بهار سبز
زندگي رسم خوشايندي است
روايت كرده اند در تاريخ كهن اين خاك .. كه مردمانش .... آخرين شب پاييز را تا بامداد اولين سپيده دم
زمستان مبارك مي دانستند ... آن را زايش مهر مي خوانند .. و چه نيكو مردماني ... كه نور
و پاكي و روشني را آغاز سال زندگيشان كردند ... و اين چنين شد كه اين طولاني ترين شب سال را
يلدا ناميدند .. ميلاد شبي همه شعر و شور و طرب ... و مرسوم است اين شبها ... محفلي گرم و جمعي شاد گرد هم آمده ... به شيريني و شيرين كامي ... و ميوه هاي سرخ نشاني از خورشيد ... و آجيل هاي فراوان كه بركت زندگي باشند ... و شعر و افسانه و حكايت كه بزرگان بگويند و
بخوانند ... و حالا افسانه اي زيبا از ديار آذربايجان .. افسانه كوراغلو .. علي كيشي مهتر خان قدر قدرت حسن خان است ... و پسري به نام روشن دارد كه بيشتر از جان دوستش
مي دارد و يار و ياور پدر است ... مهماني بزرگي بر پا است و خان دستور مي دهد تا
ايلچي هديه اي از بهترين اسبان فراهم كند .. مهتر به چشم خود ديده بود كه دريا شكاف برداشت
... دو اسب از ژرفاي آب به در آمدند و با ماديانها در آميختند و بعد
در آب شدند ... و قيرات و دورات دو كره اسبي بودند كه حاصل
اين پيوند شگفت شدند ... و او اين دو كره اسب را كه هنوز كوچك و نحيف بودند پيشكش آورد ... خان غضب كرد و دستور به كوري اش داد .. و چنين شد كه كه روشن را به واسطه چشمان
نابينا و خونبار پدرش " كوراغلو "
ناميدند .. پسري كه چشمان پدر نابينا است .. علي كيشي به همراه پسر و دو اسب از قلمرو خان مي
گريزد .. و پس از عبور از سرزمينهاي بسيار به " چنلي
بئل " مي رسد .. گردنه مه آلود .. نامي عجيب براي كوهستاني همه از سنگ با گذرهاي
پيج در پيج ... پدر از روشن خواست تا آشياني براي اسبها بسازد
و هرچه روزن و نور است بر آنها ببندد ... و چنين شد كه روشن و اسبانش در تاريكي صخره هاي تنومند و ستبر قد كشيدند .. و بذر رشادت و مردانگي و عاشقي در نهادشان بر
كشيد .. و پس از سالها باليدن ... شيهه كشان و سم كوبان پاي بر زمين كوهستان
نهادند ... پدر از تكه سنگي كه آسمان در كوهستان انداخته ،
شمشيري براي پسرش مي سازد .. و وصيت و سفارشش مي كند و چشم بر هم مي گذارد و
از دنيا مي رود ... پيكرش را روشن به خاك تيره كوهستان مي سپارد
.. و تناور كوه ايستاده اي مي شود كه تقدير را
بردبارانه بر دوش مي گذارد ... و چنلي بئل را ميعادگاه راست مردان روزگار مي
سازد .. عقابي بر فراز كوهساران مه آلود و اسبانش
قيرات و دورات ... يال افشان و سم كوبان مونس و همراهش .. و بر بيداد ظالمان مي تازد و اربابان جور را
به هراس وا مي دارد و طوفاني از آتش بر خرمن زندگيشان مي زند .. در جمع رادمردان قلعه كوهسار شيرزني از تبار
شهزادگان پاي مي گذارد ... " نگار " دلتنگ و بي تاب و پشت كرده به تاج و تخت شاهي و
دل بسته به آواي كوراغلو .. و همراهش مي شود و همدمش و دودشادوشش در نبرد
با اهرمن .. و چنين مي شود كه شوريدگان و عاصيان از هر سوي
سر به صخره هاي كوهسار مي گذارند .. و لشكري فراهم و كوراغلو بر حسن خان مي تازد ... و دست بسته به چنلي بئل مي آورد و در آخور مي
بندد .. و انتقام چشمان خونبار پدر و هزاران مظلوم را
مي ستاند .. كوراغلو نه يك نام كه نمادي است از نبرد روشني و روشنائي با اهرمن
ظلمت ... شب يلدا را بر همه شما عزيزان بسيار تبريك مي
گويم .. اميد كه زندگيتان همه اميد و دلشادي و محبت
گردد ... پی نوشت : موسیقی وبلاگ ترانه زیبا و عاشقانه ای است از آقای رشید بهبودف به نام GOZELIM SENSEN که بیت اولش می گوید .. زیباترینم تو هستی ... تاج فلبم نور دیدگانم درمان دردهایم ... لینک دانلود را برایتان می گذارم و در اولین فرصت ترجمه اش خواهم کرد .. http://mp3.open.az/index.php?sn=7872&a=down&t=mp3 بعد نوشت : این هم شعر حافظ ... یادگار پسرم در این شب .. حجاب چهره جان می شود غبار تنم خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم ...
به فاصله یک روز دو
شخصیت سرشناس سیاسی چشم از جهان فرو بستند ... واتسلاو هاول رئیس جمهور
کشور چک در دو دوره متوالی از سال 1993 تا سال 2003 .. او را در تابوت ساده ای
گذاشتند ... و در میدان شهر که
یادآور سخنرانی هایش بود برایش شمع روشن کردند ... در آرامش و سکوت صف
بستند تا شاخه گلی نثار یادش کنند .. مردی که سومین شخصیت محبوب
کل تاریخ چکسلواکی بود ... در سال 1936 در خانواده
ای سرشناس و اهل فرهنگ و روشنفکر در پراگ به دنیا آمد ... اموالشان از سوی
کمونیستها توقیف شد و هاول جوان اجازه تحصیل در مدارس روزانه را نداشت .. شبانه درس خواند و در
رشته اقتصاد وارد دانشگاه شد ... ولی بعد از دو سال به سوی
هنر رفت و رشته نمایش را مکاتبه ای ادامه داد ... نمایش و تئاتر و هنر و
فعالیت سیاسی پیشه اش شد .. بارها به زندان رفت و
حبس کشید و چهار سال در خانه اش محبوس ماند .. نمایشنامه ها و نوشته هایش جسورانه و متفکر است ... " خرامیدنی حزین "
حکایت سیاستمداری که از بازگشت به زندان می هراسد ... و " قدرت ضعیفان "
در وصف قدرت مداری است که مردم را به دروغ عادت می دهد .. حبس و شکنجه و محرومیتهای بسیار از حقوق
اجتماعی باعث نشد تا کینه ای از کسی به دل بگیرد .. در سال 1990 رئیس جمهور چکسلواکی شد ... تغییر قدرتی بدون خونریزی و اولین دستورش آزادی
عوامل حکومت سابق بود .. بسیاری انتقادش کردند و خواهان چوبه دار بودند
و خشونت .. ولی او به عدالت می اندیشید و دوستی .. کشور به دو قسمت چک و اسلواکی تجزیه شد .. پیمان ورشو فسخ شد و اعضای سابقش به ناتو پیوستند
.. در انتخابات دوم هم او را انتخاب کردند .. مرگ جانگداز همسر محبوبش او را به دامان
بیماریهای گوناگون و سرطان پیش رونده کشاند .. ولی به تلاش برای کشور کوچک ده میلیونی اش و
همه عدالت خواهان جهان ، ادامه داد ... تلاشی که او را مستحق دریافت مدال آزادی و نامزدی جایزه نوبل و
دریافت جایزه صلح گاندی نمود .. مردی که هنر را با سیاست گره زد و آزادگی را
پیشه کرد ... مرد دیگر در تابوت شیشه ای بزرگی آرمیده ... خروارها گل تزئین شده اطرافش را گرفته و تنها
است ... رهبری تنها در کشوری منزوی ... کیم جونگ ایل در 1941 در روستای ویاتسکو در
شوروی سابق به دنیا آمد ... پدرش بنیانگذار کره شمالی بود .. در مدرسه مخصوص حزب کمونیست درس خواند و در
رشته اقتصاد سیاسی فارغ التحصیل شد .. مراتب قدرت را زیر سایه پدر یک به یک طی کرد
... پدری که لقبش رئیس جمهور ابدی بود ... در سال 1992 همه امور به او واگذار شد .. و پس از مرگ پدرش در سال 1994 او خود را رهبر عزیز
نامید ... رهبری که برای مردمان کشور کوچکش... به
منزله خدایی بود که تولد و زندگیش در هاله ای از قدرت جادوئی نهفته بود .. و زندگی و مرگ و افکار و عقایدشان در دست او
بود .. پس از تجریه شوروی سابق و نزدیک شدن کشور چین
به کره جنوبی و چند سیل شدید در سالهای 1995 و 1996 و چند سال خشکسالی از سال 1997
همه چیز در این سرزمین کوچک دگرگون شد .. مردمانی رنج کشیده با حداقل امکانات زندگی و
در حصاری آهنین بدون ارتباط با دنیای خارج .. در سال 2008 سکته قلبی داشت و بعد از آن تحت
مراقبت کامل .. شاید آخرین باری که در انظار عمومی بود مرگ را
فراموش کرد ... ولی مرگ اورا از یاد نبرد ...
صداي ممتد زنگ نلفن در اتاق مي پيچيد .. نشسته بود روي مبل راحتي محبوبش .. در تاريك روشن ، خيالش مي كرد .. سيگاري گوشه لبش ... مي رود و مي آيد و شماره را دوباره مي
گيرد ... پك عميقي مي زند و دود را با عصبانيت
بيرون مي فرستد .. كجايي پس ؟!.. همين جا بود .. كنارش
... در چند قدمي قلبش .. ولي هيچ وقت او را نديده بود .. خواسته دلش را در چشمانش به تماشا نشسته
بود .. آني را ديده بود كه مي خواست .. زنانگي و زيبايي و مهرباني .... و ديگر چشم به روي همه چيز بسته بود.. انگار نيمي از ماه را ببيني و نيم ديگر
را فراموش كني .. دست در موهاي تيره اش مي كشيد .. لباسش را مرتب مي كرد .. عطر تلخ هميشگي .. و باز هم پاي تلفن .. پك عميقتر .. پس كجا است ؟! رگه اي از نگراني در نگاهش مي دويد .. مي دانست كه اهل قال گذاشتن نيست و اين
اطوارها را نمي پسندد .. مي خنديد و مي گفت : ميداني از چه چيزت حظ مي كنم .. دختري با طراوت ولي با مغز و قلب زني جا
افتاده .. اطوار نداري و رك و راست حرفت را مي زني
.. تو كه اينقدر مي توانستي خوب ببيني ... چرا
همه اش را نديدي ؟!! .. آشنايي يعني .. بعضي چيزها را به شراكت گذاشتن .. بعضي زمانهاي فراغت .. بعضي حرفها .. و بعضي ... يعني قسمتي از وجودت .. آنقدر كه آسيبي نباشد و تفنن باشد و لذتي
از مصاحبتي خوشايند ... و دوستي كمي بيشتر است .. به محبت آغشته مي شود و دلبستگي و عمق مي
گيرد .. شنا در بركه نزديكي است و دلنگراني و هم
قدمي .. ولي گاهي موجي از احساس مي آيد .. آنقدر قوي كه همچون گردابي در هم مي پيچد
و تو را با خود مي برد ... و اين احساس همراهي مي خواهد .. و همدلي .. و همفكري .. بهتر ديدن ... و بهتر فهميدن .... و بيشتر خواستن ... ولي او نديد .. شايد هم نخواست .. تب و تابي كه آرام مي گرفت .. احساسي كه پس مي رفت .. انديشه اي كه ناديده مي ماند .. استعدادي كه ناچيز شمرده مي شد .. و نيمه بيشتري از ماه در تاريكي فرو مي
رفت ... در فاصله اي كمتر از يك نفس ... پرتگاهي عميق شكل گرفت ... دوستي به جاي رفاقت ... همصحبتي به جاي همدلي ... و شايد هم همخانگي ... كه در ذهنش تصوير
كرده بود به جاي همراهي ... و پشت چشمهايي مغرور ، قلبي از بلور ترد و شكننده را نديده بود... تلفن همچنان زنگ مي خورد .. ولي اتاق خالي بود .. باد مي وزيد و برگهاي خشك پاييزي را با
خود مي برد .. و در آن دورها ... طرح گامهاي محكم و بلندي
بر سنگفرشها نقش مي بست ... پي نوشت : يادي است از دوستي كه ديروز مرا محرم حكايت
غمگين زندگيش كرد ..
از محل کار رفتیم خرید
... پسرم عاشق خرید کردن است
و عطر میوه و سبزی مسحورش می کند ... هوس قرمه سبزی کرده ... و دسته های تمیز پاک شده
و مرتب تره و جعفری و گشنیز و شنبلیله روی
پیشخوان دل می برند ... باید یک به یک توضیح
بدهم و بگویم چقدر برمی دارم و چرا و مقدارش چه تاثیری در طعمش دارد .. آشپزی را بسیار دوست
دارد و خوردن غذاهای خوشمزه را بیشتر ... و تا به حال نیمرو و املت و ماکارونی و کتلت یاد
گرفته که برای خودش و دوستانش درست می کند .. در خانه اول می رود سراغ
درسش تا من دستی به سر و روی مادربزرگ پیر بکشم ... نامی است که به خانه
داده ایم ... کار خانه را وقتی انجام
می دهم که دوست دارم و لذت می برم و آرامم میکند .. نمی خواهم وظیفه باشد و
با سختی و مشقت ... تماشای شیشه های برق
افتاده و کف بخار کشیده و چیدمان مرتب و عودی که می سوزد ... همه خستگی روز را از تنم
می برد ... با هم سبزی خرد می کنیم
و میان ماهیتابه تفتش می دهیم و کمی کره
رویش می گذاریم ... و لابلای گوشت و لوبیای
خوشرنگ می گذاریم و حرارت ملایم تا جا بیفتد .. هفته امتحاناتش هست و
بلبل زبانی می کند برایم حین آشپزی ... و خوشبختانه حساب مدرسه
را از علم و دانش جدا کرده ... برای مدرسه که فقط
حفظیات می خواهد به قدر لازم انرژی می گذارد و نه بیشتر .. و بقیه را صرف مطالعات آزاد
خودش می کند و اینطور نه توقعی است و نه فشار و ناراحتی .. معلمش خیلی متعجب شد
وقتی گفتم که درس و مشقش را کاری ندارم و خودش می خواند ... فقط گه گاه سوالی و
پرسشی و حتی سوالات را هم خودش طرح می کند و پاسخ می دهد ... و این یادگار تربیت خوب
مادر است که وادارمان می کرد به مستقل بودن ... امشب همه خانواده ... آبی اناری می پوشیم و به
افتخار پیروزی تیم محبوبمان در جام باشگاههای جهان جشن می گیریم ... و بی صبرانه منتظر یلدا
می شویم ... و چقدر خوب است ... روزهایی را داشتن برای
شادمانی ...
روزهای
سرد زمستان که برف قد یک آدم می نشست توی کوچه ها ... و سوز
سردش حتی در خواب دنبالت می کرد .. و پنچره
های بخار گرفته دفتر نقاشی مان می شد ... و هی
کوه می کشیدیم و خانه و حتما دودکشی که گرمایش به دل بچسبد .. بهترین
جای دنیا برایم اتاق میانی خانه پدر بزرگ بود ... دور تا
دور اتاق پتوی تا خورده ملافه شده پهن کرده بودند ... و مخده
های خوش رنگ به ردیف به دیوار تکیه داده
بودند ... و نور
لامپا های نفتی روی طاقچه رنگ طلائی ملایمی به همه چیز می زد .. و
بهترین قسمتش کرسی میان اتاق بود ... روی
بستری از ذغالهای گداخته ، چهار چوبی بود و
چند ردیف لحاف مخصوص رویش .. و ترمه
خوش طرحی روی همه آنها و سینی قلمکار
بزرگی پر از شب چره زمستانی .. که پدر
بزرگ عاشقشان بود و از چند ماه قبل تهیه شان می کرد ... و
مادربزرگ با سلیفه توی ظرفهای پایه دار شیشه ای موج دار رنگی می ریخت .. تخمه و
پشمك و سنجد و قيسي و برگه
زردآلو و بادام و گردو... و برشهای
سرخ هندوانه که از آخر تابستان نگاهداری شان کرده بودند برای این شبهای زمستانی ..
و من
محو این همه رنگ که به هم می آمیخت ... بهترین
جا که صدر کرسی بود ... متعلق
به پدر بزرگ بود که با اندامی تنومند و سبیلهای پر پشت آنجا می نشست .. و هی
نقل می گفت و شعر می خواند و شوخی می پراند .. و
اطرافش مادربزرگ و پسرها و عروس خانم و نوه ها و عمه خانمها که هنوز خانه شوهر نرفته بودند .. و من در
آغوش پدر بزرگ می نشستم .. و
صدایش مثل موجی غرش کنان و روان از بالای سرم حرکت می کرد .. و میان
آن همه واژه های شادمانی و حکایتهای قدیمی و ضرب المثلها ... تن به
گرمای مطبوع کرسی می دادم ... نقل که تمام می شد و مجلس گرم می شد .. نوبت به آواز خوانی می رسید ... ترانه های قدیمی و شاد و شوخ که موجی از طرب در دلها می انداخت ... و چشمها برق می زد و لبها به خنده باز می شد .. آرام آرام ... سرم
روی سینه پدر بزرگ یله می شد ... و
موهایم روی چشمانم می ریخت ... و امیر
ارسلان و فرخ لقا و زال و سیمرغ را با خود در خواب می بردم ... و صدای گرم و نوازشگر مادر در خوابم که مژده بهار می داد ...
پُل راه آهن یه آواز غمناکه تو هوا پل راه آهن یه آواز غمناکه تو هوا هر وخ یه قطار از روش رد میشه دلم می گه سر بزارم به یه جایی رفتم یه ایستگاه دل تو دلم نبود رفتم به ایستگاه دل تو دلم نبود دُمبال یه واگن باری می گشتم که غلم بده ببرتم یه جایی تو جنوب آی خدا جونم آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه! آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه! واسه نریختن اشکامه که این جوری نیشمو باز می کنم و می خندم " لنگستون هيوز با ترجمه شاملو " پي نوشت : موسيقي وبلاگ دو نوازي ساز دهني است از Steve Wonder and Burt Bachararch
http://www.4shared.com/audio/Y9Gi8Y_F/Steve_Wonder_-_Burt_Bacharach-.html
کریستینا
فرناندز یا با نام کاملش کریستینا
الیزابت فرناندز د کیرشنر (Cristina Elisabet Fernández
de Kirchner) در
سن پنجاه و هشت سالگی ... با
54/11 درصد آرا برنده رقابتهای انتخاباتی شده ... و
برای بار دوم به عنوان رئیس جمهوری آرژانتین برگزیده شد.... در
مراسم سوگندش دیلما روسف، رئیس جمهوری برزیل، روسای جمهوری بولیوی، شیلی،
گوآتمالا، هندروراس، پاراگونه و اوروگوئه ، هیلدا سولیس، وزیر کار آمریکا و مشاور
ارشد باراک اوباما در آمریکای لاتین و ولیعهد اسپانیا نیز حضور داشتند ... رنگ
تیره لباسش نشان از احترام به همسر درگذشته اش بود ... و
موهای شرابی رنگ آراسته و آرایش موزون اش ترکیبی از زنانگی و قدرت ... در
شهر لاپلاتا به دنیا آمده و در همان شهر
به تحصیل رشته حقوق پرداخت ... در
دانشگاه فعالیتهای سیاسی را آغاز کرد و به تشکل های هوادار خانم اوا پرون پیوست
... ایزابل
پرون در سال 1974 به دنبال مرگ همسرش که رئیس جمهور وقت بود بدون رای گیری به مدت
دو سال بر آرژانتین حکومت کرد و کریستینای جوان نمی دانست که شاید تقدیر همین
سرنوشت را برای او رقم خواهد زد .. هنگام
مصاحبه ای با همسرش نستور کرشنر که سه سال از او بزرگتر بود آشنا شد و هر دو به
تشکل جوانان دانشگاهی پرونیست پیوستند و این همراهی منجر به ازدواج آنها درسال
1975 شد .. به
دلیل فعالیتهای سیاسی و حکومت نظامیان در آرژانتین بارها مجبور به مهاجرت ، زندگی
مخفی و تحمل زندان شدند تا حکومت نظامیان برچیده شد و هردوی آنها به عنوان نماینده
وارد مجلس شدند ... نستور
کرشنر در انتخابات ریاست جمهوری 2003 شرکت کرد و با حمایت همسرش و پرونیست ها به
پیروزی رسید در
سایه سیاستهای اقتصادی او کشور آرژانتین بیش
از ۵۰ درصد رشد کرد ... و
نرخ رشد ۸/۲ درصدی این کشور بیش از دو برابر میانگین نرخ رشد سایر کشورهای آمریکای
لاتین شد... نرخ
بیکاری از ۲۱/۵ درصد به ۸/۵ درصد کاهش داده شد ... و
سطح دستمزدها، بعد از تنظیم با تورم، ۴۰ درصد افزایش نشان داد... بدین
ترتیب بیش از ۱۱ میلیون انسان که ۲۸ درصد جمعیت را تشکیل میدهند به بالای خط فقر
انتقال یافتند... مهمترین
تصمیم دولت کشنر در اقتصاد کلان کشور بود که بانک مرکزی نرخ ارزی رقابتی را هدف
قرار داد و مراقبت کرد تا قیمت ارز داخلی در عکس العمل به نوسان مالی جهانی بیش از
حد بالا و پایین نشود و به جای کوشش در پایین نگاه داشتن نرخ تورم ، نرخ پایین بهره و رشد اقتصادی را در اولویت قرار
داد .. او
می توانست یک دوره دیگر نیز با شرکت در انتخابات این مقام را حفظ کند ولی بر اساس
توافقی که با همسرش داشت به نفع او کنار کشید ... آنان
از همان آغاز زندگي مشترك خود در سال 1975 ميلادي تصميم گرفته بودند همه موفقيت هاي
زندگي را با يكديگر تقسيم كنند و تا پايان نيز به آن پايبند بودند. و
این کریستینا بود که با کسب ۴۴ درصد آرا، قویترین رقیب خود، نمایندهی حزب چپ میانه،
را که تنها ۲۲ درصد آراء را به دست آورده بود، قاطعانه پشت سر گذاشت .... رقیب
بعدی فرناندز، وزیر قبلی اقتصاد، ربرتو لاواگنا بود که تنها ۱۸ درصد آراء را به خود
اختصاص داد... قرار
بود نستور کرشنر در دوره بعد نامزد انتخابات شود که اجل مهلتش نداد و با درگذشت او
کریستینا با دو فرزندش تنها و سیاهپوش شد ... زنی
اهل مبارزه است .. فریاد
می کشد و جدل می کند و از رو کردن دست حریفان ابایی ندارد ... گفته
فمینیست نیست و با قانونی کردن سقط جنین مخالف است .. و
سیاستهای اقتصادی همسرش را ادامه خواهد داد و هدفش فقر زدائی از کشورش هست .. او
بعد از به دست گرفتن حكومت شروع به ملي كردن
كمپاني هاي مختلف كه در طول دهه 90 خصوصي شده بود، كرد. از
جمله اين كمپاني ها مي توان به خطوط هوايي و خدمات شهري و دارايي هاي صندوق بازنشستگي
به ارزش 30 ميليارد دلار اشاره كرد. او همچنين كشور را به لبه شورش اجتماعي كشاند.
علت
اين امر ماليات هاي خيلي سنگيني بود كه بر صادرات سويا كه از تجارت هاي پرمنفعت در
آرژانتين است، وضع كرد. اين
كار باعث خشم عمومي و كاهش محبوبيت او شد. آرامش زماني به آرژانتين بازگشت كه تعدادي
از سران كشور از جمله «كوبوس» به آن راي منفي دادند. رشد
اقتصادی آرژانتین در ماههای اخیر به وضوح کندتر شده است. این کشور به شدت از کمبود
انرژی رنج میبرد و گفته میشود که آمار واقعی بیکاران توسط دولت اعلام نمیشود. در
همین رابطه نیز اخیراً اعتصاب وسیعی از سوی کارمندان اداره آمار در آرژانتین انجام
شد. از
سال ۲۰۰۳ تعرفهای عمومی برای هزینههای عمومی حمل و نقل شهری، برق، گاز و آب تعیین
شده که همزمان دولت را موظف به پرداخت سوبسید بیشتر میکند. شکاف
عمیقی در کادر رهبری آرژانتین روی داده است و جنگ قدرت آغاز شده .. "
خولیو کوبوس " فرماندار یکی از استانهای آرژانتین و رهبر فعلی حزب محافظه کار
که بعدها معاون خاتم فرناندز شد حالا در مقابلش صف آرائی کرده است ... بر
هم زدن طرح کمک 6/6 میلیارد دلاری بانک مرکزی به دولت به بهانه عدم وجود پشتوانه و
تایید قانونگذاران باعث شد تا خانم فرناندز هم شمشیر را از رو ببندد و او و رئیس
بانک مرکزی را به توطئه علیه دولت و بي ثبات كردن آرژانتين و كشاندن حكومت به ورطه
سقوط متهم کند ... او
اگرچه چشم انداز سختی را در پیش رو دارد ولی در کنگره ملی گفت که این پروژه ملی تا
زمانی که دیگر هیچ فقیری در کشور باقی نماند ادامه خواهد داشت... پی
نوشت : موسیقی
وبلاگ ترانه ای از خواننده قدیمی آرژانتین دانیل ماگال به نام cara de gitana است .. منابع
: ویکی
پدیا خبرگزاری مهر http://www.cepr.net
مادرش دستش را گرفت و
کمکش کرد با کفشهای پاشنه بلند راه برود ... تنها چهارده سال داشت و
کمی هم ریز نقش بود و کوچکتر می زد ... صدای ضربان قلبش آنقدر
بلند بود که فکر می کرد همه مهمانان می
شنوند ... تا دیروز با دوستانش
عروسک بازی می کرد و امروز مادر او را سر سفره عقد می نشاند ... مردی که هرگز او را
ندیده بود شوهرش می شد و او نمی دانست شوهر یعنی چه ! گونه هایش زیر حجم سنگین
آرایش می سوخت و نگاهش به دستانش بود ... دستانی کوچک ... خیلی
کوچک ..آنقدر که دور انگشترها نخ پیچیده بودند تا در دستش بماند ... صدای عاقد آمد که خطبه
عقد را می خواند ... و او دلش برای مدرسه تنگ
شد و تپق زدنهایش و خانم معلم که دعوایش می کرد و هی می گفت بلند تر بخوان و شمرده
تر ... : خانم اجازه رویش نمی
شود ... یاد نگرفته صدایش را بلند کند ...
و حالا روحانی هی نگاهش
می کرد و منتظر جواب بود و باز هم صدایش در نمی آمد و مادر هی می گفت بلندتر ... نگاهش به دستهای مردی
بود که کنارش نشسته بود ... دستهایی بزرگ با انگشتان
گره دار که سربند شان موهای سیاه داشت و حلقه ای در دستش بود که می خواست در
انگشتش کند .. دستهای کوچکش لیز می
خورد و خیس و عرق کرده بود تا مرد دستش را محکم گرفت و حلقه را در انگشتش کرد .. دردش آمد و سرش را بالا
برد و گفت یواشتر .. و برای اولین بار نگاهش
به نگاه مردی افتاد که همسرش شد ... عکس رنگ و رو رفته روی
پیش بخاری تنها یادگار آن سالها نبود .. تا چشم به هم زد بچه های
کوچک دورش را گرفتند و او که خود کودکی بود باید همسر را تر و خشک می کرد ... و به بچه ها می رسید و
در بیماری و دردشان پا به پایشان اشک می ریخت ... سه پسر و دو دختر و چون
شوهر معمار بود شهر به شهر دنبال کار و همه این سالها انگار همین دیروز بود .. حتی وقت نداشت بداند
کجای تقویم است و چه سالی هست ... و گذر عمر را فقط از روی
سن بچه ها می فهمید و هر سال که در مدرسه ثبت نامشان می کرد ... با حسرت کتاب مدرسه شان
را ورق می زد و با لذت می خواند و کم کمک پا به پای بچه درسها را دوره کرد و هر
سال با آنها مدرسه را می گذراند ... یک روز که مدرسه دخترش
بود .. خانمی آمد برای ثبت نام دوره شبانه .. با خجالت از خانم مدیر
چند و چونش را پرسید و البته گفت برای یکی از آشناها می خواهد .. رویش نمی شد بگوید می
خواهد درس بخواند ... به هیچ کس نمی توانست
بگوید .. شوهرش همان اول آب پاکی
را ریخته بود روی دستش و گفته بود باید دور کتاب و مدرسه را قلم بکشد ... و فقط خانه داری و بچه
داری یاد بگیرد و به فامیل خودش هم که اصلا نمی توانست بگوید که هزار حرف تویش در
می آمد و باز هم با حسرت به کتاب بچه ها خیره شد ... بچه ها دوستش داشتند و
بیشتر از آنکه مادرشان باشد مثل همبازیشان بود و همپای شادی و غمشان ... حسرت مادر را که دیدند
شروع کردند به درس دادنش .. یکی دیکته گفت و یکی
ریاضی یاد داد و یکی علوم را توضیح می داد و یکی امتحان می گرفت .. رفته بود کارنامه دخترش
را بگیرد مدیر کشیده بود کناری و گفته بود دخترش از درس خواندنش تعریف کرده و این
خجالت ندارد و اگر بخواهد کمکش می کند برای کلاس شبانه ... ولی او می دانست شوهر
اجازه نمی دهد در هیچ مدرسه و کلاسی درس بخواند .. اشک توی چشمانش پر شده
بود و خانم مدیر هم در فکر رفته بود ... لبخندی زد و گفت می
تواند با مسئول منطقه صحبت کند و اگر بتواند خودش با کمک بچه ها درس بخواند کاری
کند که امتحان بدهد و مدرک بگیرد ... بغض گلویش را گرفت و
اشکها جاری شدند و نفسش در نمی آمد .. یعنی می شود خانم .. واقعا می شود ؟!! چرا نه ؟! اگر بخواهی و
خوب درس بخوانی حتما می شود .. دلداری اش داد و گفت اگر
اشکالی هم داشت به معلم دختر می سپارد که در مدرسه راهنمائی اش کند ... انگار دوباره به روزهای
گذشته بر می گشت .. پشت نیمکتهای مدرسه .. با آن همه آرزو برای آینده
.. وقتی دفتر و مداد و
خودکار می خرید یاد اولین روز مدرسه اش بود و دلش برای روپوش و مقنعه تنگ شد .. صبح خیلی زود از خواب
بلند می شد و خانه را مثل گل می روفت و دو وعده غذای باب طبع شوهر را درست می کرد
و همه جا را برق می انداخت که بهانه برای گله و شکایت نماند ... و بچه ها درسشان که تمام
می شد دور مادر جمع می شدند و او تنها شاگرد بود و کلی معلم دورش و البته همه چیز
پنهان از چشم پدر ... و این همدستی و همراهی
علاقه ای عجیب بین بچه ها و مادر ایجاد کرده بود و راستی راستی خود را معلمش می دانستند
و ذوق می کردند از دیکته بدون غلطش و برگه ریاضی مرتب و حل شده و او یکی از بچه ها
شده بود فقط کمی بزرگتر و نامش مادر .. مدیر مدرسه برایش کارش
را درست کرده بود و کلی سفارش به این و آن و هر ثلث می رفت امتحان می داد تا مدرکش
را با دخترش گرفت .. شوهر خوشحال و متعجب که
زن آرامتر شده و غر نمی زند و همه چیز مرتب است و بچه ها هم سرشان به درس و مشقشان
مشغول و زن توی دلش داشت قند می سابید و چشمهایش برق می زد و زندگی برایش دوباره
آغاز شده بود ... با بچه ها بزرگ شد و با آنها
درس خواند و با آنها منتظر امتحان آخر شد ... روزی که باید دیپلم می گرفت
بچه ها پدر را نشاندند و مادر را فرستاند اتاق بغل .. زن مضطرب بود انگار روز
عقدش هست .. باز دستهایش یخ کرده بود
و عرق از مهره های پشتش جاری و صدای قلبش همه خانه را پر کرده بود .. پسرها و دخترهایش پدر را
مجاب کردند و از همه سالهایی گفتند که مادر با عشق و مراقبت و دلسوزی نگذاشت زندگی
و خانه عقب بماند و از آسایش و خوابش زد و درس خواند و حالا می خواهد دیپلم بگیرد
.. مرد اول جوش آورد و صدا
بلند کرد و غر زد و خیلی بهش برخورد و یعنی چه .. برای چه .. چه معنی دارد ... ولی کم کمک نرم شد و
صدایش پایین آمد و به همه سالهایی فکر کرد که این دختر کوچک در خانه اش بزرگ شده
بود و حالا زنش بود و همراه و همدمش و صدایش کرد ... نگاه زن پایین بود و مرد
دستهایش را گرفت .. دستهای کوچکی که حالا
ورم کرده و پف کرده بودند و زبر از کار خانه و انگشتانش گره دار ... سرش را که بالا کرد
اشکهایش جاری شد و مرد لبخند زد و بچه ها به هوا پریدند و بغلش کردند انگار همکلاسی
شان است و دارند جشن می گیرند و فردایش همه با هم رفتند اداره آموزش و پرورش منطقه
و شوهر جعبه ای شیرینی گرفته بود و و او
مدام لب چادرش را با دست جمع می کرد که از اشک خیس شده بود ... عکسش بالای برگه و پائینش
مهر بزرگی و همه سالهای زندگیش توی این برگه قاب شده بود .. فهیمه خانم را اولین بار
در بیمارستانی دیدم که برای زایمان پسرم رفته بودم ... پرستار بخش بود و بسیار مهربان و دوست داشتنی و دلسوز ... شبها به اتاقم می آمد و
برایم حرف میزد .. با تلاش بسیار توانسته
بود درسش را ادامه دهد و پرستاری بخواند و در بیمارستان استخدام شود ... بچه هایش همه موفق و
تحصیلکرده بودند و همسرش هم معمار موفقی بود که با کمک پسرها شرکتی به هم زده بود
و حالا دیگر سرکار نمی رفت و مدیریت می کرد ... تنها پرستاری بود که هر موقع
شب زنگ میزدی با لبخند و محبت بالای سر بیمار می رفت .. از او پرسیدم : فهیمه خانم .. خسته نمی شوی .. و او پاسخم داد که خانم
من هرچه دارم از شبهای زندگیم دارم .... چرا
خسته بشوم ... پي نوشت : موسيقي وبلاگ ترانه
اي است به نام " در شب " با صداي گرم آقاي شمس
لنگرودي آهنگسازي آقاي كامران رسول
زاده و تنظيم آقاي سروش قهرمانلو چه می گذرد در دلم، که عطر آهن
تفته از کلماتم ریخته است چه می گذرد در خیالم، که قلقل
نور از رگهایم به گوش می رسد چه می گذرد در سرم، که جر جر
طوفان بند شده در گلویم می لرزد سراسر نامها را گشته ام و نام
تو را پنهان کرده ام می دانم شبی تاریک در پی است
و من به چراغ نامت محتاجم طوفانهایی سر چهارراه ایستاده
اند و انتظار مرا می کشند و من به زورق نامت محتاجم آفتاب را سمت خانه تو گیج کرده
ام، گل آفتاب گردان ونگوگ حضور تو چون شمعی ته دره کافی
است، که مثل پلنگی به دامن زندگی در افتم قرص ماه حل شده در آسمان چه می گذرد در کتابم که درختان
بریده بر می خیزند، کاغذ می شوند تا از تو سخن بگویم چه می گذرد در سرم که در نوک
پا قدم بر می دارند، ببر و خدا در خیالم فراموشت کرده ام، ای نور دسته
دسته که برهم می گذارند و تو را می سازند ماه سیاه، که پیشانی داغت را
برف شسته است اقیانوس عاشق، که در پی قویی
کوچک روانه رود می شوند از یادت برده ام همچون چاقویی
در قلب، همچون رعدی تمام شده در خاکستر شاخه هایم چشمها، دهان، دندانها، گونه ها با کلماتم تو را می سازم می گویم منم، نگاه می کنی خاموشی، خاموش " شمس لنگرودی "
مادر چمدان کوچکی برداشت
و لباسهاش را مرتب چید و پالتوی تیره اش را تنش کرد .. روسری کوچک گلداری روی
موهای بلندش بست و من و برادرم را بوسید و رفت .. یکی از روزهای سرد پاییز
در شهر تبریز ... کلاس اول بودم و برادرم تنها سه سال داشت .. پدر در آستانه در
ایستاده بود ... با شانه های فرو افتاده
و چشمانی بی نهایت غمگین و هیچ نمی گفت .. گفته بود که پدرش بیمار
است و بدحال و باید برود عیادت ... خانه را پاک روفته بود و
برای یک هفته ما غذا درست کرده بود و در یخچال گذاشته بود و کلی سفارش برادرم را
به من کرده بود و امور مدرسه ام را به پدر یادآوری کرده بود .. همه چیز در نهایت آرامش
و خودداری مثل همیشه .. هیچگاه احساساتش را بروز
نمی داد و بسیار مراقبت می کرد که چیزی ناخوشایند جلوی ما مطرح نشود .. و مسائلشان پشت دربهای
بسته حل و فصل می شد .. ولی این بار حس خاصی در
فضا موج می زد که شامه کودکیم را آزار می داد .. در که یسته شد موجی از
سرما در خانه دوید .. انگار مادر همه گرما و شور
خانه را با خود برده بود ... پدر غذا گرم می کرد و
مراقب درسهایم بود و با برادرم بازی می کرد و عمه خانم کوچک را آورده بود چند روزی
پیشمان تا مادر بر گردد .. انتظاری که هر روز از
مدرسه بر می گشتم با من بود .. درب آهنی را که باز می کردم
چشمانم دنبالش می گشت که آراسته و زیبا روی پله ها می ایستاد و کیفم را می گرفت و
سرم را می بوسید و عطر دستپخت رنگینش خانه را می انباشت از خوشی و لذت .. و پدر هم که می رسید می
نشستیم سر سفره کوچک گلدار و من هی بلبل زبانی می کردم از وقایع مدرسه و برادرم که
آنقدر غذا در دهانش می گذاشت که نمی توانست فرو بدهد و قهقهه پدر به آسمان می رفت و
دیگر سرما نبود و غم نبود .. چون مادر بود .. حالا نگاه حیران برادرم بهانه
اش را می گرفت و به شدت به او وابسته بود و تا قصه هایش را نمی شنید خوابش نمی برد
و هر وقت دلش درد می گرفت دستهای گرم مادر را می خواست که نوازشش کند .. همه چیز به ظاهر عادی
بود .. کسی سوالی نمی کرد ولی
پدر را نمی شد شناخت ... سرگشته و بغض کرده انگار
چیزی گم کرده بود ... هی از این اتاق به آن
اتاق می رفت و به همه چیز دست می کشید ... می دانستم دلش هوای
دستهای مادر را کرده .. دستهایی سپید و با
انگشتان لاغر و کشیده ... که انگار همه نوازش بود
و ملاحت ... و دست که می کشید به
وسایل ، روح می بخشید و تازگی می داد و
عطر می پاشید ... و همه خانه نشان از ذوق
و سلیقه اش بود ... چیدمان زیبای وسایل و
سرویس نقره یادگار مادرش برق انداخته داخل بوفه کوچک .. قلاب بافی های زیبایش
روی مبلها و میز پذیرائی ... و عکسی از مراسم
ازدواجشان ... که مادر درست مثل
هنرپیشه های فیلمها شده بود با چشمهای کشیده تیره و گونه های برجسته و لبان سرخ .. و لباس برازنده بلند زیبایش
که خود دوخته بود و پدر در عکس محو تماشایش بود و سیر نمی شد .. چرخ خیاطی گوشه اتاق کارش حالا دیگر نمی چرخید .. و رادیوی محبوبش که پدر
هر شب کنارش می نشست و موسیقی گوش می داد ... و دست روی شانه اش که می
گذاشتم صورتش را بر می گرداند تا اشکهایش را نبینم ... که از روی گونه هایش سر می
خورد و لابلای سبیلهای پر پشتش پنهان می
شد .. یک هفته ای که گذشت دیگر
همه به پرس و جو افتادند ... به خصوص پدر بزرگ که خاطر
مادر را خیلی می خواست و عموجان را فرستاد تا ته و توی قضیه را درآورد .. پدر فقط نگاه می کرد و هیچ
نمی گفت و لب به غذا نمی زد و مثل مرغ پر کنده ای در خانه راه می رفت ... تا یک شب دوست صمیمی اش
که مثل برادر برایش بود مهمان ما شد ... تا دیر وقت نخوابیدند و آنجا
بود که دلش برای او باز کرد و هی گفت و هی گفت ... پدر خیلی رفیق باز بود و
رفیقش اگر چیزی می خواست نه نمی گفت و اگر مشکلی داشت تا آن سر دنیا هم می رفت تا
حلش کند و مادر هنگام ازدواج دو شرط برایش گذاشته بود .. یکی پاکی و حیای چشم و
شرکت نکردن در مجالس آنچنانی و دیگر خط کشیدن دور سیگار و مشروب که متاسفانه رفقای
دوران جوانی مبتلا به اش کرده بودند ... و پدر قول داد و به
سبیلهایش قسم خورد و مردانه هم پای قولش ایستاد چرا که هیچ چیز در دنیا از خاطر
عروس زیبایش برایش مهمتر نبود تا هفته های پیش که دوستانی قدیمی و مجرد دورش را
گرفته بودند و چند شبی با خود برده بودنش و دیر وقت آمده بود و مادر یکی دو شب را
ندیده گرفته بود ولی به شب سوم که رسید آب پاکی را روی دستش ریخت و برای همیشه رفت
... عادتش بود ... زنی محکم و استوار در عقایدش
و به خصوص در پاکی و حرمت از خطه سرسبز شمال
... برادرها و خواهرش هم از
این بابت از او چشم می زدند و می دانستند علیرغم زیبایی بسیار و خوشپوشی فوق العاده
اش هرگز کسی با لباس آستین کوتاه او را ندیده و دامنش هرگز از خط زانو بالاتر نرفته
و نجابتش زبانزد فامیل بود و هرزه زبانی و زشت گفتاری را به هیچ روی بر نمی تافت
... و اصلا همینها بود که
پدر را عاشق دلخسته اش کرده بود و چند سالی رفت و آمد تا بله را گرفت و پدربزرگ
برای همین خلقش روی سرش قسم می خورد و حرف و نظرش در فامیل پدر خیلی حرمت داشت .. معمول دعوا نمی کرد و
فریاد نمی کشید و بحث نداشت ولی قهرش از هر برخوردی سنگینتر و سهمگینتر بود و هیچ
کدام از ما در خانه آرزو نمی کردیم قهر مادر شامل حالمان شود که هیچ کداممان تحمل
نبود محبتش را نداشتیم ... پدربزرگ که ماجرا را شنید
خودش واسطه شد و به دائی جان زنگ زد که آن موقع وکالت می خواند و تهران بود و ماوقع
را برایش گفت .. او تنها کسی بود مادر
روی حرفش حرف نمی زد چرا که بعد از فوت مادرش ، خودش بزرگش کرده بود و همچون فرزند برایش عزیز
بود ... توی اتاق نشسته بودیم و
برادرم کمی تب داشت ... عمه خانم پاشویه اش می کرد
و پدر نگران بالای سرش بود که زنگ درب را زدند ... پشت در که رفتم بوی گل
رز آمد ... خدای من عطر مادر .. چمدانش را دائی جان آورد
و من در آغوشش گم شدم ... و دست که بر سر برادرم
کشید چشمانش به لبخند باز شد ... و پدر بی محابا و بی
مراعات کسی محکم در آغوشش گرفت و مثل کودکی گریست ... مردی که در سختترین
روزهای زندگیش هیچگاه اشکش را کسی ندیده بود .. و قول داد ... قولی مردانه که هرگز در
زندگی آن را نشکست ...
