X
تبلیغات
بهار سبز

بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

فرماندار " قصر قند "


به عادت معمول هر صبح پشت میز کارم نیم ساعت رئوس اخبار را در سایتها و روزنامه های گوناگون می خوانم . در هجوم اخبار یارانه و نرخ بنزین و مذاکرات ژنو و حملات این به آن و آن به این ، ناگهان تیتر خبری در نگاهم نشست .

" برگزاری معارفه اولین فرماندار زن در سیستان ‌و بلوچستان "

متن را که باز کردم در اولین لحظه تصویر بانوئی با سیمایی متین و مصمم در هاله زیبایی از روسری بنفش  و چادری تیره  در میان آقایان مقابل چشمانم قرار گرفت . و بعد قلم زیبای خانم " فاطمه علی اصغر"خبرنگار  توانمند روزنامه شرق :

مسجد شلوغ بود. مردان بسیاری از سراسر سیستان‌ و بلوچستان آمده بودند، از کنارک و چابهار بیشتر. این مردان هنوز خاطرات هفت‌سال پیش را به یاد دارند، گویی آمده بودند تا بی‌مهری‌های آن زمان از دل‌ فرماندار جدید برود لحظات باشکوهی بود. مسجد پس از سال‌ها، درهایش را به روی زنان با طیب‌خاطر گشود. کمتر عکسی از آنها ثبت شد اما حضورشان غیرقابل انکار بود، آنها در یک ردیف نشسته و مشتاقانه به آینده نگاه می‌کردند. جلو صف‌های متوالی مردان، روحانیان شیعه و سنی در کنار هم دیده می‌شدند. کمتر سابقه داشت در معارفه یک فرماندار، چنین جمعی گردهم آیند، آن هم معارفه یک فرماندار زن. «حمیرا ریگی» به این جمع وارد شد، با روسری بنفش و لباس بلوچی به زیر چادر مشکی، طیف وسیعی از مردان و زنان فارس و بلوچ، سنی و شیعه روبه‌رویش نشسته بودند.

 

 

سال 80 خاطرش آمد، وقتی به‌عنوان نخستین بخشدار زن بلوچ سنی به مردم چابهار لبخند زد. حالا او پس از چندین‌سال دوری از مدیریت، فرماندار «قصر قند» شده. پیش از تحویل سال 93 حکمش آمد و اکنون زمان معارفه‌اش رسیده. انگار بهار خنده زده و ارغوانِ سیستان‌وبلوچستان شکفته؛ دو فرماندار، یک شهردار و یک معاون استاندار این شهرستان محروم، از میان زنان انتخاب شده‌‌اند تا از دل این تاریخ مردسالار، اتفاقی فرخنده جوانه بزند. حالا ریگی در صحن مسجد ایستاده تا از برنامه‌ها و راهکارهایش برای تحول در «قصر قند» سخن بگوید. زنی 39 ساله و سنی که در خانواده‌ای 10نفره و در چابهار بزرگ شده و با حمایت پدر از خط‌قرمزها عبور کرده. در زمانی که انگشت‌شمار دختران به مدرسه می‌رفتند، درس خوانده و وقتی که همه فکر می‌کردند با مدرک فیزیوتراپی‌اش، سرزمین مادری‌ را به قصد شهری بزرگ‌تر ترک می‌کند، مانده و پایداری‌اش حالا به ثمر نشسته است.

 

 

زندگی راحت، آرمان حمیرا نبوده و نیست و روح پرتلاطمش با پشت‌کردن به زادگاه مادری، آرام نمی‌شد برای همین نه‌تنها دل به ادامه تحصیل در زمینه فناوری و اطلاعات سپرد، بلکه پا به عرصه پرچالش فعالیت‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی گذاشت و حالا خودش می‌گوید: «وقتی تحصیلاتم در دوره لیسانس تمام شد به چابهار برگشتم، بعد به‌همراه چهارنفر از جوانان چابهاری تصمیم گرفتیم تا در راه پیشرفت و آبادانی این شهر تلاش کنیم و چنین کردیم.» " ریگی " با چهره و اراده بلوچی به‌ارث‌رسیده از اجدادش و ایمان به امید فرماندار قصر قند شده؛ زنی که هم مادر است و هم چهره شناخته‌شده‌ای در مدیریت. پس از سال‌ها که بسیاری از موانع را پشت‌سر گذاشته، از آن‌همه سنگ‌اندازی تنها خاطراتی را به یاد دارد و بس. امروز بسیاری از مخالفان سرسختش که به او توهین می‌کردند، از هوادارانش شده‌اند و با یک خواسته مشترک؛ آبادانی سرزمینشان و با این ایمان قلبی که چه فرق می‌کند زن یا مردبودن.

 

 

حالا «حمیرا ریگی» درباره تمام روزهایی که بر او گذشته، خاطرات و ماجراهای بسیاری برای گفتن دارد. او از مدت‌ها قبل فهرست بلندبالایی از اهداف و برنامه‌هایش برای " قصرقند " آماده کرده که درباره همه اینها با او که در روز زن به روزنامه «شرق» آمده است، گفت‌وگو کردیم.

در سال‌هایی که کسی فکرش را نمی‌کرد، در سیستان‌وبلوچستان زن از خانه بیرون بیاید، شما عنوان نخستین بخشدار زن این شهرستان جنوبی را گرفتید و حالا بعد از هفت‌سال دوباره عنوان نخستین فرماندار زن این خطه را به نام خود ثبت کردید. شاید برای خیلی‌ها این انتخاب‌ عجیب باید، از ماجرای زندگی خود بگویید و اینکه چطور به این جایگاه رسیدید.

 

 

 

من در یک خانواده 10نفره بزرگ شده‌ام با شش خواهر و چهار برادر. فرزند دوم خانواده بودم، در آن زمان که دیدگاه مردسالارانه به‌شدت حاکم بود و حتی مردان تنها پسر را فرزند خود می‌دانستند، من با پنج پسر از اعضای خانواده یعنی برادر و دایی‌ها به مدرسه می‌رفتم. در چابهار تنها یک مدرسه پسرانه بود و من تنها دختر آن مدرسه، همیشه رتبه اول کلاس بودم. هنوز یادم است که به همین‌خاطر معلمم خواست تا به بچه‌های کلاس پنجم ریاضی درس بدهم، چون قدم نمی‌رسید روی تخته‌سیاه بنویسم، یک چهارپایه‌ گذاشتم زیر پام. اصلا همین کارم باعث شد، پسرها زنگ تفریح مرا اذیت کنند. کیفم را می‌گرفتند، پرت می‌کردند و می‌گفتند تو بلبل‌زبانی می‌کنی و همه درس‌هایت را می‌خوانی و باعث دردسر می‌شوی. اینقدر این مساله دردسرساز شده بود که دایی و برادرها به پدرم اعتراض کردند که اگر حمیرا مدرسه بیاید ما دیگر نمی‌رویم. پدرم اما تمام‌قد از من دفاع کرد و گفت که حمیرا باید با شما به مدرسه بیاید و همه با هم می‌روید.

 

 

اینگونه بود که با پشتیبانی پدر به تحصیل ادامه دادم. برخی هم به پدرم می‌گفتند تعجب می‌کنیم که شما با این خانواده آبرومند، چرا دخترتان را به مدرسه می‌فرستید. می‌خواهم بگویم اینطور نبود که بدون گذراندن مراحل و مشکلات متعدد به این سمت رسیده باشم. برخی معتقدند که حتی اگر تلاش هم شود، با توجه به موقعیت سیاسی و اجتماعی سیستان‌ و بلوچستان به‌ راحتی نمی‌توان به این سمت رسید. خب اتفاقا من اینجا هستم که درباره همین مساله صحبت کنم. من با حمایت پدر، تحصیلاتم را ادامه دادم و با رتبه الف از دانشکده پیراپزشکی فارغ‌التحصیل شدم. استادان من می‌گفتند در همین دانشگاه بمان و به‌عنوان استادیار فعالیت کن اما من گفتم که اگر قرار باشد مردم منطقه تحصیل کنند و به شهرشان برنگردند هیچ اتفاق خوبی در نهایت برای آن شهر نمی‌افتد. برای همین به چابهار برگشتم و کار درمانی را به‌عنوان یک فیزیوتراپ شروع کردم اما نخستین فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی من از سال 77 آغاز شد، من به‌همراه چهارنفر دیگر از جوانان شهرستان دورهم جمع شده و تصمیم گرفتیم تا در راه توسعه شهرمان تلاش کنیم.

 

 

 

برگزاری همایش «بررسی علل افت تحصیلی در دانش‌آموزان چابهار» از نخستین جلوه‌های این تصمیم بود. هدف این بود که برای تحصیل بچه‌ها در مردم ایجاد انگیزه کرده و در این امر تا حدود قابل‌توجهی موفق شدیم. در همین زمان هم بود که با آقای رحمانیان که در آن زمان فرماندار چابهار بودند، آشنا شدیم و او از ما حمایت کرد. من می‌خواهم روی این مساله تاکید کنم که خواستن توانستن است البته اگر در مسیر مناسب قرار بگیریم. من مدتی هم جذب شوراها شدم که در آن زمان دور اولش برگزار شده بود و مسوولیت کمیته بانوان را برعهده گرفتم. بعد از آن بود که فرماندار به من پیشنهاد کرد که بخشدار شوم و مورد انتقاد بسیاری از مردم استان قرار گرفت. انتخاب یک دختر 25ساله در یک منطقه با توجه به مسایل قومی و مذهبی تصمیم مهمی بود. برخی به فرماندار می‌گفتند که با این انتخاب باعث مرگ سیاسی خودتان شدید اما سرانجام من بخشدار مرکزی شهرستان چابهار شدم. برخی می‌گفتند که این انتخاب ننگی برای مردم بلوچ است و به مسایل ناموسی، قومی، مذهبی و ارزش‌های ما توهین شده.

 

 

بازتاب مردمی از فعالیت‌های شما در زمانی که بخشدار بودید قابل‌توجه است، با توجه به اینکه در ابتدا مردم این انتخاب را ننگ می‌دانستند، شما چطور توانستید کارها را پیش ببرید؟

من بچه همان خطه‌ام، به تمام تعصبات مردان، زنان و جوانان آنجا آشنا هستم. من تصمیم گرفته بودم تا بخشدار شوم و نباید زن‌بودن، ضعف من به حساب می‌آمد. من یک‌ماه شبانه‌روز تمام مشکلات بخش خود را ارزیابی کردم، پیش از آنکه مردم درباره آنها صحبت کنند. شاید باورتان نشود اما در ماه‌های اول که همراه همسرم به بازدید می‌رفتم، مردم تنها با او حرف می‌زدند و می‌گفتند: «شما تنها بخشدار ما هستید.» حتی مردم به‌عنوان یک شنونده معمولی هم مرا قبول نداشتند.

 

 

یک‌بار در جمع روستایی نشسته بودم. در فاصله دومتری من یک مردی داشت صحبت می‌کرد و من حرف‌هایش ‌را می‌شنیدم، می‌گفت: «من خاندان این خانم را می‌شناسم چطور این ننگ را برای خانواده تحمل می‌کنند. اگر من بودم این زن را به رگبار می‌بستم.» من به صحبت‌هایم ادامه دادم و بعد ‌رو به این مرد خواستم تا مشکل روستایش را بگوید، گفت اینجا آقایان چه‌کار کردند، مگر؟ شما که زن هستید دیگر تکلیفتان روشن است. و بعد برای این که سنگ بزرگ نشانه نزدن جلوی من بیندازد، گفت: «حالا اگر خواستی مساله سد را حل کن.» (مشکل سد یکی از مهم‌ترین و سخت‌ترین مشکلات آن روستا بود)  همان موقع گفتم که جلسه را تمام کنید. من می‌خواهم این سد را ببینم. گفتند که ماشین مجهز می‌خواهد و شما چون زن هستید نمی‌توانید با توجه به راه صعب‌العبوری که دارد، آنجا بروید. اما من همان موقع به بازدید این سد رفتم، حتی جلوتر از مردها و مشکل آن سد را با تصمیمات بعدی حل کردم. این آقا شش ماه بعد از طرفدارانم شد و یکی از ریش‌سفیدانی که بیشتر مسایل را حل می‌کرد حتی بعدها گفت که اگر به‌عنوان نماینده مجلس شرکت کنم، رییس ستادم می‌شود.

