در میان 9501 شرکت کننده در بازیهای آسیایی 2014 در اینچئون ، 58 خانم ایرانی همراه با 224 ورزشکار آقا پا به میدان مبارزه ای سخت و نفسگیر گذاشتند . علیرغم همه کمبودهای آشکار در زمینه تامین مالی و امکانات ورزشی و حتی مربیان کارآزموده شیرزنان ایرانی آنچنان خوش درخشیدند که نگاه همه ما بر صفحه تلوزیون خیره ماند و نفسها حبس در سینه همراه و همدل با آنها به میدان مبارزه رفتیم و فریاد کشیدیم و با غرور افراشته شدن پرچم ایران زمین را به تماشا نشستیم . به گفته کارشناسان هیچ کس پیش بینی نمی کرد زنان جوان در رقابتی چنین سخت و دشوار 16 مدال شامل 2مدال طلا ،7 مدال نقره و 7 مدال برنز  را در رشته های تیراندازی ، کاراته ،پرتاب وزنه ، تکواندو ، ووشو ، کبدی ، روئینگ ، کایاک و کانو کسب کنند و رتبه ایران را از مقام ششمی به پنجمی مسابقات تغییر دهند .

 

 

 

در کنکور 93 شصت درصد شرکت کنندگان خانم بوده اند و از میان آنها سه شرکت کننده یاسمین سعیدی ، نگین یغمایی و میعاد لقائی نفرات اول ، دوم و هشتم رشته ریاضی شدند . شش نفر سید زهرا موسوی ، مهسا دولتشاهی ، مهسان صمدی ، فاطمه فاضلی فرد و آرین آرتین نفرات دوم ، سوم ، چهارم ، پنجم ، ششم و هفتم رشته تجربی و شش نفر دیگر صدیقه صبیحی ، الهام حبیب زاده ، فاطمه حسن زاده گرده ، فاطمه رحیمی قهرودی ، صبا بادکوبه ، صبا کوشان مقدم نفرات دوم ، پنجم ، ششم ، هشتم ، نهم و دهم رشته انسانی و نفرات اول تا سوم رشته هنر طارا فرسادفر ، مهتا منصوری تهرانی و آوا تدین و نفر سوم رشته زبان ریحانه باقری شدند . دختران جوانی که همچون دیگر نخبگان در آینده ای نزدیک در جشن فارغ التحصیلی شان مقامات دولتی و علمی خوشحال و خندان و با افتخار شرکت می کنند . در حال حاضر بیش از سه میلیون خانم ایرانی در عرصه های گوناگون شغلی از آموزش و پرورش تا درمان و معدن و کشاورزی و صنعت و تجارت مشغول به کارند . زنانی که دوش به دوش همسران و اعضای خانواده شان در ترقی و تعالی جامعه خود می کوشند و مانع و خستگی نمی شناسند و مایه افتخار و مباهات خانواده و کشور هستند .

 

 

سهیلا جورکش 27 ساله است . دانشجوی رشته حقوق در اصفهان . چهارشنبه 16 مهر ساعت 15.30 از خانه بیرون می آید تا همراه با دوستانش به استخر برود . ساعت 19 نزدیک فلکه بزرگمهر داخل ماشین پژو پارس مشکی اش نزدیک پارک گلها توقف می کند تا با مادرش تماس بگیرد . هنوز چند کلامی نگفته که مادر صدای فریاد و ضجه دخترش را می شنود . سوختم ... سوختم ... اسیدی که توسط 2 نفر ناشناس موتورسوار بر سر و صورت سهیلا فرو می ریزد و بند بند وجودش را می سوزاند، لبخندش را برای ابد می خشکاند و از چشمهایش کورسویی بر جا می گذارد . او یکی از قربانیان ماجرای دهشتناکی است که برای سه زن دیگر هم در همان حوالی و در همان روزها اتفاق افتاده . سهیلا پس از حادثه از ماشین بیرون می رود و خود را جدول و خیابان می کوبد اما کسی نمی دانسته چگونه باید به او کمک کند . او را دوباره در همان اتومبیل آغشته به اسید می گذارند تا آمبولانس برسد . تبلتش به سرقت می رود . از بیمارستان فیض به کاشانی منتقل می شود . دکتر در اتاق عمل بوده و او از درد و سوزش به خود می پیچیده . او را به بیمارستان سوانح و سوختگی می برند . زمان زیادی طول می کشد تا او را پذیرش کنند . پدر فریاد می کشد بچه ام دارد می سوزد . سهیلا را به بیمارستان مطهری تهران بردند . بینایی یک چشمش تقریبأ  از دست رفته و چشم دیگر تنها کورسویی دارد .  از ناحیه ران پا و دست هم به شدت آسیب دیده . از پوست سرش به بدنش پیوند می زنند . پدر اهل خمینی شهر است . می گوید هیچ وقت مردمان ما چنین فرهنگی نداشته اند که اسید پاشی در آن نوشته شده باشد. دشمن هم نداریم که بخواهد چنین بلایی بر سر ما آورد. من همه مسئولین را به کمک می طلبم. یک دختر جوان تحصیلکرده و دانشجوی حقوق در میان اجتماع چنین اتفاقی برایش افتاده و من از همگان می خواهم به داد ما برسند.

