟ آیا مسیحیان باید این کتاب حاضر و آماده را به فرانسه ترجمه کنند؟

آیا کتاب "امام علی و قومیت عربی" که یک کتاب بسیار دقیق است که چگونه امام از مسأله قومیت و به دور از ناسیونالیسم منحط به انسانیت می رسد، شایسته تحقیق و تتبع نیست؟

من عقیده دارم امام علی از مسیح بالاتر است. من شیفته شخصیت انسانی امام شده ام.

ما کلاً مسیحی بوده ایم و بالطبع به امامت امام علی اعتقادی نداریم.

من در خانواده ای مسیحی بزرگ شده ام که اعتقاد به این چیزها نداریم،

اما بگذارید خاطره ای با مزه برایتان تعریف کنم.

پدر من حجار بود، سنگ تراش. کارهایش را می فروخت و به دهات اطراف می برد و روزی اش از این راه به دست می آید. اما سنگی را در خانه نگاه داشته بود و دو سال روی آن کار می کرد. بعد که کارش تمام شد آن را به سر در خانه مان آویخت.

حساس شده ایم تا بدانیم چه چیزی به سر در خانه این خانواده مسیحی در ده مسیحی نشین مرجعیون نصب شده بوده است.

از استاد می پرسیم: روی آن سنگ چه نوشته شده بود؟ استاد می خندد و می گوید:

 

" لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار."

 

بعضی از آثار جرج جرداق، درباره حضرت علی (ع) و نهج البلاغه...

که به زبان فارسی ترجمه شده است عبارتند از:

امام علی (ع) صدای عدالت انسانی :

با ترجمه آقای سید هادی خسروشاهی و مرحوم استاد مصطفی زمانی در شش جلد.

شگفتی‏های نهج البلاغه :  با ترجمه آقای  فخرالدین حجازی

شخصيتهاي برجسته اي از علماي اسلام ...

از جمله آيت الله سيدمحمدحسين بروجردي، علامه محمدتقي جعفري و ....

 با ارسال پيام و نامه، جرداق را مورد حمايت، تشويق و تاييد قرار دادند....

و در پایان  نقل قولی از این محقق برجسته در باره امام اول شیعیان :

" من تاکنون شش جلد کتاب در این‌باره نوشته‌ام ...

 و با این حال احساس می‌کنم که به حقیقتِ آن حضرت دست نیافته‌ و نتوانسته‌ام هر آنچه را که می‌خواهم در مورد آن حضرت بگویم و جمع کنم....

 آنچه می‌دانم این است که امام علی(ع) از مردان بزرگ تاریخ انسانیت است ...

 که مفهوم و نظریه عدالت هستی و جهان را پایه‌ریزی کرد و بیان کرد که هستی بر پایه عدالت است ..

و هر چیزی در جهان هستی به همان مقدار که به تو می‌دهد، از تو می‌گیرد ...

و این‌گونه نیست که فقط به تو بدهد و عطا کند یا این‌که فقط از تو بگیرد، بدون این‌که چیزی به تو داده باشد ... "

 

 

پی نوشت : سپاس از سایت خوب http://www.imamhadi.com

[ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 0:31 ] [ بهار ]

[ ]

لیونل آندراس مسی

 

 

در روزاریوی آرژانتین در 24 ژوئن 1987 به دنیا آمد ....

پنج ساله بود که در باشگاه گراندولی که پدرش  و برادر بزرگش در آن بازی می کردند پا به توپ شد ...

مربی او " ایزیگو دومینگوئز"  استعدادش را شگرف می دانست و می گفت او کارهائی را با توپ انجام می داد که قوانین فیزیک را به بازی می گرفت ، کسی همچون " مارادونا " ...

ولی اینها همه تا 11 سالگی بود ....

در بهترین سنی که می توانست با استعداد فوق العاده اش پیشرفت کند رشدش دچار اختلال شد ..

بیماری " نانیسم " که هورمون رشد و هورمونهای دیگر ترشح نمی شود  ...

پیراهن تیم به تنش زار میزد و پاهایش در کفش شنا می کرد و اندام پسربچه های 8 ساله را داشت و این یعنی پایان همه آرزوها و رویاها برای لیونل کوچک .....

تنها راه حل پزشکان درمان با هورمون GH   است ....

درمانی سنگین و پر هزینه که والدینش توان پرداخت آن را ندارند ...

تا استعدادیابی که معمولا نظرشان همه آینده فوتبالیستها را رقم می زنند ...

در یک بازی توجه اش به او جلب شد و این فرصتی طلائی برایش رقم زد و زندگیش دگرگون شد  ...

" کارلوس رکساچ " مدیر ورزشی بارسلونا وقتی لیونل کوچک را در زمین دید گفته بود :

فقط پنج دقیقه کافی بود تا او برگزیده شود ..

جادوی حرکات پایش بی نظیر بوده درست مثل وقتی که به موسیقی گوش می کنی و محو ترکیب منظم و به جای ملودیهایی می شوی که یکی پس از دیگری می آیند و جانت را تسخیر می کنند ...

رکساچ او را می خواهد و بلافاصله روی تکه کاغذی معمولی قرارداد را می نویسد ...

و پدر و لیونل پایش را امضاء می کنند ..

لیونل با همه اعضای خانواده با همان تکه کاغذ راهی اسپانیا می شوند ...

و باشگاه همه هزینه های درمان را تقبل می کند از سال 2000 تا سه سال ...

و این لیونل را نجات می دهد اگرچه با درد بسیار  ...

در طول درمان حالش همیشه بد است ، مدام بالا می آورد و انگار عضله های بدنش دارند پاره می شوند و استخوانهایش  را می کوبند ...

اما بزرگتر می شود و رشد می کند ...

گاهی تحملش تمام می شود ولی به خاطر باشگاهی که همه سلامتی اش را مدیون آنهاست تحمل می کند ..

همه منتظر بهبودش هستند و همه چیز به بازی او بستگی دارد ...

آینده خودش و خانواده اش که همه چیزشان را در آرژانتین از دست داده اند ...

و مسی با تمرینات سخت و کمک باشگاه نه فقط رشد کرد ...

بلکه شجاعت و اعتماد به نفسش را دوباره به دست آورد و شروع به دویدن در مستطیل سبز کرد   ..

جام جهانی جوانان سکوی پرتاب مسی بود تا نه تنها خود را به " رایکارد " مربی تیم بلکه به جهانیان معرفی کند....
درخششی خیره کننده در جام جهانی و قهرمانی تیم کشورش ...

او در دیدار پایانی برابر نیجریه دو گل از روی نقطه ی پنالتی زد و جام را تقدیم به مردم آرژانتین نمود....

کسب آقای گلی جام , برترین بازیکن و پدیده ی جام عناوین شخصی او در این تورنمنت معتبر بود.....

لیونل در آن تورنمنت به 18 نرسیده بود و او جوان ترین بازیکن نیز بود!

موفقیت لئو درجام جهانی جوانان و بازی های نه چندان دلچسب ژولی سرانجام به نفع جوان اول بارسلونا به پایان رسید.....
او در هفته ی ششم و در بازی با زاراگوزا در نیوکمپ به میدان رفت و کم کم توسط رایکارد به پیکره تیم تزریق می شد......

مشکلات پاسپورت اروپایی سبب شد تا رقیبان دندان هایشان را تیز کنند که مهمترین آنها دپورتیوو لاکرونیا بود...

با اعطای شهروندی افتخاری اسپانیا و حل این مشکل ، او به بازی های خود ادامه داد و این مساله با خشم باشگاههای رقیب روبرو شد و آنها سعی کردند مانع ادامه ی حضورش در لالیگا شوند.....

این تراژدی بزرگ لیونل مسی در همه زندگی بود ....

همه چیز و همه کس می خواستند که او ننواند بهترین شود ...

ولی اراده ای مافوق همه اینها در وجودش  است ...

اعجوبه ای که  همه بندها را پاره می کند ...

همان نیروئی می شود که در مستطیل سبز هیچ کس قادر به مهارش نیست ....

او زمین نمی خورد به دویدن ادامه می دهد ، توپ را جلو می اندازد و دریبل می کند ...

و می خزد و فرار می کند و فریب می دهد ....

و پاهایش هر حرکتی که می خواهد با توپ می کنند انگار دستهایش هستند ...

و مانورهای فریب دهنده اش که نگاههای حریف او را نمی بیند ...

و وقتی به خود می آید ...

نه مسی هست و نه توپ  ....

تماشای بازی مسی چیزی فراتر از فوتبال است ..

شور و هیجان موسقیایی است که تماشاگر را وادار به همذات پنداری می کند ....

بازیش را با پیانوی آرتور بندتی میکل آنجلی و یا تابلوهای رافائل ..

و یا فرمولهای جان نش در باره تئوری بازی مقایسه کرده اند ....

چیزی که تاثیر هیپتونیزم کننده دارد و چشمان را به دنبال خود می کشد ...

در یکی از بازیهای بارسا و رئال ..

وقتی همه سعی می کردند او را به زمین بیاندازند و متوقف کنند گزارشگر بی وقفه داد می زند :

او نمی افتد .. نمی افتد.... نمی افتد ...... نمی افتدددددددددد ...

و فریادهای تماشاگران او را "MESSIA"   صدا می زند ....

" ناجی "

و این لقبش می شود و جزئی از شخصیتش ....

افتخارات تیمی:
لالیگا 2004 - 2005 و 2005 - 2006 و 2008 - 2009
جام حذفی اسپانیا 2008 - 2009
لیگ قهرمانان اروپا : 2005 - 2006 و 2008 - 2009
سوپر کاپ اسپانیا: 2005 و 2006 و 2009
مدال طلای المپیک 2008
قهرمان جام جهانی جوانان 2005
سوپرکاپ اروپا 2009

افتخارات شخصی:
بهترین بازیکن زیر 21 سال اروپا 2007
آقای گل جام جهانی جوانان 2005
بهترین بازیکن جام جهانی جوانان 2005
آقای گل لیگ قهرمانان اروپا 2008 - 2009

او اکنون 169 سانتی متر قد دارد و 67 کیلوگرم وزن و بدنی اگرچه کوچک اندام ولی ورزیده و جنگنده ....

و اسپانیا وطن دومش است ...

و باشگاه بارسا که ناجی زندگیش بوده حالا جزئی از خونش ...

و این همان شور کاتالونیایی نابی  است ...

که آتشبازی پاهایش در زمین ،  معجزه دیشب را رقم زد ...

و گلهای بی بدیلش و پاس گل عالی اش برای اینیستا ...

و در یک بازی درگیرانه خشن و پر برخورد ...

بارسا با نتیجه 3 بر 2 قهرمان سوپر جام اسپانیا می شود   ...

و مسی در آغوش گواردیلیو آرام می گیرد ...

و نیو کمپ در کنار بارسلونا .....

و بازیکنان و مربی و همه در کنار مسی....

 

پی نوشت : با تشکر و سپاس از

 http://barca1.mihanblog.com

و http://lionel-messi.blogfa.com

[ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ] [ 16:26 ] [ بهار ]

[ ]

امام رشادت و صبر

 

نیمه ماه مبارک رمضان سال سوم هجری قمری در مدینه ....

 نخستين پسر  دخت پیامبر و حضرت علی (ع) چشم به دنیا گشود ....

پیامبر در آغوشش گرفت و در گوشش اذان گفت و نام  " حسن " بر او نهاد ...

که این نورسیده همه حسن و خوبی و نیکی به همراه داشت ...

تا هفت سالگی در دامان پیامبر کودکی را گذراند و بعد در کنار پدر بود و شاهد آنچه بر او رفت بعد از پیامبر ....

مادر از دنیا رفت و او و برادر کوچکترش امام حسین ...

عطر مهر و محبت مادر و پدر بزرگ را در دامان پدر می جسنند ....

و سالهای سکوت پدر را نظاره می کرد در خلافت خلفای قبل از او...

و از او می آموخت درس شجاعت و رشادت و صبر ....

و بعد که پدر به خلافت رسید ...

به کوفه رفت تا از آنها برای پدر تائید بیعت بگیرد...

 و بعد رشادتش در ميدان جنگهای جمل و صفین و  ایستادگی در برابر جهل خوارج ....

بسیار بخشنده بود ...

آنقدر که روایت است دو بار تمامی اموال و سه بار نیمی از اموالش را به نیازمندان بخشید ....

و مسلمانان " مجتبی " لقبش دادند به این همه سخاوت ....

ضربت شمیر ابن ملجم پدر را از او گرفت ....

و مردم خشمناک از زخم خیانت دست بیعت به سوی او دراز کردند ....

و تشنگان  زر و زور  و خوارج هراسان و شتابزده رو به معاویه آوردند  ....

و این مکار بزرگ تاریخ دست به توطئه ای عظیم زد....

و روایت دکتر شریعتی از این صلح تحمیل شده در سال 41 هجری قمری ...

" بهترین افسران و فرماندهان سپاه، پنهانی با پول ها و با زورها و وعده های بنی امیه سر و سِر دارند، و برای یک توطئه بزرگ، یک خیانت بزرگ،معامله می کنند. افسران برای فروش خود با خریداران انسانیت و شرف در دمشق چانه می زنند.....

از نظر قلمرو حکومت، حسن بر یکی از نیرومند ترین و خطرناک ترین و حساسترین قسمتهای سرزمین اسلامی دستی ندارد و این قسمت یکپارچه به دست دشمنان افتاده است.
در خود عراق نیز جناح ها متفرق شده اند. اشراف نسبت به رژیم علوی نمیتوانند وفادار باشند و توده به سستی و غفلت گرفتار شده است.

خوارج که توده متعصب و از جان گذشته مذهبی اند و قدرت خطرناک عوام اند، روی در روی او ایستاده اند و حسن، به عنوان مظهر آخرین تلاش صمیمی ترین و آگاه ترین و مترقی ترین یاران نهضت جدید اسلامی، در برابر جبهه نفاق یا دشمنان داخلی،هر روز ضعیف تر می شود و ضعیف تر، تا لحظه دردناک و فاجعه آمیزی، که آخرین تلاش و مقاومت «اسلام عدالت» در برابر «اسلام اشرافیت» پایان می گیرد...

 و خطبه تاریخی امام در مقابل معاویه و مردم :

“ سوگند به خدا من اميد مي دارم که خيرخواه ترين خلق برای خلق باشم و سپاس و منت خدای را که کينه هيچ مسلمانی را به دل نگرفته ام و خواستار ناپسند و ناروا برای  هيچ مسلمانی نيستم ..."

سپس فرمود: " معاويه چنين پنداشته که من او را شايسته خلافت ديده ام و خود را شايسته نديده ام . او دروغ می گويد. ما در کتاب خدای عز و جل و به قضاوت پيامبرش از همه کس به حکومت اولي تريم و لحظه ای  که رسول خدا وفات يافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته ايم ".....

و به مدینه باز گشتند ...

و دوره سکوت ....

و تزویر و نفاق به داخل خانه شان نیز نفوذ کرد ....

28 صفر سال 50 هجری قمری ....