  

یک روزی هم عده‌ای از زنان به بخشداری مراجعه کردند و نامه آوردند که همه امضا‌کنندگان مرد بودند. وقتی ماجرا را جویا شدم فهمیدم که شوهرانشان تمایل ندارند مستقیما به من به‌عنوان یک بخشدار زن مراجعه کنند. با این حال این ماجرا را هم به فال نیک گرفتم چون به همین دلیل کوچک زنان از خانه خارج شده و به یک ارگان دولتی مراجعه کرده بودند! با این حال من معتقد بودم باید در این مناطق اگر قول می‌دهید، عمل کنید. بعد از آن اتفاقات همان افرادی که برخورد تندی داشتند نظرشان را عوض کردند و از حضور من استقبال کردند به‌طوری که استاندار گفت اگر می‌دانستم اینقدر استقبال و حمایت می‌شود، چهار بخشدار دیگر را هم زن انتخاب می‌کردم.

 


حالا بعد از گذشت این همه سال دوباره عنوان فرماندار «قصر قند» را گرفتید، چطور شد که این سمت را قبول کردید و از پذیرفتن آن‌چه احساسی دارید؟

خوشحالم که شروع کار با چند رویداد مبارک یعنی هفته زن و دیدار با مقام‌معظم‌رهبری و دولت تدبیر و امید همراه شده است و رهنمودهای رهبری در راستای جایگاه و منزلت زن با الگوپذیری از اسوه زنان اسلام و سیاست‌ها و تدابیر بیان‌شده در صحبت‌های آقای روحانی سرلوحه من در همه فعالیت‌ها قرار می‌گیرد. هرچند فکر می‌کردم با توجه به سوابق، در جای دیگری فعالیت کنم با این وجود فرمانداری قصرقند به من پیشنهاد شد، پذیرفتن این سمت سخت بود، تا اینکه یکی از آشنایان شعری در وصف آمدن من به قصرقند سروده بود: «عهد کن آنجا کنی قصری به پا/ قصری از عشق و محبت بند بند» این شعر که در 14 بیت است، مرا تحت‌تاثیر قرار داد و از طرف دیگر همیشه بر این باور بودم که اگر یک فرصت برای خدمتگزاری در اختیار هر فردی قرار بگیرد، نباید در پذیرفتن آن تعلل کند.

  

به این ترتیب بعد از چندین سال بی‌مهری این سمت را پذیرفتم. هرچند در این مدتی که گذشت چند سال من مدیریت بهزیستی را هم به عهده داشتم. نگاه و نظر استانداری هم نقش موثری در این انتخاب داشت اما باید بگویم که سلامت اقتصادی و اخلاقی هم در این زمینه بسیار تاثیر‌گذار بود.به هر حال من سابقه چند سال بخشداری در چابهار را داشتم و فعالیت‌هایی که در این دوره انجام دادم، مشخص بود. فکر می‌کردم که در این مدت دوری فراموش شدم اما آمدن سران طوایف، نمایندگان و تعداد زیادی از مردم دلم را گرم کرد. این استقبال نشان داد که مهم خدمتگزاری است و جنسیت نقشی ندارد.


بنابراین تغییرات بسیار مشهودی در فضای اجتماعی و سیاسی سیستان‌وبلوچستان دیده می‌شود؟

بله، خیلی تغییرات مشهود است، به همین دلیل وقتی دو نفر خانم به‌عنوان فرماندار زن پیشنهاد شدند ما نه‌تنها مخالفتی نداشتیم بلکه خیلی‌ها اعلام حمایت کردند. به نظرم این تغییرات باید در زمان طولانی‌تری اتفاق می‌افتاد. شاید این تغییرات به خاطر تحول و تغییر در امکانات و دسترسی مردم به رسانه‌ها بوده است.

  

شما اکنون صاحب سه فرزند هستید، به نظرتان با وجود وظایف خانه‌داری خللی در کارتان ایجاد نمی‌شود؟

من دوتا تجربه شیرین را همزمان داشتم شروع به‌کار در بخشداری و بچه‌دار شدن. دو فرزندم در زمان مدیریت در بخشداری به دنیا آمدند. هم کار سیاسی می‌کردم و هم مادر بودم و خوشبختانه هیچ خللی در کار و زندگی‌ام ایجاد نشد. یادم می‌آید که صبح برای بازدید با مسوولان رفته بودیم و شب برای زایمان راهی بیمارستان شدم. تنها 10 روز استراحت داشته و بعد کار را شروع کردم. من این سوال را دارم که آیا مردان با وارد شدن به عرصه‌های فوق، مسوولیت پدری و حق همسری خودشان را فراموش می‌کنند؟

 

 

 

 

درباره قصرقند بگویید، اینکه چه پتانسیل‌هایی دارد و شما چه برنامه‌هایی برای توسعه این شهرستان تازه تاسیس دارید ؟

شهرستان قصرقند 60‌هزار نفر جمعیت دارد با مساحت شش‌هزارو110کیلومترمربع و 170 پارچه آبادی و روستا، این شهر پتانسیل‌های طبیعی و وفور آب دارد. از نظر کشاورزی و گردشگری منحصر به فرد است. طبیعتی بکر داشته، به‌طوری‌که هم‌آغوشی شمال و جنوب کشور با هم در آن دیده می‌شود. زیر نخلستان‌ها شالیکاری انجام می‌شود و کاشت برنج در چهار نوبت از سال صورت می‌گیرد. یکی از مراکز صنایع دستی به‌ویژه حصیربافی و سفالگری به حساب می‌آید. قصرقند سفال هلنچکان دارد که از نظر قدمت برابر با سفال کلپورگان است. من شورای مشورتی و هم‌اندیشی با نخبگان، فرهیختگان و جوانان شهرستان و استان برگزار کردم تا برنامه کاری در راستای توسعه شهرستان با محوریت‌های خدادادی و طبیعی آن تهیه شود.

 

 

در اولین ثانیه‌های معارفه سامانه پیامکی را برای مردم اعلام کردم چراکه به نظر من ارتباط با مردم مهم‌ترین مساله در مدیریت است. جالب اینجاست که از شهرستان شدن قصر قند یک سال و نیم می‌گذرد و هنوز در نقشه‌ها و سازمان‌ها با عنوان بخش معرفی می‌شود، در اولین اقدام نامه‌ای نوشتم مبنی بر اینکه این اصلاح زودتر انجام شود. یکی از هدایای استانداری به ما هم این بود که راه‌های ارتباطی شهرستان به شهرستان‌های همجوار کاهش پیدا کند و ارتباطات با سرعت بیشتری انجام شود.

شما در زمینه توسعه گردشگری صحبت کردید، بیشترین نگرانی مردم در سفر به سیستان‌ و بلوچستان امنیت است ؟

به نظر من تمام مشکلات سیستان‌وبلوچستان و حتی مساله امنیت به دلیل سوءمدیریت‌های پیشین بوده است. اکنون من به جرات می‌گویم که هیچ‌گونه ناامنی در اینجا وجود ندارد و من خودم بارها و بارها حتی در شب تنها سفر کرده‌ام و مشکلی هم نبوده است.

 

 

 

 

برای رفع مشکلات زنان چه برنامه‌ای دارید؛ هنوز بحث چند همسری و رهاشدن زنان اول بدون دادن طلاق در این شهرستان دیده می‌شود و معضل اجتماعی مهمی را به وجود آورده است ؟

افزایش اعتماد به نفس در زنان از مهم‌ترین برنامه‌های من است. از طرفی من خودم الگوی زنان به شمار می‌آیم. یکی از مهم‌ترین برنامه‌ها برای رفع مشکلات زنان ایجاد اشتغال در بخش صنایع دستی به‌ویژه حصیربافی و سفالگری است. از طرفی فکر می‌کنم هر چقدر آگاهی‌رسانی بیشتر شود و زنان به حق و حقوق خود آگاهی داشته باشند و رشد و بالندگی در زنان و مردان افزایش پیدا کند مسایلی چون چند همسری خود به خود حل می‌شود، البته این به این مفهوم نیست که بخواهیم فرامین اسلامی را حذف کنیم، بلکه استناد ما دقیقا به همین فرامین است چون شرایط سختی می‌خواهد که عدالت قلبی و اقتصادی بین دو زن برقرار شود.


 

آرزوی شما؟

آرزوی سربلندی و سرافرازی در شأن ملت و نظام ما در سطح جهانی و روزی که ما به این باور برسیم که مسایل جنسیتی مطرح نباشد و زن و مرد برای حل مشکلات کشور گام برداریم.

 


[ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 ] [ 23:36 ] [ بهار ]

[ ]

آغازی دیگر



دیروز روز خوبی بود . نه برای تبلیغات و تبریکات کلیشه ای و نه برای هدیه ها و نه برای عرش یا فرش زیر پایم . دیروز روز من بود . صبحدمی خنک و بهاری که من بدون دغدغه آماده کردن صبحانه و ناهار و روانه کردن پسرم و کارهای اداری ، لباسی راحت بر تن کردم و هرچه دلم خواست در کوچه باغهای محله قدم زدم . درختان سبز و شکوفه های اقاقیا و پرندگانی که رها و آزاد در آسمانی آبی آواز می خواندند .

 


تلفنی نبود و پرسشی و درخواستی و کجا می روی و کی می آیی . من بودم و خیابانهای شهر و جاده ای که آن دورها مرا به خود می خواند و چشم که باز کردم در میان پیچ و خمش روان بودم و نسیم میان موهایم می دوید و آفتاب روی گونه هایم بوسه می گذاشت . سبز بود و سبز و سبز  و بهار که از میان ایرهای در رفت و آمد ، شوخ چشمانه لبخند می زد و صدای گرم و پر طنین ادیت پیاف که همه سالهای گذشته و حال را به هم پیوند می زد و روزهایی که در چشم به هم زدنی پیش چشمانم می گذشتند و همه آن گریزپایی ها و عشق ها و لذت ها ...

 

دیگر چه اهمیتی دارد کجای این دنیایی و چه شهری و چه کوی و برزنی . مهم آن است که خودت هستی . آن سوی مرزهای مادرانگی و همسرانگی . همانطور که می خواهی نه آنگونه که می خواهند . تکلفی نیست و اجباری و خط قرمزی و باید و نبایدی . می توانی قهوه ات را با طمانینه و لذت در کنج دنج و خلوت کافه ای ناشناس مزه مزه کنی . و زمان که انگار به میلیونها ثانیه کند و کشدار تقسیم شده و هوایی که بدجوری عطر علفزارهای تلخ را دارد .

 

و شاید این رهایی و گریزپایی گاه به گاه است که زندگی بیست و چند ساله مشترکم را دوام و قوام داده و البته صبوری و تحمل همیشگی همسرم که می داند این چنینم و این چنین شادمانم و این چنین می مانم .

 


ترانه بسیار زیبای  Non, Je Ne Regrette Rien با صدای ادیت پیاف .

زنی که زندگیش چالشی همه رنج بود و او با قلبی سرشار از عشق آن را تحمل کرد و در آوازهایش جاری ساخت.