 

 

 

حالا سهیلا در بخش آی سی یو بیمارستان شهید چمران بستری شده . دکتر سیدحسن قاضی زاده هاشمی، وزیر بهداشت ایران درباره روند درمان او گفت: این بیمار شب گذشته مورد جراحی چشم قرار گرفت، و پزشکان متبحری پیگیری روند درمان وی هستند.آسیب چشم راست جدی‌تر است و چشم چپ حدود ۵۰ درصد آسیب دیده است. کار زیاد و عمل‌های متعددی در رابطه با چشم این بیمار باید انجام شود. معمولاً در سوختگی‌های شیمیایی بویژه با اسید اگر همان لحظه شستشو با آب فراوان صورت گیرد ضایعات بسیار کمتر خواهد بود. در مورد این بیمار نیز اگر بلافاصله توسط مردم با آب فراوان مورد شستشو قرار می‌گرفت بسیاری از مشکلات کنونی اتفاق نمی‌افتاد. دکتر هاشمی درباره سایر قربانیان اسیدپاشی نیز گفت: درصد ضایعات سایر قربانیان کم است. تنها یک مورد نیز در بیمارستان اصفهان بستری است که سفارش‌های لازم را برای انجام عمل چشم وی کرده‌ام. وزیر بهداشت ایران گفت: حمایت مالی حداقل کاری است که دولت می‌تواند در قبال آن انجام دهد. این رفتارهای خشونت‌آمیز به جامعه صدمه می‌زند. آن‌طور که مردم انتظار دارند باید از بروز چنین مواردی پیشگیری شود. سهیلا می گوید : اگر خداوند من را دوست نداشت تاکنون مرده بودم چون اسید داخل دهان من نیز پاشیده شد. می خواهم الگوی دختران ایرانی باشم؛ چشم چپ من بینایی دارد، کمک کنید این بینایی حفظ شود تا بتوانم زیبایی های دنیا را ببینم؛ تسلیم نمی شوم چون لیاقت دارم. با خدا زیاد دردل می کنم و خدا درس بزرگی به من داد که آدم ناشکری نباشم . کسی که خدا را در دلش دارد با کمک خدا بلند می شود و من هم می خواهم دوباره بلند شوم.

 

 

 

به گزارش ایسنا آقای حسن رحیمی دادستان عمومی و انقلاب اصفهان در گفت‌و‌گو با «میزان» گفت: متاسفانه اتفاقاتی در خصوص اسیدپاشی در استان رخ داده است و وظیفه قانونی و شرعی دادسرا تعقیب جدی مجرم و کشف جرم و ایجاد امنیت خاطر برای شهروندان است. وی افزود: صرف نظر از اینکه شهروند زن یا مرد بوده و چه جنسیتی داشته و چه کسی بوده است، نگاه دستگاه قضا به این است که حق شهروند در جامعه محفوظ باشد و امنیت را برای اعضای جامعه برقرار کنیم. او اظهار کرد: دستگاه قضا خود را ملزم به ایجاد امنیت برای مردم در جامعه می‌داند تا همه شهروندان بتوانند با آرامش و بدون دغدغه خاطر زندگی کنند.

 

 

آقای کاوه صادقیان، روانشناس در این باره می گوید: افراد قربانی معمولاً از حادثه دچار نوعی بیماری می شوند که به آن استرس بعد از سانحه می گویند و تلفیقی است از اضطراب بی دلیل، افسردگی و وحشت زدگی. این دوران معمولاً 3 هفته طول می کشد و قربانیان در آن دوره بسیار عصبی و پرخاشگر هستند. اما اگر این عوارض شدت گرفت یا ماندگار شد به آن لفظ بیماری تعلق می گیرد و قربانی به روانشناس برای حمایت های عاطفی و روانپزشک جهت معالجه دارویی نیازمند است. این روانشناس تاکید می کند: خانواده ها نباید به قربانیان اعتراض کنند و از بیان جملاتی نظیر "نباید می رفتی" ، "دیدی چطور شد" و جملاتی از این دست که در آن قربانی را متهم می کنند بپرهیزند. زیرا در این صورت شدت افسردگی قربانی بیشتر می شود و اگر مورد حمایت قرار نگیرد ممکن است دست به خودکشی بزند. صادقیان در پایان به یکی از رفتارهای درمانی موثر اشاره می کند و می گوید : یکی از روش های موثر درمانی این است که از قربانی بخواهیم بارها و بارها واقعه را تعریف کند، حتی اگر در هنگام صحبت از آن اذیت شود، این امر باعث می شود تا فرد تخلیه هیجانی شود و از میزان افسردگی آن کاسته شود.