جعده دختر اشعث یکی از همسران امام حسن به وعده ازدواج با یزید فرزند معاویه  دست به هولناک ترین خیانت می زند و شوی خویش را مسموم می کند ....

و باز هم واگویه دکتر شریعتی از این درد ....

 

" وقتی می بینیم که دشمن در داخل خانه امام و رهبر مردم، نیز رخنه کرده، وجاسوسان بنی امیه، در خلوت خانه او، محرم او شده اند!

و حتی همسرش را مزدور خود ساخته اند و توسط او مسمومش کرده اند، می توانیم حدس بزنیم که جبهه عدالت و آزادی مردم تا کجا ضعیف شده است!

قدرت امام حسن به عنوان رهبر نیرویی که به نام اسلام هنوز دارد مقاومت می کند، به اندازه ای است که وقتی می میرد، در خود مدینه، که شهر جدش و مادرش است، و شهر خانواده ا و است، و شهر مهاجرین و انصار پیغمبر اسلام است،

امکان این را، که در جاییکه خودش می خواهد دفن شود ندارد،...

در قبرستان عمومی شهر دفنش می کنند!

سرنوشت امام حسن، که مظهر تنهایی و غربت در جامعه اسلامی است، حتی درمدینه پیغمبر،

نشان می دهد که جبهه حق طلبی در اسلام به کلی در هم شکسته است ..

و ارتجاع جدید کاملاً بر همه جا و همه کس مسلط شده است ...

و همه صحنه هارا فتح کرده است ..

 

وقت سحر است ...

و امشب ستاره های آسمان درخششی عجیب دارند ......

و من به تنهائی امامی می اندیشم که از جهل دوستان نادان بیش از حصر مکر معاویه درد کشید .....

اشعاری از امام حسن که عمیق هستند و نغز و پر معنا و زیبا و طنین شنهای روان صحرا را دارند ....

 ری کــدر الایام ان صفائـها

 تولـی بایام السـرور الذواهب
و کیف یغر الدهر من کان بینه

 و بین اللیالی محکمات التجارب

به رنج های روزگار اعتنا مکن

 زیرا ایام خوش نیز می‌گذرد.

 کسی که دارای تجربه‌های محکمی است

در سختی‌های روزگار، چگونه فریب می‌خورد؟

قل للمقیـم بغیرداراقامـه

حان الـرحیـل فودع الاحبـابـا
ان الذین لقیتهم وصحبتـهم

 صاروا جمیعا فی القبور

به آن کس که در غیر جایگاه خود، رحل خویش را افکنده است بگو

زمان کوچیدن فرا رسید. پس دوستان را بدرود گوی،

زیرا آنان که تو با ایشان همنشین بودی نیز

همگی در قبرهایشان آرمیده‌اند.

یااهل لذات دنیا لابقاءلها

 ان المقـام بظـل زائـل حمـق

ای خو کردگان به لذت های زودگذر دنیا!

اقامت در زیر سایه‌ای گذران نابخردی است.

لکسره من خسیس الخبز تشبعنی

 وشربه من قراح الماء یکفینی
من رقیق الثوب تسترنی

حیاوان مت یکـفینـی لتکفینی

پاره نانی بی ارزش سیرم می کند

و جرعه آبی اندک سیرابم می سازد.

لباسی مندرس و کهنه تا وقتی زنده ام بدنم را می پوشاند

 و پس از مرگم همان برای کفنم کفایت می‌کند.

 

پي نوشت :

پست را قبل از سحر نوشتم در خلوتي با دوست

ولي خستگي مجالم نداد و امروز روي وبلاگ گذاشتم

[ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ] [ 11:35 ] [ بهار ]

[ ]

گلاب زهرا

متولد  1304 در تهران با  چشماني مهربان و با هوش و دوست داشتني و لبخندي همه محبت   .....

و  بنيانگذار مؤسسه انتشارات فرانکلین، شرکت سهامی افست، چاپخانه ۲۵ شهریور، سازمان کتابهای جیبی، کاغذ سازی پارس، کشت مروارید کیش ، رطب زهره و گلاب زهرا و  شهرک خزرشهر و نامي درخشان در تاريخ صنعت كشور .....

همايون صنعتي زاده فرزند عبدالحسین صنعتی زاده، از اولین رمان نویسان ایرانی و مادري اهل اصفهان .....

کودکی را در كرمان بوده نزد پدر بزرگ و مادر بزرگش ...

در مصاحبه اي گفته كه :

"  دورۀ کودکی من نگذشته است. من هیچ وقت از دورۀ کودکی عبور نکرده ام. مگر خلم آدم بزرگ بشوم که احساس مسئولیت کنم ؟ من از بچگی همش دنبال بازی بوده ام. حالا هم دارم بازی می کنم.  "

و بعد در دبیرستان البرز تهران تحصیل کرده و به کار تجارت پرداخته ....

دايي اش میرزا یحیی دولت آبادی نویسنده « حیات یحیی » است كه در انقلاب مشروطه نقش تأثیرگذار داشت.

و پدربزرگش پرورشگاهي داشته كه علی اکبر صنعتی زاده، مجسمه ساز معروف در آنجا بزرگ شده .....

در باره دوران كودكي در كنار پدر بزرگ و مادربزرگ مي گويد :

" پدر بزرگ من بکلی کر بود، مادر بزرگم به شدت وسواسی و مذهبی. از صبح تا شب قرآن می خواند و با کسی حرف نمی زد.

باغ بزرگی بود. من بودم و پدر بزرگ و مادر بزرگ، در آنجا زندگی می کردیم. می رفتم توی پرورشگاه صنعتی بازی می کردم. همبازی هم فراوان بود. بابابزرگ من آدم خیلی مترقی و پیشرویی بود. نخستین سینمای کرمان را راه انداخته بود. یک سالن سینما درست کرده بود که بی نظیر بود. هنوز هست. آن وقتها تیر آهن که نبود. معماری می خواهی ببینی باید بیایی آنجا. سالنی به عرض ِ گمان می کنم هفده هجده متر، با طاق ضربی. شبها سینما می دادند. سینما صامت بود. گاهی زیر نویس داشت و مردم سواد نداشتند. من مأمور بودم که اینها را به صدای بلند بخوانم که مردم متوجه قصه بشوند. می توانی حدس بزنی وقتی یک بچه پنج شش ساله انواع و اقسام فیلم های ریچارد تالماگ را می بنید و زیرنویس ها را برای مردم می خواند دچار چه احساساتی می شود.  "

ديپلمش را در اصفهان گرفت و عليرغم مخالفت پدر به دانشگاه نرفت و راه بازار را انتخاب كرد و شاگرد تجارتخانه شد و بعدها صاحب تجارتخانه و اين شد پايه فعاليتهاي بعدي اش ....

خاطره اش خيلي خواندني است :

" رفتم اصفهان، پهلوی مادرم که از پدرم جدا شده بود. در اصفهان مدرسه ای بود مال انگلیسی ها، آنجا درس را تمام کردم. بهترین مدرسۀ اصفهان بود. بعد پدرم پایش را کرد توی یک کفش که باید بروی دانشگاه. من گفتم نمی روم. فکر می کردم می روم دانشگاه خنگ می شوم.

من همیشه در مدرسه بیشتر از معلم ها می دانستم. چهار ده پانزده ساله بودم که کتاب ایران باستان مشیرالدوله را حفظ کرده بودم. سر کلاس تاریخ، با معلم دعوام می شد که این جور که شما می گویید نیست. پدرم هم چون خودش مدرسه نرفته بود و دانشگاه ندیده بود اصرار داشت که من به دانشگاه بروم. کارمان به دعوا کشید. من قهر کردم از خانۀ بابا آمدم بیرون. دو سه روز طول کشید تا توی بازار در تجارتخانه ای مشغول شاگردی شدم. روزی بیست و پنج ریال، ماهی ۷۵ تومان مزد می گرفتم.

سه سال آنجا کار کردم. در این فاصله پدرم را ندیده بودم . جنگ هم تمام شده بود. شده بود سالهای بیست و پنچ، بیست و شش. رفتم یک صندوق پستی گرفتم و سرنامه چاپ کردم و تجارتخانه باز کردم. به کمپانی های خارجی نامه می نوشتم و پست می کردم که می خواهم نمایندگی شما را بگیرم. شروع کردند برای من نمونه فرستادن. اولین سمپلی که برای من آمد یک بستۀ عمدۀ پوستر بود. همین ها که کنار خیابان می فروشند. از آمریکا فرستاده بودند. رفتم آنها را دو هزار تومان فروختم. سه چهار تا از این کارها کردم، دیدم ده پانزده هزار تومان پول دارم. رفتم سرای جواهری که جای کاسبکارهای فقیر بود، یک دکان گرفتم و تابلو زدم و شدم کاسب. یک، یک ماهی که این جوری کار کردم یک روز در باز شد و آقای صنعتی زاده تشریف آوردند تو. گفت چشمم روشن، آقا تجارتخانه باز کردن! کارت چطور است؟ چه کار می کنی؟ نشست یک ساعتی حرف زد. بعد گفت بیا با هم کار کنیم.  "

زبانهاي انگليسي و روسي را از طريق شنيدن آموخت و معتقد بود زبان يك مهارت است و علم نيست و بايد تمرين شود براي آموختن  ...

هوش سرشار و تيزبيني بي نظيري در ايجاد تجارتهاي نوين داشت ....

از جمله آنها  انتشارات فرانكلين بود كه ده‌ها مترجم و ويراستار نامي ...

چون دكتر غلامحسين مصاحب، احمد سميعي‌گيلاني، ناصر پاكدامن، حميد عنايت، رضا اقصي، نجف دريابندري، كريم امامي، احمد آرام، محمد جعفرمحجوب، سيروس پرهام، هرمز همايون‌پور، پرويز اتابكي، ايرج علي‌آبادي، ناصر موفقيان، فريدون بدره‌اي، جهانگير افكاري ...

و بسياري ديگر از بزرگان گرد آمده بودند تا به ترجمه برخي از بزرگ‌ترين و ماندگارترين آثار ادبي و تاريخي بشر بپردازند..

روايتش خواندني است :

" دیتوس اسمیت، مدیر عامل فرانکلین که قبلا رئیس انتشارات دانشگاه پرینستون بود، به تهران آمد. به او گفتم خیلی خوب این کار را می کنم. اما شرطش این است که کتابها را من انتخاب کنم. گفتند باشد اما به نظرم حرفم را خیلی جدی نگرفتند. توی خیابان نادری پدرم یک جایی داشت، کنار هتل نادری، ازش کرایه کردم. شد دفتر فرانکلین. یک منشی نصفه روزه هم گرفتم و شروع کردم به کتاب ترجمه کردن. قرار بود کتاب بگیرم چاپ کنم. هرچه فکر کردم دیدم کار درستی نیست. برخلاف همۀ فرانکلین ها، گفتم آقا من کتاب چاپ نمی کنم، من فقط متن را ترجمه و آماده چاپ می کنم. کتاب را آماده می کردم می بردم پهلوی ناشر، ۱۵ درصد می گرفتم آنها چاپ می کردند. ناشر هم از خدا می خواست. کتاب آماده بود. خودم هم می رفتم دنبال کار که سریع چاپ شود، جلدش خوب باشد، روی جلد را هم خودم درست می می کردم. "

و فكر بكر انتشار كتابهاي جيبي كه هزينه نشر را پايين مي آورد و كتاب ارزان مي شد و تيراژ بالا مي رفت ..
هنوز هم مي‌توان كتاب‌هاي جيبي بسيار ارزان ‌قيمت سازمان كتاب‌هاي جيبي حاوي آثار بزرگان ادبيات را در كتابخانه‌ها يافت. كتاب‌هايي از جك لندن گرفته تا ماكسيم گوركي و از صادق هدايت گرفته تا فروغ…

و تاسيس كارخانه كاغذ سازي آنهم در زماني كه كاغذ وارد مي شد و جوابگوي صنعت چاپ نبود ...

در نيشكر هفت تپه ، تفاله نيشكر يا باگاس بود كه اين ماده اوليه تهيه كاغذ شد و بزرگترين كارخانه كاغذ سازي ايران در آنجا پا گرفت و نخستين چاپخانه افست .......

و يادگارش در سواحل خليج هميشه فارس ايران در بندر لنگه  " كشت مرواريد در كيش " ....

اين بندر تا سال 1921 مركز صنعت مرواريد بوده كه در زمان خود حتي از صنعت نفت هم پيشي داشته اما با توليد مرواريد مصنوعي در ژاپن بنيان اين صنعت در يك شب فروريخت ....

و آقاي صنعتي زاده قسمتي از جزيره كيش را خريد و شروع به پرورش مرواريد در صدف كرد .... 

عاشق فرهنگ بود و در ترجمه و نشر كتاب يد طولائي داشت و تعدادي از آثارش عبارتند از :

ترجمه تاريخ كيش زرتشت، مري بويس، سه جلد، انتشارات توس

 ترجمه جغرافياي تاريخي ايران، ويلهلم بارتولد، انتشار موقوفات دكتر محمود افشار

 ترجمه تاريخ سومر، ادوارد وولي، نشر گستره

ترجمه ايران در شرق باستان، ارنست هرتسفلد، انتشار پژوهشگاه علوم‌انساني و مطالعات فرهنگي

علم در ايران باستان، مجموعة مقالات، نشر قطره

ترجمة جغرافياي اداري هخامنشي، آرنولد توين بي، انتشار موقوفات دكتر محمود افشار

جغرافياي تاريخي ايران پيش از اسلام، انتشار موقوفات دكتر محمود افشار

ترجمه شيراز در روزگار حافظ، جان ليمبرت، انتشارات بنياد فرهنگي دانشنامه فارس

گاه شماري زرتشتي، انتشارات دانشگاه كرمان

ترجمه بيست و سه قصه، تولستوي، نشر قطره

گنجينه لغات مثنوي، انتشارات فرهنگ معاصر

 قالي عمر، شعر

شور گل، شعر
 

همسرش شهيندخت سرلتي متولد 1327 در بافت كرمان است و پس ار پايان تحصیلاتش در مقطع دکترا در  رشته روان شناسی اجتماعی و ارتباطات در آمریکا به ایران بازگشت در سال 1356 به لاله زار ( منطقه اي در كرمان ) رفت و مردم ناحیه را تشویق به کاشت گل به جای خشخاش و تولید گلاب به جای تریاک كرد ...

همسرش در زندان بود و آقای صنعتی زاده خود در باره زندان رفتن قبل از انقلاب می گوید :

" کتابی برای من فرستاده بودند به نام poor boys who became famous ، یک مشت آمریکایی بودند که فقیر و بی چیز بودند بعد آدمی شده بودند برای خودشان. دادم ترجمه کردند با عنوان "مردان خود ساخته". فکر کردم چند تا ایرانی هم تنگش بزنم. فکر کردم یکی از مردان خود ساخته رضاشاه خودمان است. به سرم زد شرح حال او را بدهم پسرش محمد رضاشاه بنویسد. علا وزیر دربار بود. شاه هم هنوز میانه اش با من خوب بود. رفتم پیش علا خیلی استقبال کرد. گفت خودت بنویس. دادم نوشتند و توی آن هم آمد که بابای من بی سواد بود. خواندن و نوشتن بلد نبود. وقتی چهل سالش بود در پادگان قصر خواندن و نوشتن یاد گرفت. به هر حال توی آن این جمله آمده بود که بابای من بی سواد بود.