 


 

نه ! افسوسی برایم نیست

نه ! هیچ و دیگر هیچ

نه! افسوسی برایم نیست

نه از نیکی ها و نه از بدیهای تقدیر

چرا که هردو برایم یکسانند

 

نه هیچ  و دیگر هیچ

نه ! افسوسی برایم نیست

باخاطراتم آتشی می سازم

غم ها و شادی هایم

دیگر به آنها احتیاچی ندارم

عشق هایم رفته اند

و زخم های روحم نیز برای همیشه پاک شده اند

باید دوباره از نو شروع کنم

 

نه! هیچ و دیگر هیچ

افسوسی برایم نیست

نه از نیکی ها و نه از بدیهای تقدیر

چرا که هردو برایم یکسانند

 

نه ! هیچ و دیگر هیچ

افسوسی برایم نیست

چرا که زندگی و شادی هایم را

با تو از نو آغاز می کنم .

[ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 ] [ 18:17 ] [ بهار ]

[ ]

فروردین در باغ نگارستان


پسرم امسال وارد چهاردهمین سال زندگیش می شود . نوجوانی که اگرچه با گامهای بلند روی پله های زندگی می دود اما هنوز دل در گرو سایه های دلچسب کودکی دارد . می رمد و می تازد و صدا در گلو می اندازد و ساز مخالف کوک می کند و در آغوش من و پدرش آرام می شود و با شعف بسیار بازیهای کودکانه می کند و کنجکاو است و نگاهش کم از دوربین در دستش ندارد و ثانیه ها را هدر نمی دهد و آنچه باب میل و مذاقش نیست نمی شنود و در خاطر ندارد و هنوز دوست دارد کنار تختش روی مبل کوچک بنشینی و برایت حرف بزند و به خاطره هایت گوش بدهد و عجب دورانی است این چهارده سالگی های درخشان . چهره و اندامش فتوکپی بی نقصی از پدر است و روحیات و خلق و خو و علایقش به طرز وحشتناکی شبیه من . آنقدر شبیه که گاه ترسناک است انگار آینه ای روبروی خویش گرفته ای . خوشبختانه علیرغم حد و حریمی که در خانه دارم رفاقتمان پابرجاست و در هر فرصت و فراغتی او را با خود به سفری در گذشته ها می برم که به شدت هم برای آن ولعی سیری ناپذیر دارد .  

 


در یکی از روزهای آفتابی و زیبای فروردین ماه او را به دیدار باغ نگارستان بردم که در میدان بهارستان ، انتهای خیابان دانشسرا و ابندای خیابان گودرزی قرار دارد .  بنایی با 600 متر زیربنا که در سال 1222 ه.ق یعنی 213 سال پیش به دستور فتحعلی شاه قاجار بعنوان اقامتگاه تابستانی در خارج از تهران  آن زمان ساخته شد . با دو عمارت به نامهای دلگشا و تالار قلمدان و 64 اتاق با دربهای چوبی و چهار تالار آینه کاری شده با نقوش طلایی و چلچراغهای باشکوه . در سال 1284 ه.ق ناصرالدین شاه بر وسعت تهران اضافه کرد و این بنا در حصار جدید قرار گرفت . مدتی وزارت عدلیه شد و در زمان مظفرالدین شاه مدرسه فلاحت و کمی بعد مدرسه مستظرفه در بناهای جنوبی باغ به ریاست کمال الملک تاسیس شد و شاگردان استاد در آنجا مشغول به یادگیری و خلق آثاری بی همتا شدند که اکنون در همان بنا بعنوان موزه کمال الملک در معرض بازدید است .

 

 

مدتها متروک ماند تا در سال 1307 ه.ش وزارت معارف وقت در محوطه باغ سه بنای بزرگ با کمک  مهندس روس الکسی مارکف و طراحی ایرانی ساخت و به دارالمعلمین عالی اختصاص داد . سید علی اکبر باغبان نیز باغ نگارستان را طراحی کرد و از آن پس این بناها  به دانشسرای عالی اختصاص پیدا کرد و بعدها کتابخانه ای در باغ تاسیس شد که بانو پروین اعتصامی معاونت آن را بر عهده داشت و بعدها موسسه لغت نامه دهخدا و کلاسهای زبان خارجی ، جغرافیا و کلاس‌های عمومی دانشکده ادبیات در آن  شد. در سال  ۱۳۳۷ مؤسسه تحقیقات اجتماعی در این مکان آغاز به کار کرد .

 

 

ازسال  ۱۳۴۱ تا ۱۳۷۰ دانشکده علوم اجتماعی در این محل مستقر شد و در سال 1371 قصد واگذاری و تخریب آن را داشتند که دکتر روح‌الامینی مقاله‌ای با عنوان حسب حال‌ در روزنامه اطلاعات نوشت و به واگذاری و تخریب آن اعتراض کرد. این محل نزدیک به دو سال متروکه بود تا این که در آبان ۱۳۷۴ دکتر حسن حبیبی، معاون اول رئیس جمهور وقت، از این مکان دیدن و یکی از کارشناسان میراث فرهنگی به نام مهندس دانشور را برای تهیه نقشه و بازسازی باغ معرفی کرد. او نیز با هماهنگی دانشگاه، نقشه اولیه را به دست آورد و تغییرات انجام شده را اصلاح کرد.

 



از میان درب عمارت که پای به درون می گذاری انگار تاریخ را پله پله پایین می روی .  در صبحدمی بهاری عطر خاک نمناک فضا را آکنده و درختان بلند سبز با نسیمی خنک رقصانند و آب این مایه حیات در جویهای کوچک روان است و همراه با پرندگان نغمه خوان سرود بهاری سر داده است . طراحی باغ الگوی بی نظیر باغ ایرانی است که در زمین شیب دار بنا شده و با دیوارهای بلند محصور است و ترکیب کلی و اجزا آن بر اساس هندسه مربع است . چشم اندازی مستقیم و کشیده در محور طولی باغ روبروی عمارت اصلی و کاشتن درختان بلند در دو سوی آن که پرسپکتیوش باغ را طولانی تر جلوه گر می سازد .

 

 

شیب طبیعی آن باغ را به تمثیلی از فردوس بدل می کند و وقتی از نقطه بلند ابتدای باغ به عمارت می نگرید بر اثر خطای زاویه دید آن را نزدیکتر می بینید و بیننده مشتاق به رفتن به سوی آن می شود و بالعکس وقتی از عمارت به باغ نگاه می کنید فاصله طولانی تر و باغ وسیعتر به نظر می آید و آب که عنصری نمایشی و بسیار مهم در معماری است و توسط جویها حرکتی دائمی در فضا دارد و آب شیبها صدای آنرا به ملودی آهنگین بدل می کنند .

 


در مقابل عمارت اصلی استخر بزرگی جلوه گری می  کند که خود بر زیبایی چشم انداز می افزاید و درختان میوه در کنار درختان بلند سایه سار که خنکای مطبوعی در معبرهای باریک ایجاد می کنند و گلهای الوان رنگ به رنگ و به خصوص گل سرخ که عطرش با تاریخ ایران زمین گویا عجین شده است . در زمان احداث این بنا ، آب باغ از دو نهر مشهور آب کرج و نهر اوین (احتمالاً قنات حاج علیرضا) تأمین می شده است .

 

 

در ابتدای ورودی ساختمان و در سمت چپ مجموعه دارالمعلمین که توسط مارکوف طراحی شده به چشم می خورد . عمارات سه گانه  شامل دو آپارتمان شمالی دارای شش اطاق و عمارت مرکزی شامل پانزده کلاس و دو تالار بزرگ و عمارت جنوبی که به آزمایشگاهها اختصاص یافته بود . طراحی مارکوف ترکیبی از معماری ایرانی و المانهای خاص او است و برای اولین بار راهروها و پاسیوها نقش مرکزی دارند و بنای کوشک در میان باغ مرکزیت ندارد و در نماهای اصلی پنجره های طبقات همکف به شکل مربع مستطیل و پنجره های طبقه دوم دارای طراحی قوس ایرانی هستند .

 


به موازات جریان آب در جویهای به هم پیوسته و از میان درختان بلند که می روی به تندیس فردوسی می رسی که در سال 1313 خورشیدی توسط لرنزی، استاد مجسمه‌ساز مشهور فرانسوی و تنها بر اساس برداشت وی از اشعار این شاعر بلند مرتبه ساخته شده است .

 


و بعد استخر کوچکی و عمارت آجری موزه کمال الملک با درب بلند نیمه باز که تو را به دنیال خیال و رنگ و نقش می برد . در ابتدای محوطه ورودی  تصویر های سیاه و سپید سالهای دور است و مدرسه مستظرفه و استاد بلند قامت آراسته با شانه های پهن و پیشانی بلند و نگاهی مغرور و متنفذ در پشت عینک ته استکانی در جمع شاگردانی که امروزه اساتید درخشان تاریخ هنر و نقاشی ایران زمینند .

 


راهروهای بلند با کف واکس خورده و چلچراغهای لاله فیروزه ای و مبلمان فرانسوی و آفتاب بهاری که از میان پشت دریهای سپید پنجره های قوس دار سحر و جادوی 130 نمونه اثر نقاشی از عمارتها و زیارتگاهها و ابنیه قدیم و مردمان کوچه و بازار  و روستا و طبیعت را به نمایش می گذارند.

 


بزرگانی همچون استاد محمد تجویدی و تابلوهای آبرنگ و گواش و ابراهیم جباری و رضا شهابی و محمد غفاری و میکائیل شهبازیان و علی اکبر خزینه و علی اکبر یاسمی و علی اشرف والی و پرتره معروف آبرنگ مرد بلوچ اثر رضا صمیمی و آثار بسیار زیبای آرشاک که یکی از بهترین شاگردان استاد بوده و دیگر بزرگان که باید ساعتی با حوصله و درنگ به تماشای محصول سرپنجه هنرمندشان نشست و در میان طرح و رنگ غرق شد و انگار صدای استاد نیز در میان دیوارها طنین انداز است ...

 


پنجره های قوسی عمارتهای آجری قصه گوی خاموش تاریخ شگفت این سرزمینند که تاجگذاری محمد شاه بر تخت طاووس و قتل میرزا ابوالقاسم قائم مقام را در زیر زمین عمارت دلگشا و مراسم سلام پادشاهی و جلسات تدریس و کسب علم و همهمه هنرآموزان را همزمان به نظاره نشسته اند .

 

 

با تلاش بی وقفه مسئولین موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان و حمایت اداره کل فرهنگی و اجتماعی دانشگاه تهران  نمایشگاه- موزه تاریخ فرهنگ کودکی در روز جمعه 29 آذر در تالار دکتر معین باغ نگارستان برپاشد . اتاقهای تو در توی تالار مهمانپذیر یادگارهای کودکان این سرزمین از دوره باستان تاکنون هستند و کودکان دیروز و امروز با لذت و شعف بسیار به تماشای تاریخ بازیچه ها و عروسکها می نشینند و به نوای لالای مادربزرگ در  کنار ننوی نوزاد گوش فرا می دهند .

 

پدربزرگها و مادربزرگها از کودکی می گویند و هفت سنگ و یه قل دو قل و عروسکهای پارچه ای و کودکی هایی که در سایه سار درختان حیاط خانه و کوچه های دلگشا سپری شد . و در بخش دیگری از موزه مکتب خانه و اولین مدرسه ایران و یادگار های استاد باغچه بان یادآور زحماتی است که وطن دوستان فرهیخته برای علم آموزی به نسل فردا کشیده اند .

 

 

 

و برای مزه مزه این گردش تاریخی چه جایی بهتر از کافه تهرون  در بخش شمالی باغ با اتاقی در عمارت آجری مزین به میز و صندلی های کوچک و عکسهای قدیمی روی دیوار و پشت پرده های تور سپید بر پنجره های چوبی و چای دم کشیده در قوری های چینی گلدار و محوطه زیبایی که برای نوروز با سلیقه آراسته شده است .