 

 

به گزارش خبرنگار قضايي فارس، چند سالي است كه اسيد‌پاشي بين جرايم خشن جا باز كرده است . عملی كه واقعاً بسيار وحشتناك‌تر از قتل است و قرباني آرزو مي‌كند كاش جان مي‌داد اما زنده نمي‌ماند تا عمري با چهره‌اي غيرقابل ديدن زندگي كند. يكي از برنامه‌هاي كوتاه‌مدتي كه بايد به آن توجه داشت اين است كه راههاي دسترسي مردم به مواد شيميايي از جمله انواع اسيد را محدود و ضابطه‌مند كرد. قطعاً صدور حكم قصاص عضو تا حدي مي‌تواند از تكرار جرم «اسيدپاشي» بكاهد اما براي پيشگيري از وقوع اين جرم عوامل ديگري همچون قانون‌مند بودن جامعه و فرهنگ‌سازي ايفاي نقش مي‌كنند . متاسفانه ما يك جامعه قانون‌گريز داريم . يك فروشنده محصولات شيميايي در خيابان ناصرخسرو در گفت‌وگو با خبرنگار قضايي فارس در خصوص قيمت اسيدهايي كه در بازار به فروش مي‌رسد گفت: قيمت يك گالن 4 ليتري اسيد سولفوريك بين 8 تا 10 هزار تومان است. اسيد سولفوريك، اسيد 96 درصد و خطرناك‌ترين اسيد بين همه اسيدها است و در حال حاضر هيچ محدوديتي براي خريد اسيد وجود ندارد . وقتي قيمت 4 ليتر از خطرناك‌ترين اسيد موجود در بازار با قيمت يك ساندويچ برابري مي‌كند و مي‌توان آن را بدون‌هيچ‌محدوديتي به‌دست آورد، قطعاً ديگر كسي براي انجام نقشه‌ شيطاني خود سراغ سلاح غيرمجازي كه مجازات‌هاي سنگين‌تري دارد، نمي‌رود.

 

منابع :

http://www.baharnews.ir/vdcdjk0k.yt0jj6a22y.html

http://www.esfahanemrooz.ir/fa/news/

http://www.isna.ir/fa/news/93072714775/

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=9005090292

 



تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 22:47 | نویسنده : بهار |

 

اول صدای رعد و برق می پیچه توی هوا و بعد بند دل آسمون پاره میشه و بارون خودشو می کوبه به شیشه های پنجره و من دیگه دل تو دلم نیست  که بزنم بیرون . ماشینو وردارم  و برم یه جای خیلی دور . ته اون خیابون بلند که درختای بلند چنار روش چتر زده  . پیاده راه بیفتم و بذارم بارون رو وجودم راه بیفته و خیسم کنه و ماچم کنه و ....

توی اون کافه قدیمی بشینم پشت میز چوبی با دو تا قهوه داغ و دود سیگار نازک بلند و یه صدای خش داره مردونه که هی بگه و بگه و میون پکای عمیق  ، همه قلبشو بذاره تو چشاش و سرشو هی تکون بده  تا تو اون بلور کوچیکو که روی گونه ها داره سر می خوره نیینی و دستاش دور فنجون داغ حلفه بشه و دیگه هیچی توی دنیا نباشه مگه بارونو و تو و یه مرد عاشق ...

از اون مردایی که شاید دیگه نشه پیدا کرد ...       

 


 

نیستش

نمی دونم کجاست !

چه می کنه !

ولی می دونم که ندارمش

هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم

نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم

نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم  هنوزم دوستت دارم

آخه تو حول و ولای پریشونیای تورو نداشتن

تو گیر و داره  ” ای بابا دل تو هیچ ، حال اون خوش ! ”

ای بی مروت !

دیگه دلی می مونه ؟

که جون دل کبوتر بتپه

که با شما از جون زندگیش بگه ؟

بگه که هنوز زندس ؟

اگه صدا صدای منه

اگه نفس نفس تو

بزار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل

دله بابایی

دیگه دل نیس ، دیگه دل نمیشه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

 

 

حالا که وامونده و بریدم،

حالا که سویی نداره چشمام،

حالا که تموم دله و دستم از شنیدن اسم قشنگت به لرزه میوفته،

حالا که دونستی...

حالا که دونستی بی تو میمیرم،

میخوای بگم که تو،

تو مارو دیوونه کردی؟

آره تو ،تو ما رو دیوونه کردی...

 

 

 

من اگه از چشمای تو می گم

من اگه در پی نام و نشون تو هستم

من اگه از رفاقت تو با تیغ نارفیق به گلو نشسته ات...

من اگه از زخم کاری دل می گم

مکدر نشو... جون پناه من

من از چشمای تو می گم تو ببینی

که روزگارم سخت و تن زخمیم عاصیه

تا تو ببینی که دلم تنگه برا خونه و هم خونه

دلم تنگه برا آسمونی که دیگه آبی نیست

دلم تنگه و دل فولادم تا شده ، خم شده ، شکستس

دلم تنگه برا ابری که دلش پر گریه است

دلم تنگه برا آب ، بارون

تو رو خدا بذارین بارون بیاد

بذارین این چشما خیس از دعای مادر بشه

با شمام با معرفتا

محض رضای عشق دیگه آفتابو جیره بندی نکنید

فرصت عشقو از ما نگیرین

روشنیو از چشما نگیرین

از او دوتا چشم...