چشم در تصاویر روی پرده ... صدای ضرب زورخانه می پیچد .. بازوانی پیچیده در هم و خالکوبی ها ... و این ملودیهای پر اضطراب حزین .. بوی مرگ می دهند انگار .. دلم چنگ می خورد ... مرگ سکانس آغازین فیلم است ... روایتی سیاه و سپید از زیر گذر و بازارچه و
حمام و کوچه های تنگ ... که در آنها عشق رنگ خون می گیرد و غیرت و تعصب
... سپیدی پیراهنها و کت های تیره و کفشهای چرم
پاشنه خوابیده .. کنتراست رنگها خیلی شدید است .. انگار زندگی یا سیاه است یا سپید و میانه ای
نیست ... راوی عزیز در وب سایت ارزشمندش http://parand.se/t-yadman-esfand.htm حکایتی دارد از اسفندیار منفرد زاده و ساخت موسیقی
فیلم قیصر .. بخشهایی از آن را در اینجا به امانت می آورم
.. امید که حوصله کنید و متن اصلی را از دست
ندهید که گنجی است در تاریخ نگاری موسیقی و سینمای ایران ... "
سال 1319 و در بیست و چهارم اسفند ماه از این سال پسری به دنیا میآید که خانوادهاش
او را «اسفندیار» و دوستان نزدیکش «اسفند»
مینامند. محل تولد: کوچۀ «در دار»، یکی از محلههای قدیمی تهران، با قهوهخانه و حمام
و بازارچهای که سی سال بعد میشود محلۀ «قیصر» و محل فیلمبرداری برای این فیلم. از
جمله رفقای دوران نوجوانیاش یکی مسعود کیمیایی، دیگری فرامرز قریبیان و بعدها هم
«احمدرضا احمدی» بوده است. حکایت رفاقت این سه با هم در روایتهایی که هر یک از دیگری
میکند شنیدنی و خواندنیست و از لابلای خطوط باریک آن میتوانی به عمق و پهنای آن
پی ببری. نمونهاش، همین خاطره به قلم «احمدرضا احمدی» که به نقل از «مسعود کیمیایی»
نوشته است. « . . . در کودکی و نوجوانی
ما، تابستانها در تهران سنت بود که مردم برای فرار از گرما به ییلاقهای اطراف شهر
میرفتند و هر کس به فراخور درآمدش یک باغ یا باغچه کرایه میکرد. مسعود کیمیایی برایم
گفته بود که: «پدرم در یک تابستان باغی در ده ونک کرایه کرده بود و خانوادۀ ما را به
آن باغ برده بود. یک ماه از ماندن ما که در آن باغ گذشت، روزها تکراری شدند و حوصلۀ
من سر رفت. یک روز جمعه، «اسفندیار منفردزاده» به دیدار ما آمد. پس از ناهار تصمیم
گرفتیم به تهران بیاییم». در کودکی و نوجوانی ما رسم بود جوانان پشت اتوبوس سوار میشدند؛
گفت: «من و منفردزاده پشت یک اتوبوس را گرفتیم، اتوبوس از ده ونک بیرون آمد و در جادۀ
شمیران به طرف شهر میرفت. من ناگهان دیدم ابن سعود پادشاه عربستان که به ایران آمده
بود با اسکورت پشت اتوبوس است. من و منفردزاده از وحشت مثل خرچنگ به اتوبوس چسبیده
بودیم. موتورسوارهای اسکورت به من و منفردزاده دشنام میدادند و میگفتند: همین شماها
هستید که آبروی مملکت را در انظار خارجیها میبرید». اسفندیار
- «. . . ساز زدن را از دوازده ـ سیزده سالگی شروع کردم. تنبک میزدم. بعد عود زدم.
آکاردئون زدم، سنتور زدم، مدت کوتاهی هم ویولون میزدم. بیشتر کنجکاوی بچگانه بود
و فضولی تا بهطور جدی دنبال نواختن یک ساز بهخصوص رفتن و تخصص و تبحر یافتن در نوازندگی؛
نوعی بازی بود برایم در دوران کودکی» در
همین سن و سالهاست که سر از «رادیو ایران» در میآورد. همراه با «جمال وفایی» در برنامۀ
کودک «صبحی مهتدی». «جمال»، صدایی خوش دارد و گوشی آشنا با صوت و تجوید و تلاوت قرآن.
پدرش قاری و خادم مسجد مجد است نبش بیمارستان سینا در خیابان سپه تهران. «جمال» میخواند
و «اسفند» مینوازد. «.
. . شانزده ـ هفده سالم بود که در رادیو «نیرو هوایی»، همراه با «سلمکی» عود میزدم.
پیش از آنکه بروم رادیو ایران، دور از چشم پدر، در تئاترهای لالهزار، با «روحپرور»
عود میزدم. به این ترتیب بود که بهطور حرفهای شروع کردم به کار موسیقی، بدون آنکه
حرفهام باشد. یعنی از این راه نان نمیخوردم. اگرچه دلم میخواست میتوانستم از این
حرفه نان بخورم، ولی پدرم اجازه نمیداد. .» ده
سال کار موسیقی در رادیو، تنظیم و رهبری ارکستر دانشگاه تهران در اجرای «اپرای فتح
بابل» و «اپرای تختجمشید» اثر دکتر «رضا ناروند» کافی است تا به این فکر و ایده رسید
که به مقولۀ موسیقی جدیتر و علمی نگاه کند. پس امکانی که برای تحصیل موسیقی در آلمان
مهیا شده را باید دریافت. " «بین
ما هر چی بوده تمام شده»، دومین کار مشترک با «شهیار قنبری» و «گوگوش». ترانهای که
چهار سال بعد [1351] در فیلم «کافر» ساختۀ «فریدون گله» میشنویم، بیآنکه به این منظور
ساخته شده باشد. اما
«کلاه مخملی» را برای اجرا در فیلم «قیصر» مینویسند و «سوسن» میخواند. شعرش از «تورج
نگهبان» است و «شهرزاد» (کبری سعیدی) آن را در صحنهای از فیلم لب میزند. موسیقی
«قیصر» دومین کار «اسفندیار منفرزاده» در زمینۀ موسیقی فیلم است. ترانه
یکبار با همین شعر و آهنگ با صدای «آفت»، یکی از خوانندگان معروف کافههای لالهزار،
ضبط و آماده شده است. «اسفندیار منفردزاده» اما کجا و چطور صدای «سوسن» را میشنود
و پُرزی که در صدای اوست بر دلش بیشتر مینشیند. بودجهای
برای ساخت موسیقی فیلم در نظر گرفته نشده و قرار نیست «منفردزاده» بابت آن دستمزدی
بگیرد، ولی هفت هشتهزار تومان آن زمان که برای خودش پولی بوده هزینه میکنند تا همان
ترانه را دوباره با صدای «سوسن» ضبط کنند و روی فیلم بگذارند. موسیقی فیلم «قیصر»، در سال 1349، همراه با اکران آن بر پردۀ
سینما، شنیده شد و مورد استقبال علاقمندان آن قرار گرفت. بسیاری صفحههای 45 دور این
موسیقی و بعدها کاست آن را خریدند و شنیدند. ساخت و اجرا و انجام این یادگار از آن
سالهای دور اما خود حکایتی خواندنیست که «اسفندیار منفردزاده» در گفتوگویی با «ناصر
زراعتی» آن را روایت کرده است. «. . . موسیقی «قیصر» ثمره و محصول زندگی دوران کودکی من
زیر بازارچه است. قصۀ آشنای بازارچه، عصارۀ زندگی دوران کودکی و نوجوانیام. . .
من آن زندگی را دیده بودم. تجربه کرده بودم، با تمام وجودم لحظه به لحظهاش را
زیسته بودم. صدای ضرب و زنگ زورخانه (که در موسیقی «قیصر» از آن استفاده کردم)
بارها و بارها، مرا جلو زورخانۀ «علی تکتک» زیر بازارچه، سر جا میخکوب کرده بود.
کارمان که تمام شد و فیلم میکس شد، قرار شد «قیصر» را برای
تهیهکننده و گروه سازندۀ فیلم، در همان استودیو میثاقیه نمایش بدهیم. فیلم را
نمایش دادند. چراغها را روشن کردند. همه خوشحال و راضی بودند. تهیهکنندۀ فیلم،
روبیک را صدا زد و گفت: «این موزیک برای فیلم کم است. شما خودت آنجاهایی که موزیک
ندارد، از صفحههای موزیک خودت انتخاب کن و بگذار تا پر شود.» http://www.4shared.com/file/131380676/ff2dce2b/GHEISAR.html
نوشته های خانم دانشور
همیشه برایم بیشتر از یک روایت و حکایت بوده اند ... کتاب هایش را که باز می
کنی ... دستت را می گیرد و همپای
او می شوی در کوچه ها و خیابانها و شهر به شهر و آدم به آدم و حرف به حرف .. قدرت تصویرگری اش فوق العاده
است و احاطه اش به ادبیات این سرزمین قابل تحسین ... و کوله باری از تجربه زندگی
و فلسفه ای عمیق در پشت چشمانی تیزبین که منقاش در دست می گیرد... و می کاود و می کاود ...
و این ته لهجه شیرین
شیرازی راوی اش در داستانها .. و دیالوگ های ماهرانه .. شهری چون بهشت مجموعه ای
است از ده داستان کوتاه که چاپ اولش در دی
ماه 1340 بوده .. و یکی از داستانهای این
کتاب " صورتخانه " است .. واژه سازی بسیار جالبی
برای نمایش روحوضی یا همان تئاتر سیاه بازی ... " مهدی سیاه در آیینه
نگاه کرد. شنل قرمز را از سر میخ برداشت و روی لباسهایش پوشید. گفت : «دیگه حاضریم. اما ای خواجهسرای دربار
خلیفه کو شلاقت؟» شلاق را سر میخی که لباس خلیفه به آن آویزن بود پیدا کرد و برداشت.
مهدی سیاه زودتر از همة بازیگران میآمد، زیرا سیاه کردن صورت و دستها و گردنش مدتی
طول میکشید و تازه، شستن سیاهیها از « سیاهکاری» هم سختتر بود. ناچار دیرتر از
همه هم میرفت. " سیاه نمایش می دهد ، ظنز
می گوید و لودگی می کند و عالم و آدم را به سخره می گیرد .. همانها را می گوید که
مردم عادی کوچه و بازار می بینند و می دانند .. دردشان و رنجشان و
نفرتشان از ارباب قدرت .. و رویایشان برای رسیدن
به وصال زیبایی و عشق .. تاتری از جنس مردم برای
مردم ... «اینجا تماشاخونة پتلپورت که نیست، تأتر سر قبر
آقاست، بغل میدون ترهبارفروشا، خیال میکنی تماشاچیاش کیها باشن؟ آدمای سختگیر؟
که باد تو غبغب میندازن و سیگار گنده میزارن دم دهنشون؟ و وقتی همة مردم از خنده رودهبر
میشن لبخند هم نمیزنن؟ نه بابا اینجا سروکار ما با ترهبارفروشا، حمالا، درشکهچیها
و گورکنهاس. بارهاشونو که به منزل رسوندن یا مردههاشونو که چال کردن تازه میان سراغ ما. مشغول کردن اینجور آدما کاری نداره که...» و بازیگر جوان روشنفکر تازه وارد ، نماینده
قشری است که پشت دربهای بسته خانه و ذهنش به دنیا می نگرد .. تحصیلات تاتر را استعداد می پندارد و هاملت
شدن آرزوی غائیش هست و اعتماد به نفس
ندارد و از مردم می ترسد و در دل حسرت راحتی و تسلط سیاه را دارد و تجربه زندگی پر
فراز و نشیبش را .. و سیاه دستش را می گیرد و به میان گود می برد
تا زندگی را بیاموزد در نمایش ... " داشم هم راست میگی، هم بیخود میگی. من
قیافة تو رو چینی کردم و همین بسه، تو باید خوب بازی کنی تا مردم از قیافه و بازیت
بفهمن چینی هستی، بهعلاوه مگر لباس من لباس سیاهاست؟ مگر لباس خلیفه لباس خلیفه است؟
نیگا کن. داروندار تیاتر همینهاست که به میخها آویزونه، اون لباس خلیفة بغداده که
زهوارش دررفته، اونم جقهشه. اون یکی لباس
فراش حکومتیه. اون یکی لباس جادوگره. اون یکی لباس عاشقه، اون یکی لباس حاجیه. تو هر
نمایشی همین لباسا لازم میشه. همیشه یک عاشقی هست که دیوانگی بکنه و عاشق دختر پادشاه
بشه، از چپ و راست هم رقیب براش پیدا میشه، بعد هم یا به دختر میرسه یا نمیرسه.
من هم پاسبون قصر هستم، یا نوکر حاجی... اما دلم برای عاشقها میسوزه. زیرجلی کمکشون
میکنم ، این رو هم بگم که دختره میارزه که آدم عاشقش بشه، تو هم چشمت که بهش افتاد
خودبهخود بازیت خوب میشه.» و دختر که قرار است ستاره نمایش باشد و دختر
پادشاه ... حالش به هم خورده و مردی که دوستش داشت ولش
کرده و حالا او مانده و تهوعی که ولش نمی کند و قرصهایی که باید بخرد و دل سیاه
چنگ می خورد برای این همه زیبایی و جوانی که به دست خودش خود را ویران می کند .. " سیاه که حیران وسط اطاق ایستاده بود، آمد
کنار تخت دختر روی زمین لخت نشست، پدرانه گفت: «چی بگم؟ همینقدر میدونم که بدجوری
زندگیتو درب و داغون میکنی دختر جون، حیف نیست؟» کاش
میتوانست همیشه همانجا کنار تخت دختر روی زمین لخت و در تاریکی بنشیند. کاش میتوانست گره کور زندگی دختر را باز بکند. " ولی نمایش باید ادامه پیدا کند .... همانطور
که زندگی پیش می رود .. و این سیاه است که باید کم و کاست داستان را
به هم آورد و تماشاچیان کم حوصله را روی صندلی میخکوب کند و بخنداند و بازیگران را
راه بیندازد .. ولی او فقط سیاه نیست .. یک مرد است با قلبی که برای پاکی و مردی و مرام
و درستی می زند ... و دلش از هرچه نامردی و زردی است خون است .. و سیاه باید حرف بزند .. حرف دل خودش و حرف دل همه آنهایی را که نمی
توانند بگویند .. " سیاه بدش آمد. چشمها را درانید و گفت:
«آی شما، کلاه مخملیها، پاقاپوقیها، سر قبر آقاییها، فکلیها، فرنگیها، عکاسا،
چادرنمازیها...» و خواست بگوید «بیچادرنمازها» بیاختیار از زبانش دررفت که: «بینمازها»
و تماشاگران خندیدند اما نه به قهقهه. - ... نه. نخندید بذارید راستشو بهتون بگم. ای تو
که اونجا نشستهای و چشمات تو تاریکی مثل چشم گربه برق میزنه. خیال نکن مسخرهبازی
درآوردمها. این سیا رو میبینی؟ از اون آدمها نیس که چشم بد به ناموس مردم بندازه.
چشم و دلش پاکه و حرفش حرف حق. و اون دختر خلیفه هم که هنوز نیومده از اوناش نیس...»
صدای یک خندة تک از تالار تماشاخانه برخاست. این خنده در سکوت تماشاگران برای سیاه
دردناک بود. حرف خودش را اصلاح کرد: «نه داشم... دختر خلیفه ازون دخترا نیس او هم مثل
سیاهتونه. همهمون مثل سیاها هستیم. تک و توکی تو ما سفیدن...» " و سیاه از دل می گوید ... دل خودش و دل همه آنهایی که امید دارند که شاید فردا روزی دیگر باشد .. " تو پستوی دل همهمون یک گنج قارون خوابیده.
فقط باید سر این ماره رو ، که اسمش ترسه، یه طوری بکوبیم. ورد حضرت سلیمون بخونیم بهش
فوت کنیم. اما اگر این ماره بیرون نشسته باشد چی؟ اگه آدم از این گنجی که خدا سپرده
دستش درست مصرف بکنه اما از هر جا سردرآره بزنن تو سرش چی؟ اگه جلو آدم رو مدام بگیرن-
اگه یک دیوار جلو آدم بکشن و تمام صورت آدم بخوره به دیوار و دماغش پهن بشه چی؟ ماری
که بیرون نشسته هیچ وردی افسونش نکنه چی؟» " و وقتی پرده نمایش می افتد سیاه می ماند و دل
وامانده اش و خیالش .. و دختر زیبای شاه نمایش که در صحنه زندگی
وامانده و آبستن رهایش کرده اند و حالا از سیاه کمک می خواهد ... سیاه غیرت دارد و دلش شکسته است و مشتهایش گره
خورده و پیشانیش چین برداشته و دستش خالی .. "
دختر آهسته گفت:« سیا جونم، قربون شکلت باید دو کار برا من بکنی. غیر از تو راه به
جایی ندارم، اولاَ باید نذاری کارم از دستم بره...» سیاه
کلام دختر را برید و گفت:« از این حیث خیالت راحت باشه.» و
دختر ادامه داد که:« و دیگه هر طوری هست همین امشب اقلاَ دویس تومن پول برام راه بندازی.» -
دویس تومن؟ اینهمه پول برا چی میخوای؟ -
سیا جون باید همین فردا برم پیش دکتر تا بچهرو درآره. امشب آمپولشو زده، اگه نرم جونم
درخطره.» سیاه
درمانده گفت:« ببین دخترجون خودت میدونی من خیلی که هنر کنم میتونم سی چهل تومن برات
سرهم کنم.» -
این رفیقت چطور؟ نمیشه ازش قرض بگیری؟ به نظر که پولدار میاد. " و سیاه نمی توانست رو بیندازد .. آخر مرد است و غرورش و لعنت بر این دل وامانده
و این عشق ... که نه می شود گفت و نه می شود فراموش کرد ... و نجابتش که تنها چیزی بود که در این دنیای
نامردی برایش مانده بود ... " دختر رنجیده گفت:« تو این دنیای نانجیبا
همین تو میخوای نجیب بمونی؟ دیگه کاریت ندارم رفیقتو صدا بزن.» " و آن وقت که نجابت را بشود معامله کرد دیگر
مردی و مردانگی به چه کار می آید .. "
سیاه فکری کرد و گفت:« دختر جون نمیشه، یک مرد نجیب پیدا کنی، زنش بشی؟ سروسامون بگیری؟ حیف تو نیس که اینطور خودتو دائماَ تو هچل میندازی؟
تیشه به ریشة خودت میزنی؟» دختر
از این بحث کلافه به نظر میآمد و خسته. گفت:« سیاجون دیگه کار من ازین حرفا گذشته.
باید هر طوریه همین امشب دویس تومن از یک جا گیر بیارم. خودم راهشو بلدم. فقط از تو
خجالت میکشم. اجازه میدی؟ اجازه میدی با رفیقت...» و این فقط دل سیاه نیست که می شکند .. مرام و اعتقاد و پاکی و درستی است که مثل آوار
فرو می ریزد ... "
سیاه بلند شد، آنجا نمیشد گریه کرد. کاش میرفت خانه و سیر گریه میکرد. اگر به اندازة
همة بارانهای دنیا اشک میریخت باز کم بود. وقتی آدم در مخمصهای گیر میکند که ناچار
است آنقدر خودش را کوچک بکند... چقدر دل آدم باید از این کوچکی بشکند. درست مثل این
است که آدم تف بیندازد تو روی خودش. بیچاره دختر. سیاه همیشه از دور دیده بودش با آن
موهای خرمایی که روی شانههای سفیدش میافتاد. با آن چشمهای درشت سیاه که وقتی به
آدم نگاه میکرد دل آدم خون میشد. با آن لب و دهان که وقتی میخندید انگار غنچهای
باز میشد و ستاره میریخت در دامن آدم. با آن ابروها که انگار همیشه اشاره میکرد
و یک رازی را با آدم در میان میگذاشت که آدم نمیفهمید. و این چنین دختری که به هیچ
چیز خودش رحم نکرده . کاش میشد که آدم برود و هیچ چیز را نبیند و نشنود و نخواهد.
" و پرده آخر نمایش زندگی ... یک قمار است ... قماری که هر دو طرفش بازنده اند ... "
دختر در بشقاب خودش کندوکاو کرد. جناق مرغ را جست. به طرف جوجیخان گرفت و گفت:« جناق
بشکنیم.» -
سر چی؟ -
سر بوسه. جوجیخان
لبش را گزید و سرش را پایین انداخت. دختر گفت:« چه پسر کوچولوی باحیایی. » که سیاه
بلند شد. چنان پا شد که جام از روی دستة مبل افتاد روی قالی. نشکست. فقط محتویش ریخت.
گفت: «سر پول بشکنید. سر دویست تومن پول بشکنید .. "
پنجشنبه های هر هفته جز
مواردی استثنائی و غیر مترقبه .. روز من است ... در خانه توافق کرده ایم
و همه عادت کرده اند و این روز همه امور خانه تعطیل است ... صبحانه را پسرم آماده می
کند و ناهار را همسرم ... و من هیچ کاری انجام نمی
دهم مگر آنچه که دوست دارم ... از کتابخوانی تا نوشتن
تا موسیقی تا فیلم و گردش و رستوران و کافی شاپ و خرید و هرچه میلم باشد ... این کار مثل سوپاپ اطمینان
دیگهای بخار است ... فشار را کم می کند و آرامش
به همراه دارد ... و از غرق شدن در سرعت
وحشتناک زندگی روزمره جلوگیری می کند... یک جور توقف زمان و یا
برگشت در زمان است ... و بسیار لذتبخش .. دیشب تا سحر نخوابیدم
... تماشای فیلم زیبای قیصر
و خواندن چند باره داستان صورتخانه از خانم سیمین دانشور ... و گوش فرا دادن به قطعات موسیقی زیبای انیو موریکونه
آهنگساز برجسته ایتالیایی ... که فیلمهایی همچون یک مشت دلار ، خوب بد زشت و روزی روزگاری در امریکا و بسیاری دیگر .. مدیون ملودیهای زیبای او
هستند که در خاطر جان می گیرند .. عاشقان فیلم و سینما یک
اثر جاوادنه را هیچگاه از یاد نمی برند ... سینما پارادیزو یا به ایتالیایی : Nuovo
Cinema Paradiso محصول مشترک ایتالیا و فرانسه در سال 1988 با کارگردانی عالی جوزپه تورناتوره
و بازیگرانی همچون سالواتوره کاسیکو و فلبپ نوآره
( در نقش آلفردو آپاراتچی سینما ) و ژاک پرین .. و موسیقی بی نظیر انیو موریکونه ... که در شصت و دومین مراسم اسکار جایزه بهترین فیلم
غیر زبان انگلیسی را به خود اختصاص داد .. 155 دقیقه در باره سینما و برای سینما و به
عشق سینما ... کارگردانی موفق و مشهور در رم و تلفنی که زنگ
می خورد و مادر خبر مرگ آلفردو را به او می دهد ... بعد از سی سال به روستای کوچک زادگاهش باز می گردد
... بازگشتی به کودکی ، مادر و مردم روستا و آلفردو و سینمای کوچک و عشق به تصاویر
روی پرده ... سینما پارادیزو تنها سینمای روستا است .. فراغت مردم بعد از کار روزانه و تصویرگر
رویاهایشان ... و کودکی نا آرام که آپاراتخانه جان پناهش می
شود ... و چشم به دستان آلفردو دارد که با نورهای
مرموز جادوگری می کند ... و به آدمها روی پرده جان می دهد ... بیشترین سکانسهای فیلم در سینما و روی پرده
سینما است ... صحنه های دعواهای مردم در سالن سینما و شیر
دادن مادری به فرزندش هنگام تماشای فیلم ... هجوم مردم به سالن ... قهقهه آنها هنگام تماشای فیلمهای صامت چارلی
چاپلین ... و حتی پدر روحانی که باید فیلم را قبل از
نمایش می دید ... و هرجا بوسه ای در فیلم بود زنگوله اش را تکان
می داد تا آلفردو آن تکه فیلم را ببرد و نمایش ندهد .. مردی که آنقدر فیلمها را دیده که همه دیالوگها
را حفظ کرده و پیشاپیش می گفت ... و آن صحنه فوق العاده نمایش فیلم روی دیوارهای
خانه ها در فضای باز ... سینمائی که به زندگی سالواتوره کوچک گره می خورد
و درد نبودن پدر را از یادش میبرد .. داستان زندگی فقیرانه ولی شاد او و مادرش ... و بلوغش و عشقش به النای زیبا ... که انگار پرده ای دیگر از فیلمهای سینمای کوچک
روستا است ... و سالهایی که می گذرد ... و زیباترین و جاودانه ترین سکانس فیلم ... مونتاژ و نمایش تکه های بریده شده بوسه های
سانسور شده فیلمها ... از زمان فیلمهای صامت لومیر تا به اکنون .. در سکانس پایانی و بی نظیر و جاودانه فیلم ...