 

حوض آب و گلدانهای شمعدانی و نیمکتهای چوبی و املت دستپخت بانوی با سلیقه و قهقهه کودکان بازیگوش در باغ . انگار به خانه کودکی ها آمده ای و پدربزرگ روی ایوان نشسته است و مادربزرگ نقل می گوید و آفتاب که لم داده روی چمنهای سبز و تو می خواهی هرگز این خیال پایان نگیرد و بماند و بماند.


 با سپاس از آقای علیرضا عالم نژاد مدیر کافه تهرون که متولد مرداد ماه 1357 است و دانش آموخته کامپیوتر و عاشق تاریخ تهران و ایران زمین و به همت او و همسر گرامیش و همه عزیزان همکارش  علیرغم  طوفان سیمان و سنگ و آهن که تهران را در خود بلعیده است ساعاتی را می توان به لذت بردن از محله های قدیمی شهر پرداخت . اگرچه شاید فردا دیگر همین عمارتها هم نباشد اگر همتی نباشد و امروز را برای آیندگان حفظ و حراست نکنیم .

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ] [ 23:22 ] [ بهار ]

[ ]

سفری در خویشتن خویش


سال نو را با کلامی از حضرت حق آغاز کردم و نظری بر آینه و آب و آرزوی طراوت و سبزی و سرخی برای روزهای در پیش و شیرینی هم کلامی با پدر و مادر ، همسر ، پسرم ، عزیزان فامیل و دوستان گرد سفره روزهای اول سال اما هنوز چیزی انگار کم بود و نبود . دورترین اتاق خانه پدری با دیوارهای آراسته از کتاب و تصاویر روزهای خوب گدشته در قابهای چوبی  و پنجره ای رو به حیاط پر از گل  خلوت خستگی هایم شد .


 

کتابهای مورد علاقه ام  و نوای همیشه جاری موسیقی و ساعتها و ساعتها گپ و گفت شیرین با مادر و دوباره کودک شدن و غرق شدن در خاطرات خانه ای کوچک در تبریز  و حیاطی فراخ و اتاقهای تو در تو و آفتاب که روی قالی های دستباف بله می داد و هرچه رنگ بود جان می گرفت و صدای چرخ خیاطی مادر و انگشتان باریک و بلندش که با مهارت رنگ و پارچه و بافت را به معجزه ای رنگین بدل می کرد و آواز های عشق و هجران و وصل که از رادیو کوچک همه خانه را پر می کرد .

 


پدربزگ همیشه می گفت زنان درونی پیچیده دارند و به گلها می مانند و آنها که در سطح می مانند تنها عطر و بویشان را می بینند و آنها که چشم جان دارند گلبرگ به گلبرگ به کشف زیبایی و توازن و شادابی و طراوت می نشینند و گلها بستر سبز می خواهند و مراقبت همیشگی و توجه و محبت تا هر روز جلوه ای دیگر از درونشان را هویدا کنند و تو هر بار زنی دیگر بیابی با خلقی و عطری دیگر و این همان افسونی است که پروردگار عالم با نظر بر گلها در وجود زنان به ودیعه گذاشت . و برای من زنانگی همیشه با این هاله جادوئی همراه بود و این رنگ به رنگ شدن و تغییر و تحول و این جریان و خروش و حس زندگی که همجون جویباران بهاری در دل کوهسار سخت راه می جوید و دل سنگ را می شکافد و آفتاب را به ارمغان می آورد .

 



مدتی بود این من زنانه درونم را در هیاهوی کار و پیشه و مشغله زندگی گم کرده بودم . همه کارها بر مدار نظم و نظام پیش می رفت اما دلم خاموشی گزیده بود  . بی قراری را دلیل آغاز بهار می دانند و تو بهار باشی و متولد بهاران و بهار در رگهای وجودت موج بزند دیگر راهی جز گریز به هزار پستوی درون نیست . این بود که هفته دوم تعطیلات را به همراه همسر و پسرم در کوهستانی پر برف حوالی تهران گذراندم  .  

 



فراغتی تا در پناه سنگهای ستبر سپید پوش و هوائی بس معطر و پاک سفری کوتاه داشته باشم در خویشتن خویش . همیشه حتی از همان اوان کودکی حائلی مرا از دیگران جدا می کرد . دیواری نامرئی و بلند و ستبر از خیال و طعم و عطر که مرا از دربی پنهان در انتهای باغ ذهن به دنیایی دیگر می برد که بر رشته های درهم بافت ملودیهای موسیقی و اشعار موزون و سطرهای کتاب و آنچه نگاهم در ورای زندگی روزمره در پنهان درون دیگران تصویر بر می داشت بنا شده بود و کمتر کسی راه به این خلوت گم گشته داشت مگر آنکه خود اهل دل بود و با چشم دل به تماشای آن می آمد .

 


شبهای بلند سرد و فنجانی قهوه داغ و تماشای خانه های خفته در آغوش انحنای کوههای بلند و گوش سپردن به صدای جادوئی و جوان و گرم همایون شجریان که اشعار بی بدیل بانو سیمین بهبهانی را چه موزون و عاشقانه می خواند مرهم روزهای سخت گذشته شد و بهار در تنم جاری شد و حالا بسیار بسیار بهترم و دلتنگ همه شما دوستان این پنجره مجاز .       

 

چرا رفتی، چرا؟  من بی قرارم

به سر، سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟

ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟

نه هنگام گل و فصل بهارست؟

نه عاشق در بهاران بی قرارست؟


[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 1:4 ] [ بهار ]

[ ]

بهارانه


مادربزرگ قامت کوتاهی داشت و صدایی نازک و چشمهایی میشی و مهربان و لبهای باریک که هروقت لبخند می زد دو چال کوچک گوشه گونه های برجسته اش می کاشت و در قصه های رنگ به رنگش همیشه یکی بود و یکی نبود . دیشب خوابش را دیدم . خوابهایم همیشه عطر و رنگ دارد . عطر خوابهای مادربزرگ به بوی هیزم گداخته و گلهای شمعدانی و عطر تنش آغشته است و رنگ غروبهای شالیزار دارد . کمی سرخ پریده و حاشیه ای نیلی بنفش . وقتی بیدار شدم تبم آرام گرفته بود . جراحی کوچکی داشتم و دوره نقاهتی دردناک و استراحتی اجباری و حالا خیلی بهترم و در این روایت همیشگی بودن و نبودن ، من هستم چون در این خانه مجاز بهاری برایتان می نویسم و شما را می خوانم  .

 

 


وزن کم کرده ام و موهای رهای عسلی و شلوار جین آبی رنگ و تی شرت لیمویی و کفشهای اسپرت مرا درون آینه به عقب می راند . تراولینگ آرامی به سالهای دبیرستان و روزهای خوب بی خیالی و دنیا به کام و نتهای شاد موسیقی در محفلهای بی ریای سرشار از شادابی نوجوانی و بهار که همه عشق بود و عشق عاشق شدن بود و همراهی بود و همدلی و سر فرو کردن در شعرهای شاملو و فروغ و دست به دست کردن کتابهای نایاب و هم صحبتی های بی پایان در صف انتظار سینما و تنهای تبدار و گونه های برافروخته و دستهایی که سکانسهای روی پرده را به لذت عبور از خطهای قرمز ممنوع گره می زد  .....

 

 


مجله فیلم در ایام نوروز کمیاب می شد و باید از هفته قبل به روزنامه فروش سر کوچه می سپردم و هی سر می زدم و همه اینها به خاطر آن بهاریه های بی نظیری بود که در صفحات اول مجله چاپ می شد و گذشته و حال را به هم گره می زد و فریاد مادر همیشه بلند بود که هرچه داری خرج روزنامه و مجله و کتاب می کنی .  

مجله فیلم ویژه‌ی نوروز ۱۳۸۷ - شماره ۳۷۶

بهاریه نوشته پرویز دوایی :

شبِ عقلِ مدهوش...

مهربان دیرین، خیلی متشکریم هم این بنده و هم این بانو به خاطر کارت تبریک قشنگ عید که امروز رسید. به تو و خانواده‌ات هم تبریک می‌گویم (می‌گوییم) و امیدواریم که سال جدید سال برکت و آرامش و تندرستی برای شماها باشد (تعمیم این آرزو برای عده‌ی بیش‌تری از مردم این دنیا از حد جرأت ما خارج است!). نمی‌دانم که تو در آن‌جا، در سرزمین غریب، چه‌قدر احساس «عیدانه» داری؟ هم‌وطن‌ها در آن‌جا عیدی به پا می‌کنند جوری که جلوه‌های ظاهری‌اش یک جورهایی به شما بتراود، این طوری که مثلاً سالنی اجاره کنند و بلیت بفروشند و هفت‌سین به پا کنند و خواننده/ نوازنده/ جوک‌سازها جمع شوند؟ این‌جاها که هم‌وطن‌ها بسیار معدود و پراکنده هستند. بعد هم تقسیم کردن این لحظه‌های محرم و خانوادگی، با جمع آدم‌های ناشناخته قدری سخت است. این است که این‌جاها اگر شما رأساً در کلبه‌ات گلی، گلدانی آوردی و روی میز گذاشتی، با ظرف سیب سرخ و سکه و آیینه‌ای، گذاشتی. وگرنه عید همان دوردورها می‌آید و می‌رود و گوشه‌ی بال‌اش هم به شما نمی‌گیرد...

 

 


رضا کیانیان در بهاریه 1390 می نویسد :

روزگاری می‌خواستم جهان را تغییر دهم. حتی بازیگری را رها کردم برای تغییر جهان. بعدتر که فهمیدم جهان سازوکار دیگری دارد و با من تغییر نمی‌کند، بازگشتم به بازیگری. می‌خواستم با بازی، بر جهان تأثیر بگذارم. بعدتر فهمیدم این جهان است که مرا متأثر می‌کند. می‌خواستم بر اجتماع اطرافم تأثیر بگذارم. بعدتر فهمیدم من جزیی از آن اجتماعم، نه جدا از آن. می‌خواستم. می‌خواستم. حالا مدتی‌ است نمی‌خواهم. فقط سفر می‌کنم، سفر. چون مسافرم. حالا مدتی‌ است کسانی را که دوست داشتم، بیش‌تر دوست دارم. چون عاشقم. من یک مسافر عاشقم. هرچه می‌گذرد خوش‌بختی‌های کوچک‌تری را کشف می‌کنم. دوست دارم باشم، چون هستم. و مزاحمان کوچک‌تری را از خود دور می‌کنم. آن‌هایی را که می‌خواهند مرا تغییر دهند، آن‌هایی را که مزاحم این سفرها و این عشق‌هایند از خود دور می‌کنم یا از کنارشان می‌گذرم. بحثی با آن‌ها ندارم. می‌دانم که نمی‌فهمند. آخر، زیر این آفتاب هیچ چیز تازه‌ای نیست. هیچ گفته‌ای نیست که گفته نشده باشد و هیچ کاری نیست که کرده نشده باشد. هر کس روایت خودش را از زندگی دارد.

 

 

برایتان سالی سرشار از سلامتی و عشق آرزو دارم .

اگر در پایتخت بمانم باز هم خواهم نوشت و اگر به خانه پدری بروم به یادتان خواهم بود .

با یادی از آنها که اگرچه نیستند ولی گرمای خاطراتشان همیشه باقی است .

 

ترانه بسیار زیبای " فصل بهار "

با صدای ناصر عبداللهی تقدیم به همه شما عزیزان .