اون دو تا چشم سیاه

لینک دانلود :

http://s5.picofile.com/file/8146596742/Parviz_Parastooee_Nisesh.mp3.html

 http://s5.picofile.com/file/8146598042/Parviz_Parastui_Hala_Ke_WWW_IRMP3_IR_.mp3.html

http://s5.picofile.com/file/8146598642/Parviz_Parastui_Man_Age_WWW_IRMP3_IR_.mp3.html

 

 

 

 



تاريخ : شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 0:36 | نویسنده : بهار |

 

 

جاده خلوت بود . شاید چون اغلب پایتخت نشین ها هفته گذشته پرونده مسافرتها را بسته  و پای شبکه های ریز و درشت به تماشای سریالهای چند صد قسمتی دلخوش کرده بودند . پسرک خوشحال از مسافرتی چند روزه گوشی در گوشش گذاشته و با موسیقی دلخواهش سرسبزی جاده را نفس می کشد . همسرم شیشه پنجره را پایین داده و با کیف خنکای مرطوب هوا را در مشام می برد  . روی صندلی  نشسته ام و مشغول گپ و گفت اما وجودم میان باران ریز و تندی که جاده را هاشور می زند جایی بین  گذشته و حال سیال است .

 

 

 

ناگهان جلوی ماشین می پیچند . مرد دستش را بیرون می آورد و به نشانه عذرخواهی در هوا تکان می دهد . زنی در کنارش نشسته است . مستقیم به جلو نگاه می کند . نیمرخش کودکانه است . پیشانی بلند و بینی قلمی و لبهایی ظریف . روسری آبی رنگی موهای تیره و سپیدی چهره اش را قاب گرفته . در جاده بلند سبز همراه می شویم . گاهی ما جلو می رویم و گاهی آنها . در آبنه ماشین مرد را ورانداز می کنم . لاغر اندام است . پیراهن چهارخانه سبز روشنی پوشیده ، موهای قهوه ای اش نامرتب روی پیشانی  افتاده و خط اخم عمیقی میان دو ابرویش خانه کرده . انگار چیزی را زیر لب مدام تکرار می کند و گاهی نیم نگاهی به زن می اندازد . نگاهی که پاسخی ندارد .

 

 

 

باران لحظه به لحظه تندتر می شود . عطر سبز گیاهان کنار جاده فضا را پر کرده . از دودکش خانه های روستایی نواری بلند و خاکستری در هوا لغزان است . بوی هیزم داغ نوید چهار دیوار امن را می دهد و سفره ای گشاده و محبتی در انتظار . کنار جاده ترمز می کنیم . رستورانی کوچک با ایوانی مرتب و چند میز و صندلی . سفارش می دهیم . عطر چای داغ خوشرنگ در مشامم می پیچد  .  روبرویم انبوه درختان به هم تکیه داده اند و ملحفه نازکی از مه را رویشان کشیده اند و با هم نجوا می کنند . ماشین ترمز می کند . زن و مرد پیاده می شوند . نگاهی به ما می کنند و دورترین میز و صندلی را انتخاب می کنند . مرد چیزی می پرسد و زن پاسخ نمی دهد و دستهای مرد روی میز چوبی مشت می شوند . دو استکان چای روی میزشان بخار می کنند و بعد  آرام آرام سرد می شوند .

 

 

 

مه همچون حجم انبوه سپید سردی از انتهای پیچ جاده پیش می آید . باران تند شده و جاده لغزنده است . زن بلند می شود . کمی مردد می ایستد . مرد دستش را می گیرد . انگار حرفهایی انتهای گلویش را می فشارد . چشمهایش پر از خواهشی بر زبان نیامده است . مسافران دیگری از راه می رسند . همهمه شان فضای رستوران را پر کرده و صدای قهقهه مه را می شکافد . زن راه می افتد . کسی حواسش نیست . پله ها را آرام پایین می رود . در جاده قدم می زند .  باران مثل جویی از اشکهای ناریخته روی صورتش روان می شود . میان مه تنها لکه ای آبی رنگ پیداست که کم کم محو می شود .    

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 20:33 | نویسنده : بهار |

 

 

با سپاس از کامنت دوست خوب " ایران قبله عالم "  ، جا دارد یادآوری کنم موسیقی پرخاطره  پست " کارآفرینی " که همه ما آن را با تیتراژ کارتون  " بچه های آلپ  " در یاد داریم از آثار به یاد ماندنی استاد مجید انتظامی است که این قطعه را در سال 1356 برای انیمیشن  " زال و سیمرغ " تهیه کردند .

 

 

 

انیمیشن 35 میلی متری از تولیدات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به مدت 26 دقیقه و سی ثانیه بر اساس یکی از حکایات شاهنامه که داستان سام فرزند نریمان و قویترین مرد جهان را تصویر می کند . او سالهاست در انتظار پسری است تا پس از او بر زابلستان حکمرانی کند. همسرش پسری می آورد. اما سام با دیدن فرزند سپید مویش عقل از کف می دهد و او را “فرزندی شیطانی” می خواند و فرمان می دهد به دور کردن پسر چنانکه هیچ کس نتواند او را دیدن. سیمرغ خردمند کودک معصوم را بر بلندای کوه البرز می یابد. او را بزرگ می کند و از او جوانی قدرتمند می سازد.