طوفانی از بوسه ها روی پرده سینما پارادیزو ... سینمای کوچک متروک و مخروبه که اگرچه در پیش
چشمان مردم روستا فرو می ریزد ... ولی عشقی عمیق و جاودانه در ذهن و فلب
سالواتوره و دیگر مردمان دوباره پا می گیرد .... پی نوشت : موسیقی وبلاگ قسمتی از موسیقی متن فیلم سینما پارادیزو است
تاریکی
را بسیار دوست دارم .. این
پوشش مخملین لطیف شباهنگام ... و
آن ساعات تنهایی .. زمانی
که تو هستی و خودت و خودت و دیگر هیچ ... فارغ
از زمان و مکان و آدمهای اطراف و رابطه ها .. انگار
دست می گیری به عقربه های ساعت ... و
زمان را نگاه می داری .. در
آرامش و سکوت و تاریکی خانه ... پلکهایم
را می بندم ... و
روی ایوان خانه روستایی پدر بزرگ می ایستم .. شاخه
های رقصان درختان سپیدار .. غوکهای
آوازه خوان .. و
آن نسیم خنک معطر از بوی سبز و مرطوب و خزه بسته و هیزمهای داغ... همهمه
گنگ جنگل در یک سو ... و
آرامش شالیزار در سویی دیگر .. آسمانی
سرمه ای رنگ و ستارگانی بازیگوش و چشمک زن و
ماه که به طنازی می خرامد ... و
می خرامد ... Blue moon ماهتاب آبي نگاهم می کردی ايستاده و تنها بي رويايي در قلبم و عشقي كه از آن من باشد ماهتاب آبي مي داني چرا آنجا بودم گوش فرا مي دادي
به دعايم براي آن كسي كه دلواپسش بودم و ناگاه پيش رويم ظاهر شد تنها كسي كه بازوانم هماره در بر خواهندش
گرفت و نجوایی در گوشم مرا دوست بدار ماهتاب را كه نگريستم طلائي رنگ شده بود ماهتاب آبي رنگ حال ديگر تنها نيستم بي روياي درقلبم و عشقي كه از آن من باشد
پی نوشت : موسیقی وبلاگ ترانه ای است زیبا از ROD STWART
با پسرم از مدرسه بر مي گرديم .. چند كوچه اي پائينر از محل كارم است و خيابانش مشجر با مغازه هاي زيبا ... و او عاشق قدم زدن است و گپ و گقتگوي هر روزمان و گاهي هم آب ميوه اي و بستني ... ديروز در مدرسه سه تن از بچه هاي كلاس پنجم همكلاسي شان را به شدت كتك زده اند .. علتش معلوم نيست .. دعواي معمول بين پسرها ... پسرك خانه خوابيده و چند روزي استراحت پزشكي ... والدينش شكايت برده اند به مدرسه .. مادران بچه ها را خواسته بودند و امروز در مدرسه جلسه اي تشكيل شده بوده .. و حتما سرزنشها و توصيه ها و از اين قبيل حرفهاي بي فايده .. زنگ تفريح آخر مادر ضارب اصلي در حياط بوده ... پسرش را كشيده كنار و جلوي همه بچه ها تا مي توانسته فحش داده ... و فرياد كشيده و انواع و اقسام اسامي حيوانات و القاب و نسبتهاي ركيك را برايش رديف كرده .. پسرم مي گفت .. مادرش همان فحشهايي را مي داد كه او به بچه ها مي دهد .. و همانطور سرش داد مي زد كه او داد مي زند .. و شايد هم همانطور كتكش مي زند .. با چشمهاي درشت قهوه اي نگاهم مي كند ... شما چي فكرمي كنيد مامان ؟! عزیزی
دارم که روزی برایش از دسری شیرازی سخن گفتم ... یخ
کوبیده در میان قدح گل مرغی و شیره خوشرنگ رویش ... یادگار
گرمای طاقت فرسای تابستانهای استان فارس .. و او بارها
از من خواست برایش از این ظروف گل مرغی بگویم ... که چیست
و چگونه هست و چرائیش از کجاست ... این
پست تقدیم به این عزیز است که عاشق به هنر ایرانی است و یادگارهای قدیمی ... چشم می
دوزم به خطوطی نرم .... که به
ناز در میان چینی سپید در هم می پیچند .. و
نگاره ای می سازند از نقش گلهای رقصان بازو خمیده و مرغان آوازه خوان مست .... که چشم
بر زیبابی گل دوخته و رخ معشوق نظاره می کنند ... ظروف
گل مرغی یادگار مادربزرگ پدرم و پدر
همسرم .... که در قاب
مخمل طلائی بوفه کوچک زیر آبشاری از نور رخ می تابانند و دل می برند ... گل و مرغ سبکی در نگارگری ایرانی
است ... نماد موهبت الهی و تجلی ظریف
و لطیف آفریدگار ..... گفتگوی عاشقانه گل و مرغ نیز
به تسبیحگویی خداوند و ذکر حق تشبیه میشود.... گل مقام معشوق را دارد و پرنده
(مرغ)، عاشق .... در نگارگری گل و مرغ ایجاد هارمونی
بین عناصر نقاشی بسیار ظریف است ... لازم نیست حتما پرنده نیز در
اثر ترسیم شود .... اما در صورت حضور به حالت انتظار
صبورانه برای شکوفایی گل و عشقبازی با او است ... پرنده گاه با اوجگیری و حالت
سرمستی ، خود را از عالم ماده جدا کرده و حالت صعود به سوی عالم غیرمادی دارد. بیت شعر زیر مفهوم نهفته در نگارگری
گل و مرغ را به خوبی بازتاب میدهد: فکر بلبل همه آن است که گل شد
یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند
در کارش رنگآمیزی نقشهای گل و مرغ و
به طور کلی نگارگری ایرانی واقعگرا نیست .... و نقاش در انتخاب رنگها کمابیش
آزادی عمل دارد.... از نظر تاریخی ترکیب گیاهان و
پرندگان از زمان دور شدن ترسیم گیاهان به طرحهای هندسی آغاز شد... زیرا گلها و گیاهان با بافت
حلقهای و پر خم و پیچ خود میتوانند طرحهای هندسی را بپذیرند .... اما پرندگان با نرمی اندامهایشان
به طرحهای غیرهندسی نیاز دارند... از هزاره های پیش از میلاد ، استفاده از نقوش پرنده
گان و گل ها ... بر روی آثار ی چون سفالینه
ها و دیوارنگاره ها رایج بوده ... در هنر ایرانی جلوه های
پرنده و مرغ پیشینه ای تاریخی در فرهنگ ایرانی دارد ... که سیمرغ برجسته ترین نماد آن
است که به زندگی اسطوره های شاهنامه همچون
رستم گره خورده .. و گره گشای کار آنان است .. و بعدها توصیف پرنده گان در
منطق الطیر عطار ... آثار گل و مرغ که از دوران سلجوقی،
صفوی و قاجار وجود دارند ، تفاوتهایی با هم دارند .... اما روند تغییرات آنها در طول
زمان کند بوده است ... در اواخر دوران صفویه پرندگان
با دقت زیادی کشیده میشدند و پس از آن تغییر شگرفی در این هنر دیده نمیشود.. در شیوه اجرا نیز تفاوتهایی
وجود دارد ... برای مثال در مکتب شیراز گلبرگها
پُرتر هستند .... و در روشهای دیگری کاملا نازک
و اندک هستند ... ترسیم طرحهای گل و مرغ بر
ظروف و کاسه های تزئینی و جلد کتابها و حتی بر گچکاریهای دیوار نیز مرسوم بوده .. هم اکنون هنرمندان این رشته هنری
در آفرینش های هنری خود ... تصاویر واقعی از پرندگان را با
قوه خیال در هم آمیخته و آثار گهربار می آفرینند ... که تزیینی بر کلام الله مجید
و کتب دیگر است.... متاسفانه این شاخه از هنرهای دستی و سنتی هم اکنون
جز رشته های کم رونق و مهجور به شمار می آید ... و لازم است که جوانان خوش ذوق
که دستی در هنر دارند ... برای پاسداشت این شاخه از هنر
اصیل ایرانی اهتمام ورزند.... منبع :
آموزش گل و مرغ، مرغان تسبیح گوی، حسینعلی ماچیانی
باد پَرسه میزند، تا نان را، از منقار تُرد گنجشکان بِرُباید. دختران شالیکار پنهان می کنند، دلهاشان رادر
سبد چای! و ما همچنان، از مُردگان پیر، غولهای جوانی
میسازیم ! و غولهای جوان را، به قامت مُردگان پیر، کوچک
میکنیم … تا همسنگ گور شود . باد، پرسه میزند، ماه چکه میکند از گلوی گنجشک، و من، گریهام میگیرد … در این جغرافیای خستهی بلاتکلیف، که دامن پُرخارش را تا آخر دنیا کشیده است. گریهام میگیرد، نه برای رفتار متروک عقل، یا روزنامههای عصر، یا جمعههای دیوانه، برای تنهایی تعمید دانایی عشق شادمانی از کف رفته! برای ماهیها با آن پوست پولک پولکشان که به رودخانه نیامدند. و برای هر آنچه، به زندگی پیوندمان میدهد. حالا تو، سبب گریهی مرا میدانی، و می دانی که هیچ چیز به قدر خندههای تو، نوزاد ماهیها، و گلی که به سپیده دمی میشکفد، خوشبختم نمیکند
… شعر زيبايي از محمدرضا رحمانی با صداي
خودش " از آلبوم دلواپس تو نيستم "
پست دوست گرامي آقاي محمد در
وبلاگ http://www.bojd.blogfa.com مرا برد به خانه دوست ... در فاصله كوتاهي از مسجد
جامع شهر اصفهان و حمام معروف شيخ بهائي خانه اي بوده نيمه ويران ... صاحبانش براي فروش گذاشته
بودند و خانم و آقاي جلالي فراهاني در همان اولين ديدار ... مهر خانه به دلشان افتاد و
خريدارش شدند بدون آنكه بدانند اين خانه چه تاريخي را در خود پنهان نموده است .. در سال 1371 آقاي عبدالعظيم
جلالي فراهاني استاد باز نشسته دانشگاه كه در مونيخ زندگي مي كرد به همراه همسرش
به اصفهان آمد تا خانه اي قديمي بخرد ... صاحبان خانه 5 ميليون تومان
قيمت گذاشتند و آنها 6 ميليون تومان پرداخت كردند .. آپارتمانشان را در مونيخ فروختند و ميلغي هم از پس اندازشان رويش گذاشتند
... و شصت ميليون تومن براي
بازسازي و مرمت خانه هزينه كردند .. صاحب قبلي خانه آگاهشان كردند
كه اينجا خانه شيخ بهائي بوده و آنها به دنبال مستندات رفتند و تحقيق كردند بر اساس پژوهش دكتر نصرالله
فلسفي اين خانه متعلق به مريم سلطان بيگم عمه شاه عباس صفوي بوده و بعد از فوت او شاه
عباس اين خانه را به شيخ مي بخشد در ازاي نماز گزاردن براي روح عمه خانم .. و خانه چهار صد سال دوام آورد
و حتي موشك هاي زمان جنگ را هم تحمل كرد ... تا در دستان اين زوج مهربان آرام
گرفت .. سازمان ميراث فرهنگي عليرغم
شواهد و و مستندات و نقبي كه در زير زمين خانه تا حمام شيخ بهايي بوده و تنبوشه ها
و مدارك تاريخي تعلق خانه را به شيخ بهائي رسمأ تائيد نكرد ... و آنها خود دست به كار شدند ... خانه تقريبا مخروبه بوده و گچ
بري ها سياه و كاري شبانه روزي در كنار كارگران به مدت سه سال ... قديمي ترين بخش سرداب است با
آجر فرشهاي دوره سلجوقي كه زير آن هم لايه اي ديگر كه به قبل از اسلام باز مي گردد
و نقبي كه از حمام به زير زمين اين خانه كشيده شده كه بر اساس تحقيقات، گاز متان مجراي فاضلاب از اين نقب به حمام مي
رسيده و شمع معروفش را روشن مي كرده ... هشتي و اتاقي كه از زمان
صفويه مانده نشيمن خانواده جلالي است و تالار پذيرائي با درها و ارسي هاي گره چيني
شده و گچ بريهاي بي نهايت زيبا كه همه به
دست ماهرترين استاد كاران اصفهاني ترميم شده .. و اتاق آئينه كه اواخر دوره
قاجار ساخته شده و محل تازه عروس خانواده بوده با آئينه كاريهايي نفسگير كه زيبايي خانه را در خود به هزار برابر
انعكاس مي دهند .. و حياط سرسبز و دلگشاي خانه
با نمايي از رديف پنجره هاي قدي و هلال بالايشان و قاب چوبي و حوض آبي رنگ و
گلدانهاي به گل نشسته شمعداني در هر سو و باغچه اي پر از صفا و صميميت و عشق ... و يادگار شيخ بزرگ كه زماني از
اين پنجره هاي زيبا به مناره هاي مسجد جامع چشم مي دوخته ... و دستان ميرداماد و مير فندرسكي
و ملاصدرا بر كوبه درش مي كوبيدند كه به ديدار شيخ بيايند ... بهاءالدين محمد بن عزالدین حسین
بن عبدالصمد بن شمس الدین محمد بن حسن بن محمد بن صالح حارثی حمدانی(از صحابه معروف
حضرت علی (ع) )عاملی جبعی (جباعی) معروف به شیخ بهائی در سال 953 ه.ق 1546 میلادی در
بعلبک متولد شد. در كنار پدر كه از رهبران
بزرگ شيعه و مشايخ روزگارخود بود در جبل عامل زندگي مي كرد .. خواستگاه دانشمندان و بزرگان
شيعه .. براي گريز از جور و ستم به
ايران آمدند .. معمول زمان خود در علوم
گوناگون تبحر يافت ... از فلسفه و فقه و كلام و
تفسير قرآن تا شعر و ادب و نجوم و رياضيات و معماري ... از کتب و آثار بزرگ علمی و ادبی
شیخ بهایی علاوه بر غزلیات و رباعیات دو مثنوی بوده یکی به نام مثنوی “نان و حلوا”
و دیگری “شیر و شکر” و آثار علمی او عبارتند از “جامع عباسی، کشکول، بحرالحساب و مفتاح
الفلاح والاربعین و شرع القلاف، اسرارالبلاغه والوجیزه”. سایر تالیفات شیخ بهایی که
بالغ بر هشتاد و هشت کتاب و رساله می شود همواره کتب مورد نیاز طالبان علم و ادب بوده
است. شاه عباس كه آوازه علم و
حكمتش را شنيده بود او را به اصفهان دعوت كرد و از او در اداره امور كمك خواست .. نخستین کار جالب او تقسیم صحیح
و طریقه مهندسی آب زاینده رود به محله ها و باغات شهر اصفهان بود , او با محاسبه دقیق
و بدست آوردن آمار بارندگی مناطق مختلف اصفهان ,حومه و کوهستان های اطراف و همچنین
سرچشمه زاینده رود , طرح دقیق نهرها و شیب و مقطع آنها و سهم استفاده آب هر باغ و محله
و منزل , به مشکل و اختلاف چندین ساله این منطقه پایان داد . شیخ بهائی طرز تقسیم بندی
جریان آب زاینده رود را با توجه به محاسبات خیلی دقیق به 33 سهم تقسیم نموده که هر
سهم معادل 5 شبانه روز قسمتی از آب رودخانه است که باید آب موجود در رودخانه به هر
محله سرازیر شود که امروزه با نصب دستگاه های مختلف آب سنج ها در نقاط زاینده رود به
همان نتیجه رسیده اند که او در 420 سال قبل رسیده بود . يادگار مهم ديگر ايشان بناي
مسجد مشهور چهارباغ ( همان مدرسه چهارباغ فعلي ) در مسير يكي از كانالهاي زاينده
رود بود كه روي سطحي از مرداب ولجن قرار داشت .. او مقدار زيادي ذغال چوب با
ضخامت 2 متر در سرتاسر پي ساختمان پراكند و آنها را كوبيد و با ساروج و شفته پر
كرد و براي هم زدنش ابتكار جالبي به خرج داد و سكه هاي طلا در ميان ملات ريخت و
مردم صبح تا شام ملات را پا مي زدند و سكه مي جستند و اينگونه پي محكمي براي بناي
مسجد پديد آمد كه بعدها اين روش بسيار مورد توجه اروپائيان قرار گرفت براي بناي
ساختمانهاي عظيم ... و بنائي كه شاهكاري است از
نبوغ و رياضي و مهندسي و معماري .. حمام شيخ بهائي يك سيستم سفالينه لوله كشي
زيرزميني حد فاصل آبريزگاه مسجد جامع و اين حمام بوده كه با روش مكش طبيعي گازهائي
چون متان و اكسيدهاي گوگرد را به مشعل خزينه هدايت مي كرده و منبع سوخت گرمائي
بوده كه اين امر با توجه به آنچه هنگام مرمت خانه شيخ بهائي پيدا شده ثابت شده است
و باستانشناسان به آن پي برده اند ... با محاسبان دقيق اين دانشمند
فاضلاب شهر اصفهان جمع آوري و گازش براي
حمام و لجنش براي تهيه كود هاي الي استفاده مي شده و بدين ترتيب حمام بوسيله سيستم
دم و گاز و با استفاده از گاز متان فاضلاب و چكيدن روغن عصارخانه روشن مي شده ... و همين طور منبعي در حمام
بوده به شكل سيستم آبگرمكن هاي ديواري امروزي ، بر اساس ايده احمد بن موسي بن شاكر
خراساني كه دست خطش در اين باره در موزه هاي واتيكان و برلين و لندن و تركيه موجود
است ... كره اي فلزي به لوله اي لحيم
شده كه يك سرش فتيله است و سر ديگرش چرخدنده و زنجير و گويهاي ديگري در مسير تعبيه
شده و گوي شناور فلزي روي سطح سوخت مايع كه
در اثر پايين آمدن سطح مايع سوخت چرخدنده ها حركت مي كنند و فتيله شمع روشن مي شود
و مخزن پر شده و دريچه خود به خود بسته ميشود در حمام شيخ بهائي يك لوله زيرزميني
به عصارخانه جنب حمام وصل بوده و با روغن كرچك و كنجد و روغن هاي سوختي ديگر تامين
مي شده .. روي شمع لگني مسي بوده با
گنجايش 3 يا 4 سطل آب و در سر بينه حمام قسمت خروجي نزديك در جاسازي كرده بودند كه
آْب گرم براي كساني كه شتشويشان تمام شده
بود فراهم مي كرد كه اين دستگاه در اواخر حكومت زنديه از حمام بيرون آورده و به
خارج از ايران منتقل مي شود .. امروزه تولید گاز از فاضلاب بعنوان
بیوگاز نامیده میشود که یکی از تخصصهای مهندسین بهداشت و محیط زیست می باشد. در کشورهای
اروپایی و آمریکا از این سیستم بعنوان بازیافت فاضلاب و تهیه سوخت استفاده میشود ولی
متاسفانه در ایران کاربرد زیادی ندارد . یکی دیگر از کارهای برجسته این
استاد بزرگ در عملیات حساب و ریاضی , نکته جالبی است که در کتاب خلاصه الحساب
او آمده است . بحث درباره اعداد مزدوج ( اعداد
زوج ) و یا بای ناری Binary
2 – 4 – 8 – 16 – 32 – 64 – 128 – 256 – 512 – 1024 است . که عدد 2 جذر , و 4را مال , و 8 را کعب در نتیجه
مال المال = 16 و مال الکعب = 32 کعب الکعب = 64 مال المال الکعب = 128مال الکعب الکعب
= 256 کعب الکعب الکب = 512 ما المال کعب الکعب = 1024 انتخاب می کند و سپس روی عدد
1024 متوقف شده و آنرا بنام ام یعنی مادر بکار
برده که امروز در یک کامپیوتر هم به همین ترتیب حساب میشود , با این تفاوت که بجای کلمه ام آنرا یک
بایت یا بیت میگویند که اغلب کامپیوترها
تا 8 بیت مجهز هستند ، یعنی تا 8 بار عدد 1024 را محاسبه می کنند . معمولا حافظه یک
کامپیوتر با بکار بردن K حساب میشود که چند کیلوبیت و یا همان عدد
" ام " شیخ بهائی است که مال المال کعب الکعب و برابر با 1024 است که جهان
ریاضی از آن بخوبی استفاده کرده و ما از آن بکلی بی اطلاع بودیم.... نبوغ استاد شيخ بهائي در محاسبات
و معماري و شهر سازي بسيار قابل تامل است
... براي مثال در 400 سال پيش ايشان
طراحي شهر نجف آباد را انجام داده اند با تعیین مسیر خیابانها، شکل دادن به محلهها
و تعیین مکانهای مرکزی شهر ... و همينطور بناي خارق العاده
اي به نام ارگ شيخ بهائي يا برج هفت خاوران با 14 متر ارتفاع كه محاسبات هندسي و
زاويه برجها نسبت به هم و ديوارها و سر در ورودي اعجاب انگيز است .. شيخ بهائي كه روحيه والايش
با محيط آكنده از دسيسه دربار صفوي سازگار نبود ... بارگاه شاه را وا نهاد و در
جامه درويشي به گردش در بلاد مصر و حجاز و عراق و شام و سبلان در آمد ... و به عرفان رو كرد و
شاگرداني همچون صدرالمتألهين شيرازي تربيت كرد و در سال 1031 ه .ق در اصفهان ديده
از جهان فرو بست ... پيكرش با شكوه هرچه تمامتر
در ميدان نقش جهان تشييع شد و بر اساس وصيتش به مشهد بردند و در كنار بارگاه امام هشتم
در محلي كه اكنون به رواق شيخ بهائي معروف است به خاك سپرده شد ... عشق به ميهن و تاريخ و
بزرگان اين خاك انگيزه اين زوج فرهيخته شد
تا ميراث دار آئين كهن باشند ... ولي در سالهای اخیر نشت لوله
های فاضلاب در فاصله کمی از ورودی اصلی خانه شیخ بهایی آسیب هایی را به این خانه وارد
کرده است. مسجد جامع اصفهان و خانه های تاریخی پیرامون نیز از این آسیب برکنار نبوده
اند و آثار رطوبت در دیواره آنها مشهود است .. بیشترین آسیب به قدیمی ترین بخش
خانه یعنی سرداب وارد آمده است. در سال 1383 استاندار وقت اصفهان رییس سازمان میراث
فرهنگی و رییس اداره آب و فاضلاب اصفهان را مأمور رسیدگی فوری به این موضوع کرد. اما
اقدام این دو به نتیجه مشخصی نرسید. از این رو خانواده جلالی به عنوان مالک ، مسؤولیت
هرگونه خرابی در خانه شیخ بهایی را متوجه سازمان میراث فرهنگی و اداره آب و فاضلاب
می دانند. باشد كه مسئولان نيز ياري
رسانند .... تا نباشد روزي كه ديگر دير
شود و بر خرابه هاي ميراث سرزمينمان اشك بر چشم بياوريم ... روزى كه برفتند حريفان پى
هركار زاهد سوى مسجد شد و من جانب
خمار من يار طلب كردم و او جلوه
گه يار حاجى به ره كعبه و من طالب ديدار او خانه همى جويد و من صاحب
خانه... پي نوشت : با سپاس از نظرات کارشناسی و عکسهای زیبای آقای حمید رضا حسینی و وب سايت http://nafis2036205.parsiblog.com
بانو با سگ ملوس اولین
داستانی بود که از او خواندم ... کوتاه نویسی داستانی ... با نثری ساده و توصیف
دقیق آدمهای داستان ، مکانها ، روابط و تاریخ روسیه با نگاهی سرشار از طنزی تلخ
... خیلی به دلم نشست ... نویسنده ماهر همچون
نقاشی است که با قلم و واژه .... تاریخ کشورش ، آداب و
رسوم ، سنتها ، روابط اجتماعی و حتی معماری و هنر و اقتصاد و سیاست زمان خود را به
تصویر می کشد ... آنچنان که انگار در همان
کوچه ها و خیابانها قدم می زنید ... در مهمانی چای صرف می
کنید .... و یا در کنار رودخانه ای
در شبی تاریک شاهد مرگ کسی هستید ... این شد که تمام داستانها
و نمایشنامه هایش در کتابخانه ام جای گرفت .... آنتون چخوف در 1860 در
شهر ساحلی تاگانروک ، در جنوب روسیه ، به
دنیا آمد ... پدرش خواروبار فروشی
داشت و بسیار مذهبی و خشن بود و فرزندانش را به شدت تنبیه می کرد ... ورشکسته شد و به همراه
دیگر اعضای خانواده به مسکو رفت و آنتون
به تنهایی در تاگانروک باقی ماند تا دبیرستانش تمام شود ... در سالهای آخر تحصیل
اولین نمایشنامه اش را به نام " بی پدری " نوشت و گاهی هم در مجله ای
نوشته هایش را منتشر می کرد ... در سال 1879 به مسکو رفت
و در رشته پزشکی در دانشگاه مسکو مشغول به تحصیل شد .. و از همین سال نویسندگی
را صورت جدی و حرفه ای آغاز کرد ... پزشکی می آموخت و با
نامهای مستعاری همچون آنتوشا چخونته ، برادر برادرم ، اوولیس و غیره بی وقفه داستان و طنز می نوشت
و در مجلات به چاپ می رسانید و در آمدش کمک خرج او و خانواده اش می شد .. در سال 1884 فارغ
التحصیل شد و در شهری نزدیک به مسکو به طبابت مشغول شد .... اولین مجموعه داستانی اش
به نام قصه های ملیامن منتشر شد و در
دسامبر همان سال نشانه های بیماری مهلک سل در او مشاهده شد .. بی وقفه می نوشت و آثارش
بسیار مورد توجه بود و بیماری همچنان شدت می گرفت .. در سال 1904 به همراه
همسرش اولگا کنیپر برای معالجه به آلمان رفت .. بهبودی اولیه و بعد حالش
وخیم شد .... بیماری مجال نداد و در
یک شامگاه به آرامی خوابید و دیگر هرگز برنخاست .. بیش از هفتصد داستان کوتاه
..... و تسلطش در نمایش طنز آمیز
تراژدیهای زندگی آدمها .... و دیالوگهای جذاب و بی
نظیرش باعث شد تا مهم ترین نویسنده داستان کوتاه همه دورانها لقب بگیرد ... نمایشنامه هایش در کشور
خودش و بسیار ی از کشورهای جهان و روی صحنه های تئاتر ایران نیز خوش درخشیده است
.. کمتر اهل تئاتری است که "
باغ آلبالو " و " دایی وانیا " و " مرغ دریایی " را به خاطر
نداشته باشد با همه تلخیها و سختیهای
تقدیر او همواره با لبخندی گشاده و چشمانی مهربان و تیزبین به زندگی می نگریست برایتان داستانی کوتاه
از او به یادگار می گذارم .. " متشکرم" همین چند روز پیش، پرستار بچههایم را به اتاقم
دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم . به او گفتم: بنشینید
میدانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان
نمیآورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟ - چهل
روبل . - نه من
یادداشت كردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه
كنید. شما دو ماه برای من كار كردید. - دو ماه
و پنج روز - دقیقاً
دو ماه، من یادداشت كردهام. كه میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن
كسر كرد. همان طور كه میدانید یكشنبهها مواظب "كولیا" نبودید و برای
قدم زدن بیرون میرفتید. سه تعطیلی . . .
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش
بازی میكرد ولی صدایش درنمیآمد. - سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم كنار.
"كولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب
"وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این كه سه روز هم شما دندان
درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصیها
؛ آهان، چهل و یك روبل، درسته؟ چشم چپ "یولیا واسیلی اِونا" قرمز
و پر از اشك شده بود. چانهاش میلرزید. شروع كرد به سرفه كردنهای عصبی. دماغش
را پاك كرد و چیزی نگفت. - و بعد،
نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید . فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود،
امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی كنیم. موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی
شما "كولیا" از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین
بیتوجهیتان باعث
شد كه كلفت خانه با كفشهای "وانیا" فرار كند شما میبایست چشمهایتان
را خوب باز میكردید. برای این كار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تا دیگر كم میكنیم. در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید... " یولیا واسیلی اِونا" نجواكنان
گفت: من نگرفتم. - امّا
من یادداشت كردهام . - خیلی خوب شما، شاید؟ - از چهل
ویك بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی میماند. چشمهایش پر از اشك شده بود
و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلك بیچاره ! - من فقط مقدار كمی گرفتم . در حالی كه صدایش میلرزید
ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر. - دیدی
حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، میكنه
به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . یكی و یكی. - یازده
روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت . - به آهستگی
گفت: متشكّرم! - جا خوردم،
در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق. - پرسیدم:
چرا گفتی متشكرم؟ - به خاطر
پول. - یعنی
تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی
بگویی این است كه متشكّرم؟ - در جاهای
دیگر همین مقدار هم ندادند. - آنها
به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یك حقهی
كثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده
شده. ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟
چرا صدایتان در نیامد؟ ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟ لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است. به خاطر بازی بیرحمانهای كه با او كردم عذر
خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم. برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت:
متشكرم! پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم: در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود...
اولين روز هفته و انبوه
گزارشاتي كه بايد بخوانم و نظر بدهم و ايميلهاي كار ي... فقط ساعت را مي شمارم تا
پايان روز و خريد مفصل و تهيه مقدمات جشن آئيني ... خانه مرتب و پسرك درسهايش
رديف و همه خواب راحتي كرده ايم و ميز جلوي تلوزيون پر پر و پيمان چيده شده دنگ دنگ ساعت و نيمه شب و كري خواني هاي ما و شروع نبرد ال كلاسيكو ... تازه چشم دوخته ايم به صفحه
بزرگ كه صدايي گرم كنيم و ببينيم چي به چي است ... كه ثانيه 21 و يك دفاع ناقص و پاس اشتباه والدز و شوت كريم بن
زما توي دروازه بارسا ... خداي من اين سريعترين گلي
بود كه تا به حال در ال كلاسيكو رقم خورده ... و خوشحالي تماشاچيان برنابئو
كه چه مي كنند ... و آقاي مورينيو نشسته بر
نيمكت و چهره حيران گوارديولا در قاب دوربين ... هجوم همه جانبه شيرهاي سپيد
پوش رئال مادريد و اشتباهات مكرر تيم بارسا ... و حالا خط حمله بارسا سانچز
و فابرگاس با حمايت پاسهاي مسي مي تازد و اشتباه مشابه بارسا اين بار از دفاع رئال
ولي كاسياس در دروازه است و توپ را مي گيرد ... هواي زمستاني و باران ماه
دسامبر و چه مي كنند بازيكنان رئال با يك گل پيش بيني نشده و ضد حمله هاي عالي .. بارسا انگار فلج شده ... نه از دفاع منسجم خبر ي هست
و نه از آن تيكي تيكاي عالي هميشگي .. ولي حس عجيبي در بازي است ..
دقيقا همانند ميدان جنگ .. مهم نيست چه تيمي گل زده و
چه تيمي گل خورده همه تا آخرين لحظه با همه وجود مي جنگند و منتظر يك اشتباه
مرگبار از حريف ... حملات پشت سر هم روي دروازه
والدز و با هر خطائي يك استاديوم بر سر داور فرياد مي كشد و بازيكنان بارسا
هم دست كمي ندارند و داور از هر سو تحت
فشار است ... دقيقه 13 و پاي دي ماريو
بدجوري پيچ مي خورد و بازي جوانمردانه و
تشويق تماشاچيان .. اشتباهات بارسا باورنكردني
است و گوارديولا مدام تذكر مي دهد و آقاي خاص با خونسردي روي نيمكت باري را نظاره
مي كند .. و يك ضد حمله خطرناك و چه
شوتي از كريستيانو رونالدو و والدز توپ را مشت مي كند .. و باز هم ضربه اي ديگر
از كريم بنزما و پاس به رونالدو و شوتي كه
از كنار دروازه به بيرون مي رود .. بازي منظم و محكم رئال و
دفاع پر اشتباه بارسا و خط حمله اي كه كمرنگ است ... بازي كمي به خشونت كشيده مي
شود و داور دست به كارت مي شود .. كارت زرد براي ژاوي
آلنسو و مسي كه چند بار لايه هاي دفاع را
مي شكند و تا دروازه پيش مي رود و حالا خطاي سانچز روي دي ماريو و كارت زرد براي
سانچز .. داور علاقه اي ندارد در اين
ال كلاسيكوي حساس كنترل بازي از دستش در برود .. هيجان بازي بي نظير است ... انرژي فوق العاده اي از روي
سكوها به بازيكنان منتقل مي شود و آتشي در زمين به پا مي كند .. مسي همه كار مي كند .. از دفاع توپ را مي گيرد و
همه را دريبل مي كند و پاس مي دهد و اين سانچز است كه مي كوبد توي دوازه ... براوووو مسي .. براووووووو
.. چه گلي و چقدر بارسا نياز به
اين روحيه داشت .. حالا بازي از نقطه تساوي
دوباره شروع مي شود .. چه مي كند اين مهاجم كوچك
اندام بارسا سانچز .. با همه وجود مي جنگد و فرياد
مي كشد ...بر سر همه .... حتي داور ... مسي را همه جاي زمين مي شود
ديد حتي در دفاع آخر كه توپ دي ماريو را مي گيرد .. برخوردها توي زمين بسيار
شديد است .. چه داوري مشكلي .. و خطا روي سانچز و اعتراض
شديد مسي هميشه آرام و يك كارت زرد براي او ... بارسا جان تازه اي گرفته و
حملاتش روي دروازه كاسياس شكل مي گيرد ... توپ بين دروازه ها در جريان
است .. چه سرعتي دارد اين بازي.. اعتراضهاي پي در پي سانچز كه
مي تواند به اخراجش منجر شود .. سطح بازي عالي است .. چه تكنيكهاي نابي .. دريبل هاي بي بديل و پاس با
ضربه سر .. خداي من چه مي كنند اين بازيكنان در فوتبال .. چه تكلهايي و چه توپ گيري
فوق العاده اي .. اين بازيها مي تواند كلاس آموزشي
بي نظيري براي هر فوتباليستي باشد ... دو تيم با تساوي به رختكن مي
روند ... موزينيو با پرس از جلو و ضد
حمله هاي پر سرعت خط حمله بارسا را كنترل كرده ولي بايد ديد گوارديولاي با هوش
براي نيمه دوم چه در فكر دارد .. طوفان شروع مي شود .. و در همان دقايق اول توپ تا
دروازه كاسياس مي رود وباز مي گردد .. كارت زرد ديگري برا ي پيكه
.. رونالدو پشت توپ و ضربه اي
كه بلوكه مي شود و باز يك ضربه آزاد ديگر و باز هم رونالدو و چه ضربه بي جاني و
دستهاي والدز كه توپ را به آرامي مي گيرند .. رئال در زمين بارسا خيمه زده
و از چپ و راست حمله مي كند .. مورينيو برد مي خواهد و يك
استاديوم فرياد مي كشند .. ولي بارسا بارسا است .. غير قابل پيش بيني و مهار
نشدني .. توپي كه ژاوي مي فرستد و به
مدافع رئال مي خورد و دست كاسياس كه به توپ نمي رسد ... و تير دروازه و توي دروازه
... گلللللللللللللل دوم براي
بارسا ... تقدير امشب با بارسا است .. و تماشاگران اقليت بارسا چه مي
كنند توي استاديوم .. مرسي كاتالونيا .... مرسي بارسا .. و اشتباه مرگبار از والدز كه
مدافعان توپ را جمع مي كنند .. و ضد حمله سريع رئال و ضربه كريم بنزما كه فايده اي
ندارد .. كاكا به بازي مي آيد و اوزيل
بيرون مي رود و بارسا بازي را به دست گرفته و همه پاسهاي خوب دي ماريو را رونالدو
خراب مي كند .. امشب شب مهاجمان رئال نيست
.. باران همچنان مي بارد و تازه
تيكي تيكاي بارسا شروع شده .. حالا گرم شده اند .. انرژي گرفته اند و به خود آمده
اند .. كوتاه كار مي كنند و با پاسهاي
تك ضرب و ضربه آزاد براي بارسا و اين كاسياس است كه يك تنه از دروازه دفاع مي كند
.. و حالا كارت زرد براي په په
و خطاي بدي روي مسي .. ديارا مي رود و خديرا به
جايش مي آيد .. مورينيو مدام مهاجم اضافه مي
كند بلكه طلسم دروازه بارسا باز شود .. دروازه ها به توپ بسته شده
اند .. موقعيت پشت موقعيت براي هر
دو تيم .. و چه مي كند اين مسي نازنين
.. پاس عالي دني آلوز و ضربه
سر شيرجه اي فابر گاس ... و توي دروازه ... توي دروازه
.... گللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل
نمي دانيد چه خبر است .. توي استاديوم حريف و هزارها
هزار تماشاگر و بازي نفس گير و اين همه فرياد و انرژي و آن وقت شما سه گل توي دروازه
اين حريف قدر بكوبي .. اين يعني عشق ... يعني تعصب
... يعني جنگ تمام عيار ... رئال پريشان است و بازي به
خشونت كشيده شده ... دي ماريو هم بيرون مي رود و
ايگواين داخل مي آيد .. آخرين كارتهاي مورينيو رو مي
شود .. توپ همچنان بين دروازه ها در
رفت و آمد است و چه تكل بدي از راموس روي مسي و كارت زرد و نگاه معنا دار مورينيو
.. مهاجمان رئال هرچه دارند رو
مي كنند از حمله و پاس و شوت ... ولي بي
فايده است .. و اينيستا اين شواليه رنگ
پريده چه مي كند در اين اواخر بازي .. دني آلوز محشر است .. و ضربه
كريم بن زما كه بيرن مي رود ... بدشانسي پشت بدشانسي براي
رئال ... نه امشب شب رئال نيست ..
زمين و زمان با بارسا است .. فابرگاس بيرون مي رود و كيتا
به داخل كمي آيد ... گوارديولا توفان به پا كرده
.. در اين ورزشگاه 4 بار برده و
يك بار مساوي كرده و آيا اين پنجمين برد است ؟ باز هم بارسا و اينيستا
آتشبازي مي كند با پاهايش .. مورينيو به شدت عصباني است
... داويد ويا به جاي سانچز كوچك
مي آيد .. عالي بوده امشب اين مكزيكي جنگنده تند خو .. و آخرين حمله عالي رئال و
پاس محشر رونالدو به كاكا و چه ضربه اي و چه مي كند اين والدز .. جايي كه كسي انتظار ندارد مي
درخشد ... توپي را كه هيچ كس فكر نمي
كرد از روي خط دروازه دفع مي كند .. و باز هم مهاجمان بارسا به
طرف دروازه كاسياس ... فقط مي روند .. فارغ از
نتيجه بازي ... انگار بايد اين دروازه را فتح كنند .. و چه پاسي از ژاوي كه مي
توانست گل چهارم باشد .. اينيستا بيرون مي
رود و تماشاگران بي وقفه تحسينش مي كنند ... رئال خلع سلاح شده و ديگر
رمقي ندارد ... بازي تاخيري و ثانيه هاي
آخر ... و آخرين ضربه براي رئال و يك
ضربه بد ديگر از رونالدو .... و بازي با نتيجه 4 بر يك به نفع بارسا به پايان
ميرسد ..
امشب در نیم بامداد ال
کلاسیکوی دیگری رقم می خورد ... نبرد آبی اناری ها در
زمین مادرید ... بارسا و مادرید به ترتیب
با 20 و 19 گل زده در مرحله گروهی لیگ قهرمانان اروپا بیشترین گل را در بین تیم ها
به ثمر رسانده اند. 17 سال است که ال کلاسیکو های برنابئو حداقل دو گل را در بر داشته
است. جدول لیگ این را نشان می
دهد که بارسا و رئال قوی ترین رقبا در این تورنمنت می باشند. این دو تیم در مجموع
96 گل به ثمر رسانده اند که در بین این گل ها 49 گل از آن رئال است و بارسا نیز 47
گل به ثمر رسانده است. چهار تیم والنسیا، لوانته، سویا و مالاگا که در رده های بعدی
قرار دارند، در مجموع 15 گل کمتر از این دو تیم به ثمر رسانده اند. هر دو تیم دارای یک بازیکن
با آمار گلزنی فوق العاده هستند؛ مسی و کریستیانو هر کدام 17 گل به ثمر رسانده اند
و اساس استراتژیهای هجومی تیمهایشان را تشکیل می دهند. سفید پوشان مادریدی با یک
بازی کمتر، سه امتیاز بیشتر دارند. برای تیم میزبان کاروالیو و برای تیم مهمان آفلای
مصدوم هستند و نمی توانند در بازی حاضر باشند. امسال مادرید با سه امتیاز
بیشتر از بارسا در صدر قرار دارد و یک بازی کمتر نیز انجام داده است. شرایط نسبت به
سه فصل گذشته که تیم گواردیولا با پیروزیهای 6-2 و 2-0 و تساوی 1-1، تا حدودی قهرمانی
خود را تضمین کرد، کاملا متفاوت است؛ گواردیولا همچنان در برنابئو شکست ناپذیر بوده
است و در فصل 2010/11 در چارچوب لیگ قهرمانان به نتیجه 2-0 و در فصل 2011/12 در چارچوب
سوپرکاپ اسپانیا به تساوی 2-2 دست یافته است. تنها چیزی که سرمربی بارسا
از بازیکنانش می خواهد این است: «با شجاعت بازی کنند و بازی را خوب بررسی کنند». وی
همچنین گفت که دستیاران فنی حداکثر توان خود را بر روی بررسی بازی مادرید متمرکز کرده
اند و آنها ممکن است تاکتیک های خود را تغییر دهند. 24 ساعت قبل از بازی ال کلاسیکو در برنابئو، پپ گواردیولا پیش از مسابقه
در کنفرانس مطبوعاتی در نیوکمپ حضور داشت و درباره ی چگونگی رویارویی بارسا با رئال
مادرید توضیحاتی داد: «من نمی خواهم چیزجدیدی درباره بازیکنان بگویم». در ادامه گفت:
«من انتظار خاصی از آن ها ندارم. من تنها از آنها خواستم که با شجاعت بازی کنند و بازی
را خوب بررسی کنند. ما همیشه با هدف پیروزی در مسابقه پیش رفته ایم. شما نمی توانید
بدون شجاعت، امیدی به خوب انجام شدن آن داشته باشید». گواردیولا در همان زمان،
نشان داد که این تیم باید تلاش های خود را در برنابئو به حداکثر برساند: «ما باید به
خوبی دفاع کنیم، انتقال خوبی داشته باشیم، توپ را به خوبی در اطراف جا به جا کنیم و
در پیدا کردن فضا ها، دقیق و سریع باشیم. با تمام این ها، ما باید تیزبین باشیم». گواردیولا
گفت که کادر فنی متمرکز بر روی «بررسی بازی های مادرید هستند و بارسا ممکن است تاکتیک
خود را تغییر دهد». گواردیولا همچنین درباره تیتو ویلانووا گفت: «در صورتی که تمایل
داشته باشد با تیم به مادرید سفر کند تصمیم خواهیم گرفت». برادران آلکانتارا از اینکه
در بارسای گواردیولا همبازی هستند٬ بسیار راضی اند. تیاگو و رافینیا آلکانتارا پس از
آخرین بازی بارسا در مرحله گروهی لیگ قهرمانان در استادیوم ال مارکادور حضور پیدا کردند.
هم تیمی بودن و بازی در کنار یکدیگر در زمین نیوکمپ٬ برای آن ها آرزویی بود که به حقیقت
پیوست. شادی رافینیا٬ به دلیل حضور
در بازی لیگ قهرمانان با بارسا، درحالی که تنها 18 سال دارد٬ تعجب آور نیست: «اینکه
اولین بازیم برای تیم در نیوکمپ٬ در سطح اروپا و در کنار برادرم باشد٬ برایم غیرقابل
تصور بود. چنین واقعیتی خارق به گفته ی تیاگو: «فوتبال
همیشه در زندگی ما حاضر بوده است. از وقتی کوچک بودیم٬ او دروازه بان می شد و من شوت
می زدم. سپس جایمان را عوض می کردیم. هم تیمی بودن در تیم اول بارسا چیزی بود که هیچ
وقت فکر نمی کردیم به حقیقت بپیوندد٬ اما در نهایت اتفاق افتاد». فوق العاده است؛ هر
دویمان بسیار خوشحالیم». پی نوشت : با سپاس از مطالب
عالی وب سایت http://www.fcbarcelona.ir
شخصيت خوانندگان
ترانه ها برايم تعريف ويژه اي دارد ... خواندن و آواز
فقط تكرار درست و موزون نتهاي پيش نويس شده نيست ... نوعي نقاشي است .. رنگ زدن و جان
بخشيدن به كلمات با احساس و وزني كه صداي
خواننده به واژه ها مي بخشد ... و روحي كه در
ملوديها جريان مي يابد ... اعتقاد دارم كه
احساس و فلسفه و افكار خواننده است كه به اشعار و موسيقي جان مي دهد ... يكي از
خوانندگاني كه خودش و شخصيتش به همراه صداي گرم و زيبايش ... از دوران نوجواني
تا به حال با من بوده .. Julio Iglesias ( خوليو ايگلسياس ) است ... متولد 1943 در
مادريد .... پدرش پزشك بود و
پدربزرگش خبرنگاري معروف در اندلس ... ورزشكار بود و
دروازه بان تيم فوتبال رئال مادريد و مي خواست فوتباليست حرفه اي شود .. همزمان در
دانشگاهي در مادريد در رشته حقوق تحصيل كرد .. وقتي بيست ساله
بود تصادف سختي با اتومبيل داشت كه يك سال و نيم ، نيمه فلجش كرد ... اميد كمي بود كه
بتواند به زندگي عادي باز گردد تا اينكه پرستارش گيتاري به او داد ... شعر مي نوشت و
موسيقي گوش مي داد و شروع به خواندن كرد ... تا دلتنگي اش را
در بستر بيماري تسكين دهد .. اميد به زندگي و
حمايت بي پايان خانواده اش و خواست خداوند معجزه اي را رقم زد ... شروع به راه
رفتن كرد و با كمك پدرش بهبود يافت و درسش را ادامه داد و براي يادگيري زبان
انگليسي به انگلستان رفت و در آنجا بود كه با دختر ي به نام Gwendolyne
Bollore آشنا شد كه الهام بخش ترانه معروفش Gwendolyne شد ... ترانه نوشت و تشويقش
كردند بخواند و او در سال 1968 با آهنگ معروف song La vida sigue igual برنده جشنواره موسيقي شد و اين شروع كار حرفه
اش بود .. در سال 1971 ازدواج
كرد و سه فرزند داشت كه اين ازدواج در سال 1978 به جدائي انجاميد .. صدايش در جهان
شناخته شده بود و تورهاي موسيقي اش بسيار طرفدار داشت .. در سال 1971
آهنگي به زبان ژاپني خواند و بعد آلبومي به زبان آلماني ودر سال 1975 دو آهنگ به زبان پرتغالي و در سال 1978 اولين آلبومش
به زيان فرانسه و ايتاليايي منتشر شد ... معروفترين
خواننده پرفروش دنيا با بيش از 250 ميليون آلبوم فروخته شده و 2600 جايزه طلا و
پلاتين به خاطر مهارتش در موسيقي اقتخاري است كه هيچ خواننده اي در تاريخ نداشته
است ... در كار بسيار
سختگير و نكته بين است .. اشعار و آهنگها
را با وسواس زياد ، كلمه به كلمه و نت به نت بررسي مي كند .. تا حاصل كارش احساسي
شود كه روح را به لرزه در آورد ... بار ديگر ازدواج
كرد و صاحب چهار فرزند از همسر زيبايش شد .. در سال 2002
بنياد خيريه اي را به ياد مادرش تاسيس كرد ... او در حال حاضر
در كنار خانواده بزرگ و شادش زندگي مي كند ... و همچنان با
صدايي گرم و پر احساس از عشق و اميد مي خواند .... preguntale بپرس خسته از خواستنت
... كه شايد برايت
بازيچه اي بوده ام ... خسته از انتظار
... كه حتي ندانستي
چه تنها جان مي سپارم ... همواره چنين
بوده اي ... فارغ از آن كه
چقدر يكدانه اي برايم .. و چقدر دوستت
داشته ام ... اي زن ... بپرس از دريا
... زمانهايي كه در
خيالت بوده ام ... و باد نام تو را
فرياد مي زد ... بپرس ... از باده اي بپرس
.. كه تنهائي ام را
در عمري برباد رفته همراهي كرد ... بپرس ... خسته از خواستنت
كه شايد برايت
بازيچه اي بوده ام ... خسته از انتظار
... كه حتي ندانستي
چه تنها جان مي سپارم ... همواره چنين
بوده اي ... فارغ از آن كه
چقدر يكدانه اي برايم .. و چقدر دوستت
داشته ام ... از دوستي بپرس
.. زماني كه گرياني
.. بپرس چقدر در
انتظار شب بوده اي ... از او بپرس ... چه كسي ديگر
اشكي براي سوگواري ندارد .. و تحملي براي
احساس ... از او بپرس ... پی نوشت : برگردان ترانه از ترجمه انگلیسی انجام شده است ..
http://www.4shared.com/audio/GBH_85mq/Julio_Iglesias_-_Preguntale.html
دو روز انتهای هفته دلم
هوای سفر داشت ... و اهل خانه ترجیحشان در
خانه ماندن و وقت پای تلوزیون هدر دادن ... ولی می دانستند عزم که جزم
کنم باید همراه شوند و این شد که راه افتادیم سمت لشکرک ... حجمی از هوای آبی آبی با
حاشیه ای از طلائی آفتاب و عطر پاییزی سرد در تمام طول جاده هنوز رنگین ... پسرک پنجره ها را پایین
کشیده و با صدای بلند آواز می خواند... من از اون آسمون آبی می خوام .... من از اون شبهای مهتابی می خوام ... کششی در جاده برایم هست
که هرگز رهایم نکرده .. از همان شانزده سالگی که
اولین بار پشت رل نشستم ... و بدون فکرکردن به پدالی
به نام ترمز فقط گاز را گرفتم تا بروم و این رفتن نشست در جانم ... یکی شدن با اتاقکی و
چهار چرخ که تو را در سراشیبی می برد و نرم پیچها را رد می کنی ... و منحنی کوههای به برف
نشسته قاب می شود در شیشه جلوی ماشین .. و هی تماشا می کنی و هی
تماشا می کنی .. و فشم را که رد می کنی
به سمت میگون می دانی کجا هست که روحت آرام می گیرد ... پیچ می خوری و می روی
پایین و دره زیبا انتظارت را می کشد ... مجموعه ای از ساختمانهای
پرخاطره در محوطه ای سرسبز و درختان بلند ... هتل گاجره ... در دامنه کوههای گاجره ... که وجه تسمیه نامش گیاهی
است مورد استفاده در مایه پنیر و خمیر ترش به همین نام .. که به وفور در آن
ارتفاعات یافت می شود ... لابی زیبا با دکوراسیون
چوبی و اتاقهای گرم و چایخانه ای سنتی و چای داغ خوشرنگ ... و پسرک که پیست پر برف
دیوانه اش کرده و بی تاب است برای سر خوردن روی آن سپیدی پاک زیبا ... روز چهار شنبه 30 تیرماه
1350 خبری در روزنامه اطلاعات وقت به چاپ رسید ... " طرح بزرگ
وزارت راه در زمينه ساختمان راه چهارم از تهران به شمال به مرحله اجرا درآمد و اين
راه از دربندسر گاجره ساخته ميشود. راه جديد از زيباترين راههاي تهران به مازندران
است كه پس از پايان هشتاد درصد از كار آن مورد استفاده و بهرهبرداري قرار خواهد گرفت.