به علا گفتم نوشته حاضر است. گفت بیار من بخوانم. خانه اش دزآشیب بود. یک روز عصر بردم خواند، گفت به به، خیلی خوب است. ببر چاپش کن. گفتم نمی شود باید خودشان ببینند امضا کنند. او هم برده بود دیده بود و احتمالا نخوانده امضا کرده بود. ما هم تبلیغات کردیم که زندگی رضاشاه به قلم محمد رضاشاه. بیست هزار تا هم چاپ کردیم. گمان می کنم انتشارات اقبال چاپ کرد. سرپرستی کتاب هم با ابراهیم خواجه نوری بیوگرافی نویس معروف بود. کتاب چاپ شد.

مادر شاه شنید که پسرش شرح حال پدرش را نوشته است. فرستاده بود کتاب را آورده بودند. گویا یک روز سه شنبه بود. باز که کرده بود چشمش افتاده بود به این جمله که بابای من بی سواد بود. روزهای سه شنبه هم شاه می رفت دیدن مادرش. آن روز که شاه از راه رسیده بود مادرش داد و فریاد کرده بود که آبروی فامیل مرا برده ای. این چه حرفی است که زده ای. آقا ما را بردند تحویل تیمور بختیار دادند. هیچ چی. مدتی طول کشید تا بختیار بفهمد که شاه خودش متن را دیده امضا کرده است ." 

و بعد از انقلاب هم متاسفانه به زندان برده می شود که روایت ایشان چنین است :

یک روز یک حاج آقایی که آدم معقولی هم بود، در اوین به من گفت اتهامت این است که ناشر فرهنگ غرب هستی. کتاب آمریکایی چاپ کرده ای و باعث گمراهی مردم شده ای، حرفی داری، دفاعی داری یا نه؟ گفتم حرف چی؟ نمی توانم بگویم من مسئول فرانکلین نبودم. نمی توانم بگویم این کتابها در زمان تصدی من چاپ نشده، اما در ضمن حرف های شما درست هم نیست.

گفت ضد و نقیض حرف می زنی. یا درست است یا درست نیست. گفتم هم درست است، هم درست نیست. مثلا اگر به من بگویی تو یکی از تولید کنندگان بزرگ عرقی ( اشاره به گلاب زهرا ) حرفتان درست است. من هر سال چندین و چند هزار بطر عرق در جمهوری اسلامی تولید می کنم. آنچه تهیه می کنم اسمش عرق است. اما بردارید بخورید ببنید این عرق پاکدیس و قوچان است یا عرق نعناع. کتابهای ما را هم بخوانید ببینید در آنها چه نوشته شده است.

من خیلی پیش از انقلاب فرانکلین را رها کردم. خب، این آقای روحانی مرد با حوصلۀ دقیقی بود. گفت فلانی حرفی بزن که معقول باشد، شدنی باشد. من که نمی توانم در این شلوغی انقلاب بنشینم هفتصد هشتصد تا کتاب بخوانم. گفتم نیازی نیست. این کار را کرده اند. مثلا آقای مطهری، آقای با هنر و دیگران. گفت چطور؟ گفتم کتابها را خوانده اند و در تألیفات خود از آنها استفاده کرده اند. ارجاع داده اند. از این گذشته این کتابها هم اکنون در جمهوری اسلامی دارد تجدید چاپ می شود. باید خدمت شما عرض کنم که نگاه این روحانی خیلی تغییر کرد.

خانم  صنعتي زاده  معتقد بود ویژگی این گل در این است که آب کم می خواهد، با خشکی و خشکسالی های منطقه زبان سازگاری و گفتگو دارد و در سال های خشک تنها محصول بارآور منطقه مي تواند باشد ....

زمانی که کار خود را آغاز کرد، نه دشت گلی وجود داشت و نه کارخانه آیی....

کار را در یک کارگاه کوچک سنتی در باغ پدری همسرش شروع کرد....

او با وانت به درب منازل اهالی می رفت و آنها را تشویق به گلکاری می کرد و برایشان تخم گل فراهم می کرد.  این کارگاه کوچک و دست ساز، در سال ۱۳۷۴ از حالت سنتی به یک کارخانه صنعتی معتبر تبدیل شد که  یکی از مرغوب ترین گلاب های دنیا به نام “گلاب زهرا” و یکی از خالص ترین روغن گل ها در آن تولید میشود، به طوری که اکنون ۵ درصد کل روغن  گل دنیا را تولید می کند. ظرفیت تولید این کارخانه از ۳۵ تن گل در سال ۱۳۶۹، امروزه به ۱۰۰۰ تن گل رسیده است.....

امروزه منطقه زیبای لاله زار با نام گلاب زهرا شناخته می شود.....

گلاب زهرا یکی از بزرگترین واحدهای تولید گلاب، روغن گل محمدی و عرقیات گیاهی در ایران است که بيش از بيست گونه محصول مختلف توليد مي كند كه افزون بر گلاب، غنچه،گل باز وروغن گل محمدي، ، عرقياتي چون بيدمشك، چهل گياه، نعناع، بهار نارنج، نسترن،نسترن كوهي، زيره، بيد، كاسني، بيد كاسني، شاتره، بهار سنجد،كلپوره، شويد، خارشتر و فرآورده هايي مثل گل عنبر،به چاي و انواع نمك هاي معطر را شامل مي شود.

مضاف بر اين كه عطر وغنچه گل محمدي زهرا نيز در بسته بندي هاي ويژه و فانتزي روانه بازار مي گردد ...

و یکی دیگر از ایده های جالب سوزندان پس مانده گل ها به عنوان سوخت  شومینه است ..

و از هیچ نیروی حرفه ایی و تخصصی از تهران و سایر شهر ها استفاده نمی شود.

کودکان پرورشگاه صنعتی که توسط پدربزرگ همایون صنعتی، حاج علی اکبر صنعتی، در کرمان  افتتاح شده است، بعد از طی کلاسهای آموزشی در پرورشگاه برای کار کردن و امرار معاش به این کارخانه فرستاده می شوند. در پایان هر سال سود حاصل از فروش محصولات در میان کشاورزان و کارمندان تقسیم می شود.

حقوق کشاورزان به موقع به آنها داده می شود و هر سال نشریه ایی منتشر می شود که در آن مطالب به روز در مورد پرورش گل به زبان ساده آموزش داده می شود. یکی از کارکنان این کارخانه می گوید: ” من هیچ وقت فکر نمی کردم که در زندگی ام جایی مثل اینجا کار کنم و رییس خودم باشم”.

اين زوج انديشمند و صنعتگر دلسوز از سالها قبل  از همه چيز دوري گزيدند ...

و در منطقه لاله زار كرمان به كشت گل و گرفتن گلاب مشغول شدند ...

و  دو چيز دغدغه شان بود كشاورزي و تحقيق در احوال ايران و آيين هاي ايران باستان ....

خانم صنعتي زاده در حادثه اي رانندگي از دنيا رفت ...

و همسرش در شهريور 1388 در 84 سالگي پس ار يك دوره بيماري جان به جان آفرين تسليم كرد ....

عشق و زيبائي و عطر زندگيشان همچون گلاب خوشبو

براي هميشه تاريخ ايران و ايران زمين را معطر خواهد كرد ....

آقاي مجتبی میرتهماسب مستند  زيبائي به نام "بانوی گل سرخ" را ...

در باره اين دو عزيز گرانقدر  ساخته كه ديدنش را اكيدأ توصيه مي كنم .....

پي نوشت :

با تشكر از آقاي مهندس آزادواري و وب سايت خوبشان

[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 15:58 ] [ بهار ]

[ ]

ديوانه من

 

 

فریدون فروغی در زمستان سال 1329 به دنیا آمد ....

در تهران و در خانواده ای که همه از مالکان بزرگ نراق بودند . جایی مابین قم و کاشان ...

و خودش فرزند آخر بعد از سه خواهر ....

دیپلم علوم طبیعی گرفت و موسیقی را بدون استاد آموخت آنهم با موسیقی راک و ری چارلز ...

و بعد می رود سراغ بلوز و در اواخر دهه چهل خواننده معروفی در کلوپهای شبانه می شود ...

و موسیقی فیلم را با همکاری با خسرو هریتاش در فیلم " آدمک " شروع می کند و صدایش معروف می شود ...

و تا سال 51 و ازدواج اولش با گلوریا فتوره چی ...

و بعد فیلم زیبای تنگنای امیر نادری و ملودی تکان دهنده منفرد زاده و صدای فروغی ....

و بعد ترانه " نیاز " که شعری از شهریار قنبری داشت و باز هم موسیقی منفردزاده ...

و سال 53 سال جدایی اوست از همسرش ...

و اولین آلبومش به نان " زندون دل " و بعد دومین آلبومش به نام " باران " در سال 54 ...

و به خاطر ترانه " سال قحطی" ممنوع الکار می شود و دو سال بعد پدرش می میرد ...

و سالهای 56 و 57 آلبومهای " سال قحطی " و " بت شکن " و موسیقی اعتراضی و می ماند در وطن ...

و تا سال 1359 که ترانه " یار دبستانی" را برای فیلم از " فریاد تا ترور " منصور تهرانی اجرا می کند که خبر می دهند صدایش باید از تیتراژ برداشته شود ....

و تا سال 1360 که باز کارش ممنوع می شود و حاضر نمی شود همچون خیلی ها از وطن برود و می ماند ...

ولی خاموش ...

و ازدواج دومش با خانم سوسن معادلیان در سال 73 و فعالیت دوباره و شعر و آهنگسازی و تدریس ...

و دوباره جدائی از همسرش  

و کنسرتی در سال 77 در کیش و دوباره خاموشی ....

که حتی کیومرث پور احمد هم نمی تواند این طلسم را بشکند و مجوز حضورش را در فیلم گل یخ بگیرد و روز جمعه مهرماه 1380 در خانه اش این جهان را وداع گفت ...

مطلبی را زمانی در جایی خوانده ام و یادداشت برداشته ام  ...

نویسنده مرا ببخشد که نامش را از یاد برده ام ولی بسیار زیباست عینأ برایتان می گذارم :

صدای بعضی ها یک دنیا خاطره است ...

حتی اگر سالها هم از آن بگذرد، در هر کجا و هر موقعیتی آن را بشنوی ...

تو را می برد به آن سالها . سال هایی که فقط بهانه می خواهد که یادش کنی ......

گاهی آدم ها با صدایشان می شوند بهانه ...

فریدون فروغی یکی از آن آدمهاست.

صدای او، صدایی است که حال و هوایی خاص دارد.

برای من صدای او بوی دوستی و روزهای خاکستری می دهد، در  رفاقت منحصر به فرد بود.
آدمی که وقتی خوشحال می شد دوست داشت همه را خوشحال کند

و وقتی ناراحت بود می توانست همه را ناراحت کند ....

در کل انسانی دلسوز و منتقد بود. اعتقاد داشت مهم نیست بعضی وقتها آدم خمود است ...

ولی اگر می خواهد بمیرد هم باید روی پایش بمیرد.

مهمترین خاطره ام با او در دهه ی ۶۰ است که دو سال باهم در یک مکان روزگار سپری کردیم و….

فریدون، ناراحت زندگی کرد. ناراحت از ناتوانی برای اجرای تمام توانایی هایش،

فریدون ، به ایران عشق می ورزید،  در سال هایی که بر او مسجل شده بود، دیگر مجال خواندن ندارد،

بازهم از ایران خارج نشد و به دهها دعوت و پیشنهاد و زندگی مرفه در آن سوی مرزها جواب منفی داد ...

و قید تمام شهرت ها، زرق و برق ها و زندگی راحت در غرب را زد تا بتواند در کنار مردم ایران بماند و با آنها رنج بکشد! ....

" دهه ی ۶۰" بدترین دوران روزگارش بود.

فریدون نمی توانست از ایران برای همیشه دل بکند.  

او معتقد بود وطنش را نمی تواند در چمدان بگذارد و با خود ببرد و اگر قرار است در جایی مفید باشد،

بهتراست که در کشور خودش بماند و خدمت کند.

فریدون سالها در پی آن بود که تاریخ ایران را در قالب آلبوم های موسیقی روایت کند.

با آنکه خوانندگان همدوره اش از راه هنر صاحب همه چیز شدند  ولی او با مرام بی نظیر و درویش
مسلکی خود روزگار سپری کرد ...

و کاری با دیگران نداشت. بزرگ منش و آقا بود.

باید گفت: در واقع فریدون فروغی،یکی از نمادهای ایران است.

صدای بم و گرفته او که دلتنگی انسانهای ستمدیده و غم زده را روایت می کند،

مثل روح جاری در سرزمینی است ....

که با بی رحمی مثال زدنی  صحنه ی تماشای حسرت های بیشماری بوده و هست.

فریدون فروغی بر خلاف بسیاری از خوانندگان هم دوره اش  آلبوم ها و ترانه های فراوانی تولید نکرد.

علت اصلی این امر دوران بیکاری مدام او بود.  بیکاری های او دلایلی غیر مسائل حرفه ای داشت.

دلایلی که بارها وی را، در بدترین شرایط قرار داد.

ولی مخاطبان فراوان ترانه هایش او را ...

همچون شهری که با دود و زندگی مچاله شده در درون خود نفس کشیدن را ادامه می دهد، دوست داشتند.

وحال بعد از مرگ او هنوز بسیارند حافظه هایی که ...

زمزمه های بغض آلود و پر محتوای او را  زمزمه می کنند تا تنهاترین و بدون توضیح ترین لحظه های بی کسی،

دربدری و سرگردانی و حیرانی خود را پرکنند  و هم ثابت کنند فریدون از دل نرفت،حتی وقتی از دیده برفت....

می توان گفت:

تنها راز ماندگاری فریدون فروغی در این است که او در دوران " دهه ۵۰ "  

که باج دادن و باج گرفتن رسم زمانه بود، فقط به گیتارش و به صدایش باج داد. ...

او حتی به تهران هم باج نداد. چرا که آرامگاهش اینک از دور شهری را تماشا می کند ...

که از دوری فریدون دلتنگ نمی شود.....

قسمتی از سنگ نوشته روی سنگ قبر فریدون فروغی را در زیر می خوانید.

بگویید بر گورم بنویسند:

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود

ولی مهر نورزید.

طبیعت را دوست داشت

ولی از آن لذت نبرد.

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود

ولی کسی بدان راه نیافت.

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل به کسی نداد.

خلاصه بنویسید:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن.

 

[ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 16:36 ] [ بهار ]

[ ]

استاد محمد رفعت

در سفر اولم به عربستان برای به جا آوردن حج تمتع ....

در مکه به کتابفروشی رفتیم ..

که  مجموعه های نفیسی از تلاوتهای قرآن را به صورت آلبومهای زیبا جمع آوری کرده بود ...

معمولا زوار ایرانی با نامهای اساتید قرائت قرآن ...

 چون استاد عبدالباسط و استاد منشاوی آشنائی بیشتری دارند  ..