 

 

نویسنده  انیمیشن : علی اکبر صادقی - ابراهیم فروزش

کارگردان و طراح انیمیشن : علی اکبر صادقی

فیلم بردار: محمد فیجانی

تدوین گر: محمد فیجانی - مهدی سماکار

آدرس دانلود انیمیشن :

http://mehremihan.persiangig.com/video/Zal%20O%20Simorgh%20(MehreMihan.IR).zip/download?0f3a

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 20:8 | نویسنده : بهار |

 

پسرم  چهارده ساله است و همچون همه همسالانش قیمت آخرین مدل موبایل و تبلت و تی وی و نرم افزارهای نوین و ماشین های لوکس را از بر است و عاشق مسافرت و هتلهای فرست کلاس را بسیار دوست دارد و هرشب برای قبولی در رشته های تاپ دانشگاهی خیالپردازی می کند و کمتر از هاروارد و کمبریج را در افق نگاهش ندارد اما نمی داند چگونه می توان ده هزارتومان درآمد کسب کرد و خرج کردنش را مدیریت کرد و بعد هم پنج هزارتومان به آن افزود .

یکی از پسردایی های جوانم بیست و شش ساله است . با بهترین نمرات و از بهترین دانشگاههای کشور  در رشته میکروبیولوژی تا مقطع کارشناسی ارشد درس خوانده اما هنوز موفق به یافتن شغل مناسب با در آمد مکفی نشده و متاسفانه اخیرا دچار افسردگی شده و حاضر به شرکت در امتحانات دکتری نیست .

پسر خواهر سرایدار ساختمان ما اهل یکی از روستاهای اطراف قروه است . سال آخر دبیرستان در رشته ریاضی با معدل بالا و دوست دارد مهندسی صنایع بخواند . به علت شرایط بد مالی خانواده اش قادر به تهیه کتابهای کنکور نبوده و مجبور شده برای تهیه پول خرید آنها در مزارع روستا کار کند و چشم راستش به علت آلودگی عفونت کرده و قسمت عمده ای بینایی اش را از دست داده می گوید به علت خشک شدن قسمتی از چاههای آب منطقه ، کشاورزی راکد شده و تنها امیدش برای آینده ای بهتر تحصیل در دانشگاه است ولی نمی داند پس از فارغ التحصیلی در کجا می تواند مشغول به کار شود .

 

 

عباس برزگر 38 سال دارد . در روستای کوچکی به نام " بزم " در شهرستان بوانات استان فارس زندگی می کند . روستایی نه چندان حاصلخیز و بدون جاذبه خاص گردشگری . کارش دستفروشی بود و درآمد روزانه اش سه هزار تومان . در شبی بارانی دو گردشگر آلمانی را همراه با مترجمشان خسته و راه گم کرده در کوچه های روستا می بیند . آنها را به خانه می برد و با دمپختک گوجه فرنگی و ماست محلی و ترشی لیته از آنها پذیرایی می کند و وقتی می فهمد تولد یکی از توریستها است و او از دوری از خانواده اش ناراحت است برایش با چند بادکنک و کیک خانگی جشن می گیرد . مادر توریست آلمانی روزنامه نگار بوده و به جبران محبت آقای برزگر و خانواده اش موضوع را رسانه ای می کند و این موجب استقبال سایر توریستها می شود و از سازمان میراث فرهنگی به عباس برزگر خبر می‌دهند که میهمانان جدیدش در راهند.

 

 

او به همراه دیگر اهالی روستا تدارک می بیند و سیاه چادرهای عشایری برپا می کند و با دل و جان به پذیرایی از مهمانان با غذاهای محلی ، چای آتشی، ماست و پنیر گوسفندی می پردازد . میهمانان تنها می‌خواهند چند روز زندگی روستایی در ایران را تجربه کنند. تماشای علف چینی و میوه چینی و مراسم عروسی‌ها و حنابندان‌های روستایی و شب نشینی‌های کنار آتش و صرف سیب زمینی کباب شده و چای آتشی و حتی شیردوشی و تهیه کشک  . راز موفقیتش در پشتکار ، صداقت و درستی است . تهیه غذا با بهترین مواد اولیه و پذیرای بی ریا و از دل و جان که باعث می شود تا توریستها احساس کنند در خانه خود هستند . حالا نام روستای بزم در کتاب راهنمای گردشگری یونسکو به عنوان شگفت انگیزترین تجربه گردشگری ثبت شده است .

 

 

تور عشایری اش تا سال 95 رزرو شده  و درحال حاضر هزینه هر شب اقامت در دهکده گردشگری او 700 یورو حدود ٣‌میلیون تومان است. کارشناسان صنعت گردشگری می گویند اگر او بتواند استانداردهای هتل خاص و منحصر به فردش را ارتقا دهد و به ازای هر شب اقامت در ١۵‌هزار سیاه چادر حدود ١٠‌هزار دلار دریافت کند تنها در یک روز سال حدود ١۵٠‌میلیون دلار درآمد خواهد داشت. این درآمد در یک‌سال به حدود ۵۴‌میلیارد دلار می‌رسد که معادل درآمد نفتی ایران است.