طول اين راه از تهران تا گاجره هفتاد كيلومتر است و مسير راه از گردنه قوچك و اوشان
و فشم و ميگون و دربندسر بوده و سپس به گاجره ميرسد. " مهندسی که هتل گاجره را
ساخت آقای " ادمان آیوازیان " است
... متولد 1310 .. پدرش راننده بود و نه سال داشت که او را از
دست داد .. چهار فرزند و مادری که به سختی می توانست آنها
را بزرگ کند ... این شد که به پرورشگاهی در اصفهان فرستاده شد .. سه سال بعد به تهران بازگشت و بهترین نمراتش
در درس نقاشی بود ... در خیابان سعدی تابلو نویسی کرد تا کمک خرج خانواده
باشد .. و بعدها نقاشی و نمایشگاههای
کوچک و کنارش معماری تا زندگی بگذرد ... به انگلستان رفت و در
رشته معماری ادامه تحصیل داد ... و با دوستی دیگر که از
ایتالیا آمده بود به کار معماری پرداخت ... وقتی به ایران آمد مدرسه
طهماسیان در زرکش را طراحی و اجرا کرد و بعد هتل گاجره ... هتلی در اطراف پیست اسکی
دیزین که قرار بود بخشی از یک پروژه بزرگ باشد .. طرحی با محوطه پاتیناز با
استفاده از سرریز آب نهرهای منطقه و تاسیسات رفاهی که بسیاری از قسمتهایش نیمه کاره
ماند ... ادمان در بیش از 30 نمایشگاه
شركت داشته و همچنین در طول سالها كار هنریاش، جایزههایی را كسب كرده كه جایزه
نخست هنرمندان معاصر ایران، جایزه نخست رقابت سالانه وزارت فرهنگ و انتخاب برای دوسالانه
ونیز، جایزه استنلی گریم، نمایشگاه سالانه ROI، جایزه ویندزر و نیوتن و جایزه كمپانی
شیپرایتز، نمایشگاه سالانه RSMA ازجمله
این موارد است. آثار این هنرمند در موزهها
و مجموعههای معتبر اروپا و آمریکا جای دارند. ادمان آیوازیان همچنین تعدادی
پروژه معماری همچون كالج توماسیان در تهران و تعدادی خانه و آپارتمان خصوصی، طراحی
داخلی مسجد فرودگاه ریاض، نقاشی دیواری سالن انتظار فرودگاه جده، نقاشی دیواری برای
موزه ملی عربستان، طراحی موزاییك برای مسجد جامع عمان و... را در كارنامه حرفهای
خود دارد طراحی دکوراسیون چوبی
هتل از استاد مجید نجفی صاحب صنایع چوب مجید است ... متولد 1326 در شهرستان
سرکان همدان ... در کودکی به تهران آمد و
در منطقه دروازه شمیران نزد اساتید به نام آن زمان ، هنر و صنعت چوب را آموخت .. با تلاش و پشتکار استاد
کار ماهری شد .. و در اواخر دهه چهل به همراه
تنی چند از اساتید هنر و صنعت چوب و تحت نظر مهندسین ایتالیایی اجرای دکوراسیون
داخلی بخشی از کاخ موزه های سعدآباد و نیاوران و استادیوم آزادی را بر عهده گرفت ... در سال 53 به همراه یکی
از دوستانش آقای کرمانیان ، کارگاهی درخیابان فلسطین ایجاد کرد و هتلهای بسیاری را
در شهرهای مختلف تجهیز و دکور کرد .. از جمله هتل عالی قاپوی
اصفهان ... و هتل گاجره دیزین ... ایران با داشتن دو سلسله
جبال بزرگ البرز و زاگرس و رشته کوههای متفرق فلات مرکزی
... که کوههای زیادی در ارتفاع بالای ۳۰۰۰ متر
دارند ... گنجی است برای پیستهای اسکی و مجموعه های
تفریحی ورزشهای زمستانی ... برای اولین بار گروهی
خارجی در سال 1341 و 1342 که به دنبال اکتشاف معدن بودند .. به همراه آقای
کاظم گیلانپور قهرمان و مربی اسکی وقت ، محلی را شناسایی کردند .. که می توانست به یکی از
بزرگترین و بهترین پیستهای اسکی نبدیل شود ... در سال 1343 یک دستگاه تله اسکی سیار در گردنه
دیزین ، محلی را برای تمرین خارج از فصل تیم ملی ایجاد کرد در سال 1344 پس از
بازدید رئیس وقت فدراسیون اسکی از منطقه دیزین طرح مجموعه اسکی در هیئت دولت مصوب
شد و کارهای زیر بنائی و احداث جاده از معدن زغال سنگ آرسین شروع شد ... در سال 1346 عملیات اجرائی شامل نصب یک خط تله
سیژ به طول 2400 متر در قسمت دره تا پارکینگ بالا و ورود اولین تله کابین به ایران
و ایجاد رستوران شاله و نصب تله اسکی مبتدی شکل گرفت و تا سال 1348 طول کشید .. تله کابین قله هم نصب شد و این مجموعه در سال 1351
آماده استفاده شد .. سال 1352 با همکاری شرکت پوما تله سیژ دره به
تله کابین تعویض شد و تله اسکی گوزنی و سی چال و دوپا مایر و مسابقه این مجموعه را
تا سال 1353 تکمیل کرد ... درسال 1385 بعد ازگذشت 29 سال ،مجدداً با سرمایه
گذاری بخش خصوصی توسعه دیزین از سر گرفته شده است پیست اسکی دیزین دارای سه مسیر تله کابین، دو مسیر
تله سی یژ، ۲۳ پیست
اسکی و هفت تله اسکی است همچنین مسیرهایی برای
کوهپیمایی برای صعود تفریحی ورزشکاران ... و امکانات آموزشی، زمینهای تنیس و والیبال، زمین
بازی کودکان و پیست اسکی روی چمن نیز دارد و بلندیهایی برای کوهپیمایی، راهپیمایی و اسب سواری
.. پیست اسکی خور نیز در ابتدای روستای خور بر دامنه
کوههای بلند " گندم چال" یک جاذبه گردشگری بسیار خوب در منطقه محسوب می شود.
پيست از دو مسير تهران و كرج قابل دسترسي است
. از سمت كرج تا وردي پاركينگ پيست حدود 80 كيلومتر.
مستقيم از تهران 120 كيلومتر و از سمت شمشك
نيز قابل دسترسي است. مسير جاده شمشك 12كيلومتر بوده ودر زمستان جاده
خطر ناكي مي باشد. مسير كرج از سمت جاده چالوس 15 كيلومتر بعد از گچسر است كه توسط
يك فرعي بزرگ مسير ديزين به سمت راست جاده جدا مي شود. اين مسير به سمت روستاي گاجره
و ديزين بوده و در انتهاي مسير مستقيم به ورودي پاركينگ ختم ميشود.
آقای محسن آزرم گفتگوئی را با آقای مسعود
کیمیائی در باره فیلم " داش آکل " انجام داده ... که در هفته نامه شهروند امروز سالها پیش چاپ
شده بود .. شاید خواندن بخشهایی از آن برای شما هم جالب باشد
... آقای کیمیایی : من خیلی دوست داشتم «بوفِ کور» را بسازم. خیلی
دوست داشتم بسازمش؛ ولی مُتأسفانه خیلی از فیلمسازها زیرِ نامِ «هدایت» ، میخواستند
این کار را بکنند. یکعدّه که کارشان نیمهکاره ماند و کسی هم کارش به آن نُقطه و بهاصطلاح
«فراز» نرسید. امّا من خیلی دوست داشتم بعد از «داش آکُل» این داستان را بسازم. به
این اعتبار من به «داش آکُل» نزدیک شدم که به آن سه چهار فیلمِ اولّیه من، یعنی «قیصر»
و «رضا موتوری» و «گوزنها» شباهت دارد. در آن دورهاست و آن آدم، آدمیست که کاملاً
میشود یک دوره را به او تکیه داد. این کار را میشد با «داش آکُل» کرد. :
«داش آکُل» ، چهارمین فیلمِ بلندِ شماست و
وقتی به سه فیلمی که قبل از این ساختهاید نگاه میکنیم، بههرحال، اقتباس از یک داستانِ
«صادق هدایت» ، کمی عجیب بهنظر میرسد. خودتان تصمیم گرفتید برایِ اوّلینبار داستانی
از «هدایت» را به فیلم برگردانید یا پیشنهادِ تهیهکننده بود؟ آقای کیمیایی : نه، پیشنهادِ تهیهکننده نبود. میدانید که حجمِ
قصّه «داش آکُل» ، خیلی کمتر از فیلم است؛ یعنی در فیلم، چیزهایی به آن اضافه شده.
و این، مثلِ ساختنِ زبان است. اینکه زبانی را بسازید و احساس کنید به گوشتان خورده،
کارِ سختیست. یعنی با آن آشنایی قدیمی داشته باشید. حالا وقتی بخواهید به تنِ یک قصّه
که خیلی هم دقیق و ظریف است، تکّهای را اضافه کنید، این تکّه باید از تنِ آن قصّه
دربیاید، نمیتواند یکچیزِ جُدا، یکچیزِ وصله باشد. چون اگر اینطور باشد، بهشدّت
معلوم میشود. اتّفاقاً آنموقع، «ابراهیم گُلستان» و خیلیهایِ دیگر، فیلم را به
یکشکلی تأیید کردند. حتّی آن تکّههایی را که به داستان اضافه شده بود، تأیید کردند. :
چندسال پیش، بهمُناسبتِ پروندهای که ماهنامه «دُنیایِ تصویر» درباره «داش آکُل» مُنتشر
کرد، یادداشتی نوشتید و اینرا گفته بودید که «یک داش آکُل بود که صادق هدایت نوشت،
چاپ شده و مُهیّاست. یک داش آکُل آن بود که من از آن فیلم ساختم و آن، تقریباً، همین
نوشته هدایت است.» این «تقریباً» برمیگردد به آن تکّههایی که به داستان اضافه شده،
یا درواقع، توضیحِ این است که فیلمِ «داش آکُل» ، برداشتِ شماست از داستانی که «هدایت»
نوشته است؟ آقای کیمیایی : ببینید؛ در کُلِ قصّه «داش آکُل» یک «سیاهی» وجود
دارد. این «تاریکی» ، تاریکیِ شخصیتِ «داش آکُل» است که باعثِ بههمریزیاش میشود؛
ولی در فیلمِ «داش آکُل» ، این فاصله طبقاتیست که با خانه «حاجی صمد» پیدا میکند
و باعث میشود در محلّه سردرگریبان شود. این، یک تغییرِ خیلی کوچک است که، بهواسطه
آن روزها ایجاد شد که این حرفها مُهم بود. یعنی بهقولِ خودتان، همهچیز را بهشکلی
آرمانی میدیدند. این فاصله طبقاتی در فیلم، یکمقدار پُررنگ درآمدهاست. یعنی وقتی
«داش آکُل» ، در خانه «حاجی» ، در آینه نگاه میکند و میگوید «خوب کاری نکرد؛ دست
و پام تو زنجیر گیر کرد.» این در قصّه «هدایت» نیست. مُنتها، آن دوره، به دلیلِ اینکه
نگاهِ سیاسی به اثر، یکجورهایی تعیینکننده بود، یکمقدار دچارِ این تغییرات شد. :
این درست است که تهیهکننده فیلم، «هوشنگ کاوه» ، بنا را بر این گذاشته بود که نقشِ
اصلیِ فیلم را به «آنتونی کوئین» بسپارد؟ آقای کیمیایی : بله، این قرار بود. آمد و قراردادش را هم بست و
آقایِ «کاوه» هنوز هم قراردادش را دارد؛ ولی ما اوایلِ کار نمیفهمیدیم چرا با آمدنِ
«آنتونی کوئین» مخالفت میشود، هرچند بعدش فهمیدیم. :
نگرانِ این نبودید که «آنتونی کوئین» از پسِ بازی در فیلمی ایرانی که داستانی بهشدّت
ایرانی دارد برنیاید؟ آقای کیمیایی : نه، چون «آنتونی کوئین» فیلمِ «زوربایِ یونانی»
ساخته مایکل کاکویانیس، براساسِ رُمانی از نیکوس کازانتزاکیس را بازی کرده بود. میدانید
که؛ «آنتونی کوئین» ، یک مکزیکیِ دورگه بود و اصلاً ساختمانِ صورتش، به صورتِ خیلی
از نسلهایِ زمینی نزدیک بود. در یک فیلم میتوانست کاملاً یونانی باشد و در فیلمی
دیگر یک ایرانی. در یک فیلم، یک مکزیکی میشد که به خودش نزدیکتر بود، یا نقشِ یک
الجزایری را بازی کرد و حتّی یادم هست که نقشِ یک اسکیمو را هم بازی کرد. این، بهخاطر
ویژگیِ چهرهاش بود. :
یکدسته از فیلمسازانی که دست به اقتباسِ ادبی میزنند، اگر آن داستانی که قرار است
از رویش فیلم بسازند، کارِ نویسنده مشهور و مُهمی باشد، معمولاً به همان چیزی که رویِ
کاغذ هست، اکتفا میکنند. امّا شما پیش از آنکه «داش آکُل» را بسازید، سفری به شیراز
کردید تا اصلاعاتِ بیشتری درباره «داش آکُلِ» حقیقی بهدست بیاورید. آقای کیمیایی : من ماجرایِ این «داش آکُلِ» واقعی را چندجایی تعریف
کردهام. اصلاً زندگیاش ما را تکان داد و نمیدانستیم چهکار بکنیم؛ هرچند قصّه ما،
بههرحال، «داش آکُل» ی بود که «هدایت» نوشته بود. من زیاد نمیتوانستم به قصّه واقعیِ
«داش آکُل» فکر بکنم؛ هرچند شنیدنِ قصّهاش، همه ما را بههم ریخت. :
و این قصّه را چهکسی برایِ شما تعریف کرد؟ آقای کیمیایی : یک پیرمردِ نود و چهار ساله برنجفروش بود در محلّه
«سردزک» که جایِ خیلی کوچکی هم داشت. این پیرمرد، یکی از آدمهایِ دوروبرِ «کاکا رستم»
بود در زمانِ خودش و «جلال پیشوائیان» نقشش را در فیلم بازی کرد. چون آنطور که این
پیرمرد میگفت، با «کاکا رستم» بوده، امّا حواسش پیشِ «داش آکُل» بودهاست. این عینِ
حرفی بود که میزد. و در فیلم هم اینرا بهخوبی میشود حس کرد که یکی از دوروبریهایِ
«کاکا رستم» حواسش پیشِ «داش آکُل» است. بههرجهت، روایتِ این پیرمرد، همه تن و توشِ
داستانِ ما را بههم میریخت، اگر میخواستیم به حرفهایش گوش کنیم. این بحث بود که
آیا «هدایت» این قصّه را گوش کرده و «داش آکُل» ش را نوشته، یا اینکه فقط یکچیزی
را شنیده و قصّهای را نوشته که خودش دوست داشتهاست. یعنی میشود اینجور بحث کرد
که «هدایت» در این مورد، بیشتر «نویسنده» است یا «راویِ» آن رئالیسمِ اصل. من بهنظرم
آمد که «هدایت» به همه حرفها گوش نکردهاست. اگر ما هم میخواستیم از یکجا به بعد،
به این روایتِ شفاهی کار داشته باشیم نمیتوانستیم، چون برایِ فیلمسازی، از محدوده
اخلاقِ آن روزگار بیرون بود. ولی، بههرحال، خودِ قصّه اصلی هم فوقالعادهاست. :
ظاهرِ «داش آکُل» ، صورت و طرزِ راهرفتنش را هم براساسِ روایتِ همان پیرمرد طرّاحی
کردید، درست است؟ آقای کیمیایی : بله، ظاهرش را رویِ کاغذ کشیدیم. فاصله قمهکشی
با شمشیرزنی، فاصله باریکیست؛ هردو یک شکل دارند، امّا آن تاب و پیچی که موقعِ قمهکشی
در دست و بدن ایجاد میشود، فرق دارد با تاب و پیچی که در شمشیرزنی هست. از آن پیرمرد
خواهش کردم که یکلحظه قمه را دست بگیرد و آن یکلحظه، به همان عکسی تبدیل شد که در
پوسترِ «داش آکُل» میبینید. آن دو سه حرکتِ پیرمرد، خیلی دور و فراموششده بودند،
امّا حرکاتی بودند که در فیلم هم از آنها استفاده کردیم. یعنی، ما یک رونوشتی داشتیم
از حرکاتی که بازیگرِ «داش آکُل» باید از رویِ آنها بازی میکرد. : شما فیلمِ «داش آکُل» را با سطرِ اوّلِ داستانِ
«هدایت» شروع کردید بهنشانه اینکه به منبعِ اصلیِ اقتباس، تاحدودی، وفادار هستید،
امّا در طولِ فیلم و بخصوص در صحنههایِ پایانی، کمکم از داستانِ «هدایت» فاصله گرفتید.
اینرا هم میدانیم که هیچ اقتباسی، لزوماً، نباید به همه داستان وفادار باشد. دوست
دارید در این مورد چیزی بگویید؟ آقای کیمیایی : ببینید؛ حرفهایِ بیشُماری میزدند درباره اینکه
«داش آکُل» ، درواقع، با پُشتکردن به «کاکا رستم» ، خودکُشی کرد. و آنقدر نالان بود،
آنقدر گرفتارِ ضجّهناکِ زندگیاش بود که میخواست یکجوری با مردم دربیفتد. از آنجا
به بعد، مردمی که اینقدر در آن زندگیِ چهارسوقی برایشان ایستاده بود، دیگر برایش
مهم نبودند و میخواست «کاکا» یکمُدّتی بر مردمِ محلّه، چیره باشد. خیلی حرفِ زیباییست،
حکمتیست. : در داستانی که «هدایت» نوشته، شخصیتِ «مرجان»
، خیلی به «داش آکُل» نزدیک نیست. این عشقی که در داستان میبینیم، عملاً، یکطرفهاست
و «مرجان» از چیزی خبر ندارد؛ امّا در فیلم و روایتِ شما، این به عشقی دوطرفه تبدیل
شدهاست. آقای کیمیایی :
امشب یکبار دیگر روی پرده بزرگ تلوزیون در به
در کوچه های شیراز شدم ... قدم به قدم کنار داش آکل لوطی جوانمرد شهر ... کتاب " سه قطره خون " صادق هدایت را
در خاطرم ورق می زنم ... چقدر زیبا توصیفش کرده : "
مردی سی و پنجساله ، تنومند ولی بد سیما بود
. هر کس دفعه اول او را میدید قیافه اش توی ذوق میزد ، اما اگر یک مجلس پای
صحبت او می نشستند یا حکایت هائی که از دوره زندگی او ورد زبانها بود میشنیدند، آدم را شیفته او میکرد
، هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه که به صورت او خورده بود ندیده میگرفتند ، داش آکل قیافه نجیب
و گیرنده ای داشت : چشمهای میشی ، ابروهای سیاه پرپشت ، گونه های فراخ ، بینی باریک با ریش و سبیل سیاه
. ولی زخمها کار او را خراب کرده بود ، روی گونه ها و پیشانی او جای زخم قداره بود که بد جوش خورده بود
و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یکی از آنها کنار چشم چپش را پائین کشیده
بود . پدر
او یکی از ملاکین بزرگ فارس بود زمانیکه مرد همه دارائی او به پسر یکی یکدانه اش رسید
. ولی داش آکل
پشت گوش فراخ و گشاد باز بود ، به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاشت ، زندگیش را به مردانگی
و آزادی و بخشش
و بزرگ منشی میگذرانید . هیچ دلبستگی دیگری در زندگانیش نداشت و همه دارائی خودش را
به مردم ندار
و تنگدست بذل و بخشش میکرد ، یا عرق دو آتشه مینوشید و سر چهارراه ها نعره میکشید و
یا در مجالس بزم
با یکدسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف میکرد. " و بعد مرگ حاجی صمد و وصیتش که خانواده اش را
به او سپرده بود ... زنش و بچه هایش و دختر یکی یکدانه اش مرجان ... که نگاهش که به نگاه داش آکل گره خورد ... دل و دینش به باد رفت ... "
ازین به بعد داش آکل از شبگردی و قرق کردن
چهار سو کناره گرفت . دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد
. ولی همه داشها و لاتها که با او همچشمی داشتند به تحریک آخوندها که دستشان از مال حاجی کوتاه شده
بود ، دو به دستشان افتاده برای داش آکل لغز میخواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود
. در قهوه خانه پاچنار اغلب توی کوک داش آکل میرفتند و گفته میشد : ” داش آکل را میگوئی ؟ دهنش میچاد
، سگ کی باشد ؟ یارو خوب دک شد ، در خانه حاجی موس موس میکند ، گویا چیزی میماسد ، دیگر
دم محله سر دزک که میرسد دمش را تو پاش میگیرد و رد میشود .” کاکا رستم با عقده ای که در دل
داشت با لکنت زبانش میگفت : ”
سر پیری معرکه گیری ! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده ! گزلیکش را غلاف کرد ! خاک تو چشم
مردم پاشید
، کتره ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همه املاکش را بالا کشید . خدا بخت بدهد
" داش آکل ماند... و
طوطی ... و
تنهایی ... و درد .... ”
شاید مرا دوست نداشته باشد ! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند … نه ، از مردانگی دور
است … او چهارده
سال دارد و من چهل سالم است … اما چه بکنم ؟ این عشق مر ا میکشد … مرجان … تو مرا کشتی
… به که
بگویم ؟ مرجان … عشق تو مرا کشت ..! ” اشک در چشمهایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق مینوشید
. آنوقت با سر درد همینطور که نشسته بود خوابش میبرد . ولی نصف شب، آنوقتی که شهر شیراز
با کوچه های پر پیچ و خم ، باغها ی دلگشا و شراب های ارغوانیش به خواب میرفت ، آن وقتی که ستاره
ها آرام و مرموز بالای آسمان قیر گون به هم چشمک میزدند . آن وقتی که مرجان با گونه های گلگونش در
رختخواب آهسته نفس میکشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش میگذشت ، همانوقت بود که داش آکل حقیقی
، داش آکل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس ، بدون رودر بایستی از تو قشری که آداب و رسوم جامعه بدور
او بسته بود ، از توی افکاری که از بچگی به او تلقین شده بود، بیرون میآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش
می کشید ، تپش آهسته قلب ، لبهای آتشی و تن نرمش را حس میکرد و از روی گونه هایش بوسه میزد . ولی
هنگامیکه از خواب می پرید ، به خودش دشنام میداد ، به زندگی نفرین میفرستاد " و این زخم قلبش را درید و درید تا روزی که برای
مرجان خواستگار آمد ... و داش آکل با دست خودش او را به خانه بخت
فرستاد ... "
ازین واقعه خم بابروی داش آکل نیامد ، بلکه برعکس با نهایت خونسردی مشغول تهیه جهاز شد و
برای عقدکنان جشن شایانی آماده کرد . زن و بچه حاجی را دوباره به خانه شخصی خودشان برد و اطاق
بزرگ ارسی دار را برای پذیرائی مهمانها ی مردانه معین کرد ، همه کله گنده ها ، تاجرها و بزرگان شهر شیراز
دراین جشن دعوت داشتند. ساعت
پنج بعد از ظهر آنروز ، وقتیکه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روی قالیها و قالیچه های
گرانبها نشسته
بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود ، داش آکل با همان سر و وضع
داشی قدیمش،
با موهای پاشنه نخواب شانه کرده ، ارخلق راه راه ، شب بند قداره ، شال جوزه گره، شلوار
دبیت مشکی،
ملکی کار آباده و کلاه طاسوله نو نوار وارد شد . سه نفر هم با دفتر و دستک دنبال او
وارد شدند . همه مهمانها
به سر تا پای او خیره شدند . داش آکل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت ، ایستاد و
گفت : ”
آقای امام ، حاجی خدا بیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت . پسر
از همه کوچکترش
که پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد . اینهم حساب و کتاب دارائی حاجی است . ( اشاره
کرد به سه نفری
که دنبال او بودند . ) تا به امروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود
داده ام . حالا دیگر ما
به سی خودمان آنها هم به سی خودشان !” تا اینجا که رسید بغض بیخ گلویش را گرفت . سپس
بدون اینکه دیگر چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود سرش
را زیر انداخت و با چشم های اشک آلود از در بیرون رفت . هیچ چیز دوای دردش نبود ... نه دردل با طوطی و نه خانه و نه می خانه ... نیمه های شب و حال خراب و تاریکی کوچه ها ی
شهر و کاکا رستم لوطی نامرد شهر در کمینش .. "
کاکا رستم با مشت های گره کرده جلو آمد، و هر دو به هم گلاویز شدند . تا نیمساعت روی
زمین میغلطیدند، عرق
از سرو رویشان میریخت ، ولی پیروزی نصیب هیچکدام نمیشد . در میان کشمکش سر داش آکل
به سختی روی
سنگفرش خورد ، نزدیک بود که از حال برود . کاکا رستم هم اگر چه به قصد جان میزد ولی
تاب مقاومتش تمام
شده بود . اما در همین وقت چشمش به قمه داش آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود
، با همه زور و توانائی
خودش آنرا از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش آکل فرو برد. چنان فرو کرد که دستهای
هر دوشان از کار
افتاد. تماشاچیان
جلو دویدند و داش آکل را به دشواری از زمین بلند کردند ، چکه های خون از پهلویش به
زمین میریخت
. دستش را روی زخم گذاشت ، چند قدم خودش را کنار دیوار کشانید ، دوباره به زمین خورد
بعد او را برداشته
روی دست به خانه اش بردند. فردا
صبح همین که خبر زخم خوردن داش آکل به خانه حاجی صمد رسید ، ولی خان پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت . سر بالین
داش آکل که رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، کف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده
، به دشواری نفس می کشید . داش آکل مثل اینکه در حالت اغما او را شناخت ، با صدای نیم گرفته لرزان گفت
: ” در
دنیا … همین طوطی … داشتم … جان شما … جان طوطی … او را بسپرید … به … ” دوباره خاموش شد، ولی خان دستمال
ابریشمی را در آورد ، اشک چشمش را پاک کرد . داش آکل از حال رفت و یکساعت بعد مرد. همة اهل شیراز برایش گریه کردند.
ولی خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد. عصر همان روز بود، مرجان قفس
طوطی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال، نوک برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی
خیره شده بود. ناگاه
طوطی با لحن داشی – با لحن خراشیده ای گفت : ” مرجان … مرجان … تو مرا کشتی … به که بگویم … مرجان
… عشق تو … مرا کشت .” اشک
از چشمهای مرجان سرازیر شد.... کارگردانی آقای مسعود کیمیایی ... و بازیهای درخشان بهروز وثوقی و خانم ژاله
علو و مری آپیک و بهمن مفید و کنعان کیانی
... در میان ملودیهای بی بدیل آقای اسفندیار منفرد
زاده ... و فیلمبرداری فراموش نشدنی آقای نعمت حقیقی .. با آن سایه روشنهایی که دلهره و غم و اندوه و
عشق را برجسته می کرد و نام تهیه کننده آقای هوشنگ کاوه ... که برایم دنیایی خاطره است از آن چهره مهربانش
و عشقش به سینمای ایران .. امشب یکبار دیگر همراه داش اکل عاشق شدم و زخم
خوردم و روزگار نامرد را نفرین کردم .. نه از
دور و نه از نزديک تو از خواب آمدي اي عشق خوشا
خود سوزي عاشق مرا آتش زدي اي عشق http://www.4shared.com/audio/HrQ1KrBl/01-faryade_zire_ab.html
کوچکترین پسردائی ام که
تنها یک روز با هم اختلاف سن داشتیم آخرین فرزند بین پنج
برادر و یک خواهر از همان کودکی نا آرام
بود ... زیر بار حرف زور نمی رفت
و خودسری اش زبانزد و به کوچکترین سرزنشی جوش می آورد چشمهای عسلی تیره و مورب
و پیشانی بلند و گونه های برجسته چانه ای محکم و پیش آمده
و موهای بلوند تیره و اخمی بین دو
ابرویش ... عصیانی همیشگی زیر پوستش
موج می زد ... صدایش را دو رگه می کرد و
صورتش را سرخ و دخترها هر و هر به او می خندیدند و این دیوانه اش می کرد باهوش بود خیلی هم باهوش
... نمره ای زیر بیست نداشت
و سخت می خواند و می نوشت و عاشق مطالعه .. با وجود خواهر و برادرها
ی درسخوان و دانشگاه رفته همیشه در رقابتی تنگاتنگ بود نقاشی اش عالی بود و
یادم هست طراحی را از او یاد گرفتم و ترکیب رنگها خطوط نقاشی من منحنی بود
و نرم و رنگها ملایم و در هم آمیخته و هماهنگ و او با شدت تمام خطها
را روی کاغذ می کشید و رنگها را تند و برهنه کنار هم می گذاشت شعر و ادبیات و موسیقی برایش
مثل نفس کشیدن بود و تنها بخشی که با هم تفاهم داشتیم برای پول توجیبی تدریس
خصوصی می کرد بین همکلاسان و آرزوهایش قد می کشیدند و تمامی نداشتند دائی جان همیشه نگرانش
بود .. طبع حریصش را می شناخت و
نصیحتش می کرد ولی فایده ای نداشت همه می دانستند که می
شنود ولی کار خود را می کند عاشق درس ریاضی بود و
ریاضیات همه زندگیش و با آن می خوابید و بلند می شد تابستانها که به باغ
پدربزرگ می رفتیم ، بین علفهای بلند چمنزار می نشستیم و برایم از آرزوهایش می گفت اینکه ریاضی بخواند و
مهندس شود و آجر روی آجر بگذارد و ساختمان به پا کند چندین و چند ماکت خانه
هم با وسایل دور ریختنی درست کرده بود وقتی شنیدم رشته تجربی
را انتخاب کرده سرم سوت کشید انتخاب خیلی سختی بود
ولی ناچار شد رشته پزشکی می توانست او
را زودتر به جاه طلبی هایش برساند و مهندسی زمان می برد عشق را قربانی کرد و
مصلحت را برگزید و این شروع قربانی های
بعدی بود می دیدم که درسها را
سرسری می خواند و نمره می گیرد و بعد می رود پی کتابهای ریاضی نتیجه کنکور قابل پیش بینی بود پزشکی دانشگاه تهران باید ذوق می کرد و جشن
می گرفت ولی دستم را گرفت و
رفتیم باغ خانه خاله جان و برای اولین بار گریه هایش را دیدم .. می دانستم از پزشکی
متنفر است و از زخم و عفونت بیزار آدمی که لباسهایش اطو کشیده بود و برق می زد و حالا
باید با کلی دمل و چرک ور می رفت دلم گرفت ... ولی این بهای خوشبختی
بود که فکر می کرد برایش زندگی رقم می زند چندین و چند سال درسهای
پزشکی و البته همه نمرات هم عالی دختری را در دانشگاه
دیده بود ... بسیار زیبا بود و خوش پوش
و می دانستم چقدر دلش برای این تیپ خانمها
غنج می زند ولی رو نشان نداد و دلش
را با طناب محکم بست می گفت صلاح نیست و نمی خواهد
درگیر احساسات شود و زندگیش باید روی برنامه باشد ماشین حسابی دستش بود و همه
احساسات روی ترازو اندازه می شد و من حیرتزده از این همه
حسابگری و سردی ... سال آخر پزشکی مادرش را
فرستاد به جستجو مشخصات کامل هم داده بود
تک فرزند باشد و پولدار
و خیلی هم پولدار و پدر و مادرش همه نسبتأ پیر .. دیگر هیچ چیز مهم نبود
.. نه زیبائی و نه تحصیلات
و نه هیچ چیز دیگر پرس و جو در در و همسایه
و فامیل و بالاخره یافتند .. نسبت دوری با دائی جان
داشتند .. و تنها یک دختر 18 ساله و
ثروتی زیاد و چندین باب مغازه و خانه در شمال شهر تهران وقت هدر نکرد و پدر و
مادر را راهی تهران کرد و سفارش که هرچه خواستند قبول کنید و تمامش کنید معامله ای سرد بر سر
سالهای زندگی مشترک .. دو هفته بیشتر طول نکشید
.. مهمان ما بودند و رفت و
آمدهای معمول و قرار و مدار مراسم و ازدواج و چشمهایش مثل دو فلز
سرد و خط اخم بین دو ابرویش عمیقتر .. شب تابستانی بود و در حیاط
خانه گفتگو می کردیم از شعر و ادبیات و فیلم
و موسیقی ولی نه او در باره ازدواجش گفت و نه من پرسیدم می دانستم تصمیمش را
گرفته .. مثل همیشه .. مراسمی مجلل و قامت
برازنده اش در کت و شلوار تیره دامادی کنار عروس کوچک اندام .. دختر خوبی با چهره ای
ساده و خوش قلب و زود باور .. چند سالی خانه پدر خانمش
بودند تا درسش تمام شد و بعد رفت شهرستان تا طرحش را بگذارند .. زن دائی خیلی ناراحت بود
.. مادرخانمش از او
حسابگرتر در آمده بود و دخترش در مشتش بود و هر روز جنجال و دعوا
بین مادرزن و داماد .. در همان شهرستان مطبی
گرفت و مشغول به کار شد تا از خانواده زنش دور باشد تحمل دیدنشان را نداشت و دخترک این میان آب می
شد .. خیلی فشار آورد تا وارد
دانشگاه شود و تحصیلش را ادامه دهد .. ولی دختر توان ذهنی بالایی
نداشت و بعد از چند بار کنکور ناامید شد و رفت دوره آرایشگری گذارند ... نمی دانستم وقتی با هم تنها
هستند از چه صحبت می کنتد .. چون زنش از مطالعه بیزار
بود و فیلم نمی دید و نقاشی دوست نداشت و موسیقی پاپ معمولی می پسندید پسرش که به دنیا آمد ، پدر
زنش سخت بیمار شد .. رفت و آمد و بیمارستان
.. و متاسفانه فوت کرد ... چند هفته ای مراسم
عزاداری و سیاه پوشیدن و رسومات معمول و وقتی وصیتنامه را خواندند دیگر طاقت
نیاورد .. ناسزا پشت ناسزا و .... درگیری مفصل و دست زن و
بچه اش را گرفت و برگشت شهرستان مادرزنش که طبع حریص
اورا دیده بود هرچه شوهر داشت و نداشت به
نام خودش کرده بود .. و حالا فقط ارثیه مختصری
برای همسرش باقی مانده بود بعد از فوت دائی جان و
همسرش دیگر ندیدمشان و دورادور خبری داشتم
... گاهی هم در مراسم
خانوادگی احوالپرسی ... تا دو سال گذشته که مادرم
بیمار بود و در بیمارستان و با همسرش آمده بود عیادت ... قامت بلندش کمی خم شده
بود و شانه هایش انگار کوهی سنگین بر خود داشت ... چشمانش را پشت عینکی با
قاب تیره پنهان کرده بود و خطوط سختی روی صورتش و کنار لبها دویده بود .. دختر کوچکش دستش را به
برادرش داده بود و کنار مادرش ایستاده بود .. هر دو کودک طرح چهره
مادرشان را داشتند با همان چشمهای ساده مظلوم و همان بردباری و صبر .. سیگاری آتش زد و نگاهی
به ساختمان بیمارستان کرد ... لبخند تلخی رو ی لبانش
دوید ... معادلات ریاضی و عشق به
مهندسی ... و حالا نکبت بیماری
مریضها و همسری که دوستش نداشت .... آرزوهایی که به خانه و
مطبی در شهری دور ختم شد .... با چشمای بی فروغ میون راست و دروغ خودمو گم میکنم توی این شهر شلوغ " با یادی از شعر زیبای ایرج جنتی عطائی و موسیقی عالی بابک بیات و صدای گرم داریوش "
مثل درخت در شب باران به اعتراف با من بگو بگوی صمیمانه هیچ گاه تنهایی برهنه و انبوه خویش را یک نیم شب صریح سرودی به گوش باد ؟ در زیر آسمان هرگز لبت تپیدن دل را چون برگ در محاوره باد بوده ست ترجمان ؟ ای آنکه غمگنی و سزاوار در انزوای پرده و پندار جوبار را ببین که چه
موزون با نغمه و تغنی شادش از هستی و جوانی وز بودن و سرودن تصویر می دهد بنگر به نسترن ها بر شانه های کوته دیوار زان سوی بیدها و چناران انک شمیم صبح بهاران بهتر همان که با من خود را به ابر و باد بسپاری مثل درخت در شب باران .......................................................
آمدم ای شاه ، پناهم بده خط امانی ز گناهم بده ای حَرمَت ملجأ در
ماندگان دور مران از در و ، راهم بده ای گل بی خار گلستان عشق قرب مکانی چو گیاهم بده لایق وصل تو که من نیستم اِذن به یک لحظه نگاهم بده ای که حَریمت به مَثَل کهرباست شوق وسبک خیزی کاهم بده تا که ز عشق تو گدازم چو شمع گرمی جان سوز به آهم بده لشگرشیطان به کمین من است بی کسم ای، شاه پناهم بده از صف مژگان نگهی کن به من با نظری ، یار و سپاهم بده در شب اول که
به قبرم نهند نور بدان شام سیاهم بده ای که عطا بخش همه عالمی جمله ی حاجات مرا هم بده " تصنیفی زیبا از استاد محمد علی کریمخانی به نام قطعه ای از بهشت " http://parsaspace.com/files/9797758884/?c=683
موقع توزیع غذای نذری است و حیاط کوچک خانه حاج حبیب شلوغ ... دیگهای برنج و خورشت به صف و همه در حال رفت و آمد و
ظرفهای یکبار مصرف روی هم قد می کشند .. می بینم آمده داخل حیاط و دنبال قابلمه می گردد و
چهره اش درهم و پریشان .. نزدیک که می شوم اشک روی گونه هایش سر می خورد و
لابلای محاسن سپیدش گم می شود .. هرگز اینقدر پریشان ندیده بودمش ... نگاهش به چشمانم که می خورد طاقت نمی آورد و دست بر
دیوار می کوبد .. آبی دستش می دهم و کسی را می فرستم تا قابلمه ای پر
از غذا بیاورد ... اشاره به بیرون می کند ... مردان و زنان در صفها ی جدا ... و تا ته کوچه آدم ایستاده .. زنی جدا از صف تکیه داده به دیوار روبرو .. چادر مشکی مندرسی سرش کرده و دست دختربچه ای در دستش
.. چشمان تیره اش در چشمخانه این سو و آن سو می چرخد .... لب پائینش را می گزد و دستهایش محکمتر دست بچه را می
فشارند .. پنج یا شش ساله است و کوجک و نحیف با موهای بلند قهو
ه ای و ژاکتی آبی و دارد می لرزد .. پچ پچ و همهمه ای بین مردم است ... صدایش می کنم که بیاید تو .. کسی از بین خانمها براق می شود که قباحت دارد ....و
خجالت نمی کشد .... و شب عزای حسین .. که حاج حبیب می پرد بیرون و چشم که می چرخاند همه لال
می شوند .. خون در چشمانش دویده و گونه هایش دو ذغال آخته است و
می لرزد .. لعنتی بر شیطان می فرستاد و غذاها را می دهد دست مردم
تا بروند .. خانمش مرا کناری می کشد .. شوهرش معتاد بوده و حالا زندان است و بیست سال برایش
حبس بریده اند به خاطر حمل مواد .... پانزده ساله بوده که پدر و برادرهای نامردش او را به
این مرد می فروشند مقابل بدهی .. کار مردک همین چیزها بوده و هر وقت کم می آورده ، زنش را عرضه می کرده .. حالا یک سالی است که تنها است در یک خانه اجاره ای ... خانواده ای هم که نیست و باید خرج بچه را بدهد ... گفته خانه مردم را تمیز می کنم ولی دیدنش که .... قابلمه را دستش می دهم .. دستهایی لاغر و کشیده و بلند .. پوستی مهتابی و نگاهی که خیلی حرفها دارد .. خیلی ... نخستین سنگ را کسی پرتاب کند
که خود شرمسار گناهی نباشد ( عیسی مسیح ) ...
" خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم " این مطلب اولین بار در سال
2001 توسط زنی به نام ریتا استریکلند در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت... این مطلب کوتاه به اندازه ای
تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای
ایالت آلاباما سر زدند.... این مطلب کوتاه به زبان های مختلف
ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .... " گفتگوئی با خدا " خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو
کنی ؟ گفتم : اگر وقت داشته باشید
. خدا لبخند زد وقت من ابدی است . چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی
بپرسی ؟ چه چیز بیش از همه شما را در
مورد انسان متعجب می کند ؟ خدا پاسخ داد ... این که آنها از بودن در دوران
کودکی ملول می شوند . عجله دارند که زودتر بزرگ شوند
و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند این که سلامتی شان را صرف به
دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی
میکنند . این که با نگرانی نسبت به آینده
فکر میکنند . زمان حال فراموش شان می شود
. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی
میکنند و نه در حال . این که چنان زندگی میکنند که
گویی هرگز نخواهند مرد . و آنچنان میمیرند که گویی هرگز
زنده نبوده اند . خداوند دست های مرا در دست گرفت
و مدتی هر دو ساکت ماندیم . بعد پرسیدم ... به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید
آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند ؟ خدا دوباره با لبخند پاسخ داد
. یاد بگیرند که نمی توان دیگران
را مجبور به دوست داشتن خود کرد . اما می توان محبوب دیگران شد
. یاد بگیرند که خوب نیست خود را
با دیگران مقایسه کنند . یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست
که دارایی بیشتری دارد . بلکه کسی است که نیاز کم تری
دارد . یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه
می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم . و سال ها وقت لازم خواهد بود
تا آن زخم التیام یابد . با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرند
. یاد بگیرند کسانی هستند که آنها
را عمیقا دوست دارند . اما بلد نیستند احساس شان را
ابراز کنند یا نشان دهند . یاد بگیرند که میشود دو نفر به
یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند . یاد بگیرند که همیشه کافی نیست
دیگران آنها را ببخشند . بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
. و یاد بگیرند که من اینجا هستم
. همیشه ....
آقای مجید مجیدی کارگردان به نام سینمای ایران ... در سال 87 مستندی را به نام نجوای عاشورایی کارگردانی کرده .... که روایتی است هوشمندانه و هنرمندانه از مراسم عزاداری در حسینیه کربلائی ها
... این مستند در سه بخش ظهر عاشورا و شب عاشورا و شام غریبان است ... و با 11 دوربین فیلمبرداری شده و صحنه آرائی بسیار زیبائی دارد ... نمای لاله های روشن در پشت مداحان و صفهای مرتب عزاداران و چهره های متین و
موقر و پارچه های سیاه نوشته شده با خط خوش بر دیوارها و ماکت های خط کوفی ... سه نوحه خوان مشهور و خوش صدا در این مستند برنامه اجرا کرده اند ... که عبارتند ا ز آقای نزار القطری و آقای صادق آهنگران و استاد محمد علی
کریمخانی ... استاد کریمخانی از نوحه خوانان به نام اردبیل هستند با سابقه تقریبأ پنجاه
ساله ... و صدایی بسیار قوی و وسیع و کاملأ مسلط به دستگاهها و ردیفهای موسیقی ایرانی ... و همین برنامه ایشان را خاص و متفاوت کرده است ... قامت متوسط و موهای سپید یکدست و چهره متین و نیک و تسلط بسیار در اجرای
برنامه ... و قطعات نوحه ایشان به زبان های عربی و فارسی و ترکی فراموش نشدنی است ... همسرم علاقه خاصی به صدای ایشان دارد ... پدرشان ترک بودند و عاشق امام حسین ... و این است که این نوحه برایشان یادآور یاد پدر هست و روزهای محرم در کنار او
... متن نوحه را به زبان ترکی و فارسی در اینجا گذاشته ام .. و صدای این عزیز را تقدیم می کنم به روح بزرگوار حسین آقا و طاهره خانم ... امید که در کنار هم قرین رحمت باشند .. التماس دعا ...
" ای ساقی فرزانه " آچ درگهی احسانی ای ساقی فرزانه گور منده لیاگت وار گوربانون اولوم یا نه عالم سنه گورباندی دنیا سنه حیراندی سن یوسفی زهرا سن عالم سنه گورباندی دنیا سنه حیراندی سن یوسفی زهرا سن ....... درب احسانت را بگشا ای ساقی فرزانه ببین در من لیاقتی هست قربانت شوم با نه ؟ عالمی قربان تو است دنیایی حیران تو است تو یوسف زهرائی عالمی قربان تو است دنیایی حیران توست تو یوسف زهرایی راهی دریا گوردوم دوشدوم راهی رندانه راهی دریا گوردوم دوشدوم راهی رندانه امداد اله بیر وکت ور اولدوم سنه دیوانه عالم سنه گورباندی دنیا سنه حیران دی سن یوسفی زهرا سن ..... راه دریا را دیدم به ره رندان ره سپردم راه دریا را دیدم به ره رندان ره سپردم کمکم کن و فرصتی به من بده دیوانه ات شدم عالمی قربان تو ست دنیا یی حیران تو ست تو یوسف زهرایی وصلینده کومارم من می ور نچه پیمانه وصلیندا کومارم من می ور نچه پیمانه رویوندا چکیر هر دم چوون نعره مستانه عالم سنه گورباندی دنیا سنه حیراندی سن یوسف زهرا سن ..... خمار وصل تو ام پیمانه ای چند ده خمار وصل تو ام پیمانه ای چند ده در رخت می کِشد هر دم چون نعره ی مستانه عالمی قربان توست دنیایی حیران توست تو یوسف زهرایی شمعین اوتونا کوشدور شهپر ویرا پروانه من جان ادرم گوربان چون سن کیمی جانانه عالم سنه گورباندی دنیا سنه حیران دی سن یوسف زهرا سن ..... بر آتش شمع خوش است بال زدن پروانه هزار جان قربانت کنم بر جانانی چون تو عالمی قربان توست دنیایی حیران توست تو یوسف زهرایی آگل گاپیوی ساتماز صد روضه یه رضوانه عاگل گاپیوی ساتماز صد روضه یه رضوانه سن یوسف زهرا سن زولمیله باتان گانه عالم سنه گورباندی دنیا سنه حیراندی سن یوسفی زهرا سن ..... عاقل آستان درت را نفروشد به صد باغ بهشت عاقل آستان درت را نفروشد به صد باغ بهشت تو یوسف زهرایی کسی که مظلومانه به خون افتاد عالمی قربان توست دنیایی حیران توست تو یوسف زهرایی خونو جیگرندن یاز بر صفحه دیوانه نیفرین اولا نامرده لعنت بله دورانا عالم سنه گورباندی دنیا سنه حیران دی سن یوسف زهرا سن .... با خون دلت بنگار بر صفحه ی دوران نفرین باد نامردان را لعنت بر این دوران عالمی قربان توست دنیایی حیران توست
خیابانی است به نام بین
الحرمین در شهر کربلا در عراق ... یک سویش مقبره امام حسین و
سوی دیگرش مقبره برادرش ابوالفضل العباس ... سرداری بلند قامت و نیکو
چهره و شیر صفت ... که نامش لرزه بر اندام دشمن
می افکند و از صدای نعره اش قالب تهی می کردند ... و ضربت شمشیرش هیچگاه خطا
نکرد .. وقتی رفته بود برای سپاه و
زنان و کودکان تشنه آب بیاورد ... کنار نهر علقمی او را به قتل
رسانیدند و پیکرش در همان محل ماند و به خاک سپرده شد ... قبیله بنی اسد که قبیله
مادرش خانم ام البنین بودند برای اولین بار مقبره اش را بنا کردند تا آثارش از بین
نرود .. و اولین زائرانش عبیدالله
فرزند حر جعفی و در سال 62 ه.ق حابر بن عبدالله انصاری بودند ... مختار ثقفی در سال 66 ه.ق به
کمک جمعی از اعراب و ایرانیان اولین عمارت را در آن محل بنا کرد ... و کربلا به آبادانی رفت ولی
هارون الرشید در سال 170 ه.ق دستور تخریب بارگاه را داد ... عمارت دوم در سال 198 ه.ق و
در زمان حکومت مامون و برای جلب نظر شیعیان خراسان بر پا شد ... ولی متوکل عباسی که در سال
232 ه.ق به لحاظ عنادی که داشت دستور تخریب آستانه امام حسین و حضرت عباس و تمامی
شهر کربلا را صادر کرد و همه جا را با خاک یکسان نمود و شخم زد و به آب بست ... المنتصر پسرش راه و رسم
دوستی با شیعیان پیش گرفت و حکم به تعمیر این دو بنا داد و کربلا بازسازی شد .. در 367 ه.ق عضدالدوله دیلمی
وارد بغداد شد و به زیارت کربلا رفت و دستور داد بارگاهی باشکوه برای حضرت عباس
بنا کنند که این بنا پنج سال بعد تکمیل شد .... جلایریان که در ایران به
قدرت رسیدند ، در سال 740 ه.ق سلطان ویس تعمیران مجدد را شروع کرد و فرزندش سلطان
احمد در سال 786 ه.ق کار پدر را به پایان رساند و هدایای بسیاری به بارگاه فرستاد
.. شاه اسماعیل صفوی در سال 914
ه.ق وارد بغداد شد و شیعیان به استقبالش رقتند و یک شبانه روز در حرم امام حسین
معتکف شد و به آستانه حضرت عباس رفت و دستور داد تعمیرات وسیعی انجام دهند و
دوازده قندیل از طلای خالص به نیت دوازده امام به حرم حضرت عباس هدیه کرد ... تمامی حرم و رواقها را با
فرشهای گرانبهای بافت اصفهان مفروش کرد و خدمه مخصوصی برای نگاهداری و روشنایی
قندیل آستانه استخدام کرد که تبارشان در عراق به " آل قندیل " مشهور شد
... گنبد ها کاشی کاری شد و این
نما تا سال 1302 ه.ق باقی ماند .. نادر شاه افشار هم هدایای زیادی به آسنانه فرستاد و در نگهداریش
کوشش کرد .. در 1216 ه.ق وقتی انبوهی
از مردم برای زیارت از کربلا به نجف اشرف رفته بودند سعود بن عبدالعزیز پادشاه
عربستان با لشکری عطیم به کربلا حمله برد و حکم به تاراج شهر داد و آستانه حضرت
عباس را تخریب کرد و همه هدایا و قندیلهای طلا و نقره را به غارت برد ... مردم ایران که خبردار شدند با
همراهی دولت فتحعلیشاه به این شهر کمک کردند و تمامی خرابیها را ترمیم کردند و
ضریحی از نقره در سال 1227 ه.ق در آستانه حضرت عباس نصب شد ... ناصرالدین
شاه نیز به نوبه خود در تعمیرات همت گمارد و تا سال 1305 کاشی کاری ضریح و صحن به
پایان رسید و میرزا تقی خان امیر کبیر نیز کمک مالی بسیاری نمود
تا شیخ عبدالحسین تهرانی معروف به شیخ العراقین تعمیرات را به پایان برساند ... امروزه
در سیصد و پنچاه متری بارگاه امام حسین مرقد حضرت عباس است و قبر مطهرشان در وسط
حرم می باشد و روی
آن صندوقی از خاتم که ضریحی نقره ای اطرافش هست و بدست هنرمندان اصفهان ساخته شده
و در سال 1385 ه.ش در آن محل نصب گردید ... چهار
طرف حرم چهار رواق قرینه است که به یکدیگر منتهی می شوند و سقف و تمامی دیوارهای
حرم آینه کاری ایرانی دارد و گنبدی بزرگ و طلا کاری شده که در سال 1375 ه.ش نصب
گردید ... در دو طرف ایوان جنوبی دو مناره زیبا است و و ایوانی سرتاسری که درب وسطش طلائی و میناکاری
ساخت اصفهان و دو در کوچک دیگر در شرق و غرب آن که هرسه به داخل رواق می روند ... آستانه حضرت عباس صحنی چهار
گوش دارد و هشت در بزرگ ورودی و خروجی که به نامهای پیامبر و امامان نام گذاری شده
... کل مساحت آستانه 4370 متر
مربع است و نقشه و معماری اش مشابه بارگاه
امام حسین است ولی در ابعاد کوچکتر ... در صحن دو سقاخانه بود ... یکی در ضلع شرقی و اسماعلیان
هندوستان نوسازی اش کرده بودند و دو درخت میوه و یک درخت سدر کنارش بوده ... و دیگری در ضلع غربی و نزدیک
آن دو درخت خرما که اکنون دیگر اثری از این سقا خانه ها و درختان نیست ... بارگاه امام حسین و حضرت
عباس حدود دو متر و نیم پایین تر از سطح شهر کربلا و محیط اطرافشان ساخته شده اند
و به همین دلیل به سفره های آب زیر زمینی نردیک هستند ... و سردابهایی در زیر حرم حضرت
عباس است که به گفته خادم حرم به نام شیخ عباس که 74 سال است در آنجا خدمت می کند
در 400 سال پیش دو چشمه در سرداب بوده که مرتب می جوشیده ... و آبی از یک طرف وارد و از
طرف دیگر خارج می شده و پله هایی بوده که مردم به این آب دسترسی داشتند و استفاده
می کردند ... تا آنکه به بهانه ترکهای
دیوار حرم این دو چشمه را خشک کردند ولی دوباره آب بالا آمد و به سرداب رسید و قبر
حضرت عباس میان آب قرار دارد انگار که آب بر گرد آن لب تشنه کربلا طواف می کند ...
سالها است که این آب در یک
سطح ثابت مانده و با آنکه درب ورودی بسته شده ولی همچنان تازه و معطر است و با
آنکه یک متر بالای قبر حضرت عباس است وارد
صحن نشده ... اکنون در بخش درب صاحب الزمان
پنجره کوچکی است که به سرداب مشرف است و
عطر خوش این آب از آنجا به مشام می رسد اگرچه کسی غیر از بعضی بزرگان اجازه ورود
به سرداب را نداشته اند ... استاندار کربلا گفته اگرچه
بالا آمدن سطح آب سفره های زیر زمینی زیر بنا و ساخت و ساز بعضی مناطق شهر کربلا
را تهدید می کند ... ولی پی بناهای حرم امام حسین
و حرم حضرت عباس که صدها سال پیش ساخته شده اند کاملأ در برابر آب نفوذ ناپذیر است
.... كربلا كعبه عشق است و من اندر
احرام شد در اين قبله عشاق،دو تا تقصيرم دست من خورد به آبى كه نصيب تو
نشد چشم من داد از آن آب روان تصويرم بايد اين ديده و اين دست دهم
قربانى تا كه تكميل شود حج من و تقديرم پی نوشت : منبع : ویژه نامه محرم خبرآنلاین
نوحه وبلاگ صدای زیبای استاد
احمدیان از نوحه خوانان قدیمی است
من
و برادرم عاشق ورزش بودیم .... به
خصوص فوتبال و مجله مورد علاقه ما " کیهان
ورزشی " با
کلی مطلب و عکسهای زیبا و به خصوص عکس وسط مجله که قطع پوستر داشت ... قرار
گذاشته بودیم از پول توجیبی هفتگی هرکدام یک در میان هزینه خریدش را پرداخت کنیم ... و
پوستر وسط مجله مال او بشود که پولش را داده ... و
بعدها بود که فهمیدم بسیاری از این تصاویر زیبا که تزئین اتاق هامان شده بود ... کار
آقای اسماعیل زرافشان عکاس هنرمند بوده ... متولد
1307 در تهران و کودکی خردسال بود که دوربین جعبه ای خرید ... و
اولین عکس را از پدرش در میدان سرچشمه تهران گرفت
... حتی
وقتی به اجبار همراه برادرش برای تامین معاش بنایی می کرد دوربین را زمین نگذاشت ... و
این عشق با او ماند تا لحظه آخر .. سال
1317 شاگرد عکاس شد و همزمان با تاسیس روزنامه کیهان ورزشی در سال 1334 به عنوان
عکاس ورزشی مشغول به کار شد .. سالهای
عکاسی ورزشی اش به اندازه تاریخ ورزش نوین در ایران قدمت دارد ... وقتی
کارش را شروع کرد حتی برق در تهران نبود ... ورزشکاری
نبوده که حرکاتش شکار دوربین او نشود و شهری روی نقشه ایران که گذر او به مسابقات
ورزشی اش نیفتاده باشد ... بیشترین
تعداد دربی را از لنز دوبین به تماشا نشسته و صحنه های جاودانی از غم و شادی و
غرور و تاسف را به تصویر کشیده ... پیشکسوت
و با اخلاق و مهربان بود و شاگردان بزرگی همچون باقر زرافشان و علی کاوه را به
جامعه عکاسی ورزشی معرفی کرده .. به
همت مجله کیهان ورزشی کتابی از او به نام " خاطرات حاجی زرافشان " منتشر
شده ... که خود
تصویری با لنز ابژکتیو از ورزش ایران است ... و
بسیار بزرگان همچون ناصر حجازی در آن کتاب از خاطرات خود با این شکارگر لحظه های
ورزششان سخن گفته اند موی
سپید یکدست و لبخند همیشه گرمش و جلیقه فرم عکاسی و دوربین مخصوص ... حتی
تا هشتاد سالگی او ، برای همه ورزشکاران در همه میادین آشنا بود ... در بخشی
از این كتاب ناصر حجازی گفته : وقتی نام 'زرافشان' را میشنوم همه عكسهای دوران
جوانیام از مقابل چشمهایم رژه میرود.... و
سیف الله ترابی خبرنگار پیشکسوت از توان و
فعالیت همیشگی او سخن گفته .... و
اینکه هیچگاه مسائل و نارحتی های شخصی را در کارش دخالت نمی داده ... و آنقدر
به عکاسی عشق داشته که در سالهای آخر زندگی حتی پس از مرخصی از بیمارستان روانه
پیست اسب سواری ورزشگاه آزادی شده ... مانعی
در کار نمی شناخت و اگر بلیط قطار و اتوبوس نبود سوار کامیون و تریلی می شد تا به
مقصد برسد و عکسش را بگیرد .. ورزشکاران
را همچون فرزندانش دوست داشت و آنها هم همین علاقه پدرانه را به او داشتند .. عشقش
به امام حسین باعث تا هم تصاویری زیبا از مراسم عزاداری در کارنامه اش ثبت کند .. و
هم در همین ایام عزیز در سن هشتاد و سه سالگی دنیای فانی را ترک کند و در جوار امامش
به آرامش برسد .. روحش
شاد و یادش باقی ....
این
كه حسین فریاد می زند ..... پس از
این كه همه عزیزانش را در خون می بیند ..... و جز
دشمن كینه توز و غارتگر در برابرش نمی بیند ...... فریاد می زند كه: آیا
كسى هست كه مرا یارى كند و انتقام كشد؟ ...... هل من
ناصر ینصرنى؟ ..... مگر
نمی داند كه كسى نیست كه او را یارى كند و انتقام گیرد؟ .... این
«سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است ..... و این
پرسش، از آینده است و از همه ماست ...... و این سؤال، انتظار حسین را از عاشقانش بیان می كند
..... و دعوت
شهادت او را به همه كسانى كه براى شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام می نماید..... "
دکتر شریعتی " پی
نوشت : می
روم منزل حاج حبیب ... جایی
محدوده میدان خراسان ... به
بهانه نذر هر سال .... و
در آن کوچه های قدیمی هوای صفا و صمیمیت و مردانگی نفس بکشم و دل سبک کنم ... برای
همه شما عزیزان آرزوی سلامتی و شادی خواهم داشت ...
در
كتاب " سووشون " خانم سيمين دانشور ... زني
ايلاتي براي زري از مراسم " سووشون " مي گويد ... زناني
كه پنجه بر صورت مي كشند و خاك بر سر مي ريزند ... و
اسب بي سوار سياهپوش و نخلي كه بر زمين افتاده و درختي كه پارچه هاي نذري بر آن آويزان
است .. مگر
معجزه اي مرگ را ببرد و زندگي به جايش بنشاند ... و
دل نا آرامش و همسري كه بيشتر از جان دوستش مي داشت ... و حالا او را كشته اند در ميدان
نامردي ... و
او بر بالاي جسد همسر به سوگ سياوشش فكر مي كند و مويه دردناكي كه از قلبش بر مي
خيزد .. سوگ
سياوش تراژدي اندوهباري است در شاهنامه فردوسي ... مادري
از خانواده " گرسيوز " و پدري كه خنجر بر او كشيده و او به بيابان پناه
مي برد .. دختر
را مي يابند و به نزد كاووس مي برند و همسرش
مي شود و پسري نيكو چهره برايش به دنيا مي آورد ... پسر
نزد رستم در زابلستان به بالندگي مي رسد و در همه هنرها سر آمد ... و
با هدايايي فراوان به نزد پدر باز مي گردد .. كاووس
دل به اين جوان برومند مي بندد و پس ار هفت سال آزمودنش ... فرمانروايي
خراسان شرقي را به او مي دهد ... كاووس
همسري ديگر داشت به نام سودابه كه دل در گرو مهر شاهزاده خوب صورت بسته بود ... سياوش
از او گريزان و مكر سودابه گريبانش را چاك مي دهد و كاووس بر آشفته ميان همسر و فرزند
.. سياوش
را به آتش آزمود و او سربلند بيرون شد ... ولي
مهر سودابه در قلب كاووس بود و سودابه كين سياوش در وجودش شعله اي از آتش .. ناچار
سياوش را به جنگ افرسياب فرستاد و او راه صلح پيشه گرفت .. و
براي در امان ماندن از كين نامادري در آن سرزمين ماند و فرنگيس دختر شاه را به زني
گرفت ... شهري
آباد كرد ولي اهريمن كين و بدخواهي در وجود برادر افراسياب " گرسيوز " وسوسه
ساخت ... ميان
او و افرسياب را به هم آورد و سياوش ناچار از شهر برون شد و جامه رزم در تن كرد ... كين
نامردان مجالش نداد و به دستور افراسياب و با نيرنگ گرسيوز " گروي زره "
تيغ بر گردنش گذاشت ... و
سرش را از تن جدا كرد .. و
اين در تاريخ ماند و مردمان ايران زمين ، سرداران مظلوم و رشيد را گرامي داشتند ... و
سوگشان را به آئيني ابدي تبديل كردند تا از ياد نروند ... و
چنين شد كه از هرات تا مازندران و جنوب آشتيان و اطراف شيراز و لرستان و حتي خطه خوزستان .. مراسم
سوگ سياوش مي گرفتند و سياه مي پوشيدند و خاك بر سر مي ريختند و مويه مي كردند .. نخل
گرداني يكي از آدابي است که در شهر یزد بر پا می دارند و گره با اين داستان دارد و اتاقك كوچكي است كه مقطع
عمودي دو طرفش شبيه سرو است و ديوارهايي شبكه اي كه عزاداران امام حسين در شهر مي گردانند
... در
ميان اقوام كرد و قشقايي نيز اين آئين به عزاي حسيني گره خورده و ميان اقوام لر هم
مرده را در كفني از شاخه هاي بيد مي پيچند و كتار گورش مي گذارند و اسب سياهي را
مي آورند كه زنان شيون كنان بر سر مي كوبند و چمر خواني مي كنند و سرناي عزا
نواخته مي شود و اشعار خاص خود را دارد ... در
ميان اهل تسنن آئين سوگواري وجود ندارد ... و
تنها در ايران و شهرهاي شيعه نشين عراق كه جزئي از ايران قديم بوده اند اين مراسم
شكل گرفته است .. سياه
پوشيدن و مويه كردن بر امام كه خود كنايه اي از آرزوي بشر است كه با قهرمان اسطوره
اي اش يكي شود و يادش و راهش را گرامي بدارد و در تاريخ جاودان كند .. قهرماني
كه مرگ را انتخاب نكرد ولي براي رهايي راستي و درستي و پاكي شهادت را پذيرفت ... و
اين مرگ نيست ... بلكه
موجي از اراده است كه در تاريخ حركت مي كند و مردمان را به جوش و خروش مي كشاند ..
و
اين گونه است كه وقتي جسد يوسف ، همسر زري را شبانه به خاك مي سپارند .... پيام
تسليتي به او مي رسد كه : «گریه
نکن خواهرم، در خانهات درختی خواهد رویید ... و
درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. ... و
باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید ... و
درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی؟» پی نوشت : موسیقی وبلاگ واحد خوانی است از آقای حسین کشتکار بوشهری به نام مصیبت نامه
این
روز ها و شبها حال دیگری است ... انگار
چشم به راهی ... بیقراری
و دل توی دلت نیست ... می خواهی
جایی بروی ... دور از
رنگها و ریاها و شعار و شعر ... جایی
که تو باشی و هزار و چند صد سال خاطره از آن شبهایی که حسین به صحرای نینوا رسید
... جنگاور
باشی و عمری دست بر شمشیر و افتخارت در رکاب پدری چون علی بودن ... و حالا
تو مانده ای و یک سو سپاهی چشم دریده که برق سکه ها عبادت شبانه اش شده ... و آن
سو مردمانی که با تو دست بیعت می دهند و شبانه فرار می کنند ... و دین
و اعتقادشان در کفه ترازو است تا کدام جهت منفعتشان بچربد ... دنیایی
را به زیر سم اسب داشتی و حالا شنهای بیابان خوابگاهت شده ... دوستی
می گفت غروبهای صحرا اندوهی خاص دارد ... که تا
نبینی و نباشی و حسش نکنی نمی دانی چیست .. راست می
گفت ... همه غم
عالم را که در دلت جمع کنی آنجا می توانی بی واهمه از نگاههای این و آن ... سر بر شانه های گرم صحرا بگذاری و دل سبک کنی و آرام بگیری .. اندوه صحرا همچون گرمایش سوزان است و در دل فرو می رود و دیگر
همه عمر رهایت نمی کند ... اندوهی به وسعت اندوه حسین از نامردی نامردان روزگار ...
هرجاي دنيا كه بوده ام .. زيباترين زمان برايم طلوع آفتاب بوده ... اينكه صبح از خواب برخيزي ... و هنوز تاريكي لم داده باشد روي آسمان .. لباسي تازه كني و آبي به صورت .... و بعد بنشيني روي تراس ... تو باشي و آسمان كه نرم نرم روشن مي شود ... و اولين شعاع آفتاب كه چشمك بزند ... دلت غنج برود ... و همينطور چشم بدوزي به افق ... و خورشيد كه خرامان خرامان ... زندگي مي پاشد به هر سو ... و سرما فراموشت شود و شب و تاريكي و كابوسهاي شبانه .. همه مثل شبنم بخار شود و برود يك جاي دور ... و آفتاب بيايد و بنشيند روي موهايت ... گرمايش نوازشي روي گونه ها و پشت پلكها .. تنها زماني در تمام مدت روز ... كه مي تواني بي هيچ دغدغه اي زنده بودن را تنفس كني ... و باز سپاس يزدان را .. كه يك روز ديگر به تو هديه داد .. ...... موسيقي روحنواز استاد ياحقي http://search.4shared.com/postDownload/OyidwGRe/segahzabolcharmezrab_wwwlibrar.html و شعري از شاملو سر آغاز اين صبح زيبا من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگ زای چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین *** آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز در برکه های آینه لغزیده تو به تو من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق از برکه های آینه راهی به من بجو *** من فکر می کنم هرگز نبوده دست من این سان بزرگ و شاد: احساس می کنم در چشم من به آبشر اشک سرخگون خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛ احساس می کنم در هر رگم به تپش قلب من کنون بیدار باش قافله ئی می زند جرس. *** آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم. من بانگ بر کشیدم از آستان یأس: « آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!» غلامحسین ساعدی در دی
ماه 1314 در تبریز به دنیا آمد ... در خانواده ای کارمند و
به قول خودش کمی بدحال ... نوجوان بود که گزارش و
تفسیر نوشت و در نشریات فریاد و صعود به چاپ رساند ... و همین نوشته ها او را
پشت میله ها برد .. به دانشگاه رفت و روانپزشکی
خواند و مطبی در خیابان دلگشای تهران ... محلی که بیشتر اوقان
بدون دریافت ویزیت در آنجا به معالجه بیماران می پرداخت ... نمایشنامه نویسی چیره
دست شد با نام مستعار " گوهر مراد " ... چوب به دستهای ورزیل ،
بهترین بابای دنیا ، تک نگاری اهل هوا ، آی با کلاه و آی بی کلاه و تعدادی دیگر ... نمایشنامه هایی که با همراهی
بهرام بیضائی ، عباس جوانمرد ، بهمن مفید و اسماعیل خلج و سایر بزرگان ... تئاتر ایران را دگرگون
ساخت ... داستان نویسی خلاق بود و
تعدادی از آثارش دستمایه فیلمهای بلند سینمای ایران قرار گرفت .. همچون " گاو " ، " آرامش در حضور دیگران " و "دایره مینا " ... داستانهایش زیبا هستند و
نثری روان دارند و زمینه ای خاکستری و نگاهی تلخ و بسیار موشکاف .... که همچون چاقوی جراحی به
لایه های زیرین شخصیت اجنماعی ایران می رود و دملها و عفونتها را نمایان می سازد
... در دهه 60 به فرانسه رفت
و به نوشتن نمایشنامه و داستان ادامه داد ... چهار سال پس از ترک وطن به علت خونریزی دستگاه گوارش در پاریس
درگذشت ... یکی از آخرین داستانهای
کوتاهش " کلاس درس " است ... شاید که مقبول نظرتان
باشد و دمی با نثر او آدینه شب را بگذارنید ... " کلاس درس " همه ما را تنگ هم چپانده
بودند داخل كامیون زوار در رفته ای كه هر وقت از دست اندازی رد میشد، چهارستون اندام اش
وا میرفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله میشدیم و همدیگر را
میچسبیدیم كه پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم كه فكهایش مدام باز و بسته
میشد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود میچرخید.
نفس میكشید و نفس پس میداد و آتش میریخت و مدام میزد تو سرِ ما. همه له له میزدیم.
دهانها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه میكردیم. كسی كسی را نمی شناخت. هم
سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده ساله ای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی كه
از شدت خستگی دندانهای عاریهاش را درآورده بود و گرفته بود كف دستش و مرد چهل سالهای
سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند.
همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم.
همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفری از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بودیم.
تشنه بودیم و گرسنه بودیم. كامیون از پیچ هر جادهای كه رد میشد گرد و خاك فراوانی
به راه میانداخت و هر كس سرفهای میكرد تكه كلوخی به بیرون پرتاب میكرد. چند ساعتی رفتیم
و بعد كامیون ایستاد. ما را پیاده كردند. در سایه سار دیوار خرابهای لمیدیم. از گوشه
ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند كه هر كدام سطلی به دست داشتند. به تك تك ما كاسه آبی
دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یك تكه نان كه همه را با ولع بلعیدم.
دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تكیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول
به صورت ما میكشید كه ناظم پیدایش شد. مردی بود قد بلند، تكیده و استخوانی. فك پایینش
زیاده از حد درشت بود و لب پایین اش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین
رفت. نه كه پلكهایش آویزان بود معلوم نبود كه متوجه چه كسی است. بعد با صدای بلند دستور داد
كه همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریخته ای
وارد خرابه ای شدیم. محوطه بزرگی بود. همه جا را كنده بودند. حفره بغل حفره. گودال
بغل گودال. در حاشیه گودالها نشستیم. روبروی ما دیوار كاهگلی درهم ریخته ای بود و
روی دیوار تخته سیاهی كوبیده بودند. پای تخته سیاه میز درازی بود از سنگ سیاه و دور
سنگ سیاه چندین سطل آب گذاشته بودند. چند گونی انباشته از چلوار و طناب و پنبههای
آغشته به خاك. آفتاب یله شده بود و دیگر هُرمِ گرمایش نمیزد تو ملاج ما. میتوانستیم
راحتتر نفس بكشیم. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا
معلم وارد شد. چاق و قد كوتاه بود. سنگین راه میرفت. مچهای باریك و دستهای پهن و
انگشتان درازی داشت. صورتش پهن بود و چشمهایش مدام در چشم خانه ها میچرخید. انگار
میخواست همه كس و همه چیز را دائم زیر نظر داشته باشد. لبخند میزد و دندان روی دندان
میسایید. جلو آمد و با كف دست میز سنگی را پاك كرد و تكهای گچ برداشت و رفت پای تخته
سیاه و گفت: درس ما خیلی آسان است. اگر دقت كنید خیلی زود یاد میگیرید. وسایل كار ما همینهاست كه
میبینید با دست سطلهای پر آب و گونیها را نشان داد و بعد گفت: كار ما خیلی آسان است. میآوریم تو و درازش میكنیم
و روی تخته سیاه شكل آدمی را كشید كه خوابیده بود و ادامه داد: اولین كار ما این است
كه بشوریمش. یك یا دو سطل آب میپاشیم رویش. و بعد چند تكه پنبه میگذاریم روی چشمهایش
و محكم میبندیم كه دیگر نتواند ببیند. با یك خط چشمهای مرد را بست و بعد رو به ما
كرد و گفت: فكش را هم باید ببندیم. پارچه ای را از زیر فك رد میكنیم و بالای كلهاش
گره میزنیم. چشمها كه بسته شد دهان هم باید بسته شود كه دیگر حرف نزند. فك پایین
را به كله دوخت و گفت: شست پاها را به هم میبندیم كه راه رفتن تمام شد. و خودش به تنهایی خندید و
گفت: “دستها را كنار بدن صاف میكنیم و میبندیم.» و نگفت چرا. و دستها را بست. و
بعد گفت: «حال باید در پارچه ای پیچید و دیگر كارش تمام است.» و بعد به بیرون خرابه
اشاره كرد. دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله میكرد.
گاه گداری دست و پایش را تكان میداد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند
و معلم جلو آمد و پیرهن ژنده ای را كه بر تن مرد جوان بود پاره كرد و دور انداخت .
معلم پنجههایش را دور گردن
مرد خفت كرد و فشار داد و گردنش را پیچید و دستها و پاها تكانی خوردند و صدایش برید
و بدن آرام شد. سطل آبی را برداشت. روی جنازه پاشید و بعد پنبه روی چشمها گذاشت و
با تكه پارچه ای چشم را بست. فك مرده پایین بود كه با یك مشت دو فك را به هم دوخت و
بعد پارچه دیگری را از گونی بیرون كشید و دهانش را بست و تكه دیگری را از زیر چانه
رد كرد و روی ملاج گره زد. بعد دستها را كنار بدن صاف كرد. تعدادی پنبه از كیسه بیرون
كشید و لای پاها گذاشت و شست پاها را با طنابی به هم بست و بعد بی آنكه كمكی داشته
باشد جنازه را در پارچه پیچید و بالا و پایین پارچه را گره زد و با لبخند گفت: «كارش
تمام شد.» اشاره كرد و دو پیرمرد وارد
خرابه شدند و جسد را برداشتند و داخل یكی از گودالها انداختند و گودال را از خاك انباشتند
و بیرون رفتند. معلم دهن دره ای كرد و پرسید: «كسی یاد گرفت؟» عده ای دست بلند كردیم. بقیه
ترسیده بودند و معلم گفت: «آنها كه یاد گرفتهاند
بیایند جلو.» بلند شدیم و رفتیم جلو. معلم
میخواست به بیرون خرابه اشاره كند كه دست و پایش را گرفتیم و روی تخته سنگ خواباندیم.
تا خواست فریاد بزند گلویش را گرفتیم و پیچاندیم. روی سینهاش نشستیم و با مشت محكمی
فك پایینش را به فك بالا دوختیم. روی چشمهایش پنبه گذاشتیم و بستیم. دهانش را به ملاجش
دوختیم و لختش كردیم و پنبه لای پاهایش گذاشتیم. شست پاهایش را با طناب به هم گره زدیم
و كفن پیچش كردیم و بعد بلندش كردیم و پرتش كردیم توی گودال بزرگی و خاك رویش ریختیم
و همه زدیم بیرون. ناظم و پیرمردها نتوانستند جلو ما را بگیرند. راننده كامیون پشت فرمان
نشست و همه سوار شدیم. وقتی از بیراهه ای به بیراهه ی دیگر میپیچیدیم آفتاب خاموش
شده بود. گل میخ چند ستاره بالا سر ما پیدا بود و ماه از گوشه ای ابرو نشان میداد.
در وب سایت خوب http://parand.se/tr-jomeh.htm راوی عزیز
... حکایت پیدایش ترانه " جمعه " به
زیبائی روایت شده است .. قسمتهایی از آن را در اینجا به امانت نقل می
کنم و متن کامل را می توانید در وب سایت این عزیز بخوانید ... شعر و موسیقی و احساس به قدری زیبا و
هنرمندانه در این ترانه به هم آمیخته است ... که به حق می توان آن ار تولد موجی نو از ترانه
سرایی اجتماعی در تاریخ ترانه و موسیقی ایران نام برد .. امید که لذت ببرید ... توی قاب خیس این پنجرهها عکسی از جمعهی غمگین میبینم، چه سیاه ئه به تناش رخت عزا! تو چشاش ابرای سنگین میبینم. داره از ابر سیا خون میچکه! جمعهها خون جای بارون میچکه! نفسام در نمیآد، جمعهها سر نمیآد! کاش میبستم چشامو، این ازم بر نمیآد! داره از ابر سیا خون میچکه! جمعهها خون جای بارون میچکه! عمر جمعه به هزار سال میرسه، جمعهها غم دیگه بیداد میکنه، آدم از دست خودش خسته میشه، با لبای بسته فریاد میکنه: داره از ابر سیا خون میچکه! جمعهها خون جای بارون میچکه! جمعه وقت رفتن ئه, موسم دلکندن ئه، خنجر از پشت میزنه, اون که همراه من ئه! داره از ابر سیا خون میچکه! جمعهها خون جای بارون میچکه! در سابقه و تاریخچۀ ترانۀ «جمعه»، باید از فیلم
«خداحافظ رفیق» ساختۀ «امیر نادری» گفت و این واقعیت که: کنجکاوی برای شنیدن آن موسیقی
و ترانۀ متن و شعر و صدا، تنها عاملی بود که میتوانست سینماروهای آنروزگار را به
دیدن این فیلم جذب کند. فیلمی که از اولین فیلمهای نامتعارف سینمای ایران بود با بازی
هنرپیشههایی ناشناخته و نه چندان معروف. «امیر
نادری» به عنوان عکاس فیلم که از زمان ساختن فیلم «قیصر» با «عباس شباویز» [تهیهکننده]
و «اسفندیار منفردزاده» [سازندۀ موسیقی متن فیلم] آشنایی داشت، در تلاش خود برای ساختن
اولین فیلمش [خداحافظ رفیق]، حمایت ضمنی و معینی بابت دوربین، فیلم خام و کارهای اداری
را از شباویز، و قول ساختن موسیقی متن فیلم را از «منفردزاده» گرفته بود. این ایده و پیشبینی از طرف «عباس شباویز» [تهیهکننده]
نیز مورد استقبال و قبول واقع میشود. پس با توفیقی که ترانۀ متن فیلم «رضا موتوری»
حاصل کار «شهیار قنبری»، «اسفندیار منفردزاده» و «فرهاد مهراد» بهدست آورده بود؛ پیشنهاد
میکند آهنگ و ترانهای توسط این مثلث هنری برای فیلم «خداحافظ رفیق» سروده و احرا
شود. «شهیار
قنبری» در مجموعهای از ترانهسرودههای او که با نام «دریا در من» منتشر شده، در پانویس
این شعر مینویسد: «در
یک عصر جمعه، ترانۀ جمعه را در خانۀ اسفندیار نوشتم. روبروی سازمان سینما پیام. بلوار
الیزابت دوم. ترانه را به امیر نادری و فیلم خداحافظ رفیقاش، دوستانه پیشکش کردیم.