اما همسرم که خود قاری قرآن است و مدت کوتاهی هم مصر بوده نزد اساتید قرآن ....

دستم را گرفت و برد انتهای فروشگاه و آلبوم قاری را برایم انتخاب کرد ...

که تا آن زمان نامش و صدایش را نشنیده بودم .

" شیخ محمد رفعت "

که لحن خوش و استادانه و قرائت به جا و مناسب با معانی سوره هایی که می خواند ...

روح را به عالمی دیگر پرواز می دهد ....

حال که می نویسم صدایش برایم یادآور خانه خدا و خاک متبرکی است که قسمتم بوده چند سفر به تشرف ....

خواستم شما عزیزان را در  فیض شنیدن صدایش و شرح حال وی شریک گردانم .....

 

مرحوم استاد محمد رفعت در سال 1300 ( ه . ق ) ( مطابق با 1261 ه . ش ) در شهر قاهره ، ديده به جهان گشود . او در سن شش سالگي به بيماري شديدي مبتلا شد ، بدين جهت بينايي خويش از دست داده و تا پايان زندگي از اين نعمت محروم گرديد .

نخستين كسي كه با تشويق هاي خود وي را به سوي آموزش و قرائت قرآن كشانيد ، پدرش شيخ محمود بود و سپس نزد شيخ محمود حنفي كه در شناخت الحان قرآني استاد برجسته اي بود شروع به فراگيري قرآن كريم نمود.

كودكي بيش نبود ، چون شيخ علي محمود ، صوت زيباي او را شنيد ، به شدّت گريست ، تا بدانجا كه به حالت اغما افتاد. وي زماني كه دريافت كه اين كودك نابينايي است كه چنين زيبا نغمات قرآن را سر مي دهد ، در حالي كه مي گريست ، به همراهان او وعده داد كه در آينده اي نه چندان دور به مرتبه اي بس والا خواهد رسيد . و به حقيقت نيز چنين شد ، تا بدانجا كه گوي سبقت را از شيخ علي محمود و احمد ندا در ربوده و بر آنان در اين مجالس پيشي گرفت .

مشهور است كه در سال 1356 ه. ق . راديوي بريتانيا تلاوت سوره هود مرحوم استاد رفعت را كه در مدت سه روز در مسجدي كه جمع كثيري از مردم براي استماع آن اجتماع كرده بودند ، ضبط نمود و بدليل برخورداري از كيفيت بالايي كه اين نوارها از لحاظ صوت ، لحن وعلم تجويد و قرائت ، دارا است اكنون به عنوان يكي از مفاخر بزرگ بريتانيا محسوب مي شود . استاد رفعت نيز در همين مكان « قصار السور » را با چهارده روايت قرائت نمود .

گويند يكبار افسري كانادايي به نزد مدير راديوي انگليس آمده ، از او درخواست كرد تا ملاقات او را با شيخ رفعت فراهم آورد ، چرا كه پس از استماع صوت شيخ تحت تاثير واقع شده ، پذيراي دين اسلام شده بود . صوت روح بخشي كه سكينه روح و جان و عواطف است . مدير راديو نيز به خواسته اين شخص پاسخ مثبت داده ، و زمينه ملاقات او را با شيخ فراهم كرد تا جايي كه آن مرد توانست مدتي را در كنار او زندگي كند . اين افسر پس از انقضاي اين مدت با بازگشت به سرزمينش – در وصف چنين نابغه اي كه تمامي ويژگي ها و خصايص نبوغ در او جمع گرديده بود – مقاله اي را به رشته تحرير در آورد . وي در آن مقاله عنوان داشت كه شيخ ، اولين و تنها قاري قرآني است كه تعدادي بيشمار از غير مسلمانان شيفته قرائت هاي زيباي او گشته اند .

شيخ احمد الرزيقي كه از قاريان معروف عصر حاضر است درباره استاد رفعت چنين اظهار مي دارد :

«مرحوم شيخ رفعت ـرحمه الله ـ در قراءات تبحري كامل داشت در علم وقف و ابتدا مسلط بوده و خداوند در صورت ملكوتي وي نعمتش را به كمال رسانده و نيز به شناخت مقامات الحان قرائت را عطا كرده بود چنان كه استاد آيه اي را در مورد وعده ها و توصيف بهشت تلاوت مي كرد در آن آيه نغمه و آهنگي را انتخاب مي نمود كه شنونده كيفيت بهشت را مي توانست تجسم كند و يا اگر آيه اي را در مورد عذاب تلاوت مي كرد با انتخاب الحان مناسب شدت عذاب و آتش جهنم را به مستمع مي فهماند » .

آري شدت اشتياق مردم به تلاوت استاد رفعت تا بد آن حدّ بود كه سالنهاي مخصوصي براي مستمعين شيخ ساخته شد . هرچند كه اين سالن ها ، امروزه با رحلت اكثر ياران شيخ خالي مانده و از بين رفته اند اما بسياري از آن ها هنوز به حال خود باقي است . ساعات تلاوت شيخ در ايام سه شنبه و جمعه ، ساعاتي مقدس در نظر تمامي مسلمين جهان بود ؛ ساعاتي كه مسجد فاضل شاهد انبوهي از جمعيت مي شد حال آنكه در آن زمان نه راديو و نه ميكروفوني وجود داشت .

استاد رفعت در زمينه ي وقف و ابتدا و تجويد و ترتيل قرآن سبكي متمايز ابداع كرد ، صوت زيبا و دلنشين او چنان بود كه قلبها را مسحور ساخته و شيفته خويش مي نمود . او با الحان و نغمات موسيقي در قرآن آشنا بود . تلاوتهاي بسياري از اين استاد در راديوي مصر و لندن موجود است .

سرانجام اين ستاره ي پرفروغ در سنين 69 سالگي به سال 1369 ه ق . ( 1328 ه. ش . ) در شهر قاهره خاموش گرديد گرچه يادش هرگز در خاطره ها از بين نخواهد رفت .

ضمن هدیه صلواتی نثار روح آن استاد فقید ،

 تلاوتی استودیویی شامل آیاتی از سوره ی یونس را با صدای ایشان دریافت کنید ....

دانلود فایل صوتی تلاوت

با تشکر از وبلاگ  قرآنی  http://www.iransoccer.ir

که شرح حال قاریان بزرگ را جمع آوری نموده است .

[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 13:35 ] [ بهار ]

[ ]

مارگوت بیکل

مارگوت بیکل را با صدا و ترجمه شاملو شناختم ...

 و بعدها که زبان کشورش را آموختم  ...

انگار بود که شاملو شعرهایش را دوباره سروده به جای ترجمه ....

53 ساله است و متخصص الهیات و گفتگو درمانی  ...

وزن خاص اشعارش و زیبایی و سادگی مثال زدنی کلماتش ..

و ملودی و توازن شعرش ..

و فلسفه خاص نگاهش ...

زنانه ، با احساس ، موشکاف و امیدوار ...

گویی تارهای پنهان روحمان و پستوهای تاریک ذهنمان را به ترنم شعرش می نوازد ...

و اینک شعری از کتاب Geh deinen Weg   

که به فارسی " سکوت سرشار از ناگفته هاست " ترجمه شده

 

بیش از آنكه به تنهایی خود پناه برم؛
از دیگران شكوه آغاز میكنم
فریاد میكشم كه:
" تركم گفته‌اند! "  

چرا از خود نمیپرسم
كسی را دارم
كه احساسم را،
اندیشه و رویایم را،
زندگیام را ،
با او قسمت كنم؟

آغاز جداسری
شاید
از دیگران نبود.

.... 

بی اعتمادی دری است.
خودستایی و بیم،
چفت و بست غرور است.
و تهی
دستی،
دیوار است و لولاست
زندانی را كه در آن
محبوس رای خویشیم.

.......

دلتنگی
مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه
هایش تنفس میكنیم.

تو و من
، توان آن را یافتیم
كه برگشاییم؛
كه خود را بگشاییم.

..... 

از تنهایی مگریز!
به تنهایی مگریز!
گهگاه 
آن
را بجوی و
تحمل کُن.
و به آرامش خاطر
مجالی ده!

[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 1:56 ] [ بهار ]

[ ]

استاد مؤذن زاده اردبيلي

كودكي بيش نبودم  كه ماه رمضان در دو چيز برايم خلاصه مي شد ....

قدح گل مرغي يادگار مادربزرگ پدرم  كه پر از آش رشته مي شد هر شب موقع افطار ..

با تزئين طلائي پيازهاي سرخ كرده و سبزي زمرد گونه نعناي تفت داده شده  و سپيدي كشك ...

و دستان هنرمند مادر كه عشق را هم چاشني غذايش مي كرد   ...

و ديگر تاب مقاوت كسي را نبود ....

و صداي اذان خوش آهنگي كه روحم را نوازش مي كرد در آن عالم بچگي ...

و بين همه اذانهايي كه راديو و تلوزيون پخش مي كرد دنبال نتهاي موزونش بودم   ....

و بعدها دانستم موذنش آقاي رحيم مؤذن زاده اردبيلي است ....

مردي از تبار مؤذنهاي خوش الحان  به قدمت 150 سال متولد به سال 1304 از پدري به نام شيخ عبدالكريم مؤذن زاده كه با رديفهاي موسيقي آشنا بود و اين نهال را در پسر به بار نشاند ...

در مكتب خانه قرآن و دستگاههاي موسيقي را فرا مي گيرد و بعد همراه پدر به نوحه خواني مي پردازد در مجالس و  وقتي مي آيند تهران رهسپار قم مي شود به تحصيل حوزوي و صبحها درس خارج فقه مي خوانده و شبها اذان مي گفت در حرم حضرت معصومه ...

 

پدر كه فوت مي كند تنها 25 سال داشت و مي رود مسجد امام جاي خالي پدر را پر كند و به جاي پدر اذان بگويد و همينطور هنگام سحر در راديو  از سال 1329 ...

كه هنوز خيلي از ما به دنيا نيامده بوديم ....

نقل است كه گفته :

"  افتخار دارم که با گفتن آن یک اذان، برای اسلام و مملکتم کاری کرده‌ام. ما که نه ثروت داریم، نه مکنت و همین یک اذان برایمان بهترین خیر است . "

و مردي كه ثروتش صدايش بود كه گوئي تو را به بهشت مي خواند ....

همسرش نيز اهل اردبيل است و با شش كودك در خانه اي كوچك با دو اتاق كنارهمسر به عشق زندگي كرد ...

روزي در ماه مبارك رمضان حال خاصي داشته مي رود راديو و از " مهندس محبي"  مسئول  استوديو 6 مي خواهد اذانش را ضبط كنند ..

مي گويند كمي ديرتر ولي رد مي كند و اصرار مي كند بر همان لحظه ....  

و اذان را در همه گوشه ها امتحان مي كند كه جا نمي افتد تا ....

دستگاه بيات ترك كه  حزني خاص دارد و گوشه روح الارواح ...

و حس كرده به جايي در آن بالا وصل شده و تا پايان اذان در استوديو نيوده  ...

مؤذنهاي قبل از او همه به عربستان تاسي مي كردند اما او مي خواست اذانش با روح ايران درآميخته باشد و نتيجه اين تلاش و عشق اذاني شد كه پنجاه سال خاطره ايرانيان شد از ماههاي رمضان  ....

نكته جالب اين بوده كه او از سال 1334 تا 1357 هر سال براي ضبط اذانش به راديو مي رفته  و حالا اذانهاي مختلف استاد كه در سالهاي متفاوت گفته اند در كانالهاي تلوزيون به گوش مي رسد ...

متاسفانه پس از سال 57 فراموشش كردند .. كسي از او سراغ نگرفت حتي تصور كردند فوت كرده  ...

وضعيت مالي اش خوب نبود و زندگي سخت شد ....

تنها درآمدش از منبرش بود ...

سرانجام پس از 25 سال در سالهاي انتهاي عمر با عزتش آقاي غلامرضائي مجري تلوزيون سراغش را مي گيرد و مي فهمد هنوز زنده هست و ترتيب مصاحبه اي را با او مي دهد  ....

بيمار بوده در سالهاي آخر ...

سرطان از مثانه به كليه و كبد و ريه سرايت كرده بود .... و در سال 1384 به اوج مي رسد ...

پسرش مي گويد :

"  در تمام مدتی که مریض بود، اصلا گله و شکایت نمی‌کرد و خیلی آرام بود؛ جز یک‌بار که به من گفت نمی‌دانم چرا این مریضی را گرفته‌ام. آدمی مذهبی‌ بود و دکترها برای مریضی‌اش به او سوند بسته بودند. او هم مدام مراقب بود که نجس نشود. فقط این موضوع بود که خیلی ناراحتش می‌کرد . "

مردي كه همه عمر صداي زيبايش آدميان را به ديار ملكوت مي برد تنها در ماههاي آخر زندگيش موفق شد به سفر حج برود و حاجي شود !!...

اقاي لاريجاني رئيس وقت صدا و سيما ترتيب سفر را داد و استاد خوشحال بود كه به آرزوي ديرينه اش مي رسد  در حاليكه حالش وخيم بود و دو سوند به او وصل بود به ديدار دوست شتاقت  ..

پسرش وقتي برگشته از او پرسيده كه در مكه چه ديدي ؟ و استاد پاسخ داده " فقط همين را بگويم كه رفتم خدا ديدم و آمدم "

در آنجا نيز به درخواست حجاج ديگر در عرفات آخرين بار اذان جاودانه خود را اجرا  كرده و حتي ذكر «علیا ولی‌الله» را هم گفته  ...

آقاي سيد ابوالحسن مختاباد تحليلي دارد بر اذان استاد كه عينأ برايتان نقل مي كنم :

"

آنهایی که در موسیقی ردیفی ایران دستی چیره دارند می‌دانند که بیات ترک از جمله آوازهایی است که بوی قدمت و کهن بودن از آن می‌آید، آوازی حماسی که برخی از ماندگار ترین آوازهای بزرگان موسیقی آوازی ما دراین نغمه خوانده شد، بنا براین انتخاب این آواز از سوی مرحوم مؤذن زاده اردبیلی، نشانه ای از درک دقیق وی از ساختار و ظرفیتهای آواز بیات ترک دارد، آوازی که یاد آور غمی‌سهمگین اما امید بخش و بهجت‌زا است.

 تاکید‌ها و نیز وزانتی که در ادای تحریرها و گوشه‌های این آواز نهفته است را در کمتر دستگاه دیگری می‌توان سراغ کرد. یادم نمی‌رود که زمانی (سالهای ابتدایی دهه 70 )به اتفاق دوستی به نزد استاد محمد رضا لطفی رفته بودیم و استادنیز ما را به کلاسی فراخواند که در آن درباره ردیف دستگاهی ایران بحث و گفت وگو می‌کرد و گوشه ای که مورد بحث وگفت وگو بود، گوشه شهناز در دستگاه شور بود.