نارِت ز یادُم اُو لحظه ئونی که با تو بودُم

آتش عشقت تو دامن ایزه به تار و پودُم

وقتی که تُمدی نگاهت اُمکه عاشقت بودُم

تیر نگاهت ایخا تو قلبُم لَرزی وجودُم

نارِت ز یادُم اُو لحظه ئونی که با تو بودُم

آتش عشقت تو دامن ایزه به تار و پودُم

اَرِم به صحرا مه وا خود تو فصل بهارِن

اَرِم تو باغون اَکنِم گردش که گلعُزارِن

نارِت ز یادُم اُو لحظه ئونی که با تو بودُم

آتش عشقت تو دامن ایزه به تار و پودُم

ای نازنینُم اى مونس دل اُمید جُونُم

فصل بهارِن دشت لاله زارن مبَر ز یادُم

نارِت ز یادُم اُو لحظه ئونی که با تو بودُم

آتش عشقت تو دامن ایزه به تار و پودُم

لینک دانلود : http://s5.picofile.com/file/8117349534/fasle_bahar.mp3.html


[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 22:31 ] [ بهار ]

[ ]

داره بهار میاد .....



وقتی برفای کپه شده روی شاخه های درختای بلند کاج با صدای تالاپ روی کف حیاط ولو می شن . وقتی حتی خاک یخ زده باغچه به سایه نشسته یواش یواش باز می شه و خیس می شه و نفس می کشه . وقتی شاخه های لخت درختای چنار خیابون بلند گره گره می شن و جونه ها زیر پوستشون ورم می کنن و با قدرت و سماجت پوست خشک رو می ترکونن و سر سبزشونو رو به آفتاب بلند می کنن  .

داره بهار میاد ....

 


وقتی  دستای ظریف زنونه دست به کار می شن تا غبار گل گرفته این چند روز برف و بارونو از روی گونه های شیشه های خونه ها پاک کنن و به گنجه لباسا سرک یکشن و ظرفای قفسه های آشپزخونه رو مثل صف سربازای پادگان مرتب و تمیر کنار هم بچینن و شهر پر بشه از عطر خوش ملحفه های پاک و شسته شده ...

داره بهار میاد ....


 

وقتی خیابونای پایتحت دود گرفته صبح و ظهر و شب ، شلوغ و درهم برهمه و مغازه های به حراج نشسته تند و تند پر و خالی می شن و مردم هی از تاکسی و اتوبوس و ماشین پیاده و سوار می شن و بسته های سنگینو به این طرف و اون طرف می کشن ....

وقتی توی آینه موهای قهو ه ای رو که بعد از چند ماه بلند زمستون حالا تا پایین شونه ها اومده تاب می دی و می ذاری آفتاب میون سایه روشنش خونه کنه و لباس سبزو که گلای ریز بهاری تو متنش داره  با کیف و کفش قهوه ای که نوارای سبز خوشرنگ داره ست می کنی ...


داره بهار میاد ....



 


وقتی پسرک کنارت وای میسه و با صدای دورگه بهت  می گه حالا حتی با کفشای پاشنه بلندت هم قدش داره ازت بلندتر می شه و تو توی دلت قند آب می شه و به همین چند سال پیش فکر می کنی که توی دستای کوچیکت جا می شد ....

داره بهار میاد ...



وقتی می شه بی خیال سبد و کلید و حل و فصل ، رو به دنیا کرد و پشت کامیون زندگی نشست و فرمونو تو دست گرفت و رو جاده امروز پشت به گذشته و رو به آینده گاز داد و گذاشت دل هر جا که می خواد راشو بگیره و بره و تو باشی و جاده و دلت و صدای گرمی که برات می خونه    ..

داره بهار میاد ...

 


وقتی مثل من ...

بعد از این همه مدت که فاصله ات از پنجره خونه مجازت تنها یه صفحه کیبورد باشه و نتونی حتی یه کلمه تایپ کنی و یکهو صب بلند بشی و بغضت بترکه و یه حس گرمی توی وجودت بپیچه و داغت کنه و بی خیال همه روزمره گی های پر مشغله این مدت دل بدی به نوشتن و نوشتن و نوشتن ....

داره بهار میاد ...  


[ جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 ] [ 12:48 ] [ بهار ]

[ ]

تو مثل منی برف


سروده ای از شمس لنگرودی :

 

تو مثل منی برف

 

راه می‌روی و آب می‌شوی

با علمی لدّنی

پنبه بر جراحت سال می‌گذاری

می‌بینم اسفند را عصازنان

به سوی بهار می‌رود.

 

تو مثل منی برف

آتش را روشن می‌کنی

تا در هرمش بمیری

یاس‌های تابستانی ادای تو را در می‌آورند

پروانه‌ها که تو را ندیدند

عاشق او می‌شوند

نکند سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف.


 

ببین زمین به چه روزی درآمد

تو کرک بال ملائکی

طوری بنشین که زمین چند روزی به شکل اول خود در آید.

کاش می‌توانستی تابستان‌ها بباری

تا با تن‌پوشی از برف

برابر خورشید عشوه‌ها می‌کردیم.

 

حس می‌کنم که لشکری از بهشتید

می‌آئید آدم و حوا را به خانه‌ی اول عودت دهید

لشکری از آب

بر ما که نواده‌ی آتشیم

حاشا حاشا

من که ندیده‌ام بشود کاری کرد.



 

 به شادی مردم اعتماد مکن برف

تا می‌باری نعمتی

چون بنشینی به لعنت‌شان دچاری.

چیزی در سکوت می‌نویسی

همه‌مان را گرفتار حکمت خود می‌کنی

ما که سفید‌خوانی‌های تو را خوب می‌شناسیم.

 

تو چقدر ساده‌ئی که بر همه یکسان می‌باری

تو چقدر ساده‌ئی که سرنوشت بهار را روی درخت‌ها  می‌نویسی

که شتک‌ها هم می‌خوانند.

آخر ببین چه جهان بدی شد

آفتاب را

داور تو قرار داده‌اند

و تو با پائی لرزان به زمین می‌نشینی

پیداست که می‌شکنی برف.


 

تا قَدرت را بدانند

با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ

فکر می‌کنم سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف.

آب شو

آب شو! موسیقی منجمد!‌

و بیا و ببین

رنج را تو کشیدی

به نام بهار

تمام می‌شود.

 

پی نوشت :

موسیقی وبلاگ اجرای سازدهنی زیبایی است به نام Circle of Miles

توسط  Toots Thielemans

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 0:20 ] [ بهار ]

[ ]

گردش یک روز شیرین



باران که ببارد و باد که بوزد و آسمان که آبی شود باید رخت و کلاه کرد و از خانه بیرون زد و شادمانی را در میان دیگران مزه مزه کرد و از یاد نبرد که آدمی در حصار تنهایی پرنده ای است در قفس محکوم به فنا و مرگی تدریجی . پسرک را گذاشتم در ماشین و به همسر عزیز پیامک زدم و در کوچه و خیابانهای شلوغ تهران راه افتادیم به سمت سربالایی ولیعصر و در میان ردیف چنارهای بلندش  دوباره بیست ساله شدم و غوغایی در وجودم دوید و دلم هوای دویدن و خندیدن و فریاد کشیدنی بی خیالانه کرد و روزهایی که افق دورشان فقط تا فردا بود و دغدغه هایش کوچک و بهمن ماه و زمستان یعنی کافه و قنادی و قهوه داغ و فیلمهایی که برای دیدنشان در صف جشنواره فیلم ده روز تمام صف می کشیدیم .    

 


آفتابی خوشرنگ و دلپذیر خودش را روی چمنها و سرشاخه های تنک درختان پهن کرده بود و رخوتی معلق در هوا موج می زد و انگار عقربه های ساعت هم تنبلانه و کند دنبال هم راه می رفتند و چه فرصت و فراغتی بهتر از این تا تن به گرمایی مطبوع بسپری و دنیا را در این چند لحظه آرامش رویا ببینی و بگذاری نسیم خیال تو را با خود به هر جا که خواست ببرد .

 


و عشق و باز هم عشق که رنگ می دهد و نوازش می کند و مردی و زنی را در کنار هم به آغوشی بدل می کند که کودک را مامن و مأوا می شود و خستگی روزهای پر تلاش زندگی را می شوید و دلتنگی را لبخند می کند و فراق را وصال و تو به این معجزه آفرینش می اندیشی که هستی را بر پایه یکی شدن دو تن نهاد .

 


و چه خوب که بازگشته ای و باز هم زیر این آسمان به مردمانی از جنس و ریشه و تاریخ مشترک به زبانی واحد سلام می گویی و شادمانی واقعی در این با هم بودن است و در کنار هم ماندن و با هم تحمل کردن و ساختن و رویای آنکه این وطن دوباره وطن شود . همان رویایی شود که بود . پیشاهنگ دشت شود و در آنجا که آزاد است منرلگاهی بجوید . که این وطن رویائی شود که رویاپروران در رویای خویش اندیشیده‌اند.


 

پی نوشت : عکسهای این پست را پسرم امروز گرفته است .


[ جمعه یازدهم بهمن 1392 ] [ 0:44 ] [ بهار ]

[ ]

انتظار معجزه ای شاید ...


سال 1392 را در فرودگاه تحویل کردیم . دور میز کافه تریا سالن انتظار با همسر و پسرم و سه فنجان قهوه و کیک سیب و موبایل روشن و سیل تبریکات تلفنی که همچون نوارهای نامرئی مرا به عزیزانی در هزارگوشه دنیا وصل می کرد . پسرم فالم را گرفت و برایم سالی در سفر و تکاپو پیش بینی کرد . خندیدم اما انگار تقدیر در همان سالن کوچک چنین رقم زده شد و حالا هر چند ماه یکبار به اجبار کار و مشغله و ... چمدانم مدام پر و خالی می شود بی مجالی برای لحظه ای توقف و درنگ و حوصله ....

یکی از دوستان در کشورهای مجاور شرکتی چند ساله دارد که به مشکلات بسیار دچار شد و از من خواهش کرد سر و سامانی بدهم و هیچ کاری سخت تر از آباد کردن خرابه های گذشته نیست و این هفته های قبل همه به جلسه و حسابرسی و خواندن گزارشات و قراردادها گذشت تا برای چند هزارمین بار در زندگیم بدانم که بر خلاف باور مردمان ایران زمین ، دلیل موفقیت در کسب و کار نه سرمایه و پول کلان که مدیریت فرصتها و استعدادها است و استفاده از مدیران لایق و دوری از طمع و حرص .

چند روزی است بازگشته ام ....

میان هوایی مه آلود و تیره و تار و غبار گرفته و مسموم به آسمانی چشم دوخته ام ....

که مدتها است معجزه را از یاد برده است ....

ترانه ای زیبا از لئونارد کوهن

Waiting For The Miracle

 

عشق من ، در انتظارت بوده ام

روزها و شب ها

بی خبر از گذشت زمان

و اینگونه نیمی از زندگیم در دوری از تو سپری شد

در انتظار برای معجزه ای که در راه بود

می دانم که دوستم داشته ای 

اما به دستان در بندم بنگر 

می دانم که رنج کشیده ای

و غرورت جریحه دار است 

از این که مدتها در کنار پنجره اتاقم به انتظار مانده ای

و من در انتظار معجزه ای بودم

معجزه ای در راه ...

لینک دانلود :

http://s5.picofile.com/file/8110606650/waitingforthemiracle_leonardcohen_.mp3.html

 

 

[ شنبه پنجم بهمن 1392 ] [ 23:21 ] [ بهار ]

[ ]

Salvatore Adamo


سالواتوره آدامو (Salvatore Adamo ) خواننده 70 ساله ایتالیایی تباری است که در سال 1943 در سیسیل ایتالیا به دنیا آمد . پدرش معدنچی بود و برای کار به بلژیک مهاجرت کرد و سالواتور کوچک و مادرش را همراه با خود برد . خانواده اش برای او آینده ای بهتر آرزو داشتند و او را به مدرسه کاتولیکی فرستادند . او موسیقی را به عنوان علاقه و حرفه آینده برگزید و علیرغم ناراحتی قلبی و عمل جراحی که انجام داد به آهنگسازی و خوانندگی پرداخت . در سال 1960 با همسرش نیکول ازدواج کرد که ثمره زندگی مشترک آنها سه فرزند است .