روی جلد صفحۀ چهل و پنج دور، سه تصویر سپید و سیاه از جوانیی ما. پشت جلد. دستانی
چروکیده. پیر. سیاه. گرسنه. پای این تصویر نوشتم: ـ نازنین، هدیهیی به تو که هر روزت،
جمعه است. ترانۀ آمنه، با صدای آغاسی، همزمان منتشر شد. میگفتند: جمعه بیش از آمنه
گل کرده است! جمعه، پیروزی ترانۀ نوین بود.» «منفردزاده»
در همدلیای که با جریان سینمای متفاوت و معترض داشت و از بابت قولی که داده بود ملودی
و ریتم آهنگ و ترانه را میسازد اما از آنجا که خود درگیر تعهدات دیگری است که باید
به موقع آماده کند از «محمد اوشال» از آهنگسازان خوب و مطرح آن سالها میخواهد اجرای
اینکار را تقبل کند و «امیر نادری» را نزد
او میفرستند. «محمد
اوشال»، در جواب به این درخواست همکار خود، قطعهای میسازد که بیشتر با سازهای بادی
اجرا میشود. روی همین ریتم و ملودی که فضا و ضرباهنگی نظامی دارد، «فرهاد» سرودۀ
«شهیار قنبری» را میخواند. حاصل آن هر چه هست اما به دل «امیر نادری» خوش نمینشیند.
پس باز به خود «اسفندیار منفردزاده» باز میگردد و با این انتظار که خود او کار را
تمام و قولی که داده را عمل کند. این
رفت و آمدها با به پایان رسیدن صدا گذاری و دوبلۀ فیلم بیشتر و فشردهتر میشود. تا
آخر شبی از روزی که دیگر خلق همه از این به تاخیر و تعویق افتادنها تنگ شده و کار
دارد به رنجیدگی خاطر و آزردگی دل میکشد، «منفردزاده» سر راه به رستورانی که «فرهاد»
شبها در آنجا میخواند میرود. ساعتی به انتظار تمام شدن نوبت خواندن فرهاد مینشیند
و ساعت سه بامداد او را به همراه «شهبال شبپره» یکی از اعضای گروه «بلککتز» که «فرهاد»
خوانندۀ آن است برمیدارد و از «رستوران کوچینی» در حوالی «بلوار الیزابت» راه به راه
میرانند تا برسند به «استودیو طنین» در خیابان «ثریا» کوچۀ «رامسر». آنموقع از شب، استودیو آزاد است. «محمد اوشال»
برای کاری شخصی هنوز آنجاست؛ «شهرام غواص» از جوانان علاقهمندی که کارهای نیستند
ولی معمولا همان دور و برها هستند هم دم دست است. دیروقت است و چیزی به پگاه نمانده،
قبل از اینکه «فرهاد» از پا در بیاید و به خواب بیفتد باید کار را تمام کرد. پس «شهبال شبپره» پشت درام مینشیند و «محمد اوشال»
روی کلیدهای پیانو خم میشود و گیتار هم که دست خود «فرهاد» است. «اسفندیار منفردزاده»
یکبار ملودی را با سوت میزند و زمزمه میکند. «شهرام غواص» را صدا میزنند که بیاید
«سوت» را بزند. میآید. میزند و پشتبندش «فرهاد» میخواند. کل کار و اجرا در یک برداشت
ـ بدون تکرار دوباره ـ ضبط و تمام میشود.
ساعتی بعد که پگاه سر میزند، ترانۀ «جمعه» متولد شده است. «جمعه»
با صدای «فرهاد»، بیهیچ چشمداشت مادی، و صرفا در جهت حمایت از «امیر نادری»، و فیلم
«خداحافظ رفیق»، به او هدیه میشود و این حکایت دغدغه و بغض پنهان در غروب جمعه
بوده تا عصر جمعهای که آن دو را در خانۀ «اسفند»، روبروی سازمان سینما پیام، در
کنار هم مینشاند تا ترانه ـ آهنگی برای «خداحافظ رفیق» «امیر نادری» فراهم
بیاورند.
شب جمعه است و هوا طوفانی .... باران بی تاب و بی قرار خود را به شیشه ها می کوبد ...
رگبار است ... رگبار
.... اولین فیلم بلند بهرام بیضائی و حضورش پس از
سالها کارگردانی تئاتر در صحنه سینما در سال 1351 معلم جدید مدرسه ای در محله ای قدیمی در جنوب
شهر .. آقای حکمتی با اندامی لاغر و ظاهری مرتب و عینکی بر چشم ... متواضع و منزوی و غریبه در میان جمع آدمهای
محله ... اخراج شاگردش از کلاس ، اسباب آشنائی او است با
زنی جوان که خواهر شاگرد است ... و چهره دوست داشتنی پروانه معصومی در نقش آتیه
که چشمان تیره اش دل معلم جوان را می برد ... و این شروع تقابل است .. بین معلم و قصاب محل که خواستگار دختر است ... و مدیر مدرسه و همسرش که می خواهند دختر شان
را به معلم بدهند ... تقابلی بین سنت و مدرنیته ... عشق و مصلحت ... و آرزو و تقدیر ... جدالی که بیضائی با هنرمندی اداره اش می کند
.. و بازیهای درخشان بازیگران ماهر و کارکشته ... و فیلمی پر از نماد و تمثیل و پیچیدگی ... علاماتی روی دیوار که زن جوان را به میعادگاه
فرا می خواند و صحنه فراموش نشدنی .. نشستن آن دو روی نیمکت انگار که تنهایند و انبوه بچه ها که از بالای
درختها زیر نظرشان دارند .. تدوین عالی صحنه ها و ریتم موازی و ترکیب
ملودیهای شیدا قره چه داغی و اسفندیار منفرد زاده که بیداد می کند و چقدر دلتنگ می شود آدم برای این فیلمهای
سیاه و سپید ... که هر صحنه را به نقاشی ماننده می کند و انگار
رویا می بینی .. و تلخی و غم را به تیزی و تندی در چشمان دلت
فرو می نشاند ... همه فیلم اشاره است و انتظاز برای تقدیر که چه
رقم می زند ... و تالار نمایش که صحنه آخر بازی آقای حکمتی
است ... معلمی که استعداد و لیاقت و خلاقیتش به کار
گرفته می شود .. و چون در قاب اجتماع پیرامونش نمی گنجد مجبور
به ترک آن می شود ... و نصیبش همه هجران و فراق ... نقشی که پرویز فنی زاده خودش را در آن بازی
کرد ... روشنفکری مهربان و با احساس که در میان لایه
های سنت و کورچشمی اجتماع باید بلغزد و برود و دور شود... پرویز فنی زاده را شاید مثل خیلی از هم نسلانم ... اولین بار در سریال تلوزیونی دائی جان ناپلئون
دیدم ... مش قاسم دوست داشتنی و یار همیشگی دائی جان و
آن ضرب المثل معروفش دروغ چرا ... تا قبر آآآآ.... برداشتی آزاد از رمان معروف ایرج پزشکزاد ... که در دستان ناصر تقوائی هر قسمتش خود به یک
روایت سینمائی جاودانه تبدیل شد .. داستان اشراف زدگی پوچ و پوسیده و رو به زوال
را که موریانه های فساد و تقلب و دوروئی دارند می خورندش ... و زیباترین تقابل طنز و واقعیت را پرویز فنی
زاده با لهجه خاص و تکیه کلام های به یاد ماندنی اش اجرا کرد متولد 1316 است و قبل از فعالیت های هنری حروف
چین و مصحح روزنامه اطلاعات بوده ... در سال 1337 به کلاس های هنری دراماتیک رفت و
گروه " تئاتر گل سرخ " را تشکیل داد ... در سال 1340 به عضویت گروه تئاتر پاسارگاد در آمد
و دست از کار حروف چینی کشید و بازیگر حرفه ای تئاتر شد ... جوهر و استعداد ذاتی داشت و با آنکه جوان بود
و کم تجربه چنان نقشها را بازی می کرد که هر بار بعد تازه ای از نقش را به تصویر
می کشید و بازیگر مقابل مجبور بود هوشیارانه پا به پایش بیاید و این باعث تحسین
اساتید تئاتر شد .. قدرت بازی در نقشهای کمدی و تراژدی بدون آنکه
به ورطه لودگی و ساده انگاری کشیده شود از خصایص منحصر به فرد او بود ... در سال 1345 در اداره تئاتر استخدام شد ... اگرچه کارمند قراردادی ماند تا وقتی که حکم
رسمی اش بر سر مزارش به او ابلاغ شد ... خوشا به حال بردباران ، فرانسوا ، مستاجر ، باغ وحش شیشه ای ... چوب به دست های ورزیل و آی بی کلاه و آی با
کلاه ... تعدادی از تئاترهایی هستند که از او به یادگار
مانده است ... تا فیلم خشت و آینه به کارگردانی ابراهیم
گلستان ... اثری تلخ از تقابل روشنفکری بیمار و جامعه در
حال گذار و ارزشهایی که از دست می رود ... و نقش او به عنوان روشنفکری حراف و مخالف خوان
.. و ورودش به عرصه سینما ... و بعد بازی در فیلم " گاو " به
کارگردانی داریوش مهرجویی ... فیلمی که همه تیم بازیگری اش از تئاتر آمده
بودند و درخشان بازی می کردند و نقش او فرعی و کمرنگ شد ... ولی فیلم " رگبار " در سال 1350 و همکاری با
بهرام بیضائی که خود استاد تئاتر بود و جنس بازی اور ا خوب می شناخت تبدیل به
تجربه ای بزرگ و به یاد ماندنی در تاریخ سینمای ایران شد و جایزه نقش اول مرد را
در پنجمین دوره جشنواره سپاس برای او آورد ... بعد از
آن بازی گفته بود در مرکز تئاتر در حال پوسیدن است و این به مزاق اداره تئاتر خوش
نیامد و بیکار شد ... و این بیکاری و نیاز مداوم برای تامین معاش
زندگی باعث تا در آثار نازلی بازی کند ... و این شروع ترکهای جدی در روحیه شفاف و شکننده
اش بود ... مردی با نگاهی نافذ و عمیق و قلبی از بلور ... فیلم تنگسیر امیر نادری در سال 1352 و بعد سال
1354 و فیلم گوزنها از مسعود کیمیایی در سال 1354 و سکانسی که بعد از فرار از دست
ماموران ببه اتاق قدرت می آید با چشمانی هراسان و از حدقه بیرون زده که حس وحشتناک
ترس و تعلیق در دل تماشاگر سرریز می کرد و این اوج بازیگریش بود ... و بعد فیلم " بوف کور " کیومرث درم بخش در همان
سال ... " سلطان صاحبقران " به کارگردانی
علی حاتمی ... و استعداد و لیاقت و خلاقیت پرویز فنی زاده در
نقش ملیجک ... تعریف کرده است : " وقتی جایزه بهترین بازیگر را از دست
جوزف لوی می گرفتم فکر می کردم اگر دوستم نبود و لباس به من قرض نمی داد چگونه
باید در مراسم شرکت می کردم ... " 16 سال بازیگر قراردادی اداره تئاتر و نگرانی
مداوم برای تامین زندگی و رفاقت با نارفقیان نااهل او را به دامن اعتیاد انداخت
... بلای خانمانسوزی که گریبانش را گرفت و تا
انتهای زندگی او را رها نکرد .. و پرده آخر تراژدی زندگیش در فیلم " اعدامی
" به کارگردانی محمد باقر خسروی در سال 1360 .. در 42 سالگی ... انسانی مهربان و متواضع ... و هنرمندی بی بدیل در تاریخ سینمای ایران .. که هیچگاه نه نالید و نه پیش كسی گلایه كرد.... سوخت و سوخت تا تمام شد....
در خانه ما در کنار کتاب
، طیف گوناگونی از مجلات هست که هرکداممان مشترک هستیم و می خوانیم .. از نجوم و ستاره شناسی و
اطلاعات علمی و آشپزی... تا معماری و دکوراسیون و
فیلم و ادبیات ... تا حقوق و جامعه شناسی ...
و هرکدام هم بصورت
سالیانه آرشیو می شوند و در کتابخانه قرار می گیرند ... البته در کنار علایق
شخصی سعی می کنیم به مجلات مورد علاقه یکدیگر سری بزنیم و مطالب جالبش را بخوانیم ولی مجله ای هست که مطالب
وزین اجتماعی و افتصادی اش مورد علاقه همه ما در خانه است .. و حتی پسرم هم مقاله های
بخش محیط زیست و تاریخ آن را می خواند .. مجله " چشم
انداز ایران " که مدیر مسئولش آقای لطف الله میثمی هستند ... متولد 1319 و مهندس نفت
از دانشکده فنی تهران و سابقه طولانی در مبارزات اجتماعی و سیاسی که در سال 1353
بر اثر انفجاری بینائی هر دو چشمش را از دست داد .. در دو ماهنامه شهریور و
مهر 1390 ... گفتگوئی با آقای محسن
رنانی به چاپ رسیده .. ایشان متولد 1344 هستند
و دکتری خود را در رشته اقتصاد در سال 1375 از دانشگاه تهران اخذ نموده اند .. مقاله ای به نام "
آشتی ملی ، کلید خروج از تورم رکودی " ... بحثی بسیار جالب در باره
تورم رکودی و بحرانهای اجتماعی که در بخشی از آن توضیح داده می شود که چگونه تورم و مشکلات اقتصادی استانداردهای
اخلاقی جامعه را پایین آورده .... و سقوط کیفیت تولیدات
بنگاهها و رواج رفتارهای فریبکارانه برای گمراه کردن مصرف کنندگان و کاهش احسان و
رفتارهای انسان دوستانه در بین مردم و رواج حسایگری و رباخواری و عدم تعهد مالی و
سایر رفتارهای مشابه همچون موجی سهمگین سد
نازک و شکننده اعتماد و اعتقاد عمومی را می شکند و جامعه از ناهنجاری به ورطه بی
هنجاری سقوط می نماید ... جامعه ای که مشکلات
معیشتی عاصی اش کرده و آلودگی هوا و ترافیک نفسش را بریده و تبلیغات خسته اش کرده
و فساد باعث دلزدگی اش شده و فقر و شکاف طبقاتی به تنفر و واگرایی اجتماعی منجر
شده و در یک کلام در آستانه انفجار است
... خواندن این مقاله را به
همه دوستانی که علاقه مند به مطالعه مسائل اجتماعی و اقتصادی هستند حتما توصیه می
نمایم ...
چه فرقی میکند کرواتم را از کجا ببندم
... مسافر که باشی تمام جاده ها تو را لی لی
خواهند کرد بلیتت تو را دست دست میکند آرژانتین میشوی وسط تهران! ریل میکشی دور خودت .... که تاب دیگران
را نداری ... و هیچ چیز مرا بر نمی گرداند ... حتی دستهایی ... که لای مو های تو جا
گذاشته ام ... من از تو میگذرم شبیه یک جنس غیر قانونی از مرز های خیس تنهایی. خودت را به رخ تنهایی من بکش به رخ ریل هایی که دل خوشی از قطار ها
ندارند .... و هیچ چیز مرا بر نمی گرداند که ریل ها ... دور برگردان ندارند! ... خط میکشم دور خودم که تاب پشت خط ماندن ، حرف
های تو با دیگری را ندارم! دیگری کرواتش را از هر کجا ببندد بوی دستهای
تو را میدهد ... دیگری
شب ها تو را به اسم کوچک صدا میزند ... . . . مسافر که باشی تمام جاده ها تو را لی لی
خواهند کرد مسافری که خودش را دست بلیتش می سپرد
.... و تنها زنگ میزند که بگوید : عزیزم ... قرص ۱۲ شبت را فراموش نکن! شعر : هومن شریفی در تاكسي نشسته ام ... و راديو روشن است ... و آرم برنامه پخش مي شود ... نتهاي كوتاه مثل موسيقي فيلمهاي
هيچكاك ... كه هي تكرار مي شوند و تكرار
مي شوند .... و دل را مالش مي دهند ... مجري برنامه با صداي كنترل
شده و آرام متن را مي خواند : همانطور كه مي دانيم خيلي از
مردم از اضطراب رنج مي برند ... مكثي مي كند و نتهاي موسيقي ...
و ادامه مي دهد ... بر اساس تحقيقات علمي دانشمندان
ثابت كرده اند كه ... مصرف ماست ، ماهي ، بادام و
شكلات تلخ مي تواند تا حد زيادي در درمان اضطراب و استرس موثر باشد ... موسيقي ادامه پيدا مي كند
.... و من در كمال آرامش !!! به صفرهايي مي انديشم كه در
برچسب قيمت هريك از اقلام بالا وجود دارند ... و صفرهاي ساير هزينه ها ... و صفرهاي حقوق دريافتي ... نينوا هميشه برايم سوالي بزرگ بود .. سرزمين باير و خشكي كه از خون سپاه حسين آبياري شد ... و اين سرآغاز جستجويي شد در تاريخ .. 1420سال قبل از ميلاد مسيح ... سرزميني در بخش مياني رود دجله و كوهستانهاي مجاور آن شكل گرفت به نام آشور
.. «آشور» و «بلیت » نام دو خدای آشوریان بود و مردمان این سرزمین مخلوطي
بودند از ساميان بابل و قبايل غير سامي غربي و كوه نشينان كرد قفقاز كه با هم متحد
شدند و بر عليه بابل شوريدند و چون سرزمينشان همچون بابل حاصلخيز نبود ، باج گيري
و دست اندازي به سرزمينهاي ديگر را در پيش گرفتند .. آنها از آغاز قومي جنگجو ، شجاع و
بيرحم بودند با اندامي درشت و ريش انبوه و گيسوان بلند و چهره هاي عبوس و پاهاي
ستبر كه اين شمايل نيرويي به آنها مي داده تا از ساحل خليج فارس تا آسياي غربي و
ارمنستان و مصر و سواحل مديترانه را لگد كوب كنند .. تاريخ اين قوم سرشار از جنگ ها و پيروزيهاي خونين و شكست هاي پر ماجرا و
ناگهاني است .. تسلط آنها به فنون نظامي و هنر جنگاوري و ساخت سلاح آهنين و نيزه و كلاه
خود و سپر و انواع ابزار جنگي باعث شد تا در جنگها نيروي برتر باشند اگرچه شقاوت آنها
در تاريخ بي نظير است ... همه اسيران يا كشته مي شدند و يا
گوش و دست و پاي و بيني شان مثله مي شد و يا از بالاي برجها به زير مي افتادند و
زنده زنده پوست كنده مي شدند و روي آتش كباب مي گشتند ... حکومت آشور یک دستگاه جنگی بوده و قوانینی هم که فرمانروایان آشور وضع کرده
اند خشونت آمیز و جنگی است، چون جنگ برای مردم آشور بیش از صلح سودمند بوده است
... به همین جهت در تاریخ آشور بیشتر سخن از شهرهایی می رود که غارت شده، و
دهکده ها و مزرعه هایی که ویران گشته، و اقوامی که از دم تیغ بی دریغ گذشته و قتل
عام هایی که به عمل آمده است ... دولت آشور در چهار شهر واقع در کناره ی دجله و نهرهایی که بدان رود می ریخت
مرکزیت یافت : شهر آشور که محل فعلی آن قلعه شیرغات در خاک عراق است و اَر ِبّلا ( اربیل کنونی
در عراق ) و کلخ یا نمرود کنونی
در عراق و نینوا که اکنون قیون جیک نامیده می شود و روبروی شهر موصل کنونی واقع
است. در سال 1248 قبل از میلاد نینوا که بزرگترین شهر آشوریان بود پایتخت
شد ... بعضی مورخین گمان داشتند که نامش از " نین " خدای آشور مشتق است
ولی بعدها کشف شد این اسم خاص است و نینوا زادگاه دلاوران نامدار .. شهری در قسمت راست رودخانه دجله که خود همچون سدی از جهت شمال و جنوب شهر را
محافظت می کرد و در شمال غربی و جنوبی نیز رود " زوه " جریان داشت و یک طرف
دیگر هم تپه ها و کوهستانهای صعب العبور بودند ... معماران ، حصارها و قلعه های بسیاری در اطراف شهر بنا کردند که عرض
دیوارهایشان طوری بود که دو ارابه دو اسبه
پهلو به پهلو می توانستند در آن حرکت کنند و وسعتش سه برابر شهر امروز لندن بود و
باغهای بسیار که در صورت محاصره دشمن اهالی در مضیقه نباشند ... در اطراف شهر هزار و پانصد برج بودند که هرکدام دویست پا ارتفاع داشتند و
ارتفاع حصار اطراف شهر یکصد پا بوده .. تمام خیابانها وسیع و به شکل صلیب بود و سنگفرش و دارای یکصد و پنجاه دروازه برنزی که کنار هرکدام
پاسگاهی از برنز ساخته بودند .. خانه های شهر لوله کشی آب داشتند و در بیرون شهر دریاچه ای مصنوعی احداث
شده بود که آبش از چشمه های کوهستانی تامین می شد و شهر بی نیاز از آب بود و
کتابخانه ای عظیم که آشور بانیپال بنا کرد و نخستین کتابخانه بشر بود با چند صد
اتاق و ده ها هزار لوح گلین که شرح کارهای شاهان آشور بوده و جنگها و فتح سرزمینها
و خون ریزی های بیشمار و همینطور ستاره
شناسی و طالع بینی و دستورات پزشکی و سرودها و ذکرهای مذهبی ... لوحی است که در آن آشور بانیپال در باره خود چنین می گوید : « و تمام کسان و سرکردگانی را که بر من خروج کردند، پوست کندم و با پوست
آنان ستونی پوشانیدم و برخی از آنان را در میان جرز دیوار گذاشتم و بعضی دیگر را
به سیخ کشیدم و گروهی را بر گِرد ستون، سوار بر میله های نوک تیز کردم و آن میله
ها را از میان ایشان گذرانیدم ... رؤسای قبایل و کارمندان دیوانی را که شورش کرده
بودند دست و پا بریدم ...» و مهمترین شان سه لوح است که قانون آشوریان مشتمل بر 90 ماده رویشان نقش
بسته و تاریخ 1300 قبل از میلاد را دارد و در خرابه های آشور یافت شد ... صفینا، نواده حزقیا، فرمانروای یهودی که سناخریب او را به پرداخت خراج
تحقیر آمیزی مجبور کرده بود .. بر سنگ گورش نوشته ای به جای گذاشت : «خداوند قدرت خود را به ضد آشور به کار خواهد برد و پایتخت بزرگ آن نینوا
را ویران نموده، به بیابانی خشک مبدل خواهد کرد. آن شهر، چراگاه گوسفندان خواهد شد
و انواع حیوانات وحشی در آن جای خواهند گرفت. خفاش ها و جغد ها در میان ویرانه
هایش لانه می کنند و صدایشان از پنجره های خانه های متروک شنیده می شود... این شهر مستحکم که چنان در امنیت بود که به خود می گفت: "در تمام دنیا
شهری مثل من وجود ندارد!" ویران شده، لانه حیوانات خواهد گردید. هر که از
آنجا بگذرد، سر خود را از بهت و حیرت تکان خواهد داد». و بسی شگفتی که این پیش بینی یا نفرین ستمدیدگان به حقیقت پیوست .. چهارده سال پس از مرگ پادشاه مقتدر "
آشور بانیپال " و 611 سال قبل از میلاد مسیح ... بابلیان و مادها و قبیله ای از ساکنان قفقاز متحد شدند و بر آشور تاختند ..
ارتش متحدین به سوی " حران " حرکت کرد و لشکریان " آشور
بالیت دوم " و همراهان مصری اش فرار کردند و به دژ " کارکمیش "
پناه بردند ... نیروهای اصلی مادها به میهن بازگشتند و غنایم بین متحدین تقسیم شد و شهر
حران از آن مادها و اسیران و اموال منقول به بابلیها رسید ... جنگ تا بهار طول کشید و " آشوربالیت دوم " به کمک سربازان فرعون
به حمله متقابل دست زدند و حران را محاصره کردند ... ولی نیروی اصلی مادها به کمک آمدتد .. لشکریان آشور در دژ بزرگ و نیرومند " کارکمیش " موضع گرفتند و
این دژ بر مهمترین گذرگاه رود فرات و جاده های منتهی به سوریه و دو رود بزرگ مسلط
بود ... لشکریان بابل به فرماندهی شاهزاده نیوکد نصر ( بخت النصر ) دژ را محاصره و
تسخیر کردند و مصریان رانده شدند و سوریه و فلسطین به تسخیر بابلیان در آمد ... لشکریان بابل و ماد در دره دیاله به هم رسیدند و از رود رادان ( آدم کنونی
) و محل برخوردش با رود دجله گذشتند و به سوی حصار نینوا حرکت کردند ... از خرداد تا مرداد سه نبرد در زیر حصار نینوا رخ داد ... و سرانجام آب را به طغیان درآوردند و حصار گلین شهر را خراب کردند و وارد
نینوا شدند ... روزی که " سین شار ایشکون " پادشاه وقت آشور خود را به میان شعله
های آتش انداخت ... در جنگهای خیابانی ، آشوریان کشته شدند و به بردگی گرفته شدند و زنان را وادار
کردند با دامن دریده و خوار و رسوا به بردگی روند ... این لشکر کشی چنان هولناک و ویرانگر بود که سرزمین اصلی آشور که تقریبا دو
هزار سال همواره مسکونی و پر رونق بود به ویرانه ای بدل شود و تنها خاطره ستمگریهای
این قوم بر جای بماند ... نینوا همانگونه ویران شد که شاهان آشور پیش از آن بابل و شوش را ویران کرده
بودند ... دویست سال پس از ویرانی نینوا ده هزار نفر از همراهان گزنفون یونانی که از
ایران بازمی گشتند در راه خود از ایران به یونان، از روی تل های خاکی که روزی
نینوا نامیده می شد، گذشتند، بی آنکه بر خاطر آنان بگذرد که پا بر روی پایتختی
دارند که روزی بر نیمی از جهان آباد فرمانروایی داشته است.
خاله جان زنگ زده بود و
او را به روح مادر قسم داده بود ... اصرار که باید بیایی و
همه بچه ها هستند و سراغت را می گیرند از وقتی که مادرش به
رحمت خدا رفته بود دیگر دل و دماغی برای بودن در جمع فامیل نداشت یا غیبت این و آن بود و
یا کنجکاویهای همیشگی و پرسشهای آزاردهنده از چند و چون ازدواج نکردنش و ردیف کردن انواع و
اقسام کاندیداها و حال بدی که گریبانش را می گرفت و حال خفگی عارضش می شد ولی دعوت خاله جان را که
نمی شد رد کند .. بعد از مادر خیلی زحمتش را کشیده بود و یک ماهی پیشش مانده بود تا
کمر راست کند و زندگی را از سربگیرد خیابانها را که رد می
کرد انگار سالها به عقب برمی گشت ... همه فامیلهای مادر توی
یک محله بودند از خواهر و برادر تا
فامیلهای سببی و نسبی محله ای قدیمی با کوچه
های تنگ و جویهای آب که از میانشان رد می شد و خانه های کوتاه و بلند و پشت بامهای وسیع که خنکای
شبهای تابستان را زیر پشه بندهای سپید در خواب می بافت و آن کبوترخان های گوشه
بام و صدای کبوتران نا آرام همسایه از بین همه فامیل تنها
خاله جان اصرار کرده بود بر حفظ خانه قدیمی و به عادت هر سال در ایام محرم خرج می
داد مادر که بود با هم همت
می کردند و حیاط ها مردانه و زنانه می شد و دیگها صف می کشید .. و او و دیگر بچه ها توی آن
بلبشو و شلوغی دنبال هم می کردند لب حوض و روی ایوان و زیرزمین خانه و جیغ هایشان
خانه را روی سر می گذاشت تا خان دائی سبیلی تاب دهد و غر و لندی بزند که همه حساب
کار دستشان بیاید و موش بشوند و پشت چادر نماز مادرها قایم شوند ... مجلس شلوغ بود و آشپز در
حیاط مشغول ولی خاله جان از همان دور که دیدش به استقبالش آمد و رویش را بوسید و
صدر مجلس نشاند و کلی قربان صدقه اش رفت و یاد مادر خدا بیامرزش را کرد دخترخاله ها و پسرخاله
ها و دامادها و عروسها و جمعی از فامیل گوش تا گوش نشسته بودند و بچه های قد و نیم
قد که بعضی شان را حتی ندیده بود و اسمشان را نمی دانست... و مجبور بود پشت چشم
نازک کردن مادرهاشان را تحمل کند و کنایه ها را که بله دیگر ... غریبه
شده ای و نمی شناسی ... و ما را تحویل نمی گیری ... و خانم دکتر شده ای دیگر ... حوصله ای برای این حرفها
برایش نمانده بود ولی به خاطر خاله لبخند زد و مدارا کرد ... از هر طرف سیل حرفها
روان بود و بحثها مردانه و زنانه و از سیاست و گرانی گرفته تا زایمان این یکی و
مریضی بچه آن یکی و سفر خارجشان و .. صدای مهمانان تازه وارد
که پیچید خاله نگاه معنا داری به او کرد ... گفت امشب مهمان ویژه
داریم و بعد سالها آمده و دلم نیامد دعوتش نکنم خیلی هوس سفره های نذری
ایام محرم داشت .. خاله حرف می زد و حرف می
زد و او نگاهش به در مانده بود ... هنوز قدش بلند بود و
برای وارد شدن باید کمی سرش را خم می کرد ... ولی چاقتر شده بود و
انحنای شکمش زیر کت و شلوار رسمی پیدا بود .. موهای پر پشت تیره اش جو
گندمی یکدست بود و تارهای سپیدش بیشتر .. و آن پیشانی بلند مغرور
حالا عقب تر رفته و شقیقه ها خالی شده بود .. دست دختر کوچکش در دستش
و کودکی هم در آغوشش بود و دخترک بلبل زبانی می کرد برای پدر ... وقتی نگاهشان به هم گره
خورد لبخند رسمی روی لبهایشان ماسید ... انگار همه چیز محو شده
بود و زمان به عقب برگشت و آسمان آبی شد و آفتاب لای درختها غمزه کرد تابستان و تخت های توی حیاط
خانه پدری و دخترکی با گیسهای روبان زده و پیراهن چین چین و کفش بندی که با تعجب
پسردائی اش را نگاه می کرد که از شهرستان آمده و در محله شان ساکن شده بود .. مادر می خواست هوایش را داشته
باشد و پسرک تخس نیامده راست درخت سیب توی حیاط را گرفته بود و رفته بود بالا و هر
و هر به او می خندید .. عصبانی پا بر زمین می
کوفت و آقاجان را صدا می کرد که دعوایش کند و پسرک هی ادایش را در
می آورد تا اشک به چشمش بنشاند بعدها که کمی آشناتر شدند
اذیتها و آزارهایش را به سختی تحمل می کرد تا آن روز سیزده سالگی
تابستان خیلی سال دور .. که موهای خرمائی اش قد
کمرش شده بود و مادر دو بافته بلند برایش درست کرد که در آفتاب رنگ طلا می زد همه خواب عصرانه بودند و
شعاع آفتاب بود و آبی حوض و نشسته بود و پاهایش در آب و خنکای لذتبخشش را به جان
می کشید که ناغافل از پشت آمد و رویان موهایش را کشید بافته موهایش غلتی خورد
و از هم باز شد و آن طلای درخشان ریخت روی شانه ها و کمرش و نگاه پسر خیره ماند و
خیره ماند ... انگار معجزه آفتاب است و
دست دراز کرد تا باور کند .. دستانی لاغر و کشیده و
گرم که لای موها می لغزید ... و حسی غریب در جانشان
شعله کشید .. به سرعت از لب حوض بلند
شد و دوید توی اتاق پنجدری .. قلبش آنقدر بلند می
کوبید که ترسید همه اهل خانه را بیدار کند .. و این شروع آتشی شد که
هر دویشان را به کام شعله هایش کشید .. دیدارهای پنهانی سر ظهر
و بعد موشکهای کاغذی با نوشته هایی رویش که از دیوار خانه می انداخت توی حیاط .. شبهای پر ستاره پشت بام
که دستش را می گرفت و یک به یک ستاره ها را برایش نام می برد .. و ساعتها مهتاب را در مردمک چشمان میشی اش به
تماشا می نشست .. با هم بزرگ شدند و به هم
قول دادند و با هم عهد بستند ... ایام محرم بود و خان
دایی به سختی بیمار شد ... پسردائی فرزند ارشد و
تازه به دانشگاه رفته بود و او سال آخر دبیرستان .. وقتی از مدرسه آمد و
شیون مادر را شنید قلبش یخ کرد ... خان دائی مثل پدرش بود و
او را بسیار دوست داشت ... قول داده بود برایش جشن
عروسی بگیرد که در فامیل زبانزد شود و حالا دیگر نبود .. تمام مدت مراسم چشمش دنبال
او بود که با سری افتاده و نگاهی افسرده کارها را سر و سامان می داد و مراقب مادر
و خواهرها بود .. و آخر شب که همه خواب
بودند می آمد روی بام خانه شان و سرش را روی شانه هایش می گذاشت و های های گریه می
کرد ... دو باب مغازه و چندین
شریک و کلی بدهی همه ارثیه خان دائی بود .. پسر باید سخت می دوید تا
سر و ته زندگی را به هم بدوزد و نام پدر را با آبرو حفظ کند و این خیلی سخت بود ..
درس مهندسی و کار دوم و
سوم و درماندگی هر روزه ... وقتی شنید رشته پزشکی
قبول شده دسته گل بزرگی گرفت و آمد خانه و با نگاهی اندوهگین کنارش نشست .. مادر تنهایشان گذاشت .. چیزی ته نگاهش بود ..
حرفی ناگفته .. دل دل می کرد و سرش پایین بود.. حسی غریب مثل باد زمستانی
، سرد و یخ کرده توی قلبش پیچید ... گفت که بعد از پدر خیلی
دستشان تنگ شده و مجبور بوده چکهای طلبکاران را تسویه کند و حالا شرکا حق و حساب
شان را می خواهند و دیگر نمی تواند و مادر و خواهرها فشار می آورند و شب و روز
دارد کار می کند و درس می خواند .. و او فکر می کرد این
حرفها را برای چه می زند و مقدمه می بافد .... چرا سر اصل مطلب نمی رود
.. شریک پدرش پیغام داده
بود که حاضر است قرضهای پدر را بدهد و مغازه ها را بین خودش و او تقسیم کند به شرط
آنکه دختر آخرش که چند سالی هم خانه مانده بود ، عروسش شود .. تا به حال فرو ریختن
خانه های قدیمی را ندیده بود .. ولی حالا احساس می کرد
آواری از سنگ و گچ و خاک روی بدنش را می پوشاند و تا می شود و از هم می پاشد .. پس همه آن شبهای تابستان
و قول و قرارها و همه آن روزها و شبها که کنار هم قد کشیدند و مهر در گوش هم
خواندند و خواب محبت دیدند و همخانگی آرزویشان شد کجا رفت ؟!... دیگر به چه می توان باور
داشت ؟!.. عشقی که قابل خریداری
بود ! و هم خانگی که قیمت داشت !! ... و زندگی مشترکی که در چرتکه
محاسبه می شد و صفرهای حساب بانکی ، تعداد سالهایش را معلوم می کردند بلند شد که برود .. سرش را مثل همیشه خم کرد
تا از چهار چوب اتاق بگذرد و قامت بلندش قاب شد در چشمانش .. و دیگر او را ندید ... چند سالی بی خبر و بعد
شنید با زنش به فرنگ رفته اند و همه کاره پدر خانمش شده .. و حجره و شرکت را با هم
می چرخاند ... مادر که از دنیا رفت
کارت تسلیتی فرستاده بود و سبد گلی که هیچ عطری از او نداشت .. و زن غرق درسش شد و بعد
کارش و تمام وقت در بیمارستان و مطب به مداوا مشغول .. و هیچ جا نبود که دل وامانده
اش را مداوا کند ... خیال وابستگی نداشت ولی
پیمانه اعتمادش ترک برداشته بود و حالا باور کردن آدمها خیلی سخت بود .. هرچه مادر اصرار کرد و
همکاران در پی اش شدند ، تن به هم خانگی از سر رفع تکلیف و بی عشق نداد .. نمی توانست .. بخش بزرگی از احساسش را در
جوانی قمارکرده بود و حالا پاک باخته ، چیزی برای عرضه به کسی نداشت .. دخترک دست پدر را کشید و
صدای نرم زنانه ای نامش را صدا کرد ... هیاهو پیچید و همه دوره
شان کردند و احوالپرسیها ... صدای دسته ها توی کوچه
بلند شد و طبلها که می کوبیدند و قلبش که میان گذشته و حال فشرده می شد .. سفره شام را به سختی تا
به آخر رساند .. و بلند شد تا به
بهانه سر درد به خانه برگردد که کنار درب
حیاط به او رسید .. خواهش کرد برساندش .. نور چراغ سر در ، پهن
شده بود توی صورتش .. همه سالهای گذشته در آن
چشمهای تیره ته نشین شده بود .. گفت که آرام نداشته .. که همه این سالها لحظه
ای بی یادش نبوده ... که هردو فرزندش را به
یاد او دارد و یکی از آنها حتی هم نامش هست .. تنها چند انگشت فاصله بینشان
بود ... و سالهای گذشته و عمر سی
و چند ساله فعلی .. این همه دور ... و آن همه نزدیک .. درب را بست و در تاریکی کوچه گم شد ... پی نوشت : تصویر کار شده در این پست از آثار زیبای عکاس هنرمند آقای منصور نصیری است http://nasiriphotos.com يادي از فيلم سنتوري داريوش مهرجويي و شعر زيباي آقاي ارجيني و سنتور روح بخش آقاي اردوان كامكار و صداي گرم و جوان محسن چاووشي http://www.4shared.com/audio/85Kt135U/mohsen_chavoshi_-_sange_saboor.html
كميته انضباطي بعد از هفته ها تاخير در اعلام راي .. شيث رضائي را به 30 ميليون
تومان جريمه و 20 ماه محروميت (چهار ماه براي ارتکاب عمل زننده و 16 ماه براي جريحهدار
نمودن اخلاق عمومي) ... محمد نصرتي را به 30 ميليون تومان
جريمه و 10 ماه محروميت (چهار ماه ارتکاب عمل زننده و 6 ماه براي جريحه دار شدن اخلاق
عمومي) ... و باشگاه پرسپولیس را نیز به
دلیل سهل انگاری مسئولان این باشگاه در انجام امور فرهنگی که موجب بروز رفتارهای زشت
توسط بازیکنان این تیم شده، به ۲۰ میلیون تومان جریمه نقدی محكوم كرده است ... اين در حالي است كه باشگاه پرسپولیس
نيز شیث رضایی را ۳۰۰ میلیون تومان جریمه و
از همراهی تیم فوتبال این باشگاه تا پایان فصل جاری محروم و برای محمد نصرتی جریمه
ای ۲۵۰ میلیون تومانی و محرومیت تا نیم فصل را در نظر گرفته بود... حالا سایت رسمی باشگاه پرسپولیس مي نويسد ... مدیر عامل باشگاه پرسپولیس در
انتقاد از رای کمیته انضباطی مبنی بر جریمه باشگاه به دلیل مسامحه گفته است : باشگاه پرسپولیس قاطع ترین تصمیم
را در مورد این بازیکنان اخذ کرد و اگر قرار است جریمه ای انجام شود، باید کمیته انضباطی
و سازمان لیگ جریمه شوند نه باشگاه پرسپولیس ... و متاسفانه کمیته انضباطی در
گذشته در زمینه تخلفات انجام گرفته در بازی ها هیچ گونه برخورد قوی از خود نشان نداده
و حالا یک باره تحت تاثیر جو رسانه ای باشگاه پرسپولیس را که قاطع ترین تصمیم را در
زمینه برخورد با بازیکنانش گرفته است متهم به مسامحه کرده و جریمه می کند و من یقین
دارم که حکم این کمیته بر اساس اصول شرعی و اخلاقی نبوده و تنها تحت تاثیر جو رسانه
ای اخذ شده است.... آقاي اسماعيل حسن زاده رئيس
كميته انضباطي فدراسيون فوتبال در پاسخ به اين مصاحبه اعلام كرده اند : راي ما به تشخيص اعضاي کميته
انضباطي بوده و همه افراد اين اختيار را دارند که به تجزيه و تحليل آن بپردازند. بالاخره پس از مدتي تاخير که
در ابلاغ حکم بازيکنان خاطي به وجود آمد و اين موضوع مورد اعتراض رسانهها قرار گرفته
بود به دنبال امضاي راي توسط دبير کل محترم فدراسيون فوتبال در اولين فرصت ممکن اعلام
شد و اين موضوع که روز اعلام راي معمولا در زمان برگزاري چه مسابقاتي و در چه ردهاي
است، مورد توجه ما نيست... آقاي سردار رويانيان از سال
۱۳۶۱ وارد کمیته شهرستان نور شد و بعد فرماندهی کمیته و از آن پس با ادغام کمیته و
شهربانی به عنوان فرمانده نیروی انتظامی نور و سپس به عنوان فرمانده نیروی انتظامی
مازندران منصوب شد. وی به عنوان اولین فرمانده پلیس تازه تاسیس ۱۱۰ منصوب شده و تا
۱۳۸۰ رییس مرکز فوریتهای پلیسی بودهاست. پس از آن در جایگاه فرماندهی پلیس راه قرار
گرفت و تا سال ۱۳۸۴ در این سمت بود تا در سال ۱۳۸۴ با جایگزینی اسماعیل احمدی مقدم
به جای محمد باقر قالیباف وی نیز جایگزین انصاری رئیس راهنمائی و رانندگی کشور شد.