جناب لطفی در ضمن اشاره به مقدمه شکوهمندی که شنهاز شور دارد و ایست‌ها و طمانینه وتانی ای که باید آوازه خوان در ضمن خواندن این گوشه رعایت کند‌، از دو کس نام برد که اولی چه شورهای زنده یاد عارف که با تنظیم مرحوم روح الله خالقی و صدای بنان در همین گوشه شهناز ساخته شد و سپس مقدمه مرحوم موذن زاده اردبیلی.

 آقای لطفی هنگامی‌که به این جای سخن خود رسید، مقدمه استاد موذن زاده را خواند و نحوه ایست و طمانینه‌ای را که وی در گوشه روح الارواح به کار گرفت را مثال آورد و گفت همین طمانینه باید در در آمد آوازی– تحریری گوشه شهناز به کار گرفته شود تا حق آن گوشه ادا شود.

این گفته‌ها تاکیدی است بر این نکته که اذان مرحوم موذن زاده اردبیلی در اوج ظرافت و زیبایی خوانده شد و پیچیدگی‌ها و ظرایف خاصی در آن به کار رفت که هر کدام از آنها در نهایت به چنین مقصود واثری منتهی شد.

 حجم شگفت انگیز صدای مرحوم مؤذن زاده، به همراه پشتوانه ای که وی از آموخته‌هایش از ردیف آوازی موسیقی ایرانی داشت‌،که در همان گفت وگو هم به این نکته اشاره کرد، و نیز تسلط وتمرین و ممارست فراوان به همراه ایمانی که جانش را در آن لحظه به سیطره خود در آورده بود، همگی دست به دست هم داد تا این اثر شگفت انگیز خلق شود. "

روحش شاد و در جوار حضرت حق

دانلود اذان مرحوم موذن زاده اردبيلي از لینک مستقیم: 1.26 مگابایت ددانلود اذان مرحوم موذن زاده ا

اذان موذن زاده

1.22 MB

ردبيلي از لینک مستقیم: 1.26 مگابایتانلود اذان مرحوم موذن زاده اردبيلي از لینک مستقیم: 1.26 مگابایت

ربنای استاد شجریان

1.99 MB

با تشكر از مقاله خوب مندرج در وب سايت www.hamshahrionline.com

[ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 15:25 ] [ بهار ]

[ ]

لیلا

نامش لیلا کارتاژ است اما همه او را به نام لیلا طرابلسی می شناسند  ...

یا بهتر بگوئیم " نایب السلطنه لیلا طرابلسی " 

در 1957 بدنیا آمده و پدرش فروشنده میوه بوده و مدتی آرایشگری کرده و ازدواج کرده با بازرگانی به نام " خلیل معاوی " و سه سال بعد هم جدا شده و بعدها آموزگار " زین العابدین بن علی " رئیس جمهور تونس شده ....

و در سال 1992 وقتی " بن علی"  هم با سه فرزند از همسر اولش جدا شد با او ازدواج کرد و سه فرزند برایش آورد که آخرینش پسری به نام محمد است که قرار بود در بزرگسالی جانشین پدر باشد اما !!! 

خطوط چهره اش سخت است و پیشانی بلند و چشمان کشیده تیره بی احساس و بینی مستقیم و گونه های برچسته و لبهای کوچک به هم فشره و دستان بزرگش جکایت از جاه طلبی سیری ناپذیرش دارد ...

زنی باهوش که همه چیز را می خواست و بیرحمانه هم می خواست ...

تکلیف را هم برای شوهر مشخص می کند ..

مسائل امنیتی و سیاست جلوی پرده را به او می سپارد و خود و طایفه اش دست می گذارند روی اقتصاد کشور و کنترل اوضاع از پشت پرده ....

و مدرنیسم ظاهری و نبود نهاد های کنترلی باعث شد تا امپراتوری طایفه کارتاژ و بن علی دست بیندازد روی عمده درآمد کشور و هریک سهمی ببرد از هواپیمایی گرفته تا نمایندگی کمپانی مرسدس بنز ، بازار دارو ،  اتومبيل، تلفن، بانكداري، ساختمان سازي و توريسم و حسابهای بانکی را پر کنند در اقصی نقاط عالم از فرانسه تا آرژانتین تا دوبی و دیگر جاها ...

در سالهای اخیر بیماری سرطان پروستات همسرش بن علی به شتاب وی در قبضه کردن قدرت سیاسی افزود و جایگاه وی در ریاست  کنفرانس زنان عرب او را به عنوان رکن مهم سیاسی کشور تونس معرفی کرد ..

نقشی که او می پرستید و همه کار برای رسیدن به این هدف انجام می داد  ....

اما او دو سد سخت را پیش رو داشت ...

اعضای حزب حاکم از طبقه بورژوازی بودند و او و خانواده اش را نوکیسه گانی تازه به دوران رسیده می دانستند و بسیار هم از او ناراضی بودند ....

و ارتش نیز که نقش مهمی در سیاست کشور داشت حمایت خود را از بن علی و همسرش به شدت کم کرده بود ...

و مهمترین عامل که هیچگاه لیلا طرابلسی به آن فکر هم نمی کرد و دغدغه ای بابتش نداشت  مردم کشورش بودند ..

مردمی که از میانشان به بالاترین سکوی قدرت رسید و بعد انکارشان کرد و فراموششان کرد وحالا از او نفرت داشتند ...

نفرتی شدید از چپاول و غارت بیرحمانه او و خانواده اش  که جائی برای رشد ملتش نمی گذاشت ..

و این التهاب خاموش به جرقه ای بدل به آتشی سوزان شد و او وخانواده اش را شتابزده و هراسان با کیفهای پر از طلا و اموال سالهای غارت به آن سوی مرزها راند ....

جایی که پناهشان نشد و زندان دومشان بود ....

 دولت فرانسه که بیشترین حسابهای بانکی اشان آنجا بود و خانه ها و ویلاهایشان ...

از پذیرفتنشان سر باز زد و هواپیمایشان اجازه فرود نیافت و ناچار به کشور عربستان رفت و دیگر اعضای خانواده هم به جای اروپا مجبور به فرار به کشورهای عربی شدند  ...

و اموالشان و دارائیشان و حسابهای بانکیشان در کشورهای اروپائی توقیف شد و همه چیز از پرده برون ریخت ...

راز مافیای کارتاژ – بن علی و  کنترل شدیدشان بر تجارت و  حق حساب و کمسیونهای گزافشان در خصوصی سازی کشور و انحصار واردات و توریسم که جز زیان سنگین سالیانه برای کشور و بیکاری فزاینده قشر تحصیلکرده و نبود رفاه اجتماعی و فقر سهمگین چیزی برای کشور نداشت ...

و حالا لیلا بن علی که زمانی همچون دیگر اسلاف خود در دیگر کشورها خدا را بنده نبود و پادشاهی می کرد با نخوت ...

درمانده و هراسان و گریزان با جیبهای خالی و همسری به شدت بیمار و آینده ای نامعلوم و رویاهای بر باد رفته و شخصیتی در هم خرد شده به کسی پول می دهد که برود برایش سم تهیه کند و بعد ازخوردنش با درد شدید توسط نگهبانان به بیمارستان منتقل می شود و حالا تحت مداوا و درمان است ....

همچنان با آینده ای نامعلوم ....

تمام نردیکان و بستگانش پرونده مفتوح دارند در دادگاههای کشور و عنقریب محاکمه می شوند و درخواست استردادشان به کشورهایی که پناهشان داده اند فرستاده می شود و باید تا آخرین سکه ای را که دزدیده اند حساب پس بدهند ....

و حالا لیلا کارتاز یا لیلا طرابلسی زنی است پنجاه و چهار ساله  که همه چیزش را از دست داده ...

ثروتش  

غرورش

موقعیتش  

حیثیتش

کشورش

و خودش ......

   

      

 







 

[ جمعه هفتم مرداد 1390 ] [ 12:1 ] [ بهار ]

[ ]

دکتر محمد معین

یکی از روزهای پائیز سال گذشته بود در سفری به شمال ایران از رشت به طرف آستانه اشرفبه می رفتیم ....

باران تند و ریزی می بارید و آسمان را هاشور می زد ....

مه خاکستری رنگی افق را پوشانده بود ....

و عطر خیس شهر باران خورده مشام را نوازش می کرد ....

در خیابانی روبروی اداره پست  مقبره ای بود ....

نزدیک به آرامگاه " سید جلال الدین اشرف " و در فضای سبز کوچک و زیبائی بنایی چند ضلعی با آجر و طاقهای هلالی و بام سفالین ........

و سنگ قبری مزین به نامی شهیر " دکتر محمد معین " ...

در رشت بدنیا آمده است ولی به دلیل ارادتش به آقا سید جلال الدین اشرف و مرحوم علامه بزرگ آقا شیخ حسین وحید وصیت کرده بود در آستانه اشرفیه به خاک سپرده شود ....

در 1297 در حوالی رشت از پدری روحانی به نام شیخ ابوالقاسم به دنیا آمد ...

تنها چیزی که از پدر در خاطره محمد نقش بسته بود، عادت بعد از نماز پدرش بود که سر انگشت های دو دستش را باهم تماس میداد ودر حالی که به آنها خیره میشد، زیر لب جملاتی را زمزمه میکرد. محمد ، از این کار پدر چیزی سر در نمیآورد، اما سعی میکرد مثل او چهار زانو بنشیند و کارهایش را تقلید کند. بعدها فهمید که پدرش در تعقیبات نماز، آیت الکرسی می خوانده است.

در شش سالگی مادرش را از دست داد و بعد پدرش را ......

درست پنج روز بعد، محمد از صدای ناگهانی گریه و زاری اقوامش ، متحیر شد صدا از اتاقی میآمد که پدرش درآن می خوابید. وقتی به داخل اتاق دوید روی پدرش را با پارچهای سفید پوشانده بودند.پدر،آرام خوابیده بود. پدر بزرگ،عمامه از سر برداشته بود وبا صدای بلند گریه میکرد.حال طبیعی نداشت.تنش به لرزه افتاده بود و هر لحظه صدای گریه اش بلندتر میشد. محمد خیلی ترسیده بود، تا به حال پدر بزرگش را اینگونه ندیده بود.

و جد پدری شیخ محمد تقی معین العلما که  روحانی بود و عالم کمر به تربیت وی بست .. جد مادری او نیز شیخ محمد سعیر از علما و مدرسان علوم قدیمه بود ...

البته اوضاع رشت به دلیل قیام جنگلی ها و سنگر بندی انگلیسیها در اطراف شهر آن چنان به هم ریخته بود که مکتب ها نیمه تعطیل بودند. انگلیسی ها بیرون شهر، در محل کنسولگری روس جا گرفته بودند. جنگلی ها صبح زود به مقر فرماندهی انگلیس حمله برده بودند. تمام روز صدای گلوله و رگبار مسلسل فضای رشت را می لرزاند ..

تحصیلات ابتدائی را تا دوره اول متوسطه در رشت به تمام رساند ..

پس از دو سال ، توانست شهادتنامه  دوره اول متوسطه رادریافت کند. مدرسه متوسطه نمره یک ،کلاس پنجم متوسطه نداشت. این بود که اداره معارف گیلان هر سال دو- سه نفر از شاگردان ممتاز را انتخاب میکرد و با کمک هزینه ماهانه ده تومان ، راهی تهران میکرد . محمد که کلاس چهارم متوسطه را با معدل ممتاز تمام کرده بود ، جزو همین افراد انتخاب شده بود. چیزی به شروع سال تحصیلی باقی نمانده بود و آنها باید راهی تهران میشدند.

محمد، بسیار هیجان زده ومضطرب بود . این اولین سفری بود که در آن باید به تنهایی مسافرت میکرد. حرف های زیادی درباره تهران و مردمانش شنیده بود، اما تا به حال نه تهران را دیده بود ونه اهالی آن را میشناخت. هنگام خداحافظی، پدربزرگ رو به محمد کرد و گفت:«پسرم میدانی برای چه تورا به تهران میفرستم؟» محمد که بغض گلویش را گرفته بود ، فقط توانست بگوید:«بله» و قطره های اشک بر چشمانش حلقه بست. پدربزرگ هم بیش از این چیزی نگفت و محمد را در آغوش کشید. به این ترتیب ، محمد معین راهی تهران شد.

پس از ورود به تهران ، در دوره ادبی مدرسه دارالفنون نام نویسی کرد و وارد کلاس پنجم متوسطه شد. تهران با آن چه که محمد تصورش را میکرد، تفاوت بسیاری داشت . او کتاب های زیادی خوانده بود و بسیاری از نویسندگان رامی شناخت و آرزویش این بود با نویسندگان کتابها و محیط ادبی تهران آشنا شود، اما هرچه بیشتر با محیط ادبی و نویسندگان به ظاهر مشهور آشنا میشد، آرزوهایش را بر باد رفته تر میدید چون بسیاری از آنها را از لحاظ معلومات یا اخلاق در سطحی بسیار پایین مییافت. در عوض، نویسندگانی را که هنوز حتی اسم شان رانشنیده بود و یا زیاد مشهور نبودند، افرادی دانشمند و پایبند به اخلاق میدید.

و بعد دانشسرای عالی در رشته ادبیات و فلسفه علوم تربیتی ..

او دانشجویی صبور،کم حرف و در کار خود دقیق و جدی بود،به طوری که در سال سوم آن قدر به زبان فرانسه تسلط پیدا کرده بود که در حضور استاد فرانسوی، درباره لرد بایرون شاعر مشهور انگلیسی قرن نوزدهم سخنرانی کرد.تسلط او به زبان فرانسه و موضوع سخنرانیش باعث شگفتی وتشویق استادان و دانشجویان شد. در خرداد ماه 1313 ه.ش با ارائه رساله ای به زبان فرانسه در موضوع شعر ((لوکنت دولیلو مکتب پارناس))موفق به اخذ درجه لیسانس درادبیات و فلسفه با نمره ممتاز شد. بعد از اخذ مدرک لیسانس ،درسال 1314 به خدمت سربازی فرا خوانده شد.

بعد از طی دوره شش ماهه آموزش در دانشکده افسری احتیاط،شش ماهه اول خدمت را بعنوان افسر وظیفه گذراند و در مهرماه به عنوان دبیر دبیرستان شاهپور اهواز به استان ششم (استان خوزستان) فرستاده شد. در اهواز، بعد از سه ماه به دلیل لیاقت و کاردانی و به رغم کم سن وسالی، به ریاست دانشسرای شبانه روزی منصوب شد. او که هنوز تشنه علم و ادامه تحصیل بود، به رغم مسئولیت سنگین دانشسرا وکار تدریس، به صورت مکاتبه ای در رشته روانشناسی عملی انستیتو روانشناسی بروکسل (بلژیک) نام نویسی کرد و فنون مختلفی مانند خط شناسی، قیافه شناسی، و مغز شناسی را فرا گرفت و موفق به اخذ مدرک فارغ التحصیلی در این رشته شد.

محیط آرام و بی دغدغه اهواز، فرصت مناسبی برای کارهای پژوهشی او بود .محمد ، خواجه حافظ شیرازی را برای این کار انتخاب کرد و رسالهی تحقیقی «حافظ شیرین سخن » را نوشت.