 


آدامو در ابتدای کار متاثر از اشعار ویکتور هوگو و زاک پرو بود و ترانه سرایانی همچون ژرژ برسون و کازونته الگوی کارش بودند و اولین بار در رقابتهای برگزار شده توسط رادیو لوکزامبورگ با ترانه  "Si j'osais"  ("If I dared")  برنده مرحله نهایی مسابقات در پاریس در 14 فوریه سال 1960 شد . او با فروش بالای 80 میلیون نسخه از آلبومهایش و 20 میلیون نسخه از ترانه هایش ، یکی از موفقترین خوانندگان جهان است که در اروپا  ، قاره آمریکا ،خاور میانه و ژاپن بسیار مورد علاقه و توجه است .  ترانه "Tombe la neige", ( برف می بارد ) که ترانه متن وبلاگ هم هست یکی از ترانه های بسیار معروف او  است که بارها به زبانهای بلغاری ، ترکی ، ژاپنی ، پرتغالی ، ایتالیایی و چینی اجرا شده است .

 



 

برف می بارد

تو امشب نخواهی آمد

برف می بارد

و قلب من سیاه بر تن کرده است

این صفوف ابریشمین

همه در اشکهایی سپید

و پرنده روی شاخه

مرثیه ای جادوئی سر می دهد

تو امشب نخواهی آمد

و من از ناامیدی خواهم گریست

ولی برف هنوز می بارد

با چرخشی بی احساس                   

برف می بارد

همه چیز از ناامیدی بی رنگ است

با یقینی غم انگیز

سرما و نیستی

این سکوت مرگبار

و تنهایی سپید

تو امشب نخواهی آمد

ناامیدی ام بر من می گرید

اما تو ببار ای برف

با چرخشی بی احساس  

 

پی نوشت :

با سپاس از  ترجمه ترانه در سایت خوب www.salamquebec.com

لینک دانلود

http://s5.picofile.com/file/8106843692/Tombe_La_Neige_Salvatore_Adamo_ADAMO_mp3_wdyzmai.mp3.html

[ جمعه سیزدهم دی 1392 ] [ 16:33 ] [ بهار ]

[ ]

پیله برفی تنهایی .....

روزهای سرد غبار گرفته دی ماه به سرعت سپری می شوند . پدر و مادر یک هفته ای مهمان ما بودند و وقت گرفته بودم برای معاینات پزشکی سالیانه و فرصتهای کوتاه شبانه به هم صحبتی دلچسبی گذشت . اتاق جلسه دفتر مدام پر و خالی می شود و زیر یغل مراجعین پر از پرونده های کلاهبرداری و حساب سازی و اختلاس است . مردی سرش را روی میز کارم می گذارد و شانه هایش می لرزد و از همه اموالی می گوید که با تلاش چند ساله گرد آورده و بخشی از آن را به نام همسر و تنها دخترش کرده بوده و حالا دامادش از آنها وکالتنامه گرفته و همه را فروخته و فرار کرده به آن طرف مرزها و پزشکی از منشی مطبش می گوید که سالها نزدش بوده و او با دست خودش روانه خانه بختش کرده و برایش جهیزیه فراهم کرده و تازه داماد در اولین فرصت با دوستانش خانه و مطبش را سرقت کرده اند و برقکار ساختمان برایم از سرایدار مجتمعی می گوید که در فاکتورهای خرید دست می برده و از پیمانکاران حق حساب می گرفته و حالا در شمال برای خودش خانه ساخته و پزو 206 گرفته  ....

 

نفسم تنگ می شود . آلودگی و پلشتی خیمه سنگینی بر آسمان این سرزمین پاک زده است . یادش به خیر پدر بزرگ که حتی تا هنگام مرگ هم دغدغه حلال و حرام داشت و مال یتیم و صغیر و عجیب است که زود چه عادت کرده ایم به حرص و ولع سیری ناپذیر و بالا رفتن از روی شانه های هم و له کردن دیگران زیر پا و در این جدال حیوانی با چشمانی دریده و دستهایی بی آزرم به تکه تکه کردن بقایای خود مشغولیم بی آنکه بدانیم دیگر دیرزمانی است که زنده بودن را از یاد برده ایم و در این قبرستان عاطفه و احساس ، سنگ بر قبر خویش می گذاریم بی فاتحه ای برای اموات .

 

 

تلفن زنگ می خورد و صدایی گرم و لطیف مرا در کسری از ثانیه به عقب می برد . دوستی قدیمی از ایام مدرسه و دبیرستان و بعدها دانشگاه که حالا در شهری سرد آن سوی مرزها روزگار می گذراند . تلوزیون روشن است و تصویر چراغانی ها و جشن های شادمانی سال نو مسیحی جلوی چشمم رژه می رود . برایم از خیابانهای آذین بسته برفی می گوید و حزن و دلتنگی عجیبی که هنوز بعد از سالها گریبانش را رها نکرده و علیرغم همه رفاه پیرامون هنوز حال و هوای خیابانهای پایتخت را دارد و روزهای آخر اسفند و بهار دل انگیز وطن و آن همه دردل های دوستانه در کوچه های آفتابگیر محله و یاسهای بنفش یله داده روی دیوار بلند خانه قدیمی همسایه و آن همه لحظه شماری برای رفتن به سینما و صف بلند انتظار و ساندویچ های ژامبون خوشمزه دکه کنار سینما که همه گرسنگی مان را با آن می بلعیدیم و خنده های بلند جوانی و عشق که چه طراوتی داشت در آن روزهای خوب بی دغدغه هفده سالگی .   

 

 

 

پرویز دوایی و نقدها و بهاریه ها و کتابهایش فصل مشترک آشنایی بسیاری از نسل ما بود . قلم سحر آمیز او که با سرعتی عجیب همه دهه های چهل و پنجاه و شصت را به هم گره می زند و دست ادم را می گیرد و به حیاط خانه دوستی و عشق و وفا می برد و البته آن پرده جادوئی که اعجاز آرزوها است .  " پبله برفی تنهایی  " یکی از داستانهای کوتاه کتاب " امشب در سینما ستاره "  او است که بخش کوچکی از آن را برایتان می گذارم شاید دل تنهایی تان تازه شود .

 

 

صبح یکشنبه ای است خاکستری و از صبح زود دارد برف می بارد بر سر این شهر جادوئی و این شهر و برج و بام هایش را برده آن طرف پرده خواب و بنده بلند شده و آمده ام به این قهوه خانه کوچک دنج که فقط منم و یک آقایی که او هم با قلم و کاغذ مشغول است. از پنجره رو به خیابان که آدم نگاه می کند انگار در یک پیله سفیدی نشسته ایم که ته اش پیدا نیست . از این دخترخانم خوشرویی که این جا دارد خدمت می کند خواهش کردم قهوه ای به ما برساند . گفتیم قهوه ای به این غریب قهوه ای برسانید و قهوه را رساند و رادیوی ناپیدای این قهوه خانه قدری فقیرانه و فکسنی با میز و صندلی های کهنه و به همین دلیل دلچسب تر دارد پشت سر هم ترانه های قدیمی پخش می کند بر خلاف رسم روز که همه جا موزیک گارامپ گارامپ برقرار است ،

 

 

دارد آهنگ هایی را پخش می کند که ریشه در جان و جوانی ما دارد و این آهنگ ها دارد آخ مرا در می آورد و نفس ام را به شماره انداخته ، دلم تازه شده و جوان شده ، دلم تنگ شده باز برای جوانی پر حسرت ام و دارم این ور و آن ور دنبال تو می گردم تا بهت بگویم : می شنوی ؟ ، چون می دانم تاریخچه طولانی این آهنگ ها و زندگی مان را در اطراف اش فقط تو هستی که بین همه بنی بشر می شناسی ، که کلید این گنج خانه خواب و خاطره ها فقط نزد تو است و دارم دنبال تو می گردم که رو کنم به تو ، رو کنی به من ، مثل نگاهی که در شروع سرگیجه با هم مبادله کردیم که با این نگاه خاموش همه چیز را به هم گفتیم ....

 

 

حالا دارد ملودی آن ترانه را پخش می کند که ما با آوازش شنیده بودیم و هنوز کلمات اش را در ذهن دارم . این ترانه های خارجی را - یادت هست - آن موقع ها که گرام و ضبط و بساط وافر نبود و یا جزو زندگی ما نبود ، در گذر از جلوی یک صفحه قروشی بالاهای شهر ، توی محله پاکیزه سینمایی می شنیدیم و این رفیق نزدیک ما بهرام ، جوان بسیار نازنین ، علی آقا نادرپور ، که انگار بیشتر از ماها شیفته این ترانه ها بود ، جلوی این مغازه مکث می کرد و شعر این ترانه ها حالا یا توسط علی آقا یا یکی دیگر از دوستان بهرام به دست ما می رسید .

 

 

حالا در این صبح برفی ، در این شهر و روزگار آن قدر دور از آن دوران و دکان صفحه فروشی و آن خیابان و سینماها و فیلم هایش ، این آهنگ بی آواز دست ما را گرفت و در صبح بهاری جاری کرد در کوچه و خیابان هایی که به سینمای نمایش دهنده فیلمی می رسید که درش مردی خطاب به چشمان دخترکی این ترانه را می خواند . از زبان همه ماها در آن سالها و آن فیلم را هم باز در آن صبح تعطیل قرار بود برای جمعی خصوصی قرار بود نشان بدهند که به ما هم بلیت داده بودند .

 

به تو و بهرام و بهرام طبق معمول چند تا بلیت گرفته بود که بدهد به چند تا از دخترخانم های همکلاسی اش در آن رشته زبان فرانسه که یکی شان هم کسی بود که برای بنده در آن ایام هرچه فیلم عاشقانه بود ، هرچه شعر و آهنگ عاشقانه بود به خاطر او ساخته شده بود ( یادت که هست ) و او بود که به عکس های عاشقی ها و آهنگ ها معنی می داد و هرچه بود زیر سر او بود خلاصه و آن روز ایشان هم روی سابقه می دانستم که به دیدن این فیلم خواهد آمد و حالا ببین چه حالی داریم ما !       

[ چهارشنبه یازدهم دی 1392 ] [ 21:12 ] [ بهار ]

[ ]

رنگ و طعم و خیال ...



نوشتن همیشه برایم حس و حال خاص داشته . نیاز به خلوت دارم و تمرکز و فضای دلخواهم و این روزها در خانه و محل کار آدمها در لباسهای تیره نمناک و خیس و چروک مدام در رفت و آمد بودند و هر کدام بخشی از مشکلات و بیماری و روزمره گی هایشان را روی شانه هایشان حمل می کردند که عطر تند و گس کسالت و بی حوصلگی در هوا می پراکند و من دلتنگ دیدن رنگهای شاد سبز و آبی و نارنجی و گل بهی بودم و عطر کیک بادامی خانگی و فنجانی چای تازه دم و قهقهه های بلند کشدار مردانه که فضا را به لرزه درآورد و آراستگی طنازانه زنانه که چشم را نوازش دهد.


 


دستهای ماهر و مهربان خانم آرایشگر در چشم به هم زدنی همه هفته را از خاطرم پاک می کند و پسرک سبد خرید را از آرد و شکلات و وانیل پر می کند و من چشمم روی کامواهای رنگین قفسه مغازه مجاور قفل می شود . در این هوای سرد  چه چیزی بهتر از شومینه ای کوچک و گرم و برشی معطر از کیک شکلاتی و فنجانی قهوه داغ و انگشتانی که آرامش و بی خیالی رخوتناکی را در گره های بزرگ رنگین به هم می باقند و صدایی محشر و مردانه و گرم و نوازشگر که مثل رودخانه ای از خیال در هوا جاری می شود .       