او این روزها مشغول آموزش خانواده‌های عشایری برای پذیرایی از میهمانان خارجی است که بیشتر از اسپانیا، پرتغال و لهستان می‌آیند . می‌گوید ١٠٠ نفر از جوانان خانواده‌های عشایر زبان انگلیسی آموخته اند تا بتوانند به راحتی با میهمانان ارتباط برقرار کنند و  میهمانان را به تماشا و تجربه تمام روزمر‌گی‌های زندگی ایل قشقایی و بختیاری ببرند. . به کمک او  برای ٩‌هزار نفر از ساکنان روستای بزم شهرستان بوانات استان فارس اشتغال ایجاد شده  و حالا ١۵‌هزار خانواده دیگر در درآمد و کسب و کار او شریک می‌شوند.

 

 

 

تریشیا گراناتا، مدیر اجرایی موسسه «شبکه آموزش کارآفرینی» یا NFTE  است که در سال 1987 تاسیس شده . او می‌گوید:  " بسیاری از جوانان به طور طبیعی روحیه کارآفرینی دارند . اکثر آنها ایده‌های بزرگی در ذهن دارند اما فاقد مهارت‌های فنی لازم برای اجرایی کردن این ایده‌ها هستند. ما می‌توانیم چیزهایی به آنها بیاموزیم تا مطمئن شویم روحیه ذاتی کارآفرینی آنها به هدر نرفته است. "  NFTE  در قالب یک موسسه آموزشی مهارت‌های کسب‌وکار همچون شبکه‌سازی برخورد با مشتری سرمایه‌گذاری موفق  را می آموزند . تاکنون بیش از نیم میلیون دانش آموز در کلاسهای گروهی این موسسه  شرکت کرده اند.  این دانش‌آموزان ، نمرات بالاتری در دبیرستان کسب می‌کنند، در آینده میزان خوداشتغالی بالاتری دارند و درآمد آنها نیز از میانگین ملی بالاتر است. چانت گودوین که در آخرین سال دبیرستان در یکی از کلاس‌های NFTE شرکت کرده این کلاس‌ها را بسیار تاثیرگذار دانسته و می‌گوید: «معلم درس‌ها را بسیار ملموس و مناسب سن ما آموزش می‌داد. مهم‌ترین بخش آموزش این بود که چگونه می‌توانیم از چیزی که یاد می‌گیریم، پول درآوریم. گودوین در همان سال یک شرکت پشتیبانی کامپیوتری برای خود تاسیس کرد و برنده شدن طرح کسب‌وکارش در منطقه توانست چند سرمایه‌گذار را جذب کند.

 

 

 

 

ادوارد گرنیر، رئیس شعبه محلی موسسه JAGW  است که سواد مالی و کارآفرینی را در مدرسه از سطوح پایین تا دبیرستان تدریس می‌کند و معتقد است آموزش کارآفرینی باید فراتر از محیط کلاس باشد.  گروه JAGW در برنامه‌ای موسوم به «برنامه شرکت»، با مدارس منطقه همکاری می‌کند تا دانش‌آموزانی را که می‌توانند از این برنامه‌ها منتفع شوند، شناسایی کند. پس از آن، تیم گرنیر کارآفرینان، مدیران و دیگر رهبران کسب‌وکار داوطلب را برای کار کردن با این دانش‌آموزان، خارج از محیط مدرسه، استخدام می‌کند. یک ماه در سال، هر مربی جلسه‌ای با گروهی از دانش‌آموزان برگزار می‌کند تا به آنها در نوشتن طرح کسب‌وکار، سرمایه‌گذاری، ایجاد و فروش محصول، مدیریت درآمد و سپس سهامی کردن شرکت در پایان سال کمک کند. گرنیر می‌گوید یکی از دلایل کارآیی این مدل این است که آموزش کارآفرینی موثر، فراتر از یک برنامه آموزشی مدون صورت می‌گیرد.

 

 

کریس براون، برنامه آموزشی دیگری را در منطقه اداره می‌کند . او می‌گوید: " کار کردن با دانش‌آموزانی که می‌خواهند یک ترم یا یک سال را بگذرانند موفقیت‌آمیز نخواهد بود. بنابراین برای رسیدن به نتیجه مطلوب، چهار سال کامل با آنها کار می‌کنیم." در سال دوم آموزش، آنها شرکت‌هایی را ثبت می‌کنند و هر تیم با یک سرمایه‌گذار که حدود 1000 دلار در شرکت‌ آنها سرمایه‌گذاری می‌کند، شریک می‌شود. سپس به هر تیم فضایی در حد 400 مترمربع داده می‌شود تا با مشاوران و اساتید آکادمیک ملاقات داشته باشند، محصولات خود را تولید کنند و فروش این محصولات را در سطح شهر آغاز کنند. فرآیند توسعه کسب‌وکار و آموزش آکادمیک تا پایان سال آخر این دوره ادامه پیدا می‌کند. این گروه تاکنون با بیش از 200 دانش‌آموز کار کرده که 95 درصد آنها پس از گذراندن دوره آموزشی خود توانسته‌اند وارد دانشگاه شوند.    