از سال ۱۳۸۶ با حکم محمود احمدی نژاد رئیس ستاد مدیریت حمل و نقل و سوخت کشور شدو
در اواخر شهريور عامل پرسپوليس شد ... آقاي اسماعيل حسن زاده قاضي
است و مي گويد 20 سال است در فوتبال است و سالها رياست كميته انضباطي هيات فوتبال
تهران را بر عهده داشته است ... بازيكنان به ميدان مي روند و
تصوير شهدا را بر پيراهن حمل مي كنند ... و آئين نامه هاي جديدي تدوين
مي شود ... و همه اميدوارند كه در اين
فضاي فرهنگي و بسيار مودبانه فيمابين مسئولين
... حركات غير ورزشي از فضاي
فوتبال رخت ببندد ... موسيقي وبلاگ قطعه " ني
نوا " است ... اثري زيبا از استاد حسين عليزاده
... كه در زمان انتشارش ، فروش
بسيار بالايي داشته كه بعد از انقلاب بي سابقه بوده .. ايشان مصاحبه اي با خبرگزاري
فارس داشته اند و در باره اين قطعه صحبت كرده اند ... بهترين شرح در باره اين قطعه
را بايد از زبان خالقش شنيد .. آقاي عليزاده زاده روز
عاشورا است ... و نامش را مادرش به همين
مناسبت بر او نهاده و اين موسيقي يادآور سالهاي كودكي اش است ... من بچه خيابان خيام هستم و يكي
از سرگرمي ما بچهها در آن موقع راهاندازي دسته بود. من نميخواهم تبليغ وابستگي مذهبي
كنم ولي هميشه اسمم را دوست داشتم و از آنجايي كه من در روز عاشورا متولد شدهام، مادرم
اسمم را حسين گذاشته و «عليزاده» هم هستم! . من از موضع يك متخصص موسيقي ميگويم
كه با ني نوا بيشتر بعد از انقلاب و اول انقلاب آشنا شدم و برايم اسم بسيار زيبايي بود.خيليها
تفاسير مختلف راجع به ني نوا كردند و اين قطعه را براي خودشان دانستند. ني نوا آن واژهاي است كه ما همه
حسها را ميتوانيم درباره آن داشته باشيم. اگر ميخواهند موضوع و حس مبارزه امام حسين(ع)
را به آن اطلاق كنند، من افتخار ميكنم. «ني نوا» اسم زيبايي است كه يك
معناي چند بعدي ميتوان به آن داد. هم«نينوا» است هم «نواي ني» است و هم قطعهاي كه
اين ني مينوازد در دستگاه نواست. به همين جهت ني نوا يك قطعه ملي شد و هر كس با هر
عقيدهاي با اين قطعه ارتباط برقرار كرد. من دوستان بسيار زيادي با عقايد
مختلف با اين قطعه پيدا كردم و خودم مديون قطعه ني نوا هستم كه در يك زماني در ذهن
من اتفاق افتاد. زماني كه من شاهد آن بودم كه جنگ شروع شده بود و همه داشتند در زمينه
موسيقي برداشت خودشان را ميكردند. در آن زمان مسئولان موسيقي از من خواستند كه بياييد
در مورد اتفاقاتي كه در جنگ افتاده قطعه بسازيد. من گفتم اولاً نميتوانم كار سفارشي
بسازم چرا كه بايد با حس خودم بوجود بيايد و ضمن اينكه هر كسي جنگ را يك جور ميبيند
. نميگويم كه اين قطعه را براي
جنگ ساختم ولي در شرايطي بود كه در جنگ زندگي ميكرديم . يادم هست يكبار يك نفر از
من پرسيد كه ني نوا چه رنگي است؟ گفتم يك افق تيرهاي است كه رنگ قرمزش غالب است چرا
كه ساخت اين قطعه در نگاهم به افق در يك غروب اتفاق افتاد. البته اولين جلد ني نوا با
طرحي از رضا درخشاني به همين رنگ چاپ شد. نوشتنش چيزي حدود 2 سال طول كشيد
و اما ايدهاش 5-4 ماه ولي ايده كليتر آن به سال 56 برميگردد. من در آن سال يك طرح
اوليه از دستگاه نوا داشتم كه در حافظيه اجرا شد و چيدمان و فانتزي اين جريان به سالهاي
56-55 برميگردد كه كم كم اين ايده را برايم آورد. تمام هنرمندان يك اثر ميسازند و
دائم اين را با روايتهاي ديگر بيان ميكنند. من هم دائم با شكلها و شيوهاي مختلف در
تكنوازيهايم و كارهاي گروهيام اين ايده را داشتم ني نوا هم نتيجه و فكرهاي اوليهاش
از سالهاي 23-24 سالگي شكل گرفت و من در 32 سالگي آن را نوشتم. من بچهاي بودم كه در جنوب شهر
تهران در يك خانواده زير متوسط از نظر اقتصادي اما پر از عشق زندگي ميكردم. http://www.4shared.com/audio/E0XXtMrw/Hossein_Alizadeh_-_Sufi_Dance_.html نمی دانم این عشق به
مردی و مردانگی و شیر صفتی از کجا و کی در وجودم کاشته شده ... حسی غریب به تحسین شجاعت
و پایمردی و ثبات ... مثل آن وقتها که هر چیز
را می خواهی انکار کنی ... و بگویی می خواهم آزاد
باشم و فارغ باشم .... اصلأ به من چه صدها سال
پیش و سنتها و اعتقادات پدران .. و بعد صدای طبلها که
بپیچد و نی که بنوازد و دستها که بالا رود دلت بلرزد ... یا امام حسین ... حسین را نمی توان دوست
نداشت ... و تحسین نکرد ... و بر مردی اش آفرین نگفت
.... و قامت بلند شخصیتش را در
مقابل کوتاه قامتی تزویر و ریا و منفعت طلبی دیگران نستود ... کوتاه قامتانی بدخواه که
تاب بلندی مرامش را نیاوردند ... و همچون همیشه تاریخ ... تیغ بر گلوی شجاعت گذاشتند
... کودکم در وجودم بود و
ایام محرم و شاید چند ماهی تا تولدش باقی ... تنها بودم و تنهایی سنگی
سخت شد روی شانه هایم .. صدای عزاداران که پیچید
دلم بی طاقت شد ... باید تنها باشی و ماری در
انتهای گلویت چنبره بزند و مشتهایت گره شود و مجبور به جنگیدن باشی ... تا بتوانی صحرای نینوا
را تجسم کنی و حسین را ... و مهرش در جانت بدود مهر راد مردی که همچون
پدر گرامیش علی به من صبر و تحمل بخشید و گامهایم را محکم ساخت و اعتقادم را راسخ که
خدایی هست ... به والله هست .. که می بیند و می داند و
از خون رگانت به تو نزدیکتر است و حسش می کنی ... انگار لحظه ای بین دم و
بازدم ... که می گوید از خاک آفریدمت
و حیاتت بخشیدم و مهر در دلت گذاردم تا سپاسگزار باشی مرا .. و چه کسی سپاسگزارتر از
شیر مرد صحرای نینوا .. جان بر کفش پی ستاندن حق
از تاریخ .. که بماند و سالها بگویند
و بخوانند ... که ظلم پابرجا نیست و نمی ماند و خدای نمی خواهد .. صدای طبلها که پیچید
کودکم چرخید و دستانش به من آویخت .. انگار من بودم ...و او ....
و امام حسین .. و دیگر هیچ نبود .. به او سپردمش در آن ایام
محرم سال 80 .. هنوز هفته ای مانده بود
تا تاریخ تقریبی تولدش ... که مسمومیت کوچکی حالم را
به هم ریخت و معاینه ای سر پایی توسط پزشکم ... که فوری مرا به اتاق عمل
برد .. وقتی وجودم را شکاف
دادند بند ناف دور گردن کوچکش حلقه شده بود .. شاید تنها دقایقی تا
انتهای زندگیش باقی مانده بود .. پزشکم و همه کادر اتاق
عمل حیران بودن و لب گزیده که ماندنش معجزه ای بوده ... و بعد که از من پرسیدند
که چه نذری کرده بودی برایش .. یادم رفت به چشمهایی که
هرگز در زندگی با اشک آشنا نبود ... و آن روز محرم .... ابر بهار بود و می بارید
....
کامنت دوستی عزیز امروز مرا
کنار سواحل جنوب ایران برد .... سرزمین مردمان باد و آتش و
دریا ... و عجیب است این محبت و مهر
درون وجودشان و سادگی و صمیمیت ... که هسته ای سخت را در
نهانشان پنهان می کند .. مردمانی که هرگز سر خم نمی کنند
و عزت نمی فروشند ... و هرجای دنیا هستند دلشان در
گرو خاکشان است و لهجه دیارشان زینت زبانشان ... در 1334 در روستای مرغاب
ایذه بختیاری در خوزستان به دنیا آمد ... فرزند سوم خانواده ای چهارده
نفره با پدری کشاورز و مادری خانه دار .. هفت ساله بود که حصبه در
میان مردم قربانی گرفت ... برادرش از دست رفت و خانواده
به مسجد سلیمان پناه بردند .. ده ساله بود که تصادفی شدید
تا پای مرگ او را برد و نجاتش به معجزه ای ماننده بود .... از همان سال اول دبستان نان
آور خانواده بود .... از پادوئی تا آب یخ فروشی و
تدریس به همکلاسیها و کار در خرازی و بنایی و فعلگی ... اولین زمزمه های کودکانه اش را
در همان ده سالگی در روزنامه دیواری ناقوس مدرسه گذاشت .. زمزمه هایی که در 1350 از
رادیوهای خوزستان (آبادان و اهواز ) به گوش رسید ... همچنان سخت کار میکرد تا معاش
خانواده بچرخد ... تلاشی که در شعرش جریان داشت
.. دستانی کارکرده و بدنی عرق
ریزان که شعر مایه آرامشش بود .. شب، شرجی، نان و ستاره و نفت، حتما شبانی که شبان آمد شبان هم رفت. عصیان خمیر مایه وجودش بود و
همان آتش سرزمین اجدادی که تاب امر و نهی نمی آورد ... " موج ناب " دعوت
او بود و شاعران معترض هم نسلش همچون منوچهر آتشی و نصرت رحمانی که حمایتهای دیگر
شاعران آزاده همچون اخوان ثالث و نادر نادرپور و سهراب سپهری را برانگیخت ... معلمی کرد و نگهبانی شرکت
ساختمانی و حسابدار ی ... هرکاری که دستش پیش کسی دراز
نشود اگرچه زبان سرخی داشت و در کار دوام نمی آورد ... سال 58 با صد تومان در جیب و
مدرک دیپلم به تهران می آید ... پاییز 58 رشته ادبیات
دانشکده هنرهای دراماتیک قبول می شود ... زندگی پر فراز و نشیب و
بیکاری های پی در پی و کتابفروشی و رانندگی و کار در دکه کبابی و قصه گوئی در مهد
کودک ... دفاتر شعرش چاپ پر استقبالی
داشت ولی روحیه اش در هم شکسته شد و به خلوت پناه برد ... سال 63 سال بازگشت به زندگی
است ... همسری مهربان در کنارش که
تحصیلکرده است و مدیر مهد کودک و پشت و پناهش تا دوباره ادامه دهد و شعر بسراید
... در دنیای ادب شکوفا شد و
نامش بر زبانها امد و دبیر سرویس ادبی دنیای سخن شد و در مجامع فرهنگی و ادبی بین
المللی حضور یافت و اشعارش به زبانهای گوناگون ترجمه شدند ... در چهل و یک سالگی دوبار
سکته می کند و ده ماه بستری می شود و تن رنجورش خسته ... کارگاه شعر مجله دنیای سخن
او را به زندگی باز می گرداند و شاعران جوان بسیاری را می آموزد ... سید علی صالحی .. و شعری از مجموعه "
نشانی ها " اسفند 1374 اين صبح، اين نسيم، اين سفرهی
مُهيا شدهی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره
خوردند ... يکی شدند و يگانه. تو از آن سو آمدی و او از سوی
ما آمد، آمدی و آمديم. اول فقط يک دلْدل بود. يک هوای
نشستن و گفتن. يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن.
يک هنوز باهمِ ساده. رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم. بعد يکصدا شديم. همآواز و همبُغض
و همگريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن. برای يک قدمزدن رفيقانه، برای
يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دلْخاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ... برای همسفر هميشهی عشق ... باران! باری ای عشق، اکنون و اينجا،
هوای هميشهات را نمیخواهم ... نشانی خانهات کجاست؟! پی نوشت : وب سایت بسیار خوبی به نامش هست از خودش و مجموعه اشعارش و صدایش
...
سال 57 کلاس اول
راهنمایی بودم .. مدرسه ای بزرگ بود و بر
اساس قوانین آن زمان دختران و پسران کنار هم به آموزش مشغول .. یادم هست درسی داشتیم به
نام حرفه و فن .. کتابش چند بخش بود ... از برق و تهیه مدارهای
الکتریکی و کلید و پریز تا مکانیک و آشنائی با اجزای موتور ماشین و همینطور آشپزی
و تهیه شیرینی به خصوص نان پنجره ای و غذا و خیاطی و انواع کوک و دوخت و آموزش بافت جوراب و شال گردن و کلاه .. معلم این درس مرد خیلی
جدی و بد دهانی بود بنام آقای خسروی .. قد کوتاهی داشت و چهر ه
ای زمخت و بینی عقابی و چشمهای ریز و
اندامی نسبتا ورزیده و دستهایی بسیار بزرگ .. گوشه یک طرف لبش کمی به
طرف پایین کشیده شده بود و انگار همیشه پوزخند می زد .. خیلی بد صحبت می کرد و
لهجه عامیانه ای داشت و تکیه کلامهایش اصلأ مودبانه نبود ... اگر عصبانی می شد دست به
فحشش هم خیلی خوب بود و پایش می افتاد پسرها از نوازش سخت دستهای بزرگش در امان
نبودند .. و عادت بدش تنبیه پسرها
بود پیش چشم دخترهای کلاس و لذت بدی می برد از تحقیرشان .. البته علت این کارش را
همه می دانستند .. خانم معلمهای خوش پوش و
جوان و زیبای مدرسه نه فقط اعتنایی به او نداشتند .. بلکه علنأ از رفتار بدش
به مدیر مدرسه کلی گله و شکایت کرده بودند ... و همین بدجوری توی گلویش
گیر کرده بود .. به خاطر پدر با آچار و
انبردست و پیچ گوشتی بزرگ شده بودم .... ماشین هم که عشق دومم
بود بعد از کتاب و با کیف و لذت درسش را می خواندم ... مشکل از آنجا شروع می شد
که به بخش آشپزی و بافتنی و خیاطی می رسیدیم ... و این آقای کلاه مخملی
باید مقابل چشم دختران و پسران جوان سوزن
دستش می گرفت و پارچه کوک می زد و میل بافتنی نشانمان می داد ... ولی در آشپزی تعطیل بود
و می گفت از مادرتان بپرسید و فحشی هم نثار آمورش و پرورش آن موقع می کرد که
مجبورش کرده بودند به این فضاحت ها ... و بچه ها پشت سرش غش غش
می خندیدند و ادایش را در می آوردند و اسباب خنده همه مدرسه شده بود این درس در
ماههای آخر ... علیرغم همه غرغر های
آقای معلم ... فکر می کنم یکی از
بهترین و مفیدترین درسهای آن وقت همین درس حرفه و فن بود .... که حداقل ، فارغ
التحصیلان دختر و پسرش آن زمان ، فارغ از
جنسیت و زن و مرد بودن ... می توانستند مهارتهای
اولیه لازم و مفید زندگی را یاد بگیرند ... و برای یک پریز برق و
تعویض لامپ محتاج کسی نشوند .... و بدانند توی موتور
ماشینشان چه خبر هست و وقتی ماشین ریپ می زند دردش چیست .... و اگر کسی خانه نبود
غذائی پیش رویشان بگذارد از گرسنگی نمیرند
... و دگمه های افتاده و درز
پاره را دست نگیرند به التماس پیش مادر و خواهر و عمه و خاله .... و هنوز که هنوز است آن
یک جفت جوراب و کلاه و شال گردن راه راه آبی و سپید پیش چشمانم هست ... و چه ذوقی کردم وقتی می
پوشیدم و لذت می بردم از کار دست خودم .... و چقدر هم گرم و زیبا
بودند .... البته مال پسر همکلاسم
که با سلیقه نشسته بود و چند رنگ را به هم بافته بود ... و رنگین کمانی درست کرده
بود از آبی و نیلی و بنفش ، جایزه بهترین کاردستی را آن سال گرفت ... مدتی پیش در مسافرتی با
هم آشنا شدیم ... معمول سفر از همه جا گپ
و گفت بود و از کار و شغلم پرسید و برایش خیلی جالب بود .. وقتی برگشتم مدام تلفن
می زد و دعوت پشت دعوت و ابراز صمیمیت و اینکه در آسمانها می گشته و حالا روی زمین
یافته ... علیرغم علاقه ام به همه
مردم و لذت بردن از همنشینی و راحتی در ارتباط با دیگران ... دایره دوستان نزدیکم
بسیار کم هستند و در صمیمیت و نزدیکی خیلی محتاط .. به خصوص وقتی پای تعریف
و تعارف می آید که نه اهلش هستم و نه می
پسندم .. خیلی اصرار می کرد بر
رفت و آمد و به رسم ادب چند باری رفتیم و چند باری دعوت کردیم و همسرش هم مرد خوب
و آرامی بود ... کاری برایشان پیش آمد و
راهنمائی خواست و هرچه در توانم بود کمکش کردم .... وقت زیادی برد تا
مشکلشان حل شد .. یعد از آن تلفنها کمتر و
کمتر شد و ابراز دوستیها کمرنگتر .... مدتی طولانی خیری از او
نداشتم و حدس می زدم شاید ایران نباشد .. تا اینکه به واسطه دوستی
مشترک متوجه شدم که هستند و بعد از حل مشکل کسب و کارشان سکه شده .. دوست مشترک وقتی تعجبم
را دید تعریف کرد که سالها او را می شناسد و این عادتش هست و آدمها برایش تاریخ
مصرف دارند و همه دوستیها و
نزدیکیهایش حساب شده است و برای منافع شخصی و وقتی خرش از پل می گذرد
دیگر کسی را نمی شناسد و تلفن جواب نمی دهد
و حتی اگر بببیند هم
سرسنگین و غریبه است ... یادم رفت به دفترچه تلفن
مادر که هنوز شماره اقوام دور و نزدیک و همسایه ها و دوستان خیلی خیلی قدیم و حتی
شماره معلم دبیرستانم و پزشک آشنایش و فلان خیاط و آرایشگر که زمانی نزدش می رفته
در آن هست .. و هر چند وقت یکبار و در
مناسبتهای شاد عینکش را روی چشمش می گذارد .. و شماره ها را می گیرد و
احوالپرسی و حتی نام تک تک فرزندان و نوه هایشان را هم در خاطر دارد .. یاد گرفته ام برای آدمها
تاریخ مصرف نگذارم .. دوستی و آشنایی را پاس
بدارم .. و از شادی همه کسانی که
تنها یکبار دیده ام هم لذت ببرم ... دنیا با همه بزرگی بسیار
بسیار کوچک است شاید در همین چند قدمی
ما ... دوستی هست که او را از
یاد برده ایم ... در اين روز برفي و سرد .. هيچ چيز مثل يك موسيقي ملايم
زيبا و فنجاني قهوه داغ و تلخ نمي چسبد .. كارهايم تقريبا تمام شده اند
و كنار پنجره ايستاده ام در فراغت .. و گوش سپرده ام به فادو
خواني زيباي خانم ANA MOURA .... جوان و زيباست ... و زاده شهر ليسبون در پرتغال
يا همان بخش غربي و جنوب غرب شبه جزيره ايبري .. كشوري كه در كنار ادبياتي غني با نامهاي درخشاني همچون فرناندو پيسوا
و ژوزه ساراماگو ... گونه اي از موسيقي را به جهان
معرفي نموده به نام " فادو " FADO … اين موسيقي در ليسبون و
كوئمبرا شكل گرفته .. فادو يعني سرنوشت و با واژه انگليسي FATE
هم ريشه است .. شعر و موسيقي و رقص است و
رنگين كماني از رويا و رنج و آرزو ... آواز بردگان برزيلي و
دريانوردان پرتغالي و واگويه رنجهاي تهي دستان و كارگران و آرزوهايشان .. موسيقي فادو سرشار از
احساساتي شورانگيز و عاشقانه و اندوهناك است .. در اجراي اين موسيقي از دو
يا چند ساز گيتار به همراه صداي خواننده كه بيشتر خانم هستند استفاده مي شود ... گيتار پرتغالي چيزي است بين
گيتار اسپانيايي و ماندولين .. و ديگر سازهايي كه استفاده
مي شود... ويلا و ماندولين و سازهاي ضربي و به خصوص ضربه
هاي بر طبل و گيتاركه جان مايه اين موسيقي است ... نخستين فادو خوان سرشناس
" ماريا سورا " نام داشت ... كه در نيمه نخست سده 19
زندگي مي كرد و سبك فادوي او به " فادوي ليسبون " معروف است ... و در دهه هاي 1920 و 1930 كارلوس
پاردس فادوي كوئيمبرا را بنيان گذاشت ... آماليا نيز از چهره هاي
جادوئي اين نوع موسيقي به شمار مي آيد كه آهنگساران
كم مانندي او را همراهي مي كردند ... بين سالهاي 1830 تا 1869
فادو موسيقي حاشيه نشينان و فقراي حلبي آباد هاي ليسبون بوده ... پس از آن به محافل ادب و هنر
راه مي يابد ... و طبقه فرهنگ دوست و فرهيخته
پرتغال به جمع دوست دارانش مي پيوندند ... محبوب روشنفكران مي شود و
جايگاهي اجتماعي پيدا مي كند .. اما آنچه سبب رشد اين موسيقي
است ... ريشه هاي آن در ميان مردم و
ارتباط صميمانه با آلام و آرزوهايشان است .. ادبيات اشعار فادو اندوهگين
است و جانسوز ... حكايت از نابرابريها دارد و
عشق هايي كه به خوشبختي نرسيده و تنهايي و نفرت و انتقام ... سوداد ( SAUDADE
) واژه پرتغالي است ... كه نوعي حالت روحي و اندوه و
دل گرفتگي را بيان مي كند كه پرتغالي ها آن را ويژه فرهنگ خاص خود مي دانند و
معتقدند تنها يك پرتغالي مي تواند اين احساس را درك كند .. شايد فقدان شكوه گذشته اين
قوم و زوال كشوري كه زماني يكي از ثروتمند ترين سرزمين هاي عالم بوده و تبديل به
كشوري كوجك و فقير در ميان كشورهاي اروپاي غربي شده در اين احساس مردم بي تاثير
نباشد .. فرناندو پسوا سوداد را چنين
تعريف مي كند : سوداد، همانی که تنها پرتغالیها میتوانند
دریابند این واژه تنها از آن آنان
است تا با آن احساسشان را واگو
کنند به همين دليل اين واژه در
هيچ زباني ترجمه نمي شود ... امروزه در ليسبون و
رستورانهاي مجلل و محل اقامت جهانگردان و محفل هاي خاص دانشجويي فادو اجرا مي شود ... موسيقي فادو به خارج از مرزهاي
پرتغال نيز گسترش پيدا كرده ... و به خوبي در ميان
علاقه مندان موسيقي شناخته شده است ... و حتي وارد عرصه پژوهش هاي
دانشگاهي شده ... جامعه شناساني چون بريتو (J.P.
De Brito)، کاستلوبرانکو
(S. Castelo-Branco) و گریرو (M.D. Guerreiro) نیز به پژوهش در زمینه
نقش اجتماعی و فرهنگی آن پرداخته اند... اشعار فادو در رگهاي خواننده
جريان پيدا مي كند ... و در دستها و حركات نمايشي
بدنش تبلور مي يابد .. نمونه ی زیر از جمله ی اشعار
مورد استفاده در فادو است ... که پیوند ژرف این شیوه از موسیقی
با شرایط فرهنگی و تاریخی پرتغال را نشان میدهد.... خداوند تو را ماجراجو آفریده
است تو جنگجو گاوباز و عاشقی بی پروا بوده ای... اکنون فادو آوای مسحور کننده و دلنشین همه ی مردم پرتغال است... شباهنگام، آنگاه که در کوچه پس کوچههای
لیسبون مردی آوای اندوهباری مینوازد درمی یابیم که این است پرتغال، آرمانی پرسوز و گداز در یادی از گذشته .... http://www.4shared.com/audio/Klr0LC16/19_ANA_MOURA_-_AMOR_EM_TONS_DE.html پي نوشت : منبع http://anthropology.ir کلاس دوم یا سوم دبستان بود که یادمان دادند نامه
بنویسیم .. عنوان نامه معمولأ خطاب به یکی از اعضای خانواده بود .... دائی عزیزم یا خاله مهربانم و یا خدمت دوست بزرگوارم .. و بقیه نامه با عبارتهای کلیشه ای ... با سلام ... و امیدوارم احوالتان خوب باشد و اگر از حال اینجانب خبر
بخواهید و الی آخر .. و حتما در پایان نامه آرزوی سلامتی و .... یادم هست در زمانی که هنوز تلفن به خانه ها راه پیدا نکرده
بود ... نامه ها نقش مهمی در ارتباط اعضای خانواده داشتند .... سیل نامه ها به خصوص در ایام عید و سال نو و مناسبتهای خاص سرازیر
بود.. چه لذتی داشت روی این کاغذهای سپید خوشبو نوشتن با خط خوش و
با لذت داخل پاکت گذاشتن ... با رطوبت لبها لبه پاکت را چسباندن و بعد تمبر زیبایی رویش و
راه افتادن به سمت صندوق پست سر خیابان .. مادر چه اصراری داشت بر نوشتن نامه از طرف ما برای بزرگان
فامیل ... مثل پدربزرگ و مادربزرگ و دائی و خاله و عمه ... و عید که می شد روانه کتابفروشی بیوک آقا می شدیم ... و انواع کارت پستالهای زیبا و هرکدام برای یکی از اعضای
فامیل ... و پستچی که هر هفته درب خانه را می زد و مادر به چه شتاب و
خوشحالی نامه ها را می گرفت ... ساعتها می خواند و می خواند و بعد کنار رادیو می نشست به
خیاطی ... و اشک گوشه چشمش از دلتنگی برای خواهر ها و برادرهایش .. نامه نگاری و نوشتن را دوست داشتم ... و صندوقچه کوچکی دارم از کارت پستالهای قدیم و نامه های
دوران تحصیل و دانشجویی ... ارتباطی که هیچگاه دیالوگهای کلامی و تلگرافی پشت تلفن و اس
ام اس ها جایش را نگرفت .. و حلا باکس ایمیلم انگار همان صندوق پست سر کوچه قدیمی است
که با لذت منتظر نامه هایم هست ... ترانه ای از آقای عطا به نام مریم ... از ترانه های
دلخواه مادرم هست که امشب به یادش گوش می دهم ... مریم چرا با ناز و با افسون
و لبخندی به جانم شعله افکندی ، مرا
دیوانه کردی امشب چه با ناله ، غم از
هر دیده می بارد دلم در سینه می نالد ، مرا
دیوانه کردی ، مرا دیوانه کردی رفتی مرا تنها ، به دست غم
رها کردی به جان من خطا کردی ، مرا
دیگر نخواهی پیدا شدی باز هم تو در جام
شراب من از این حال خراب من ، بگو
دیگر چه خواهی ، بگو دیگر چه خواهی اشکی که ریزد ز دیده ی من
، آهی که خیزد ز سینه ی من ، رنگ تمنا ندارد تو آن گل مریم سپیدی ، بی
تو دلم شوری و امیدی دیگر به دنیا ندارد دیگر به دنیا ندارد ، دیگر
به دنیا ندارد هم چون نسیم از برم بگذر
، یک لحظه در دیده ام بنگر شاید نشانی ز عشق و وفا ،
بینم به چشم تو بار دگر
نیمه
های شب مشغول به کانال گردی هستم ... به دنبال برنامه ای دندان
گیر ... در کانالی از نمی دانم کدام
کشور فیلمی به زبان انگلیسی در حال پخش است .. فیلمی امریکایی و کارگردانش را
نفهمیدم و هنرپیشه های خیلی معروفی نداشت ... از آن دسته فیلمهای مخصوص
کانال های تلوزیونی با داستانی درام و اکشن و پر هیجان .. ولی چیزی که مرا تا به
انتهای فیلم کشاند داستان پردازیش بود و صحنه های خاص و تکان دهنده اش ... مامور پلیسی با هیکلی تنومند
و با قدرت که در کارش بسیار موفق است و دوستان پلیسش احترام بسیار برایش قائلند و مهارتش
و خشونتش با مجرمین زبانزد ... سکانس شروع فیلم مراسم
ازدواجش هست با زنی زیبا و با احساس و مهربان .. همه به او غبطه می خوردند و زن
بسیار خوشحال است و چشمانش برق می زند و در لباس سپید همچون فرشته ای است ... بر خلاف آرایش صحنه که شاد و
رنگارنگ است و پر از گلهای زیبا ... موسیقی فیلم نتهای پیانویی
است که دلهره می آورد و انتظار .... مرد وارد می شود و برای
موردی به او تذکر می دهد و زن نمی پذیرد و دست مرد محکم بر گونه اش می کوبد ... نمای کلوز آپ از چشمان
خشمگین مرد و نگاه ترسیده و متعجب زن ... و البته عذرخواهی های بعدی و
سر هم آوردن مسئله و زن که متاسفانه گذشت می کند و قول مرد را می پذیرد و امیدوار
که هرگز تکرار نخواهد شد .. و گره روانی داستان از اینجا
شروع می شود .. ازدواج و همخانگی و روزهای
خوب و زوج زیبا و تبریک دوستان و ناگهان دوباره بحثی و جدلی و ضرب و شتم شدیدتر .. دستهایی که بی محابا بر تن و
جان زن فرود می آید بدون امکان دفاعی از جانب او
.. و مرد که درب را به هم می
کوبد و می رود .. و باز کلوز آپ از چهره زن ..
ترسیده و نگران و مستاصل و
شکننده ... و این خشونت روز به روز بیشتر
می شود و زن افسرده و ناتوان از حل مشکل ... حتی همکاران و دوستانشان نیز
پی به این مسئله برده اند و مرد دیگر حاضر
به پرده پوشی نیست .. خشونتش را نوعی ابراز مردانگی
می داند ، از همان جنس رفتاری که با مجرمین دارد و همواره تحسینش کرده اند.. و زن نا امید از حل مشکل
متوسل به نزدیکترین دوست همسرش می شود ... او هم مامور پلیس است ولی
رفتار مرد را نمی پذیرد و مهر زن زیبا در دلش هست و نمی خواهد ببیند که آزارش می دهند
.. مرد حاضر به طلاق و جدایی
نیست و چون مامور پلیس است می تواند به راحتی اتهامات علیه خود را حل و فصل کند و
این است که زن تصمیم می گیرد مرد را به قتل برساند .. وقتی که به این موضوع فکر می
کند خطوط چهره اش آرام است و برای اولین بار اراده ای قوی در چشمانش ظاهر می شود .. دوست مرد می پذیرد .. سکانس نهایی بسیار زیبا و
تکان دهنده است .. غروب است و زن منتظر همسرش
.. لباس زیبایی پوشیده و با حوصله
آرایش کرده و در آشپزخانه غذا درست می کند .. غذای مورد علاقه مرد .... نمای کلوزآپ از دستانش که با
حوصله و آرامش تکه های گوشت را داخل ماهیتابه می گذارد و سالاد را به هم می زند ... و در همان زمان مرد در خارج
از خانه با شلیک گلوله به قتل می رسد .. رد خون روی برفها به نمای
تکه های گوشت در ماهیتابه کات می شود .. در لحظه شلیک گلوله فقط برقی
در چشمان زن می دود و به آرامی کارش را ادامه می دهد .. ماشین دور می شود .. و شب که از راه می رسد و دانه
های برف روی جسد مرد را می پوشانند ... خشونتی افسار گسیخته که قربانی را به قاتل بدل می کند .. امروز بیست و پنج نوامبر است
.. روز جهانی منع خشونت علیه
زنان .. بر اساس آمارهای سازمان
بهداشت جهانی در هر 18 ثانیه یک زن مورد حمله یا بدرفتاری قرار می گیرد .. و این البته به علت کتمان
موضوع از جانب قربانیان ، تنها بخشی از آمار واقعی است ... زنان و کودکان بیشترین
قربانیان خشونت هستند .. معمولأ کسانی دست به خشونت
می زنند که در دوران کودکی مورد آزار یا خشونت از سوی نزدیکان خود بوده اند .. خشونت تنها ضرب و شتم نیست ... هر نوع فشار روحی و روانی و
تحقیر کلامی و محدودیت نیز می تواند باعث ایجاد بحران روحی در افراد شود .. مقابله با خشونت نیاز به
قدرت روحی و شخصیتی و ابزارهای قدرتمند قانونی و اجتماعی دارد .. مهمترین نکته این است که
نباید ترسید .. ترس بزرگترین عامل رواج
خشونت است .. به امید جامعه ای بدون خشونت
...
دشت هایی چه فراخ
كوه هایی چه بلند پی نوشت : در این صبح زیبای برفی با یادی از سهراب سپهری
عزیز .... و برد شیرین تیم والیبال کشورمان ... و عطر چای تازه دم با دارچین و نان سنگک برشته
و میز صبحانه ای آماده .. برایتان روز تعطیل زیبایی را آرزو دارم ...
در کوچه خاله جان
خانواده ای بودند که دو پسر داشتند .. دقیقا همسن پسرخاله های
من .. و طبیعتأ همبازی آنها .. خاله جان خیلی دوستشان
داشت و اغلب هم خانه آنها بودند و برادرهای دیگری شدند برای دخترخاله ها و پسرخاله
هایم تابستانها که به شمال می
رفتیم ، آنها هم جزئی از خانواده بزرگ ما می شدند و در تمام مهمانیها و شب نشینیها
حضور داشتند پسرها و دخترهای فامیل
بزرگ شدند و هفده هیجده ساله و کمی خرجشان از ما که کوچکتر بودیم جدا بود و ما را
به محفلشان خیلی راه نبود و سرمان را با بازیهای کودکانه و خوراکی گرم می کردند و
خودشان به گپ و گفت و شطرنج و کتاب و موسیقی تابستانها که می رفتیم
شمال ، مدتی هم مهمان یکی از اقوام بودیم که ویلایی قدیمی در کنار ساحل ، در یکی
از شهرهای مازندران داشت سقف شیروانی سفال و اتاقهای
ساده بزرگ و پنجره هایی رو به دریا و بخاری هیزمی و حیاطی دلباز و گلکاری شده و
ایوانی بی نظیر که بنشینی و دریا را در جانت حس کنی .. در این سفرها ، این دو
پسر همسایه هم با ما همراه بودند که جان پسرخاله ها به آنها بسته بود و الحق هم
جوانهای خوبی بودند .. چشم پاک و مهربان و دوست
داشتنی و برای خاله می مردند و همه کار می کردند و دست راستش بودند در خرید و کمک
به امور خانه شب که می شد و همه اهل
خانه شام مفصل و خوشمزه ای نوش جان کرده بودند بزرگترها می نشستند پای
تلوزیون و بساط تنقلات و شب چره و گفتگو از قدیم و جدید و جوانترها می زدند
بیرون کنار ساحل که در چند قدمی بود شبهای تابستان دریا طعم
و بوی خاصی داشت ... ماسه های خیس و نسیمی که
عطر برنجزارهای سبز را به جنگلهای تیره و طعم شور و تلخ دریای مواج گره می زد و
شوری در دل به پا می کرد... آتشی فراهم می شد و بوی
هیزم سوخته و نور شعله ها رقصان در هوا و موجی از بی قراری که با دریا به ساحل می
آمد ... نام یکی از پسرهای همسایه
علی بود و صدای بسیار گرمی داشت جوان خوش قیافه ای نبود چاق بود و قد بلند و
موهای همیشه کوتاه و چشمهای ریز و لبهای کلفت ولی صدای بم و مردانه و
گرمی داشت که خیلی شبیه داریوش بود عاشق او بود و همه ترانه
هایش را حفظ بود و تصادفأ خیلی خوب و با رعایت نتها می خواند و عجیب به دل می نشست
یادم هست ترانه ای بود که
همه دخترها عاشقش بودند و تا می نشستیم همه می خواستند که بخواند آنقدر شنیده بودم
که تصویرش با این ترانه در ذهنم قاب شده ...