پیشاپیش یلدایتان طولانی و شادمانه باد .

 



 

ترانه ای زیبا از " لئوناردو کوهن "

If it be your will

 

اگر خواست تو باشد که دیگر سخنی نگویم

و صدایم خاموش باشد همانگونه که پیش از این بود

پس سخنی نخواهم گفت

باید این خاموشی را تاب آورم تا از برای من سخن گفته شود

اگر خواست تو باشد

اگر خواست تو این است که چنین نوایی باشد

من از این ویرانه تو را خواهم خواند

و از این تپه ویران ستایش تو طنین خواهد انداخت

اگر خواست تو باشد که من تورا بخوانم

 

اگر خواست تو باشد ، اگر ممکن است

بگذار رودها طغیان کنند و تپه ها شادمان شوند

 و رحمتت فراگیر شود بر همه قلبهای سوزان در دوزخ

تا نیک شویم و ما را به خود نزدیکتر بدار

و در خود گرفتار نما همه فرزندانت را

دراین خرده روشنای ما ،  همگی آماده مرگ

و این شب را پایانی بخش

اگر خواست تو باشد

اگر خواست تو باشد 

 

لینک ترانه

http://s5.picofile.com/file/8104958976/LeonardCohen_if_it_be_your_wil.mp3.html


[ جمعه بیست و نهم آذر 1392 ] [ 21:53 ] [ بهار ]

[ ]

برف می بارد ....



پایتخت هنوز به سختی نفس می کشد . با بغضی آمیخته به حسرت خیابانهای برف گرفته استانهای سرد را تماشا می کنم و دلم هوای عطر شیرین و ترد آن دانه های سرد را دارد و سرمایی سخت و گزنده که همه اعضای بدن را سرحال می آورد و عجیب طعم اکسیرژن دارد و بازی در آن حجم سپید و کودکانه به هر سو دویدن و گلوله های شادمانی را بر سر و روی هم فرود آوردن و گونه هایی که رنگ سلامتی به خود می گیرد و دستهایی کرخ شده و بی حس .

 


زمستان همیشه برایم تداعی چند خاطره ماندنی است . چکمه های قرمز پلاستیکی که داخلش خز کرم رنگ داشت و چندین ماه مجبور شدم بیست در کارنامه کلاس اول مدرسه ردیف کنم و هر روز در راه مدرسه نوک بینی بر شیشه فروشگاه کفش ملی بفشارم تا مادر راضی به خریدشان شود .



 


و شبهای بلندی که پدر نبود و به ماموریتهای کاری می رفت و مادر رختخواب ما را در اتاق خودشان می انداخت و کنار چرخ خیاطی می نشست و صدای یکنواخت و مداوم زبانه ای که تند و تند روی پارچه سوراخهای ریز می انداخت و  کوک می زد با آهنگ گرم و ملایم گوینده داستان شب در رادیو بزرگ گوشه طاقجه به هم می آمیخت و من امیر ارسلان نامدار را در بیابانی پر برف خواب می دیدم .


 


و گرمای مطبوع بخاری نفتی گوشه اتاق که وقتی سرد و یخزده از مدرسه می آمدم امنیت خانه ای مهربان را هدیه می داد و چه شیرین بود زندگی با کمی گرما و سفره ای کوچک اما معطر و مادری که محبتش همه ترسها را با خود می برد و پدری که مزده آمدنش  همه هیجان بود و عشق ....

 


و بعدها که بزرگتر شدم ، پسردائی بزرگ که در سوئد درس می خواند برایمان بسته های پستی سوغاتی می فرستاد با کلی مجله های بافتنی و قلاب بافی برای مادر و شیشه های قهوه تلخ و معطر برای پدر و شکلات های تخته ای برای برادرم و کاستهای ترانه های گروه ABBA   برای من ...

 


[ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 ] [ 18:47 ] [ بهار ]

[ ]

بازگشت



قبل از هر چیز از لطف و مهربانی همه دوستانی که در این مدت غیبت طولانی مهمان خانه ام بودند و جویای حالم بسیار متشکرم . در اندک فضای مساعد پس از توافق های اخیر ، دعوتنامه ها برای کنفرانس و نمایشگاه و جلسات کاری سرازیر شد و هر چند روز از کشوری به کشوری دیگر در سفر بودم و فراغتی نبود مگر برای احوالپرسی کوتاه از پدر و مادر و پسرم و خوابی اندک و غرق شدن در میانه انبوهی از مکاتبات و گزارشات و قراردادها که نیاز به تمرکز و مطالعه و دقت بسیار داشت و دیگر مجالی نبود برای نوشتن . چند روزی است که بازگشته ام و پسرم در کلاس ورزش مدرسه دچار ضرب خوردگی مچ پا شده است و می بایست به پزشک مراجعه می شد و عکس و آتل و مراقبت و پدر و مادرم که باید به خانه باز می گشتند . امشب اولین شبی است که اندک فراغتی است و خانه آرام است و پسرم حالش بهتر است و فردا می تواند به مدرسه برود و شامی گرم روی اجاق عطر می پاشد و  می شود چند ساعتی از همه چیز منفک شد و در آغوش موسیقی دل آسوده کرد .

 

 


باران تند و سریع روی شیشه  پنجره های بلند ضرب گرفته است و عطر خوب خاک خیس هوا را انباشته و من به آن انبوه سپید متراکم فکر می کنم که آخرین شعاع آفتاب را در خود می بلعید و فاصله ها در کسری از زمان  به هیچ بدل می شد و جهان چه کوچک می نمود وقتی صبحانه را در پرواز و شام را در غروب ساحلی گرم و وعده نهار چند روز بعد را باید در میانه جلسه ای پرکار در طبقه چندم ساختمانی صرف کنی بی مجالی برای اندیشیدن به زمان که در عقریه های پر شتاب رنگ می بازد .

 

 


فخری عزیز روزهای نبودم را شمارش کرده است . گویا به 18 روز رسیده و من انگار تنها چند ساعت پیش از اینجا رفته بودم . ترانه ای پر خاطره را به شما عزیزان تقدیم می کنم که  سالها رویای دخترکی را رنگ می زد که با اشتیاق پرواز هواپیماها را در زمینه آبی آسمان دنبال می کرد با آرزوی آنکه روزی خود مسافر سرزمینهای دور باشد .

 

 

 " هتل کالیفرنیا  " یکی از ترانه های به یاد ماندنی گروه لوس آنجلسی راک  " ایگلز "   ( EAGLES BAND  ) است و برای اولین بار به عنوان تک آهنگ در سال ۱۹۷۷ توسط دان هنلی ، گلن فری ، دان فلدر ، جو والش  و  تیموتی ب. اسمیت اجرا شد و هنوز هم بسیاری این گروه را با این آهنگ می شناسند .

لینک دانلود

http://s5.picofile.com/file/8103406834/Hotel_California.mp3.html

 

[ دوشنبه هجدهم آذر 1392 ] [ 21:38 ] [ بهار ]

[ ]

چیزی هست






داستان " چیزی هست "

نوشته : سروش صحت

 

صدای بنان تاکسی را پر کرده بود. «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟» مردی که پهلویم نشسته بود، گفت: «مخمل که میگن اینه ها، لاکردار از مخمل هم مخمل‌تره.» راننده گفت: «نمی‌دونم چی تو این آهنگ‌های قدیمی هست که تو این جدیدی‌ها نیست.»

جوانی که کنار پنجره نشسته بود، گفت: «کی میگه؟ مگه فرهاد و فریدون فروغی کم باحالند؟» راننده گفت: «خب، اون‌ها هم قدیمی‌اند دیگه.» جوان گفت: «ولی جزو جدیدی‌ها محسوب میشن.» راننده گفت: «اگه اون‌ها جزو جدیدی‌هان پس منم جدیدی‌ام. من و فرهاد هم سنیم.» از آینه به راننده نگاه کردم. راننده مو سفید هم با شیطنت نگاهم کرد و چشمک زد. مردی که پهلویم نشسته بود، گفت: «لاکردار صداش یه کاری با آدم می‌کنه که آدم کیف می‌کنه. تمام سلول‌های آدم میگن آخیش... آخیش. نمی‌دونم چی تو این آهنگ‌ها هست.»

زنی که جلوی تاکسی نشسته بود، گفت: «من وقتی جوان بودم روزی صد بار این ترانه را گوش می‌کردم.» جوان گفت: «دیگه اینقدر هم باحال نیست که آدم بخواد روزی صد بار گوش کنه.» زن گفت: «آخه یکی بود که من دوستش داشتم ولی نشد، برای همین این ترانه خیلی بهم می‌چسبید.» بنان خواند: «آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند، در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا.» زن دستمالی از کیفش درآورد و با لبخند گفت: «مسخره است، هنوز هم وقتی این ترانه را می‌شنوم...آه.» بعد اشک‌هایی را که تند تند از گوشه چشم‌هایش می‌چکید پاک کرد. مرد کناری‌ام گفت: «گفتم تو این آهنگ‌ها یه چیزی هست.» زن گفت: «نه بابا، من دیوانه‌ام و اِلا تو هیچ‌جا، هیچی نیست.» و دوباره اشک‌هایش را پاک کرد. مرد گفت: «چرا هست، خوب هم هست.»


 

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند

در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

 

شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر

این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا

 

 

نام آهنگ: آمدی جانم به قربانت

نام آلبوم: گل‌های رنگارنگ، برنامه شماره 210

خواننده: غلامحسین بنان

آهنگساز: روح‌الله خالقی

تنظیم: غلام‌حسین بنان، جواد معروفی

شاعر: شهریار

لینک دانلود

http://s4.picofile.com/file/8101121518/AMADI_JANAM_BE_GORBANT60156.mp3.html

 

 

[ پنجشنبه سی ام آبان 1392 ] [ 0:22 ] [ بهار ]

[ ]

یه راه رفتنی




یکنواختی و روزمره گی برای آدم بی قراری مثل من از آنفولانزا  هم بدتر است و هیچ چیز بهتر از هیجان حالم را جا نمی آورد و  هیجان یعنی  صبح به بهانه رفتن سر کار از خانه بیرون بزنی و موبایلت را خاموش کنی و بعد توی خیانهای شهر راه بیفتی و هرجا عشقت کشید ماشین را پارک کنی و بزنی توی جمعیت و از این همه همهمه کلی انرژی بگیری و  برگهای خشک ترد را قرچ قرچ به صدا در بیاوری .


 

 


کودکانه روی آسفالت بدوی و فراموش کنی که هستی و چند ساله ای و چه باید بکنی و رنگهای تند قرمز و زرد و آبی و نازنجی میان این همه خاکستری حلقه زده روی شهر قاب چشمانت شوند و لبخند روی لبانت بکارند و چه جایی بهتر از یک گوشه دنج و کافه ای قدیمی و عطر قهوه و موسیقی ملایم و گپ و گفت یکساعته با کسی که نمی شناسی ولی خیلی از صحبت با او لدت می بری  ...     


 

 

 

من از تو

شعر زیبای  "روزبه بمانی "  

و ملودی  " علیرضا افکاری "

و صدای گرم  " داریوش "

 

من از تو راه برگشتى ندارم

تو از من نبض دنیامو گرفتی

تمام جاده ها رو دوره کردم

تو قبلا رد پاهامو گرفتی

 

من از تو راه برگشتى ندارم

به سمت تو سرازیرم همیشه

تو میدونى اگه از من جدا شى

منم که سمتِ تو میرم همیشه




 

مسیر جاده بازه روبم اما

برای دل بریدن از تو میره

 کسی که رفتنو باور نداره

اگه مرد سفر باشه نمیره

 

خودم گفتم یه راه رفتنی هست

خودم گفتم ولی باور نکردم

دارم میرم که تو فکرم بمونی

دارم میرم دعا کن بر نگردم


 

لینک دانلود :

http://s1.picofile.com/file/8100961150/03_Dariush_Man_Az_To.mp3.html

 

 

[ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 ] [ 15:29 ] [ بهار ]

[ ]

یکی دو گام مانده به سپیده دمان



یک شب پاییزی خاکستری سرد .....