علاوه بر این دو کتاب «روانشناسی تربیتی» نوشته علی الجارم و مصطفی امین را از عربی و«ایران از آغاز تا اسلام» نوشته پرفسور گریشمن را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرد. دلیل اصلی ترجمه کتاب پرفسور گریشمن این بود که می خواست ایرانیان را با گذشت بسیار دور و گذشتگانی که در این سرزمین زیسته بودند، آشنا کند .

در همین ایام بود که خبر رسید عده ای از باستان شناسان فرانسوی که برای حفاری به شوش میرفتند، وارد اهواز شده اند . سرپرست هیئت حفاری پیرمردی دانشمند و آشنا به تمدن های باستانی بود. در یکی از این دیدارها پیرمرد به او گفت:«لهجه های محلی ایران کم کم دارند مغلوب لهجه  مرکزی میشوند. شاید دیری نپاید که دیگر اثری از این لهجه ها باقی نمانده و آن وقت...!» پیرمرد لحظه ای درنگ کرد وبه چشم های محمد خیره شد. بعد از مدتی با لحن خاصی گفت:«وظیفه  شما جوانهاست که یادگارهای لهجه های محلی را حفظ کنید.»

حرف های دانشمند فرانسوی تاثیر عمیقی بر محمد جوان به جا گذاشت. آن شب را تقریبا‏ًًًًًََََََ تا صبح بیدار بود و به گفته های باستان شناس پیر خیلی فکر کرد. در نهایت تصمیم خودش را گرفت ; باید اصطلاحات، لغات، امثال و حکم زبان فارسی را از چهار گوشه مملکت جمع آوری کرده و آن ها راتدوین کنم.»

اولین کاری که پس از انتقال به تهران انجام داد ، ثبت نام در دوره دکتری بود. محمد با شور وشوق زیاد و زحمات شبانه روزی در کلاسهای دوره دکترا شرکت کرد. ساعت هشت ونیم روز هفدهم شهریور ماه 1321 در دانشگاه تهران شوروشوق عجیبی بر پا بود. عده  زیادی از استادان ، مدرسان و افراد دانشگاهی در سالن دانشکده ادبیات جمع شده بودند.

این اولین مراسم دفاع از رساله دکترا در رشته زبان و ادبیات فارسی بود. وزیر فرهنگ، از زحمات معین قدردانی کرده و جلسه را افتتاح کرد. محمد معین دربارهی چگونگی تدوین وتألیف رساله و جنبه های ابتکاری و توانایی تاثیرگذاری آن در ادبیات معاصر سخن گفت . پس از لحظاتی دیرگذر ، جلسه دوباره آغاز شد و رئیس هیئت نظارت ، نتیجه رأی را چنین اعلام کرد :

« رساله آقای محمد معین از هر حیث قابل تمجید و تحسین تشخیص داده شد و با قید «بسیار خوب » تصویب میشود و آقای محمد معین در زبان فارسی و ادبیات آن، دکتر شناخته شده و به ایشان تبریک میگوییم.»

نخستین مدرک دکترا در زبان و ادبیات فارسی در ایران برای محمد معین ، به معنای تلاش بیشتر و دقیق تر در کارهای پژوهشی بود. نگارش رساله دکترا، او را آن قدر شیفته زبان و فرهنگ ایران باستان کرده بود که برای استفاده از متن اصلی منابع ، زبان پهلوی و پارسی باستان را فرا گرفت و چند رساله پهلوی را به زبان فارسی امروزی ترجمه کردو چند مقاله تحقیقی درباره مسائل لغوی و ادبی مربوط به زبان پهلوی و پارسی باستان انتشار داد.

دراین مدت، متوجه دو نکته اساسی در شیوه پژوهش شده بود.  یکی اینکه اسناد ومدارک می بایستی از لحاظ درستی متن ها ، نقد شوند تا بتوان به آن ها اعتماد کرد. دیگر این که مفهوم دقیق محتوای این اسناد،باید به کمک ریشه یابی و درک لغت و تأمل در مورد نحوهی کاربرد قدما، به دقت معلوم شود تا نقد و قضاوت دربارهی آن ها منجربه برداشت های نادرست نشود. توجه به این دو نکته اساسی، دکتر معین را از سویی به نقد و تصحیح متن های کهن ادبی و از سوی دیگر به اهمیت لغت و دستور زبان جلب کرد ...

 در منزل دهخدا ، سازمان لغت نامه تشکیل شد و عده ای از استادان و دانش پژوهان نیز برای همکاری با استاد دهخدا معرفی شدند. دهخدا در پذیرش همکار بسیار محتاط و سختگیر بود به طوری که تا خودش از داوطلبان امتحان نمی گرفت، کسی را نمی پذیرفت.این امتحان معمولاً بیش از یک هفته طول میکشید و کم تر کسی میتوانست نظر استاد را جلب کند. دکتر معین هم برای همکاری در کار لغت نامه معرفی شده بود.

آشنایی با علامه دهخدا،فرصت بسیار گران بهایی برای معین بود، چرا که هردو به یک زمینه یعنی لغت نامه علاقه مند بودند.دکتر معین،نظر مساعد دهخدا را نسبت به خود جلب کرد و همکاری آن ها شروع شد، کار در سازمان لغت نامه ، مراجعه به متون معتبر استادان نظم ونثر دو زبان فارسی و عربی و همچنین لغت نامه های چاپی و خطی ، کتاب های تاریخ، جغرافیا، طب، نجوم، ریاضی، حکمت، کلامفقه و غیره و تهیه فیش از لغات آن ها بود.دکتر معین که روشی ویژه و دقت و امانتداری خاصی در فیش برداری داشت .

 او در مقایسه با دیگر همکاران سازمان لغت نامه ، از جایگاه ویژه ای نزد دهخدا برخورداربود.هنگامی که دهخدا از کار تصحیح و حاشیه نویسی «برهان قاطع » توسط دکتر معین آگاه شد، آن را بسیار پسندید و معین را بسیار تشویق و راهنمایی کرد. هنگام چاپ« برهان قاطع» نیز مقدمه ای تحت عنوان «و فرهنگ شعوری » بر آن نوشت.دهخدا مطمئن بود که در انتخاب دکتر معین بیراهه نرفته است و همواره استعداد و پشتکار او را میستود ...

 از این به بعد « لغت نامه دهخدا» که محصول مطالعات مداوم و کوشش خستگی ناپذیر چهل و پنج ساله استاد دهخدا و گروهی از همکارانش بود، تحت سر پرستی دکتر معین به دست چاپ سپرده می شد. پ

س از آشنایی با دهخدا و همکاری در تهیه « لغت نامه » علاقه شدید محمد معین به تالیف فرهنگی جامع ، افزایش یافته بود; فرهنگی کامل که همانند دایره المعارفی بزرگ بتواند نیاز افراد گوناگون را برآورده سازد. این بود که در سال 1338 ، درکنار نشر « لغت نامه دهخدا » طرح تدوین و انتشار « فرهنگ فارسی » را ریخت.

او از زمان تصحیح و حاشیه نویسی بر " برهان قاطع " ، شروع به فیش برداری کرده بود و طی بیست سال تحقیق و مطالعه در زمینه متون ادبی شعر و نثر و حتی گفت و گوهای روزانه افراد، نزدیک به یک میلیون و سیصد هزار فیش تهیه کرده بود.

و دانشیار و استاد کرسی ادبیات دانشکده ادبیات  تا در سال 1321 ازدواج کرد و صاحب چهار فرزند شد .. دو دختر و دو پسر ..

سفرهای بسیار ی به اقصی نقاط عالم از جمله امریکا ، اروپا ، سوئیس و شوروی سابق و پاکستان و فرانسه و بلژیک و هلند  داشت به دعوت موسسات فرهنگی و برای شرکت در کنگره های علمی و انجام سخنرانی و تحقیقات علمی ....

دکتر معین همیشه به دوستانش میگفت:« خیلی خواسته اند مرا به « دنیاهای دیگر ببرند ، بزمی ساخته اند، منقل و گرد آورده اند ، خواسته اند که من هم همان طور باشم ، اما ... من خودم را وقف مردم و خدمت به مردم کرده ام . خیلی مقام ها را دو دستی برایم آورده اند ، اما من دنبال کارخودم هستم. شماها نمیدانید که ما چه قدر به فرهنگ فارسی بدهکاریم .»

او از کارشکنی و اخلال دیگران ، دلسرد نشد و عقب ننشست و طرح اولیه فرهنگ را پی ریزی کرد. طرح فرهنگ درابتدا چهار جلد پیش بینی شده بود ، ولی به مرور زمان و افزوده شدن فیش ها ، به شش جلد رسید. « فرهنگ فارسی» در چهار قسمت مقدمه ، لغات، ترکیب های خارجی و اعلام ، تنظیم شده بود

 

در سال 1333 برای کتاب جامع الحکمتین ناصر خسرو که نخستین بار توسط هانری کرین خاور شناس فرانسوی و دکتر معین تصحیح و چاپ گردید از طرف فرهنگستان Academie des Inscriptions et Belles-Lettres فرانسه جایزه دریافت نمود ...

در سال 1337 به عضویت فرهنگستان ایران درامد بدون انکه بداند نیما یوشیج او را وصی خود کرد برای بررسی اشعارش و انتشارشان و همینطور تا سال 1345 رئیس کمسیون ادبیات در کنگره جهانی ایران شناسان بود ...

آشنایی دکتر معین با دکتر شهیدی از سال 1328شروع شده بود در آن سال دکتر شهیدی به جمع علمی همکاران « لغتنامه دهخدا » اضافه شده بود. حالا این آشنایی به دوستی محکمی تبدیل شده بود. دکتر شهیدی بیش ار هر کسی از سختی و طاقت فرسایی کار دکتر معین آگاه بود او که خود یکی از همکاران تدوین « فرهنگ فارسی » بود، میدید که دکتر معین چطور ساعات کار خود را از هشت به دوازده و حتی گاهی اوقات به شانزده یا هجده ساعت رسانده است.

یک بار دکتر شهیدی بعد از اصرار زیاد توانسته بود دکتر معین را راضی کند تا در سفری سه روز به شمال برود. اذان بود دکتر شهیدی تازه برای نماز صبح از خواب بیدار شده بود که با کمال تعجب دید دکتر معین بیدار است و چیز مینویسد! این بود که با ناراحتی گفت: « بس کنید! این طور کار کردن شما را از پا میاندازد. » دکتر معین همواره منطق را میپذیرفت، ولی عشق او به زبان فارسی، منطق او را شکست میداد، هیچ عشقی منطق نمیپذیرد.

در سل 1345 پس از بازگشت از چند سفر ، دکتر معین با این که به دلیل فعالیتهای متعدد در کنفرانس، بسیار خسته شده بود، بی هیچ استراحتی در جلسه مدافعه یکی از دانشجویان به دانشگاه تهران رفت.

هنوز« بانگ الله و اکبر » از مناره های مسجد دانشگاه تهران برنخاسته بود که حادثه ای در اتاق استادان گروه ادبیات فارسی همه را شوکه کرد. دکتر معین در حالی که میخواست موافقت خود را با پذیرفتن پایان نامه تحصیلی یکی از دانشجویان دوره دکتری اعلام کند، یکباره به کف اتاق افتاد و بیهوش شد.

بلافاصله او را به بیمارستان آریا رسانده و بستری کردند. پزشکان برای بررسی ضایعه ای که در مغز دکتر معین به وجود آمده بود، تصمیم به عکسبرداری از مغز گرفتند، اما متأسفانه هنگام تزریق ماده رنگی ، دکتر معین به حالت اغما افتاد . با وجود سعی و تلاش پزشکان ایرانی، هیچ بهبودی در وضعیت او حاصل نشد. پس از چندی، مجبور به درخواست کمک از پزشکان خارجی شدند.

دو پروفسور جراح مغز و اعصاب از شوروی ( سابق ) و پنج متخصص از انگلستان بر بالین استاد حاضر شدند. آنان پس از چند روز معاینه و انجام آزمایشهای مختلف، گفتند آسیب مغزی بسیار شدید است و اگر زودتر رسیدگی میشد امکان بهبودی وجود داشت، سعی و تلاش پزشکان روسی و انگلیسی نیز نتیجه ای نداد و آنها به کشورهای خود برگشتند.

عدم خروج دکتر معین از حالت اغما باعث شد تا در 14 مرداد ماه 1346 همراه با همسرش به بیمارستان نوتردام مونترال یکی از مهمترین بیمارستانهای کانادا اعزام شد طی سه ماه بستری شدن در این بیمارستان سه عمل جراحی بر روی مغز او انجام شد، اما هیچ کدام رضایت بخش نبود. جراحان کانادایی می گفتند اگر همان شش ماه اول بیماری مراجعه میشد احتمال بهبودی زیادی وجود داشت، اما متأسفانه به خاطر گذشت مدت زیادی از وارد آمدن ضایعه  مغزی، دامنه و شدت آسیب مغزی افزایش یافته است. آنها علت این حالت را خونریزی مغزی بر اثر پارگی رگها و بروز آسیب در مراکز حیاتی مغز دانستند.

با اعلام نظر پزشکان کانادایی، استاد را در پانزدهم آبان ماه با ناامیدی بسیار به ایران بازگرداندند و در بیمارستان فیروزگر تحت نظر دکتر تیرگری بستری کردند. هفت ماه از بستری شدن او دربیمارستان فیروزگر گذشت و کوچکترین نشانه ای از بهبودی دیده نشد. دکتر تیرگری میگفت: « دکتر معین به علت آسیب مراکز مغزی قادر به شناسایی افراد و حتی بستگان و دنیای خارج نیست و متأسفانه هیچ گونه واکنشی ندارد.

سرانجام پس از چهار و نیم سال خاموشی و تنهایی بزرگ مرد لغت و سخن در نیم روز گرم سیزدهم تیرماه 1350، چشم از جهان فانی فرو بست .

عمده ترین آثار این ادیب بزرگ که بارها از سوی دانشگاه ، مجامع علمی - ادبی و معتبر جهان موفق به اخذ جوایز ارزنده گردید ، عبارتند از : " ستاره های ناهید " ، " داستان خرداد و مرداد " ، " حکمت اشراق و فرهنگ ایران " ، " آئینه اسکندر " و " دوره کامل فرهنگ فارسی " و مشهورترین اثرش فرهنگ فارسی معین در 6 جلد می باشند . همچنین تصحیح و حواشی بر کتاب های چهار مقاله نظامی ؛ جامع الحکمتین ناصر خسرو ، دانشنامه علایی ابن سینا و ترجمه ی کتب روانشناسی تربیتی و تاریخ ایران اثر گیرشمن از دیگر آثار ارزشمند استاد معین می باشند .

 

پی نوشت : سپاس بسیار از مطالب ارزشمند وبلاگ  http://reza4603.blogsky.com    و منابع دیگر

[ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ] [ 0:49 ] [ بهار ]

[ ]

پاكو دلوسيا از زبان خودش

 

متن زير مصاحبه اي است با پاكو دلوسيا كه در پست فلامنكو مفصل در باره اش نوشته ام .

بيان گرم و صميميانه اش در باره موسيقي ، فلامنكو و خودش ارزش اين را دارد كه وقتي براي تورقش بگذاريد .