نور آتش روی چهره اش و
چشمهای بسته و صدایی که اوج می گرفت چند روز پیش تصادفأ این
ترانه را شنیدم و چهره اش پیش چشمانم آمد و تلفن کردم و از دخترخاله بزرگترم سراغش
را گرفتم خنده ای کرد که چه کسانی
یادت مانده و سنی نداشتی آن موقع ... و سرانجام گفت که ازدواج
کرده بوده و دختر کوچکی داشته که همسرش ترکش می کند و حالا هم سخت بیمار است و
مادر پیرش مراقبتش می کند .. دلم گرفت .. مرد جوانی پیش چشمم آمد با
قلبی مهربان و پر از احساس ... که به خاطر ظاهرش فکر می
کرد هیچ دختری دوستش ندارد .. و حالا می فهمم که چرا
اینقدر این ترانه را دوست داشت و سوزناک می خواند ... حالا که کار تو شده پر از نیرگ و ریا حالا که دل تو شده فرسنگ ها دور ار خدا به من نگو دوست دارم که باورم نمی شه نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه تو با این چرب زبونیت هی به من دروغ می گی می خواهی گولم بزنی هی به من دروغ می گی به من نگو دوست دارم که باورم نمی شه نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه تو با دل شکسته ام اینقده جفا نکن تو اگه دوسم نداری اینجوری بد تا نکن به من نگو دوست دارم که باورم نمی شه نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه " شعر و آهنگ از
درویش مصطفی جاویدان و اجرای گرم داریوش "
تا نزدیک به صبح نشستن پای بازی عالی تیم
بارسلونا و میلان ... تماشای یک فوتبال قدرتی زیبا و نفس گیر و برد
شیرین تیم محبوبم بارسلونا ... و امروز صبح زود بیدار شدن و میز صبحانه را
چیدن تا بتوانیم بازی تیم ملی والیبال ایران در مقابل تیم سوم جهان لهستان که در
این دوره مسابقات باختی نداشته و حریفان
را با اختلاف امتیاز عجیب پشت سر گذاشته
را به تماشا بنشینیم و چه بازی درخشانی .. ست اول بازی حتی برای لهستان هم شوک بود .. جدالی از سوی آناستازی شاگرد سابق آقای ولاسکو
و تیم لهستان که ایران را حریف قابلی نمی دانست ولی بازی پایاپای و مردانه بچه ها
نتیجه 25 – 23 را رقم زد و اگرچه لهستان با برد زمین را ترک گفت ولی سخت در فکر فرو
رفت تا آرایش جدیدی در مقابل این تیم ایرانی قدر به خود بگیرد .. ست دوم نبردی جانانه و در سالن تقریبا خلوت ، صدای
ایران ایران تعدادی ازهموطنان پرشور می پیچد .. لهستان تیمی جوان و قوی با میانگین قدی بالا است ولی در مقابل تیم ایران کمی دستپاچه به نظر
می آید و عصبانی و اشتباهات مداومش روی دریافت توپ و سرویس ... و چه ضربه ای از بازارگرد عزیز و امتیاز 15 –
15 و کورک (KUREK ) بازیکن
خوب لهستان که سرویس را بیرون می زند و حالا امیر غفور که به بازی می آید ، جوان با
دستهایی همچون شلاق بر توپ و نواووفسکی بازیکن لهستانی قد بلند که امتیاز بازی را
21 – 21 می کند .. نفس در سیته ها حبس می شود و جاخالی فیاضی و
بازهم 22 – 22 فیاضی هیجده ساله است و اولین باری بین المللی
اش است و ولاسکو گفته برو توی زمین و فقط امتیاز بگیر و به هبچ چیز فکر نکن و او
آمده برای این کار .. کمالوند که عالی است و بازهم 23 – 23 .. تایم
اوت درخواست می شود .. جنگ مربیان و استراتژی و هوش و طراحی حمله تا
آخرین ثانیه ها و تعویض و بازهم 24 – 24 .. خدای من ! ... سرویس لهستان بیرون می رود و 25
– 25 کمالوند پشت سرویس و بازارگرد موفق است و
امتیاز 26 و حالا مربی تیم لهستان آقای آناستازی تایم اوت می گیرد .. نگران و عصبی
هستند .. آدم لذت می برد از مربیگری آقای ولاسکو ..
توانست نقص بچه ها را روی توپهای برگشت یادآوری کند و تعویضهای عالی و روحیه تا
آخرین ثانیه و عزم برای برد .. سرویس کمالوند توی تور و امتیاز برای حریف 26 –
26 و حالا فیاضی جوان جایی را هدف می گیرد که توپ توی زمین بنشیند 26 – 27 و بازهم
فیاضی و ما بردیممممممممممم .... عالییییییییییییییییی 28 – 26 یعنی برد مردانه مقابل تیم سوم چهان .. ست بعد خیلی بد شروع شد .. هرچه در گیم قبلی مربی بزرگ پنبه کرده بود ، بچه ها رشته کردند و بی توجه امتیاز از دست
دادیم و بازی بی رمق و تیم لهستان پر روحیه و عصبانی که از این فرصت نهایت استفاده
را کرد و تا توانست اختلاف را زیاد کرد و حتی ولاسکو هم این ست را باخته می داند و
بازیکنان خوبی مثل موسوی را بیرون می کشد تا استراحتی باشد برای ست بعدی و 25 – 8 بدترین
نتیجه ممکن برای تیم که خطر این را هم دارد که در مجموع ، یک امتیاز بازی را هم از
دست بدهیم و تا به حال هیچ تیمی زیر پوئن ده نباخته .. و ست سوم لهستان تیم پیروز میدان است .. ایران در حال حاضر در مکان هشتم جدول است .. گیم چهارم با سرویس امیر حسینی شروع می شود و
امتیاز برای لهستان و امتیاز دوم را ما می گیریم و بعدی را تیم مقابل و این بعنی شروع
مبارزه ای قدم به قدم .. ولاسکو حتی یک قدم هم عقب نگذاشته و دفاع عالی
لهستان و امتیاز 4 به یک و حالا توپ سرعتی نادی و امتیاز دوم و فیاضی امتیاز بعدی
و اشتباه زاگونی از لهستان ما را به تساوی 4 – 4 می رساند .. و کورک و دو مدافع دیگر توپ بازارگرد را می
زنند و 5 – 4 و سرویس کورک توی زمین و 6 – 4 و وقتی امتیاز لهستان به 8 می رسد تایم اوت برای
ایران .. کورک عالی بوده و حالا یک دفاع جانانه و
امتیاز برای ایران و امتیاز بعدی توسط موسوی و اشتباه لهستان و کار عالی سرعتی
موسوی و 8 – 8 و حالا بارتمن در رفت و برگشت یک امتیاز برای تیمش می گیرد و توپ
بازارگرد بلوک شده به تور می خورد و نتیجه 13 – 11 و بازی نفس گیر و چشمها خیره بر
صفحه تلوزیون وبا هر توپ ایران توی زمین حریف ، خانه ما آتشفشانی از فریاد می شود ...
اشتباه وبی دقتی بچه ها و 5 امتیاز اختلاف 16 –
11 ... و حالا بازارگرد امتیاز 12 را می گیرد و حمزه
زرینی امتیاز 13 را در سرویس و دفاع بد لهستان امتیاز بعدی و 17 – 14 و رفت و
برگشتهای عالی و امتیاز برای ما و بهترین روش برای دفاع در مقابل بازیکنان قد بلند
لهستان استفاده از توپهای سرعتی و موسوی عالی این کار را می کند ... کورک به زمین می آید و چه دفاع خوبی و بارتمن
چه خوشحال است از امتیاز گرفته شده و حالا 18 – 16 بچه ها عالی اند و اشتباهات تیم خیلی کمتر و
این زرینی عزیز که به بازی آمده با روحیه خوب و حالا کورک در سرویس یک امتیاز به
ما می دهد و توپ خوب نواووفسکی 20 - 17 به
نفع لهستان .. و امتیاز زرینی اختلاف را کم می کند و حالا
فیاضی هجده ساله و امیر غفوری جوان که توی زمین لهستاان می کوبند و 20 - 19 .... فقط
یک اختلاف و دستپاچگی آقای آناستازی و تایم اوت
.. امتیاز بعدی از آن حریف است 21 – 19 و مرسی
زرینی .... چقدر خوب شده این بازیکن و به بازی برگشته و
حالا 21 – 20 و سرویس موسوی امتیاز به حریف می دهد و چه دفاعی از زرینی و 22 – 22 و
باز هم امیر غفور و 23 – 22 .... ما به جلو می تازیم .. و دفاع عالی ما را لهستان جمع می کند و 23 –
23 .. نمی دانید چه لحظاتی است ... نفس یالا نمی آید
.. این یک نبرد است و بچه ها عالی می جنگند .. لهستات امتیاز سرویس را از دست می دهد 24 – 23
و زرینی هم سرویس خراب می کند 24 – 24 و بارتمن توی تور می زنذ 25 – 24 ... عجیب است .. سالن نیم خیز شده و مربیان با
اضطراب تمام بازی را دنبال می کنند .. و حالا سرویس عاقلانه و حساب شده نادی و ضربه
تمام کننده موسوی و ما بردیممممممممممممم .. 26 – 24 حالا ایران و لهستان هرکدام دو گیم را برده
اند و ست نهایی یک بازی 15 امتیازی است .. خیلی خیلی حساس .. ست آخر با سرویس امیر حسینی و امتیاز برای
لهستان توسط کورک و امتیاز بعدی را زرینی برای ما می گیرد 1-1 سرویس محکم و دفاع عالی و چند رفت و برگشت و
امتیاز برای لهستان .. حالا بارتمن توی تور می زند و 2 – 2 ... نادی باز هم سرویس کنترل شده و دفاع بی نظیر
فیاضی و 3 – 2 به نفع ما و حالا ضربه محکم
بارتمن و 3 – 3 و سرویس کورک توی تور 4 -3 و آناستازی با حیرت
به بازیکنانش نگاه می کند .. تیمی که کوبا و آرژانتین را به راحتی برده و حالا دستپاچه و
عصبی با اشتباهات مکرر بازی را ادامه می دهد .. باز هم کورک توپ را توی تور می زند و 3 – 5 و
تایم اوت لهستان و عصبانیت فوق العاده مربی شان و بچه ها خیلی خوب توپ گیری کردند
و به خصوص زرینی که محشر بود و همین تمرکز حریف را به هم ریخت و اشتباه پشت اشتباه
و حالا باز هم زرینی و چه می زند توی زمین
لهستان با حرکت پایپ 6 – 3 به نفع ایران و امتیاز بعدی را کورک جبران می کند و 6
-4 و سرویس نووافسکی و زرینی و بازار گرد چه می کنند روی تور و 7 – 3 ایران پیش می
تازد و دفاع لهستان به بیرون می زند و 8 – 4 و تیمها زمین را عوض می کنند .. حتی خوشبین ترین هواداران ایران هم چنین نتیجه ای را پیش بینی نمی کردند
.. به خصوص تیم لهستان که کیش و مات شده و حیران
به بازی عالی بچه ها نگاه می کند ... سرویس خوب فیاضی و دفاع عالی بارتمن که توی
زمین می کوبد و 8 – 5 و توپ بازارگرد به اوت می رود و 8 – 6 و حالا خود بازارگرد
جبران می کند و چه ضربه ای و پاس عالی امیر حسینی از یک توپ مرده امتیاز می سازد و
9 – 6 و کورک توپ را به بیرون می زند و 10
– 6 و حالا بارتمن که به تلافی آمده 10 – 7 و سرویسی که توی زمین ما می خوابد 10 –
8 حالا نوبت ولاسکو است تا بچه ها را به کنار
زمین بیاورد و نکات مهم را یادآوری کند و آخرین توصیه ها .. روی سرویس لهستان زرینی قدرت نمایی می کند و 11 – 8 و چه اشتباهی ار دفاع لهستان
روی سرویس امیر حسینی که توپ را به هم می کوبند و 12 – 8 و آناستازی اصلا راضی نیست
و مدام سر تکان می دهد و زیر لب غرغر می کند و حالا ولاسکو لبخند می زند .. اولین
لبخند ..بعد از دقایق طولانی و نفس گیر در این بازی ... و حالا ضربه محشر بازارگرد ... حتی ولاسکو را
هم به پرواز در می آورد 13 – 8 .... حمله لهستان 13 – 9 و حالا سرویس آنها که در
تور می نشیند و 14 – 8 و کشاورزی به جای زرینی می آید و کورک امتیاز می گیرد 14 – 10
... چند تن از دوستان مدرسه پسرم مهمان ما هستند و
نمی دانید چه فریادهایی می کشیم همه با هم در این ثانیه های آخر ... و بارتمن امتیاز بعدی را می گیرد 14 – 11 ... ولاسکو درخواست تایم اوت می کند و اصرار دارد
که ضربات را از بالا توی رمین بزنند و فقط یک امتیاز مانده و اصلا جای اشتباه نبست
.... سرویس لهستان و دفاع عالی فیاضی و ما بردیممممممممممممممممممم هورا و درود به همه بچه های بی نظیر تیم
والیبال ... به مربی خوش فکر و لایق و جنگنده .... به همه دست اندرکاران و کادر فنی .... به همه اعضای فدراسیون خوب والیبال و به آقای
داورزنی که متاسفانه از فدراسیون رفت .... و به همه مردم خوب ایران .. پیروزی عالی و برد شیرین و مردانه را به همه شما
تبریک می گویم .... مهدی بازارگرد هم به عنوان بهترین بازیکن
میدان شناخته شد ..
اولین کتابی که در پانزده سالگی از او خواندم
و مرا شیفته اش کرد ... " نامه به کودکی که هرگز زاده نشد "
فریادی خشماگین از سوی زنانی که باید برای
داشتن آنچه در زندگی می خواهند از تحصیلات تا شغل خوب و موفقیت کاری و مقام اجتماعی بجنگند .. تا آخرین لحظه ... حتی اگر گاهی خواسته آنها فقط داشتن فرزندی
باشد که تنها مادر دارد و پدری نیست .. مبارزه ای بی امان و پایان ناپذیر از نسل
جدیدی که در دهه شصت پا به میدان گذاشتند .. و بعدها همه کتابهایی که از او ترجمه شده بود
بلعیدم تا در تصویرش حل شوم .. زنی کوتاه قامت با پیشانی بلند و چهره ای خاص و
چشمانی تیزبین و بینی کشیده ... لبانی باریک ، به هم فشرده و مصمم و با اراده و انگشتانی بلند که
همیشه سیگاری نازک میانشان بود و اندامی موزون و لاغر ... ترکیب فوق العاده ای از عزم و اراده و هوش
بسیار .. در سال 1929 در فلورانس ایتالیا به دنیا آمد
... فقط نه سال داشت که جنگ جهانی دوم شروع شد و
پدری که در جنبش مقاومت زیر زمینی بود و تجربه جنگی وحشتناک و فضای پلیسی مخوف
پیراهن سیاه های موسولینی و خود نیز بعدها
به چریکهای مبارز پیوست بیست ساله بود که قلم در دست گرفت و قدرت واژه
ها را کشف کرد قدرت بیان بالا و درک خاصش از مسائل سیاسی و
جسارت بی نظیرش به همراه زیبائی خاص و پر غرورش او را از نویسنده ای معمولی در یک
روزنامه محلی به خبرنگار یین المللی تبدیل کرد که برای نشریات بسیار معتبر اروپا
قلم می زد قدرت لجام گسیخته زور مداران و مبارزه
انسانهای آزاده علیه آنها ، او را به شدت به خود جذب می کرد و این باعث تا در
کانون حوادث سیاسی و اجتماعی آن روز باشد دهه شصت یک سال در ویتنام و مکزیک زندگی کرد و
حاصلش کتاب زندگی جنگ و دیگر هیچ بود او با چشم باز روایتگر خشونتی افسار گسیخته
بود که در میان آتش و باروت ، گوشت و پوست انسانها را می درید و از زندگی تهی شان
می ساخت و این قلم تلخ و صادق ، قلب خوانندگان را
تسخیر می کرد و جوایز بسیاری نیز به او داده شد یک از مهمترین تجربه های او ، مصاحبه هایش
بعنوان خبرنگار بین المللی با شخصیتهای بزرگ سیاسی و اجتماعی همچون کیسینجر ، گلدا
مایر ، قذافی ، لخ والسا ، محمد رضا پهلوی و حتی امام خمینی و بسیاری دیگر است مصاحبه هایی برهنه و صریح و گاه بسیار جسورانه
و تلخ و گزنده برای مصاحبه شوندگان که راه فرار بر آنها می بست و وادار شان می کرد
ژست تشریفاتی همیشگی را کنار بگذارند و آنچه در فکرشان می گذشت بیان کنند و این مجموعه مصاحبه ها به چاپ رسید و شهرتی
بسیار برای او به همراه آورد در همین سالها بود که با الساندرو پاناگولیس
شاعر و مبارز یونانی آشنا شد حکومت نظامیان در یونان در آن سالها ، گروههای
چپ را به مبارزه ای خونین کشانده بود و پاناگولیس می خواست نقشه سوء قصد به جان
پاپادوپولس ، دیکتاتور یونان را به اجرا در
آورد که شکست می خورد و مدت زیادی در زندان تحت شکنجه قرار می گیرد و در دفاعیه
خود در دادگاه نطقی آتشین می کند که همه جهان را به سوی او جلب کرده و باعث نجاتش
از حکم اعدام ، به لحاظ فشارهای بین المللی می شود اگرچه مجبور است سالها در زندانی همانند قبر محبوس باشد تا
فرمان عفو عمومی که نمایشی دروغین از دموکراسی نظامیان بود او را می رهاند ..
فالاچی برای مصاحبه با او به یونان می رود و این مصاحبه و گفت و گو ، آتش عشقی
عمیق و پرشور را بین آن دو شعله ور می کند دو انسان بی پروا و شجاع که چنین مجذوب هم می شوند ، علیرغم تفاوتهای
بسیار در آرمانها و نگرش اجتماعی و حتی عادتهای زندگی تفاوتهایی که گاه رابطه بین آنها را به جنگی جنون آمیز بدل می
کرد انگار خشونتی غیر قابل کنترل در وجود این مرد نسبت به همه آنچه بر او و ملتش روا شده بود شعله
می کشید که عشق هم مرهمی بر این زخمهای خون چکان نبود .. پاناگولیس مبارزه را از سر می گیرد و علیرغم درخواستهای مکرر
فالاچی که همراه او به ایتالیا برود در یونان می ماند و در انتخابات شرکت می کند و
نماینده مجلس می شود و مدارکی را علیه اونگولوس آوروف وزیر دفاع وقت که در صدد
ایجاد حکومتی نظامی و جدید است منتشر می کند و این منجر به ترور او در یک حادثه
رانندگی ساختگی می شود .. " داستان یک مرد " کتابی است که بعدها فالاچی علیرغم همه تهدیدهایی که از سوی
آوروف شده بود در باره محبوبش نوشت نثری قوی و یکدست و بی پروا که تمام زوایای او رابه عنوان یک
مبارز و شاعر و یک مرد می کاود و همه آنچه در در زندان بر او گذشته به تصویر می
کشد ... روایت لحظه به لحظه زنی که با همه وجودش عاشق این مرد است و
مرگ تدریجی او را نظاره می کند و برای اولین بار نمی تواند کاری برای عزیزتزین فرد
زندگیش انجام دهد در قسمتی از کتاب این درد مثل دشنه وجودش را می درد .. .... "
و یک
بار دیگه قدرت برنده شده بود ! همون قدرت همیشگی که هیچوقت نمی میره ! همیشه می افته
تا یک بار دیگه مثل ققنوس از تو خاکستر خودش زنده بشه ! شاید بعضی وقتها خیال کنی با یه انقلاب ؛ یا یه
سلاخی که بهش می گن انقلاب ؛ قدرتو کله پا کردی ؛ اما می بینی دوباره با یه رنگ تازه
سر بلند می کنه ! .... مردمم یا قبول می کنن یا خودشونو بهش عادت میدن
! واسه همین نبود که اون تبسم کمرنگِ تلخو رو لبات
دیدم ؟ ... کنار تابوتت سنگ شده بودم!... " ..... تجربیاتش
در زندگی ، سفرها و دیده هایش داستانهایی می شدند که در آنها عشق و امید و نفرت و
مرگ و زندگی به هم می آمیخت تا تصویری واقعی از آنچه در ورای پوسته ظاهری می گذرد برایمان
به نمایش بگذارد در
سالهای آخر زندگیش به بیماری سرطان سینه مبتلا شد و در سال 1992 زیر تیغ جراحی رفت
زنی
که از نه سالگی با مرگ چهره به چهره زندگی کرد و لحظه ای آرام ننشست ... در
سال 2006 در هفتاد و شش سالگی در وطنش فلورانس درگذشت ..
بی
خبر رفت و از او نیامد نامه
ای نه،کلامی نه،پیامی نه هفت
شهر عشق را گشتم بدنبالش ندیدمش
به کوچه ای،به باغی نه تا
که غربت یار من در برگرفت دل
بهانه های خود از سر گرفت گرمی
خورشید هم آخر گرفت کلبه
ام خاموش شد آتشم
افسرد غنچه
های بوسه ام به رقص او پژمرد باد
یاد عاشقان را برد باد
یاد عاشقان را برد *** سالها
رفتند و من دیگر ندیدم سرودی
نه،قراری نه،بهاری نه هفت
شهر عشق را گشتم بدنبالش از
آن همه گذشته یادگاری نه تا
که غربت یار من در برگرفت دل
بهانه های خود از سر گرفت گرمی
خورشید هم آخر گرفت کلبه
ام خاموش شد آتشم
افسرد غنچه
های بوسه ام به رقص او پژمرد باد
یاد عاشقان را برد باد
یاد عاشقان را برد باد
یاد عاشقان را برد... " ترانه اي ماندگار از فرامرز اصلاني " نشست روی نیمکت .. پایش پیش نمی رفت .. خیابان خلوت بود و باد
تند و سردی می وزید .. ابرها متراکم و سنگین و
تیره بغض کرده بودند .. آن طرف خیابان رستوران
بزرگی با پنجره های روشن منتظرش بود .. میزی آراسته با رومیزی سپید
آهار زده و گلدان کوچک و شمع زیبایی میان حبابی شیشه ای و رنگی .. مثل همیشه .. مثل همه آن سالها .. که از همان دور که می
آید قامت بلند موزون و سر بالا و موهای خرمائی روشن مواجش بین هزار عابر قابش کند تو هی تماشایش کنی کنار
شیشه های بلند و قدمها را بشماری ... آن لبخند ناپیدا ی همیشگی
گوشه لبانش که حتی دل پیشخدمت جدی و عبوس
را می برد تا بدود و چتر و بارانی را
بگیرد و راهنمائی اش کند سر میز.. و چشمهای سبز آبی اش مثل
برکه های ته جنگل آرام پر شود از محبت و مهر .. و بگوید سلام نازنین .. هیچ کس نمی توانست این
کلمه را اینقدر با لطف بگوید ... آنهم با صدای بم مردانه نجوا
گونه ... که فقط او بگوید و تو بشنوی ... و شیطنت پسرکانه ته آن
مردمکهای شاد که هر موضوع پیش پا افتاده ای را به جدالی کلامی و سخت بدل می کرد تا
فریاد بزنی و روی میز بکوبی و بر حرفت پافشاری کنی .. حالا از ادبیات بوده تا
شعر و تا فیلم و تا موسیقی و حتی سیاست .. بعد قهقهه بخندد و کیف
کند از خشمی که توی چشمهای تیره ات راه انداخته و مثل ژنرالی فاتح که آچمزت کرده به صندلی نکیه بدهد و خیلی آرام و
مودب به پیشخدمت بگوید ... اسپرسوی داغ دوبل لطفا .. دو تا .. خانم بدون شکر می خورند
... تو هی غضب کنی که زبان
دارم و می توانم سفارش دهم و باز هم خنده ای دیگر .. تا کی می خواهی بجنگی ..
هی .. و تو فکر کنی که جنگیدن
و کل کل کردن با کسی که دوست داری چقدر لذتبخش است ... و او تنها کسی بوده که این
نقطه ضعفت را فهمیده و تا می تواند جنگ زرگری راه می اندازد ... تا به قول خودش شعله های خشم را بالا ببرد در این وجود زنانه و
آرام و مودب و متین که جذابتر و خواستنی تر می شود .. اولین قطره ها که روی
صورتش راه افتاد فکر کرد اشکهایش هست و بعد یادش آمد که با اشک میانه ای ندارد .. باران شروع شده .. نم نم و ملایم و خنک .. دست می کشید روی چشمانش و
آرام مژه های بلند را ناز می کرد و می گفت ... پس اشکهایت کجاست ؟ .. میراث هزاران ساله زنانه ؟.. می دانست اشکی نیست و
نخواهد بود .. تنها کسی که این هسته
سخت را خوب می شناخت در همه سالهایی که لحظه هایی به هم پیوسته بود .. هریک از دیگری زیباتر ..
لحظه های آمدن و رفتن و
انتظار و وصال و فراق و نزدیکی و دوری .. تا روزی که گفت باید
برود .. نه به خواست دل .. برای مصلحت .. قولی با هم نداشتند .. تجربه زندگی بود کنار هم
... چیزی مثل درسشان و
شغلشان و آینده که هنوز خیلی برایشان مبهم بود .. پس چرا دلش گرفت .. نباید اهمیت می داد ، باید
راحت برخورد می کرد .. باید می فهمید .. باید منطقی می بود .. باید می دانست این کوچه که هر روز از آن
می گذرند موقت است و راهشان جدا می شود زندگی ... بله .. زندگی
.. که مثل اتوبان یکطرفه
است بدون برگشت و باید با سرعت مناسب گاز بدهی تا تصادف نکنی .. پس چرا وسط اتوبان روی
ترمز زده بود و مات و مبهوت جاده را نگاه می کرد .. برکه سبز در تلاطم بود
اگرچه لبخند می زد .. صدایش آرام بود اگرچه
دستهایش را مشت کرده بود .. می گفت باید برود و
برنامه اش تنطیم شده و ادامه تحصیل و شغل مناسب جایی آن ور مرزها . . و لبهای برجسته دالبرش
چیز دیگری می خواست .. فاصله ها معیار عجیبی
هستند .. مرزهای نادیدنی زندگی که
وادارت می کنند محکم روی ترمز بزنی .. و حالا باید دور زد .. و همین کار را کرد .. جاده ای دیگر و تجربه ای
دیگر و همراهی دیگر ... شاید او هم اینگونه بوده
.... و حتمأ هم بوده .. حالا همراه خوبی داشت با
برگه ای امضا شده و تعهدی برای همه عمر و
آرامشی میان چهار دیوار .. مشغول نوشتن بود و بدون
نگاه به صفحه موبایل جواب داد .. صدایی که می گفت برگشته و
می خواهد او را ببیند .. چرا هیچ وقت یاد نمی
گرفت شماره اش را عوض کند و آدرس خانه اش را و ایمیلش را و هر رد پایی که به او می
رسید .. باورش نمی شد این
سیگنالهای صدا که با سرعت نور حرکت می کنند چه طوفانی می توانند به پا کنند .. آتشی شعله ور در کنه وجودش
و تمنای آن صدا و آن عطر و آن لمس ... و همه سالهایی که می
توانی در چند لحظه فشرده اش کنی و اینجا روی نیمکتی چوبی و کهنه .. زیر این باران .. و میان این هوا پاییزی
، در این خلوت بی رفت و آمد خیس .. به تماشا بنشینی .. چند متر فاصله بین خودش
و آن درب ورودی شیشه ای و آن کف پوشهای چوبی واکس خورده و آن همهمه دلپذیر ظروف
و کارد و چنگال .. و بخاری تلخ و داغ که بالای
فنجان خیمه زده .. و آن دو برکه آرام سبز
پر اشتیاق ... فاصله ای ... به وسعت تعهد و مرام و
اخلاق و وفاداری ... پی نوشت : سپاس از صدای گرم محسن چاووشی و ترانه کابوس
چند
سال قبل از انقلاب به خاطر كار پدرم به اصفهان رفتيم .. چند
روزي مهمان دوستش بوديم و بعد خانه اي سازماني برايمان تهيه شد در مجموعه اي كوچك
ولي زيبا با رديف خانه هاي ويلائي 3 يا 4 خوابه يك شكل تقريبا نوساز با حياط هاي
دلباز و و باغچه و ديوارهاي كوتاه و خيابان بنديهاي مرتب ... در
هر رديف 4 يا 5 خانه بود كه به خاطر ديوارهاي كوتاه حياط ، زندگيها را خيلي به هم
نزديك مي كرد و تو فقط ديواري از ديگران جدا بودي .. همسايه
دست راستمان اهل مازندران بودند .. مردي
بلند قامت و درشت جثه با سبيلهاي پر پشت و بيني خميده و صداي كلفت و قامتي بلند و
خيلي هم آدم تميز و مرتبي بود ، دقيقأ بر عكش خانمش كه قد كوتاهي داشت و چشمهاي
ميشي شاد و بي خيال و خيلي هم چاق بود و هميشه لباسهاي گشاد مي پوشيد و بسيار تنبل
بود .. دو
دختر و يك پسر داشتند و مرد ، دلش غنج مي زد براي خانه مرتب و سفره رنگين كه خبري
نبود و خانمش تا ظهر مي خوابيد و تازه وقت ناهار يادش مي آمد كه بايد چيزي درست
كند كه اغلب نيم پخت و سوخته بود .. همسايه
دست چپ اهل كرمان بودند .. مردي
باريك اندام با قدي متوسط و موهاي تيره كه هميشه روغن مي زد و يك بري درست مي كرد
و سبيلهاي نازك و لبهاي برجسته و چشمهاي تيره كوچك مثل تيله هاي براق ، انگار از
عكسهاي قديم بيرون آمده بود و نگاهش هم
مثل موهايش خيلي چرب و چيلي بود و عاشق زنهاي زيبا و خوش پوش و خدا همسري قسمتش
كرده بود لاغر مثل دوك با دماغي باريك و عقابي و لبهاي نازك و چشمهاي ريز سرمه
كشيده و پوست تيره ولي تا بخواهي اهل نظافت و تميزي ، هميشه دستمال دستش بود و
لباسش بوي مواد ضدعفوني مي داد .. آنقدر
وسواس بود كه مهمانش مي شدي ، چشمانش مثل رادار دنبالت مي كرد كه نكند چيزي را
كثيف كني و به هم بريزي و آدم خيلي معذب بود و بچه هايش را هيچ وقت توي خيابانهاي
محوطه نمي ديديم و مدام بايد دست و رويشان را آب مي كشيدند .. مدتي
بود كه همسايه جديدي به رديف خانه هاي ما اضافه شده بود .. زن
و شوهري جوان كه چند ماه بود ازدواج كرده بودند .. مرد
تازه مهندسي اش را گرفته بود و قد متوسطي داشت با چشمهاي مهربان و صورت سپيد و
عينكي دور طلائي و موهاي تنك مجعد و خيلي خوب لباس مي پوشيد و هميشه اتو كشيده و
كراوات زده و بوي اودكلن اش فضا را پر مي كرد ولي خيلي خجالتي بود و سرش را بالا
نمي گرفت و وقتي خانمهاي همسايه با او احوالپرسي مي كردند ، گونه هايش گل مي انداخت و سريع مي رفت .. برعكسش
خانمش بود .. اهل
خرمشهر ، با قدي كمي كوتاه و چشمهاي درشت
زيبا و موهاي بلند خرمائي روشن و پوستي شكلاتي .. خيلي خوشگل نبود ولي تا بخواهي لوند
بود و دلبري مي كرد و خوش سر و زبان .. صبح
كه شوهر را مي فرستاد سر كار ، تمام خانه را مثل گل مي روفت و تميز مي كرد و مي آراست
و غذاي مورد علاقه اش را درست مي كرد و يادم هست عاشق صداي ستار بود و او را مي
پرستيد و هميشه از پنجره هاي باز خانه شان صداي موسيقي روان بود و كارش كه تمام مي
شد پيراهنهاي شيك و مد روز آن زمان با طرحهاي متنوع و دامن خيلي كوتاه مي پوشيد و كفشهاي لژ
دار پايش مي كرد كه حداقل ده سانتي به قدش اضافه مي كرد و آرايش مفصل تا شوهر
بيايد و از همان دور كه او را مي ديد قربان صدقه اش مي رفت و مرد كه از خجالت سرخ
شده بود سريع مي پريد داخل خانه .. خانم
دل زنده و شادي بود و من او را از همه همسايه ها بيشتر دوست داشتم و پدر هم خيلي
همسرش را دوست داشت و به او در كارش كمك مي كرد.. خانمها
كارشان كه تمام مي شد ، خانه ما پاتوق بود . بس كه مادر مهربان بود و عصرانه هاي
خوشمزه درست مي كرد و ميز كوچكي را در
حياط خانه ، آراسته مي چيد و خانمها مي نشستند
به صحبت و ما بچه ها به دوچرخه سواري و بازي در محوطه ، زير آفتاب دلپذير شهر اصفهان
.. وقتي
مي خواستيم به تهران بياييم همه چشمهاشان پر از اشك بود حتي مادر خوددار و صبور من
نمي توانست خودش را كنترل كند و برايش مثل خواهرها و برادرهايش بودند و خيلي به
آنها انس گرفته بود .. البته
هنوز كه هنوز است بعد از تقريبا چهل سال ، اين دوستان قديم كه بچه هايشان بزرگ شده
اند و سر خانه هايشان رفته اند به هر بهانه اي در ويلاي كوچك پدر در شمال ايران
جمع مي شوند و مي گويند و مي خندند و ياد ايام قديم مي كنند .. اگرچه
گرد پيري روي موهايشان نشسته و چهره ها طراوت گذشته را ندارد و از لباسهاي شيك و
كراوات و دگمه سردستها خبري نيست ولي دنيايي از محبت خواهرانه و برادرانه بينشان
موج مي زند و رشته هاي محكمي از خاطرات روزهاي خوب و بدي كه با هم گذرانده اند آنها
را به هم پيوند مي دهد ..















بچه که بودم، وظیفۀ من نان گرفتن برای خانه بود. وقتی میرفتم نانوایی، اگر صدای
ضرب را میشنیدم، میایستادم جلوی در زورخانۀ «علی تکتک» محو و والۀ آن موسیقی
شگفتانگیز میشدم و گاهی وقتی به نانوایی میرسیدم که نان گرم و تازه تمام شده
بود. ناچار، نان بیات میخریدم و در خانه سرزنش میشنیدم.
اما بدبختی وقتی بود که هنگام بازگشت از نانوایی، نانهای گرم و تازه در دست، از
جلوی زورخانه میگذشتم و صدای ضرب مرا در جا میخکوب میکرد. بیتوجه به دور و برم،
بیاراده، همانطور غرق در شنیدن و نوشیدن صدای جادویی ضرب، گاهی دوتا نان سنگک را
تکهتکه میکردم و میخوردم. مادر حرفم را باور نمیکرد. اما وقتی یکی دوبار
تعقیبم کردند، فهمیدند که راست میگویم: میایستم جلوی زورخانه و نانها را تکهتکه
میبلعم.
تمام حسی را که در طول سال های نوجوانی، هنگام شنیدن ضرب زورخانه وجودم را پر کرده
بود، در موسیقی «قیصر» خالی کردم. موفقیت این کار گمانم مدیون همین انرژی متراکم
شده بود.
. . . آنزمان، در سینمای ایران رسم نبود که تهیهکننده به «آهنگساز» پول بدهد. من
هم که برای «قیصر» موسیقی نوشته بودم، ناگزیر این کار را مجانی کردم. فقط توانستم،
آنهم با التماس و خواهش و تمنا، دستمزد نوازندهها را از عباس شباویز و شریک مالیاش
مهدی میثاقیه بگیرم. به زور راضی شدند آن هفتهشت هزار تومان دستمزد نوازندههای
موسیقی فیلم را بپردازند.
اعضای ارکستر را آوردم استودیو میثاقیه، موسیقی را آنجا اجرا کردیم که روی نوار
ریل ضبط شد. این نوار که بهاصطلاح «نوار مادر» بود، در همان استودیو ماند. همانجا
بود که با «روبیک منصوری» آشنا شدم. قرار شد با هم موسیقی را بگذاریم روی فیلم. من
قبلا با دقت، وقتها را گرفته بودم و یادداشت کرده بودم که از کجا تا کجای فیلم
باید فلان قسمت موسیقی را بگذاریم.
از صدای ضرب زورخانۀ «علی تکتک» تا موسیقی فیلم «قیصر»
داشت گریهام می گرفت. رسم بود آنزمان که تمام فیلم باید موسیقی میداشت. حالا من
برای «قیصر» بیست و چند دقیقه موسیقی نوشته بودم. دلم نمیخواست بیشتر از این
موسیقی داشته باشد. کلی کار کرده بودم. حس فیلم را در نظر گرفته بودم. اول باورم
نمیشد. بعد دیدم نخیر، انگار قضیه خیلی هم جدی است.
واقعا گریهام گرفته بود. رفتم سراغ «بهروز وثوقی» و گفتم: «بهروز! تو را به هر
کسی که دوست داری نگذار اینکار را بکنند.»
گفت: «من نمیدانم. تهیهکننده باید تصمیم بگیرد.»
کیمیایی همینجور مات و مبهوت مانده بود که چه کنیم؟
دست به دامن روبیک منصوری شدم. گفتم: «روبیک جان! خواهش میکنم اینکار را نکن.
وگرنه چارهای ندارم جز اینکه موسیقی خودم را از روی فیلم بردارم.»
روبیک واقعا محبت کرد. بالاخره با تهیهکننده صحبت کرد. هر طور بود تهیهکننده را
راضی کرد که اجازه بدهد موسیقی همانطور که هست باشد. وقتی این خبر را به من داد،
انگار دنیا را داده باشند بهم. برایم خیلی مهم بود. اوایل کارم بود. موسیقی
«قیصر» را هم خیلی دوست داشتم. هنوز هم دوستش دارم.
«قیصر» موفق شد. موسیقیاش هم موفق بود. وقتی خواستم موسیقی فیلم «قیصر» را برای
مردمی که آن را دوست داشتند و علاقمند بودند، روی صفحۀ گرامافون بیاورم. رفتم سراغ
روبیک منصوری که «نوار مادر» را بگیرم. گفت: «ما نوار مادر را نگه نمیداریم. نوار
را قیچی کردیم. روش افکت ضبط کردیم. ما فقط باند میکس فیلم را داریم.»
معلوم شد که گویا باید پول مختصری بابت «نوار مادر» موسیقی پرداخت میشد که نشده و
تهیهکنندهها هم از آن نوارها استفاده کردهاند. هر طور بود، به کمک روبیک، از
روی باند میکس، آنجاهایی که روی موسیقی افکت نبود، کپی کردیم روی نوار ربع اینچ
که آن زمان متدوال بود. و از روی همان نوار، صفحات 45 دور موسیقی فیلم «قیصر» را
دادیم تکثیر کردند. فکر کنم این اولین صفحۀ گرامافون موسیقی بدون آواز و بدون کلام
بود که در ایران پخش شد و مردم هم خیلی استقبال کردند.




















آنجا یکبار دیگر «اسفندیار منفردزاده» برای
ترانهسرای جوان، از حس خود و حال و هوای عصرهای جمعه میگوید.
«شیهار قنبری» با درک این احساس و حالتی که از کلافگی به آدمی دست میدهد، سرودن
ترانه را دست میگیرد و از چشم و نگاه «منفردزاده»، ملالتی که در عصر جمعه است را
میبیند: توی قاب خیس این پنجرهها، عکسی از جمعۀ غمگین میبینم. . . .؛ و استمرار
خفقانی که هست را در: نفسم در نمیاد، جمعهها سر نمیاد. کاش میبستم چشمامو، این
ازم برنمیاد.
http://www.mediafire.com/?l4494c8348vipn1














در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه
چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد
در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند …..



| Design By : Night Melody |