و فنجانی چای خوشرنگ ....

و روشنایی ملایم  پنجره های خانه های شهر که عطر  آرامشی مطبوع دارند ...

و صدایی گرم که از عشق می خواند ....

 

 

 

محمدرضا عبدالملکیان در سال ۱۳۳۶ در نهاوند به دنیا آمد . تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در نهاوند ادامه داد و پس از ادامه تحصیل در رشته کشاورزی، با اخذ درجه کارشناسی « مهندسی کشاورزی » در سال ۱۳۵۷ در موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران به کار مشغول و در سال ۱۳۶۳ به وزارت کشاورزی منتقل شد و  کارشناسی ارشد در رشته مدیریت گرفت .عبدالملکیان سرودن شعر را از دوره دبیرستان آغاز کرد و در سال ۱۳۵۴ نخستین مجموعه شعرش را منتشر کرد. او از شاعران نوگو و نوجوی عصر انقلاب محسوب می‏شود.در ابتدا به قالب چهارپاره ‏های پیوسته روی آورد.اما بیشتر اشعارش در قالب نو نیمایی و سپید سروده شده .اغلب شعرهای او  رنگ و بوی عاشقانه با درون‏مایه اجتماعی دارد که با لحنی ساده و خوش‏آهنگ به دور از ابهام بیان شده‏اند. او طی بیش از ۳۰ سال فعالیت شعری علاوه بر چاپ و انتشار چندین عنوان مجموعه شعر، عهده دار مسئولیت‏های گوناگون فرهنگی و ادبی نیز بوده و از جمله در حال حاضر مدیر عامل دفتر شعر جوان، عضو هیئت مدیره انجمن شاعران ایران و عضو شورای عالی خانه هنرمندان است. پسرش گروس عبدالملکیان، نیز شاعر جوان ایرانی است. محمد رضا عبدالملکیان ماجرای دکلمه ی اشعارش توسط خسرو شکیبایی را چنین نقل می کند:

 

 

« پائیز بود، پائیز ۷۴، آن اتاقک کوچک ۲-۳ متری در پاگرد طبقه ی دوم خانه ی واقع در خیابان ۱۴ امیرآباد، دکتر بود، خسرو بود و من بودم، شب های بیداری تا آن سوی نیمه شب، تا یکی دو گام مانده به سپیده دمان و شاید تا خود سپیده دمان. حدود ۲ ماه و چند شب در هفته. «مهربانی» باید متولد می شد. مرهمی بر زخم سال های جنگ و پس از جنگ. فکر اولیه از دکتر بود. دکتر دارینوش، انتخاب هم کرده بود، هم مرا ، هم خسرو را و متقاعد کرده بود هردو را. شعرها را وسط گذاشته بودم، هرچه داشتم. دو هفته ای طول کشید. دکتر انتخاب کرده بود، همه ی انتخاب ها پسند من هم بود، جز یک شعر، که سال ها پیش سروده بودم و اینک به سبب مجموعه شرایط از هوایش فاصله گرفته بودم، نمی خواستم. اما دکتر اصرار داشت، این اصرار و انکار، به داوری خسرو رسید، در یکی از همان شب ها، در همان اتاقک پاگرد خانه ی خیابان ۱۴ امیر آباد، خسرو سر در سکوت، برای خودش خواند. سپس سر برداشت، با همان لبخند دلنشین، نگاهی به دکتر و نگاهی به من، این بار با صدای بلند خواند:

 

 

زیبا

زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

 تا رود آفتاب بشوید

 دلتنگی مرا

زیبا

هنوز عشق

 در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

 با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

 در تندباد عشق نلرزد

 

 

 

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

 احساس می کنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

 یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

 

زیبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم

 

زیبا

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

 

 

 

من سبز می شوم

زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

 بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

 بچرخانم

 بر حول این مدار

 

زیبا

زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

 آغاز کن مرا

 

پی نوشت :

لینک دانلود

http://s2.picofile.com/file/8100517234/Ziba_1_.mp3.html  

[ جمعه بیست و چهارم آبان 1392 ] [ 19:54 ] [ بهار ]

[ ]

ظهر عاشورا


کودک چشم که باز می کند آغوش مادر می بیند و گرمای محبت پدر و خانواده برایش امنیتی است که در آن می بالد و رشد می کند و می داند هرچه در بیرون این چهار دیوار تهدید باشد و سختی و رنج می تواند به مراقبت  و محافظت همیشگی پدر و مادر تکیه کند . از خانه بیرون می زنیم . صبح عاشورا است و آسمان بغض کرده و عطر خاک باران خورده فضا را آکنده . سیزده ساله است و دارد قد می کشد و برای خودش مرد جوانی شده . دوربینش چون همیشه همراهش هست . عاشق ثبت کردن لحظه های تجربه است و دنیایی از سوال در وجودش موج می زند . از حسین می پرسد و روز عاشورا و هیئت های مذهبی و چرایی این روز و .....  

 

 


کوچه ها چه سبز شده اند امروز و انگار دیوارها هم قامت بسته اند به تماشای آن دلاوران بلند بالای دلیر که دیدگان پر مهر و پیشانی بلند و شانه های ستبرشان نشان از پیامبر داشت و علی و نامشان هم یا محمد بود و یا علی بود و یا حسین بود و یا عباس و  پسرم از این همه تقارن نامها می پرسد و من به یاد کلام زیبای امام حسین هستم در پاسخ سوال والی مدینه از پسرش " علی اکبر " که  :

علی، علی، علی، « ما یُریدُ اَبُوك؟ » پدرت چه می خواهد، همه اش نام فرزندان را علی می گذارد .

و اباعبدالله الحسین (ع)  فرمودند :

والله اگر پروردگار دهها فرزند پسر به  من عنایت كند نام همه ی آنها را علی می گذارم و اگر دهها فرزند دختر به من عطا، نماید نام همه ی آنها را نیز فاطمه می گذارم.

 


خروش طبلها بند دل را می لرزاند . گوئی فریادی در رگهای بدن نبض می زند و ضربان قلب را بالا می برد . آخر چگونه است صف کشی 72 تن در مقابل هزار هزار سرباز مجهز به شمشیرهای آخته که در قلبشان تنها حرص و طمع مانده و سودای عرش و فرش و زر و سیم و دیگر چشمان خونبارشان نواده های رسول خدا را نمی بیند و نمی شناسد و از یاد برده اند کلام رسول خدا را که " حسين از من است و من از حسينم ."

 

 

می خواهد از عرض خیابان رد شود که صدای ترمز ماشین در هوا می پیچد . دستش را محکم در دستم می گیرم  و نگاه نگرانم روی لبخند شیرینش آرام می شود  . به میدان جنگ که می رود نگاه پدر در پی او است . او که صورت زیبا و صدا و راه رفتنش همه پیامبر بود و هرکس دلتنگ رسول خدا بود در او می نگریست و حالا روبروی سپاه دشمن ایستاده و می غرد :   

انا علی بن الحسین بن علی       

نحن و رب البیت اولی بالنبی

تالله لا یحکم فینا ابن الدعی       

 اضرب بالسیف احامی عن ابی  

چگونه می شود شکستن سرو بالا بلندی همچون او را با تیغ خصم تاب آورد و بدن بی جانش را در آغوش گرفت و مویه کرد :

 اي علي، اي سرو و گل باغ عشق

اي ز ازل بر دل تو داغ عشق

بي‌تو مها! تيره رخِ ماه و مهر

بي‌تو شها! خاك به فرقِ سپه   

 

 

 

برایش از این همه می گویم و امامی که مرگ فرزندان و برادران و عزیزانش را به نظاره نشست و بر دریایی از خون قامت بست و رو به خدایش ایستاد و آخرین مناجاتش را با حضرت حق کرد و یکه و تنها میان سپاه دشمن رفت و وجود مبارکش را سپر شمشیرهای آخته شان کرد تا امروز ، من و تو و همه ما بدانیم که اگر دین خدا نباشد و حرمت رسول خدا نباشد و شجاعت نباشد و آزادگی نباشد و هدف نباشد و اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است.   

[ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392 ] [ 23:14 ] [ بهار ]

[ ]

ما و حسین (ع)




از كودك حسین (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاری قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خویشاوند یا بیگانه، و تا آن مرد اشرافی و بزرگ و باحیثیت در جامعه خود و تا آن مرد عاری از همه فخرهای اجتماعی، همه برادرانه در برابر شهادت ایستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پیران و جوانان همیشه تاریخ بیاموزند كه باید چگونه زندگی كنند . حسین (ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند و من در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد٬می‌گریند.

اگر در جامعه ای فقط یک حسین و یا چند ابوذر داشته باشیم هم زندگی خواهیم داشت هم آزادی هم فکر و هم علم خواهیم داشت و هم محبت هم قدرت و سرسختی خواهیم داشت و هم دشمن شکنی و هم عشق به خدا . حسین (ع) یك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نیمه‌تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. مراسم حج را به پایان نمی‌برد تا به همه حج‌گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد كه اگر هدف نباشد، اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است. آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند .

"  دکتر علی شریعتی"

[ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 ] [ 21:31 ] [ بهار ]

[ ]

پناه


این روزها میان کوچه و خیابان و مردمان دلم پی چیزی بود و حسی و حالی و شاید گمشده ای .  دست و دلم به هیچ نمی رفت . در پوسته بیرون وجودم  هر روزه هایم را می بافتم . خانه و محل کار و رسیدگی به درسهای پسرم و رفت و آمدهای معمول و گپ و گفت دوستانه و .... اما هسته درونم پیله ای به دور خود کشیده بود .تاریک روشنی خنک و آرام مثل صندوقخانه خانه پدربزرگ و عطر پارچه و ملحفه و نفتالین و همهمه صداهای دور.

 

تا آنکه  شب پیش خوابی دیدم . میان برهوتی دوردست بودم . هوا سرد بود و راه سخت و من تنها . هیچ کس و هیچ چیزی نبود . نه همسرم و نه پسرم و نه خانواده و نه دوستان و آشنایان . هیچ کس . نگران و خسته و پرسان راه می رفتم و در ذهنم به دنبال گمشده هایم بودم . صدایشان می کردم اما پاسخی نبود . انگار سیلابی مرا از زندگیم ربوده و در این بیابان رها کرده بود . در گوشه ای نشستم و تکیه به پشته ای خاک دادم و به آسمان خیره شدم . ابرهای متراکم تیره ماهتاب و نور ستاره گان را برده بودند . در آن ظلمات تنهایی سر در گریبان بردم . انگار از خستگی خوابم برد . کسی روی شانه ام می زد . گرگ و میش سحر بود و هوا رنگ می باخت و سرخی پریده ای در افق راه باز می کرد و چشمانم در آسمان روی تک ستاره ای ثابت ماند و نوایی در دوردست .. گوش تیز کردم .. صدایی مرا به خود می خواند ...  

 

چشم باز کردم . روی تخت خانه ام خوابیده بودم و  همسرم در کنارم خفته بود و پسرم در اتاق مجاور . پرده ها را کنار زدم و پنجره را باز کردم . همراه با نسیم سرد و خنک نوایی در درون خانه پیچید .

الله اکبر ... الله اکبر ...

و این " او " بود که به یادم آورد که در همه زندگیم ، تنها پشت و پناه و یار و یاورم ، پروردگاری است که هست و نیست وجودم در ید با قدرت او است و دیگر هیچ ....

     

[ یکشنبه نوزدهم آبان 1392 ] [ 19:35 ] [ بهار ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،