ضمنأ لينك اجراي قطعه مشهورش " زرياب " را هم ذيل پست درج كرده ام .

اميد كه مقبول باشد و لذت ببريد .

روزهایى بود که مردمان فلامنکو براى بیان احساسات ریز و درشتشان به حرکات و آواز فلامنکو روى مى آوردند. من هم در چنین محیطى به دنیا آمدم و کم کم قد کشیدم و بزرگ شدم. 

2۱ دسامبر ۱۹۴۷ بود که به دنیا آمدم. مادرم لوسیا گومز زن سختکوش و خانه دارى نمونه بود. پدرم هم آنتونیو سانچز، استثنایى بود. آن روزها مثل همه کارگرهاى سابق دوره جنگ هاى داخلى اسپانیا، براى ساختن زندگى اش لباس مى فروخت و گیتار مى زد. تازه عادت داشت در مراسم عروسى باندوریا۱ پدرم سرپرست یک خانواده فقیر پرجمعیت بود! آدم عجیبى بود.

 ذاتاً دوست داشت کسانى را که عاشق موسیقى بودند حمایت کند. دلش مى خواست به پسرانش نوازندگى گیتار یاد بدهد که آن روزها البته کارى بى معنى و بى فایده بود. رامون و پپه هر کدام از بهترین آوازخوان ها شدند.

 آنتونیو براى اینکه زبان یاد بگیرد از زیر ساز زدن در رفت و من هم که از ۶ سالگى چسبیدم به یادگیرى گیتار. یک جورهایى گیتار شد رابط کلامى من و پدر. من همه چیز را به پدرم مدیونم. وقتى بچه بودم مجبورم مى کرد ساز بزنم.

درست وقتى که ظرفیت و گنجایش تصمیم گیرى براى آینده ات را ندارى، وقتى که نمى دانى در زندگى مى خواهى چى کار کنى، این زمانى است که کسى باید تو را هل بدهد، راه را به تو نشان دهد. این همان کارى است که پدرم کرد.

آن روزها نمى توانست من را مدرسه بفرستد چون در خانه پولى نبود. مجبور بودم کار کنم و پول دربیاورم. چون به مدرسه نرفته ام مشکلاتى هم دارم اما خب، عادت کرده ام. فرصت هایى پیش مى آید و من متاسفم چرا فرهیخته نیستم، چرا فصاحت ندارم، به روز نیستم.

اما وقتى سن و سالى از تو مى گذرد، عادت مى کنى. آره به بودن و پذیرفتن آنچه که هستى. وقتى جوانى مى خواهى به نوعى سوپرمن باشى و البته این حس منجر به بروز مشکلات و ترس ها و یاس هایى هم مى شود.

اما گرسنگى همیشه انگیزه اى قوى براى بارور کردن کمال است. من این را به تجربه یاد گرفته ام. بسیارى از هنرمندان اغراق مى کنند که گرسنه، هنرمند نیست و نخواهد بود. اما من معتقدم آدم زمانى که چیزهایى به دست مى آورد باید از گرسنگى سپاسگزار باشد.

چون اگر با یک شکم پر به دنیا بیایى، انگیزه هاى کمترى دارى! اولین بار که به روى صحنه رفتم، ۱۳ سالم بود. اولین بار بود که به شمال آمریکا سفر مى کردم آن هم با گروه اسپانیایى باله کلاسیک خوزه گرکو.

سومین گیتارنوازشان بودم. در آمریکا با سابیکاس و ماریو اسکودرو روبه رو شدم. به من توصیه کردند سبک خودم را پیدا کنم. براى من که بچه بودم سبک نقطه شروع نبود بلکه یک جور درآمد بود. وقتى انگشتانم را روى گیتار مى گذاشتم، آن را پر از انگشتان دیگر هنرمندان مى دیدم.

از همه بیشتر نینو ریکاردو درخشان ترین گیتار نواز آن دوران را حس مى کردم. نینو دوست خیلى نزدیک پدرم بود. سابیکاس همیشه مى گفت در ایالات متحده نسبت به اسپانیا، مخاطب گیتار فلامنکو بیشتر است.

در آمریکا مردم درک موسیقایى خوبى دارند و بسیارى از جوان ها به فلامنکو علاقه مندند اما در اسپانیاست که مردم واقعاً موسیقى فلامنکو را «مى فهمند».

 

 سابیکاس سال ۹۰ مرد. به نظرم دوستى تنها کسى است که هیچ نیازى به توضیح ندارد. بعد از مرگش بود که در آلبوم زریاب یک تارانتاس را به یاد او جا دادم. کولى ها مى گویند پنج قرن است که فلامنکو را ابداع کردند.

 این حرف به این معنى نیست آنهایى که کولى نیستند شایستگى ندارند. کسى که در تماس با کولى هاست و با آنها بزرگ مى شود، معمولاً خیلى خوب از آب درمى آید. درست مثل آنتونیو شاکن، ال نینو ریکاردو و خیلى هاى دیگر. نه این میراث کسى نیست.

میراث متعلق به کسى است که از وقتى به دنیا مى آید آن را بسازد. موسیقى فلامنکو هم مثل این است.اما مردم فلامنکو در کل آدم هاى دگمى هستند. بد هم نیست. تازه چیز خوبى هم مى تواند باشد حالا هر چند که تحول کندتر صورت خواهد گرفت. من با اصالتگراها موافق نیستم. آنها اجازه نمى دهند مردم آن طورى که مى خواهند بخوانند و حرکت کنند. به هرحال هر کسى باید کارى را که دوست دارد، بکند. بیشتر که فکر مى کنم مى بینم همه چیز مى تواند موثر باشد به شرطى که بدانى هر چیز را چه طور بارز کنى.

 براى بعضى آدم ها موسیقى پیچیده ترین راه براى بیان ساده ترین چیزهاست. براى بقیه هم راه بسیار ساده اى است براى بیان چیزهاى پیچیده!

خیلى وقت ها اما تخیل حرف اول را مى زند.عقل سلیم تا زمانى که وابسته به ظرفیت روشنفکرى شماست، محدود است. تخیل اما هیچ محدودیتى ندارد. گاهى تخیل با این عقل سلیم در تضاد است. بعضى وقت ها افسوس مى خورم که چرا موسیقى را نمى فهمم.

 درست مثل درک نکردن علوم عقلى و ریاضیات است. با این همه، نفهمیدن تو را وامى دارد تا بالاتر پرواز کنى یا دست کم به پرواز درت مى آورد و در جایى که عقل نمى تواند سیطره اى داشته باشد، این تخیل است که تو را سرپا نگه مى دارد. تخیلى که به همه چیز چنگ مى زند و سنت یکى از آنهاست.

 تو سنت را با یک دست چنگ مى زنى و با دست دیگرت مى خراشى و مى کاوى. خیلى مهم است که سنت را از دست ندهى چون که ضرورت و پایه و اساس همه چى در آن است. با سنت هر کجا که بخواهى مى توانى فرار کنى و بروى. اما ترک این ریشه یعنى بى هویتى.

 عطر و رایحه و شکوه و طعم فلامنکو آنجاست. به اعتقاد من فلامنکو مهمترین فرهنگ اسپانیا نیست. اما با این همه به گونه اى معرف فرهنگ اسپانیا در اروپاست؛ حتى اگر بعضى از آدم ها اینچنین جهانى شدنى را دوست نداشته باشند.

فلامنکو متعلق به اندلس است. ربطى به باسک و گالیسى و کاتالان ها ندارد. خب، حدس مى زنم آنها دوست ندارند در خارج از اسپانیا به نام فلامنکو شناخته شوند. اما اندلس بخش مهمى از اسپانیاست.

فلامنکو، موسیقى افسانه اى است. از نظر حسى قوى است و ریتم خاص خودش را دارد که در کمتر فولکلور اروپایى مى شود نظیرش را پیدا کرد. خیلى از جوان ها به کنسرت هاى من مى آیند. فلامنکو موسیقى شاخصى است و بسیارى از کسانى که شاید فلامنکو را دوست ندارند به دلایل دیگرى به کنسرت هاى من مى آیند به خاطر تکنیک گیتارنوازى، به خاطر ریتم ها، به خاطر کنجکاوى...

پاکودلوسیاى حقیقى، موزیسین، کسى که روى صحنه مى نشیند و ساز مى زند، اول فرانسیسکو سانچز و بعد پاکودلوسیاست. آدمى که ماسک مى زند و با خیلى چیزها شرطى مى شود، یک موزیسین اصیل نیست.

پشت صحنه باید آگاه باشى، در تلویزیون ظاهر بشوى، مصاحبه کنى و خنده به لب داشته باشى تا مردم فکر نکنند دیوانه اى! سعى کردم تا پاکودلوسیا و فرانسیسکو سانچز تا جایى که ممکن است به هم نزدیک باشند، البته همیشه هم موفق نشده ام. حالا یا به خاطر حرفه اى است که انتخاب کرده ام یا به خاطر پیشامدهاى زندگى اما هنرمند آرزو دارد فهمیده شود، ارتباط برقرار کند و ثابت کند که حقیقت را دوست دارد. نمى دانم تا چه حد مى شود افکار عمومى را صیقل داد.

 اما... خب، حقیقت دارد. شاید موفقیت نوعى صیقل زدن افکار عمومى باشد. به هر حال یک هنرمند باید به خودش وفادار باشد. باید خودش را دوست داشته باشد، باور کند. چون ناخودآگاه، خود درونش را منعکس مى کند. مردم هم همین «خود» را مى بینند و مى شناسند.

مردم مى گویند به جاى اینکه جهانى باشى اول باید بومى باشىمن به این معتقدم. اگر فقط به این فکر کنى که دیگران چه مى خواهند بگویند، دیوانه مى شوى. گم مى شوى. عملاً انتقادها بى حاصل اند چون تو، خودت منتقد خودت هستى. اگر خوب ساز نزنى و انتقاد مثبت باشد یا برعکس، دیگر براى منتقدها احترام قائل نیستى. در موارد خیلى کمى است که نقد، حتى اگر مثبت نباشد، مى تواند سازنده باشد. وقتى ۱۷ سالم بود نیویورک تایمز توبیخم کرد.

اما حقیقتى را گفته بود که از آن تاثیر گرفتم. معمولاً منتقدها چیزهاى خیلى زیبا و شاعرانه اى مى نویسند. همیشه درباره من چیزهاى خیلى خوبى مى گویند ولى درباره چرایى قضیه هیچ توضیحى نمى دهند!

در ژاپن منتقدان جدى تر و علمى تر و سختگیرترند. با وجود همه این ستایش ها، انگیزه محرک اصلى است و آدم را به فکر مى اندازد تا کارى بکند.

زندگى درون یک جامعه و درون یک سیستم مثل بازى مى ماند. در این سیستم پول مى گوید که تو برده اى. هر کس پول به دست مى آورد تا کارى را که دوست دارد، بکند. در مقام یک هنرمند، پول تنها به تو اعتبار کارى مى دهد. فقط همین ... پول که به هنرمند حس نمى دهد. آدم باید بفهمد چه طورى به پول ارزش ببخشد وگرنه خیلى راحت به دام زیاده خواهى و پول دوستى مى افتد.

خیلى خطرناک است که آدم به اینجا برسد. اما آدم ذاتاً یک شخصیت دارد. فرق نمى کند که چه کار بکنیم. یک دوچرخه سوار شاید یک هنرمند باشد و یک خواننده فلامنکو شاید روحیه یک پهلوان را داشته باشد. ما همه یک حس مشترک داریم. و خنده و گریه و ناراحتى، تنها کنش هاى متفاوت ما هستند.

 من به این اعتقاد ندارم که هنرمندى شغل است. برچسب ها را دوست ندارم. این واقعیت که من گیتاریستم هیچ عنوانى بهم نمى دهد، چون تا وقتى به کار مى آید که من کار کنم. هنر در نوع بشر ذاتى است. آدم مى تواند هنر را به هر نحوى توصیف کند. با نقاشى، نوشتن یا نواختن.

خیلى از آدم ها به اسم هنرمند مشغول به کارند و هرگز هم هنرمند نخواهند شد. بقیه، در کنار هنرمند بودن، در کارهاى هنرى هم فعالیت دارند. شاید تکنیکى هم نداشته باشند اما مى دانند چرا این کار را مى کنند و خوب بلدند اجراى خوبى داشته باشند. خیلى از فلامنکونوازان هستند که مدت ها ساز مى زنند اما یک دفعه یک چیز با کیفیت خلق مى کنند و حس یک نابغه را دارند.

این مسئله در مسابقات گاوبازى هم اتفاق مى افتد. گاوبازهایى هستند مثل رافائل دپائولا یا کورو رومرو که حتى وقتى تکنیک استادانه اى هم ندارند باز هم هنرمندهاى بزرگى اند. من هیچ وقت نخواستم نفر اول باشم و هرگز هم تلاش نکردم تا جلوتر از دیگران بدوم. به سادگى در این راه قدم زدم و حتى سوار ماشین هاى لوکس هم نشدم!! زمان از آدم جلوتر مى رود. تو پیرتر مى شوى، انرژى ات را از دست مى دهى، تخیل و شعورت از پا درمى آید و فراتر اینکه، انگیزه هایت کمتر مى شوند.
در حال حاضر فقط براى حفظ پرستیژى که دارم کار مى کنم. تنها انگیزه ام هم دیدن یکى تو دنیاست که بگوید از وقتى کارهاى من را شنیده، زندگى اش عوض شده و فقط به خاطر من یاد گرفته چه طورى گیتار بزند.

اجراي قطعه زرياب توسط پاكو دلوسيا

 

[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 10:34 ] [ بهار ]

[ ]

الورد جمیل

ام کلثوم خواننده بنام دنیای شعر و موسیقی عرب

 شاید برای بسیاری از نسل جدید ما شناخته شده نباشد .

او در سال 1904 در روستای طمای الزهایره مصر به دنیا آمد

و بعد ها به همراه پدر به شعر خوانی و تواشیح قرآن پرداخت

و روستا را ترک کرد و به قاهره رفت و وارد دنیای موسیقی شد

و تا هفتاد و سه سالگی به زیبایی خواند

و "  کوکب الشرق " لقب گرفت  .

صدایش مورد علاقه و ستایش بسیاری از اساتید موسیقی ایران منجمله استاد شجریان بوده و هست .

 

 

الورد جمیل
الورد جمیل وله أوراق علیها دلیل من الأشواق

إذا أهداه حبیب لحبیب یکون معناه وصاله قریب
شوف الزهور واتعلم … بین الحبایب تتکلم

شوف واتعلم
والنرجس مال یمین وشمال على الأغصان بتیه و دلال
عیونه تقول معانا عذول تعال بعید عن العزال

شوف الزهور واتعلم … بین الحبایب تتکلم
شوف واتعلم

یا فل یا روح یا روح الروح
من شم هواک عمره ما ینساک
لکل جمیل تقول بلغاک حبیب مشتاق بیستناک

شوف الزهور واتعلم … بین الحبایب تتکلم
شوف واتعلم

شوفوا الیاسمین جمیل نعسان حلى له النوم على الأغصان
بکل حنان تضمه الإید وبه تزدان صدور الغید

شوف الزهور واتعلم … بین الحبایب تتکلم
شوف واتعلم

 

گلها زیبا هستند

گلها زیبا هستند و برگهایی دارند که به عشق گواهی میدهند

اگر عاشقی به معشوقش هدیه کند، بدان معناست که به زودی دیدار تازه خواهند کرد
گلها را ببین و بیاموز … آنها بین عشاق سخن میگویند

گلها را ببین و بیاموز … آنها بین عشاق سخن میگویند

ببین و بیاموز
نرگسها مشتاقانه از راست به چپ بر روی شاخه هایشان به حرکت در می آیند
چشمانش میگویند اینجا ملامت کننده هایی هستند، بگذار از برابرشان دور شویم
گلها را ببین و بیاموز … آنها بین عشاق سخن میگویند

ببین و بیاموز

ای یاسمن، ای روح، ای روح جان

هر کسی که تو را ببوید هرگز نمیتواند فراموشت کند

با زبانت به هر زیبایی میگویی عاشقی مشتاق منتظر توست

گلها را ببین و بیاموز … آنها بین عشاق سخن میگویند

ببین و بیاموز

یاسمنها را ببین، عاشق خوابیدن بر روی شاخه ها هستند

دستها با مهربانی نگاهشان میدارند و زیبایی را صدچندان میکنند

گلها را ببین و بیاموز … آنها بین عشاق سخن میگویند


ببین و بیاموز

[ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ] [ 0:21 ] [ بهار ]

[ ]

تصور كن
 

جان لنون را در سني شناختم كه پا به نوجواني مي گذاشتم  .

بودن در خانواده اي پرجمعيت از پسردائي ها و پسرخاله هاي همه در سنين دبيرستان و  دانشگاه باعث شد خيلي قبلتر از همسالانم با موسيقي و كتاب آشنا شوم و دنيايم شد كتابهاي كافكا و آلبر كامو و ديويد سلينجر و رومن رولان و موسيقي بيتلزها بخصوص صداي گرم جان لنون ...

اكتبر 1940 بدنيا آمد مي خواست ملوان شود اما  همه كار كرد از آهنگسازي و شعر و خوانندگي و هنرپيشگي و ينيان گروه بيتلزها را گذاشت و گرداننده اصلي اش بود به همراه ديگر خواننده بي نظيرش پل مك كارتني ...

آهنگهايشان خطوط اجتماعي خشك آن زمان را به هم ريخت و موسيقي اعتراضي را بنيان گذاشت

و از واقعيتها گفت و روزمره و آرزوها و زندگيش در ميان همه شهرت و جنجال پيرامونش گذشت

و مرگش نيز آنگونه رقم خورد كه روزي خودش پيش بيني كرده بود

وقتی خبرنگاری از او پرسید مرگش را چگونه تصور می‌کند گفته بود: «احتمالاً یه دیوونه ترتیبم رو می‌ده».

ترانه اي دارد بنام  imagine  كه گويا گوگل در هفتادمين سالگردش به احترامش آهنگ اين ترانه را كنار  لوگويش قرار داد .

Imagine!

تصور کن!

 

Imagine there's no heaven,

تصور کن بهشتی در کار نیست

 

It's easy if you try

کار آسانی است اگر سعی کنی

 

No hell below us,

و جهنمی آن پائینها وجود ندارد

 

above us only sky,

بالای سرمان فقط آسمان است

 

Imagine all the people

و تصور کن همه آدمها

 

living for today...

فقط برای امروز زندگی می کنند

 

Imagine there's no countries

تصور کن هیچ کشوری وجود ندارد

 

It isn't hard to do

کار سختی نیست

 

Nothing to kill or die for

دلیلی برای کشتن یا مردن نیست

 

No religion too

و مذهبی نیز در کار نیست

 

Imagine all the people

تصور کن همه مردم

 

living life in peace...

در صلح زندگی می کنند

 

You may say I'm a dreamer

ممکن است بگوئی من خیالبافم

 

but I'm not the only one

اما من فقط یکی نیستم

 

I hope some day you'll join us

امیدوارم روزی تو هم با ما باشی

 

And the world will be as one

و تمام زمین قطعه ای واحد باشد

 

Imagine all the people

تصور کن که تمام مردم

 

sharing the entire world...

سهمی از تمام زمین دارند

Imagine no possessions

تصور کن هیچ مالکیتی در کار نیست

 

I wonder if you can

من تعجب می کنم اگر تو بتوانی

 

No need for greed or hunger

نیازی به طمع و یا گرسنگی نیست

 

a brotherhood of man

برادری همه آدمها

 

Imagine all the people

تصور کن که تمام مردم

 

sharing all the world...

در تمام جهان سهیم هستند

 

You may say I'm a dreamer

ممکن است بگوئی من خیالبافم

 

but I'm not the only one

اما من تنها نیستم

 

I hope some day you'll join us

امیدوارم تو هم روزی با ما باشی

 

and the world will live as one

و تمام زمین قطعه ای واحد باشد

 پي نوشت : ميانه كار اداري و تنفسي در هواي موسيقي

[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ 11:27 ] [ بهار ]

[ ]

سمير سرور
 

سمير سرور، نوازنده، موسيقيدان و تنظيم كننده مصري در آوريل سال 1933در مصر متولد شد و موسيقي رو از دسته هاي نظامي شروع كرد.

بنا بر نامگذاري اعراب كه نام "عاشق" را به اول اساتيد سازهاي مختلف اضافه ميكنند، بخاطر تسلطش بر ساز ساكسيفون به "عاشق الساكس"  يعني استاد  ساكسيفون و با نوعي ايهام نزديك همان عاشق ساكسيفون ناميدند.

تبحر سمير در بازسازي و قرار دادن صداي ساكسيفون در اركسترش به جاي صداي خواننده هاي مشهور عرب (نظير ام كلثوم و عبدالحليم حافظ) مثال زدنيست. شايد اين ابتكار و اجراي فوق العاده اش بود كه پاي موسيقي سنتی-پاپ عربي را به بازار هاي ايران باز كرد و سه آلبوم مختلف از وي با نام "زي الهوا"، "روياي قاهره" و "ستاره شرق" یکی پس از دیگری وارد بازارهاي ايران شد كه با فروش و استقبال خوبي هم رو به رو شد.

سمير در دنياي عرب هم داراي احترام و عظمتي خاص بود و گاها او را در نوشته هاي خودشان با نام "عازف الكبير" يعني نوازنده بزرگ نام ميبرند. او آلبومي هم همراه با "عمر دياب" خواننده مشهور عرب دارد.

 اينكه چگونه نوازنده‌ي سازي كاملا غير عربي، توانايي معرفي موسيقي غني كشورش رو كسب كند از توانايي ها و استعداد بي نظير سمير در تنظيم و اجراي دلنشين  آهنگهاي خوانندگان و آهنگسازان مشهورعرب همراه با ساكسيفون بود؛ در حدي كه گاهأ دقت اجرا و تنظيم عالي يك اثر مشهور بدون دخالت ملوديك در اصل اثر شنونده رو به تحسين واميداشت.

وي در مي سال ۲۰۰۳ و پس از مدتي بيماري و قطع اميد پزشكان از معالجه  وي و بعد از عمري تجربه و همكاري مستقيم و غير مستقيم با بزرگان موسيقي عرب در سن ۷۰ سالگي درگذشت. روحش شاد.

 

 

[ سه شنبه دهم خرداد 1390 ] [ 10:44 ] [ بهار ]

[ ]

لنگستون هيوز

به ياد شاملوي عزيز و صداي گرمش كه مونس شبهاي من بود و هست .  

قسمتي از اشعار لنگستون هيوز :

بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.
در این «سرزمین آزاده گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی

لنگستون هیوز نامی‌ترین شاعر سیاهپوست آمریکایی‌ست با اعتباری جهانی. در سال ۱۹۰۲ در چاپلین (ایالت میسوری) به دنیا آمد و در سال ۱۹۶۷ در هارلم (محله‌ی سیاهپوستان نیویورک) به خاطره پیوست در شرح حال خود نوشته است:
« تا دوازده ساله‌گی نزد مادربزرگم بودم زیرا مادر و پدرم یکدیگر را ترک گفته بودند. پس از مرگ مادربزرگ با مادرم به ایلی‌نویز رفتم و در دبیرستانی به تحصیل پرداختم. در ۱۹۲۱ یک سالی به دانشگاه کلمبیا رفتم و از آن پس در نیویورک و حوالی ِ آن برای گذران ِ زنده‌گی به کارهای مختلف پرداختم و سرانجام در سفرهای دراز خود از اقیانوس اطلس به آفریقا و هلند جاشوی کشتی‌ها شدم. چندی در یکی از باشگاه‌های شبانه‌ی پاریس آشپزی کردم و پس از بازگشت به آمریکا در واردمن پارک هتل پیشخدمت شدم. در همین هتل بود که ویچل لینشری، شاعر بزرگ آمریکایی، با خواندن سه شعر من ــ که کنار بشقاب غذایش گذاشته بودم ــ چنان به هیجان آمد که مرا در سالن نمایش کوچک هتل به تماشاگران معرفی کرد».

 

[ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ] [ 22:5 ] [ بهار ]

[ ]

اديت پياف
اديت پياف را بسيار دوست دارم . از خيلي جواني و تا به الان ترانه ها و صدايش همدم شبهايم بوده . براي ساير دوستان اگر مي خواهند از او بدانند :

ادیت پیاف ( ۱۹۱۵-۱۹۶۳) تصنیف‌خوان فرانسوی و از چهره‌های شاخص این کشور در دهه‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ بود. دو آهنگ «زندگی مانند گل سرخ» و «هیچ پشیمان نیستم» او هنوز خوانده و نواخته می‌شود.

ادیت پیاف که نام اصلی او «ادیت جوواننا گاسیون» بود از پدری فرانسوی و مادری ایتالیائی در پاریس زاده شد. مادرش در کافه‌ها می‌خواند و پدرش آکروبات بود. مادرش در کودکی او را رها کرد و ادیت نزد مادربزرگ پدری خود بزرگ شد که روسپی‌خانه‌ای را در نرماندی اداره می‌کرد. ادیت از سه‌سالگی تا هفت‌سالگی کور بود و شایع است که بعد از این‌که روسپیان به زیارت ترزمقدس در لیزیو رفتند بینا شد. مدتی با پدر دائم‌الخمرش زندگی کرد و در شانزده‌سالگی از او جدا شد تا در کوچه‌ها بخواند. در ۱۹۳۵ یک کاباره‌دار پاریس او را به کار گرفت و به خاطر هیکل کوچکش نام گنجشک کوچولو (La Môme Piaf) را براو نهاد. نام پیاف تا آخر عمر بر او ماند. او در این کاباره با برخی مشاهیر پاریس آشنا شد. در ۱۹۴۰ ژان کوکتو نمایشنامه «زیبای بی‌خیال» را برای او نوشت. در این دوره او با موریس شوالیه آشنا شد. شعر بسیاری از آهنگ‌هایش را خود می‌سرود و حتی در آهنگسازی نیز با آهنگسازانش همکاری می‌کرد.

در جریان اشغال پاریس آهنگ زندگی مانند گل سرخ (La vie en rose) را خواند که هنوز هم نشانه ویژه او شمرده می‌شود. محبوبیت او نزد افسران آلمانی باعث شد تا اجازه دهند برای اسیران جنگی فرانسوی بخواند. اسیران عکس‌هایی را که به یادگار با او می‌گرفتند برای جعل گذرنامه و مدارک هویت بکار می‌بردند. بعد از جنگ محبوبیت او در فرانسه و آمریکا بیشتر شد.

ادیت پیاف از حامیان شارل آزناوور بود و او را همره خود برای کنسرت به آمریکا برد.

او دوبار ازدواج کرد و دختری داشت که در دوسالگی درگذشت. در ۱۹۵۱ در تصادف رانندگی مجروح شد و پس از آن به مرفین معتاد شد.

در ۱۹۶۳ در همان روزی که دوستش ژان کوکتو مرد، ادیت پیاف هم درگذشت. با اینکه کلیسای کاتولیک از اجرای مراسم دینی برای او ابا کرد، صدها هزار نفر در تشییع جنازه او شرکت کردند. او را در گورستان پرلاشز به‌خاک سپردند.

يكي از مشهورترين ترانه هايش : "زندگي مانند يك گل سرخ " 

La Vie En Rose

Des yeux qui font baiser les miens,
Un rire qui se perd sur sa bouche,
Voila le portrait sans retouche
De l'homme auquel j'appartiens

Quand il me prend dans ses bras
Il me parle tout bas,
Je vois la vie en rose.

Il me dit des mots d'amour,
Des mots de tous les jours,
Et ca me fait quelque chose.

Il est entre dans mon coeur
Une part de bonheur
Dont je connais la cause.

C'est lui pour moi. Moi pour lui
Dans la vie,
Il me l'a dit, l'a jure pour la vie.

Et des que je l'apercois
Alors je sens en moi
Mon coeur qui bat

Des nuits d'amour a ne plus en finir
Un grand bonheur qui prend sa place
Des enuis des chagrins, des phases
Heureux, heureux a en mourir.

Quand il me prend dans ses bras
Il me parle tout bas,
Je vois la vie en rose.

Il me dit des mots d'amour,
Des mots de tous les jours,
Et ca me fait quelque chose.

Il est entre dans mon coeur
Une part de bonheur
Dont je connais la cause.

C'est toi pour moi. Moi pour toi
Dans la vie,
Il me l'a dit, l'a jure pour la vie.

Et des que je l'apercois
Alors je sens en moi
Mon coeur qui bat

چشمانی که نگاه مرا محجوب می کنند
خنده ای که در دهانش گم می شود
این چهره ای بی رتوش است
چهره مردی که من مال اویم
وقتی مرا در بازوانش می گیرد
و با من به زمزمه سخن می گوید
من به رنگ گل سرخ می زیم
با کلام عاشقانه سخن می گوید
هر روز و هر روز
و اینهمه مرا به شوق می آورد
به قلبم نثار می کند
تکه ای از خوشبختی
به دلیلی که می دانم
او قسمت من است
و من قسمت اویم
او مرا چنین گفت
به زندگانی سوگند یاد کرد
و هر دم که او را می بینم
گویی قلبم لحظه ای می ایستد
مردن در برابر شبهای عشق
خوشبختیِ عظیم رخ می دهد
غم و اندوه رنگ می بازند
خوشبختی چنان است که جان از تن به در می برد
وقتی مرا در بازوانش می گیرد
و با من به زمزمه سخن می گوید
من به رنگ گل سرخ می زیم
با کلام عاشقانه سخن می گوید
هر روز و هر روز
و اینهمه مرا به شوق می آورد
به قلبم نثار می کند
تکه ای از خوشبختی
به دلیلی که می دانم
او قسمت من است
و من قسمت اویم
او مرا چنین گفت
به زندگانی سوگند یاد کرد
و هر دم که او را می بینم
گویی قلبم لحظه ای می ایستد
گویی قلبم لحظه ای می ایستد .

 

[ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 12:34 ] [ بهار ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،