وندی تورنس، مدیر بخش کارآفرینی بنیاد کافمن می‌گوید انواع مختلف برنامه‌های آموزش به جوانان، چه آنهایی که دانش‌آموزان را به کارآفرینان معرفی می‌کند و چه برنامه‌هایی که به آنها کمک می‌کند شرکت‌ تاسیس کنند، نقش مهمی دارند و همه آنها مهارت‌های اولیه‌ای را می‌آموزند که جوانان را در راه‌اندازی شرکتی برای خودشان به موفقیت می‌رساند. مهم‌تر از همه اینکه این برنامه باعث می‌شود دانش‌آموزان «کارآفرینانه» فکر کنند؛ یعنی به دنبال مشکلات باشند و راه‌ حل‌هایی برای آنها بیابند. تورنس می‌افزاید: «داشتن این رویکرد، فارغ از اینکه این افراد در آینده شرکت خودشان را تاسیس کنند، کارمند شرکت دیگری شوند یا بخواهند مشکلی اجتماعی را حل کنند، در زندگی اجتماعی به آنها کمک خواهد کرد. مهم نیست آنها چه شغلی را انتخاب می‌کنند، بلکه چیزی که اهمیت دارد این است که از نگاه یک کارآفرین به دنیا بنگرند.

 

منبع :

روزنامه دنیای اقتصاد - شماره ۳۱۷۰ تاریخ چاپ: ۱۳۹۳/۰۱/۲۱

نویسنده J.D. Harrisonدر Washington Post

مترجم: مریم رضایی



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 | 16:2 | نویسنده : بهار |

 

 

همه جای خانه را به دنبال یک وجب تنهایی می گردم . حرفم نمی آید و حوصله تعارفات معمول را ندارم و تلفن ها بی جواب می مانند . امروز را با باغچه کوچک تراس سر کردم . گلهای شاداب و رنگ به رنگ میان غبار چنبره زده بر پایتخت کمی حس تازه گی می پراکند . درختچه کوچک انار و نارنگی تزئینی عطر دستهای مادربزرگ را دارند . طعم بی خیالی تعطیلات تابستانه هنوز در هوا موج می زند . روزهای تقویم با یک میان تعطیلی به هم وصل می شوند .  دوباره ها جاده ها مملو از ماشینهای منتظر هستند و مردمانی خسته و بی حوصله که همه رویاهایشان به خطه سبز کوچکی در شمال نقشه کشور منتهی می شود که سرسبزی و طراوت و خانه های زیبای چوبینش را با ویلاهای ریز و درشت مطبق سیمانی و فست فود و تابلوهای نئون غول پیکر تاق زده اند  .  همهمه غریبی است .  علیرغم انواع و اقسام تکنولوژی های ارتباطی نوین هنوز پنجره های وبلاگ برایم جذابیت بسیاری دارند .  به صفحات سپید  کتابی می مانند که حرفهای ناگفته ، خاطرات ، رویاها ، بغضها و خنده ها را در جادوی واژه ها تصویر می کنند . انگار که مقابل نویسنده نشسته ای و در آن ذوق کودکانه دل انگیز نهفته در نی نی چشمانی درخشان از شعف غرق می شوی و دنیا را از دریچه آن نگاه می کنی .

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت توسط میم

( وبلاگ : www.michkakely.blogfa.com )

دقيقا نمي توانم بگويم چه چيز مرا وادار به نوشتن در اين صفحه مي كند. شايد نياز به گفتن حرفهايي بدون اينكه در چشم هاي مخاطب نگاه كنم. يا ابراز اجتناب ناپذير احساسي كه در دنياي واقعي به دو دسته تربچه نمي ارزد. وقتهايي هم مي نويسم بي آنكه حرف خاصي يا حس سرشاري باشد، وقتهايي كه فقط براي «كيف كردن» مي نويسم. كيفي خلسه آور كه در تمام روزهاي ننوشتن مبدل به غمي سبك مي شود. نوشتن واميدارد مرا به فكر، نظم، و بعد پاك مي شوم، مثل مسيحي گناهكاري بعد از اعتراف. «نوشتن» وحشي ست. اين را زماني دريافتم كه ميهمان آب مي خواست و من در دفترچه ام يادداشت مي كردم « محل تجمع اجنه: اطراف آسیاب های قدیمی. کنار رودخانه. کهنه قبرستان های متروک. حمام های خزینه دار. اصطبل »... هميشه قبل از نوشتن مثل آدمهاي بيمار كنجي نشسته ام و زانوهايم را بغل زده ام ، هميشه بعد از نوشتن افتاده ام به جان كمدها و مبلها و سراميك ها. مادرم مي گويد: ديوانه زورش زياد است چون فكرش راحت است. چيزهايي كه هلم مي دهد براي نوشتن:  بارش باران بر شيرواني حلبي. تيك تاك ساعت. بازار ماهي فروشان. عمه فرنگيسم. كلاغ هاي درخت گردوي پشت خانه پدر. بچه هاي مدرسه. عطر چاي. خانم سين قهر كرده از شوهر. يادداشت هاي روزانه پدرم در سال دوهزار و پانصد و سي و هفت شاهنشاهي. وقتي گالش پشمي دستباف ماسوله پا كرده ام. نقاشي هاي ميچكا. اتاق خواب. وقتي همسايه پاييني در تراس سبزي سرخ مي كند. وقتي همخانه وسط حرفهايم خواب مي رود. وقتي چيزي براي خواندن پيدا نمي كنم. 



تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر 1393 | 16:24 | نویسنده : بهار |

 

 

 

قبل از هر چیز هر همه دوستانی که در کامنتهای خصوصی و عمومی جویای حالم بوده اند بسیار متشکرم . متاسفانه تابستان غریب و پیش بینی نشده ای را از سر گذراندم . مسافرتی طولانی بعد از تعطیلات مدرسه پسرم و دوره ای تخصصی و فشرده که مطالعه مداوم و تمرکز زیاد می طلبید چشمانم را بسیار خسته کرد و در بازگشت به ایران پزشکان تجویز به جراحی کردند و بعد از آن تا مدتها از خواندن و نوشتن منع شدم و هنوز هم با احتیاط و مختصر می نویسم و این برای منی که نوشتن و خواندن همه وجودم بود یعنی مرگی موقت و به اصرار همسرم راه سفری طولانی به شهرهای کودکی هایم در پیش گرفتم  . بازگشتی به آغاز که شاید دلم و خنده هایم را بازیابم . حالا بهترم و شادتر و پاییز هنوز زیبا است و من هنوز عاشق . خنکای دلپذیری تهران را در می نوردد و هرچه بخواهی با زمان پیش بروی باز هم این برگریزان جادویی خیس اسیرت می کند و تو را با خود به سالهای دور می برد تا آفتاب میان موهای بلند قهوه ای رها خانه کند ، باد میان چینهای پیراهن سپید بلغزد ، گونه های جوان شاداب از گرمای التهابی گنگ رنگ بگیرد و با نغمه ای جادویی دل آشوب شود و مژه های بلند روی تمنایی ناگفته چشم بر هم ببندد .

 

 

 

 

می گفتی بی تو هیچم با من بمون همیشه

نباشی من میمیرم گل بی گلدون نمیشه

چه اشتباهی کردم حرفاتو باور کردم

 

یه روز سرد پاییز گلدونتو شکستی

مثل عروس گلها تو گلخونه نشستی

بهار میاد دوباره بازم تو رو میارن

مثل گل زینتی تو گلخونه می کارن

 

بازم به گلدونت می گی با من بمون همیشه

می گی که بی تو می میرم گل بی گلدون نمیشه

چه اشتباهی می کنه حرفاتو باور می کنه

 



تاريخ : یکشنبه ششم مهر 1393 | 22:13 | نویسنده : بهار |

 

 

صدای گرم " رضا صادقی " را بسیار دوست دارم و شخصیتش را که همچون نامش صادق و بی ریا است و از میان آثارش  آلبوم " همین " که بیستمین آلبوم او است و در ۲۷ فروردین 92 منتشر شد . می گوید : 

همیشه برای خواندن فرصتی هست اما فرصتی تا ماندنی بودن و ماندنی شدن غنیمت که تا آخرین نُت آرزویش خواهم کرد. زمزمه تازه تر برای دوستان ساده و صبورم نیافتم. خبر اینکه هنوز هم عشق یک رنگ است. من رضا صادقی عاشقانه هستم و خواهم ماند، امیدوار و محکم، همین...

 

 

ترانه " کفش آهنی "  

شعر و ملودی از  رضا صادقی

تنظیم: آرون حسینی

از آلبوم " همین "

من دیگه خسته شدم بس که چشام خیسه و نم

خوب ببینم و بفهمم و بازم چیزی نگم

من دیگه بریدم از بس که شکستم از خودی

توی آینه خیره شم  بگم به چشمام چی شدی

 

خستم از حرفای  خوب و بی  سرو ته بی ثمر

حسرت یه عمر رفته  عقده های تازه تر

متنفرم از آدمایی این مرز شلوغ

از کتابایی با اسمای قشنگ متن دروغ

 

دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا بشکنی

این بار ایستادم تا آخرش با کفش آهنی

بات می جنگم تا نگی ترسیده بود پیاده شد

بس که پشت پا زدی گذشتن از تو ساده شد

 

 

بات میجنگم تا نگی ترسیده بود پیاده شد

بس که پشت پا زدی  گذشتن از تو ساده شد

همه از عشق میگن و  باز آبروشو می برن

عقل کل نشون میدن از خودشون بی خبرن

 

مد شده حرفای  پوچ و گنده و بی سرو دست

بگو تا کی باید این نمایشو  دید و نشست

وقتی حتی نمیخوای  بازی کنی بازیت میدن

حتی میخوای خودتم که باشی باز نمی زارن

 

همه میخوان اونی باشی که خیالشون میخواد

من دیگه داره از این  بازی سیرک بدم میاد

هرچقدر زانو زدیم  راه اومدیم دیگه بسه

هرچقدر خورد شدیم و  دم نزدیم دیگه بسه

 

عاشق و عارف و درویش و  من و تو و خدا

روبروت وای می ایستیم و  با هم می خونیم هم صدا

دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا بشکنی

این بار ایستادم تا آخرش با کفش آهنی

بات می جنگم تا نگی ترسیده بود پیاده شد

بس که پشت پا زدی  گذشتن از تو ساده شد



تاريخ : دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 | 12:5 | نویسنده : بهار |

 

 

پدر و مادر  به زودی عازم سفر حج هستند و مشغله های کاری گره خورده و بی پایان و امتحانات پسرم رو به اتمام و باید برای تابستان برنامه ریزی کرد و دو پرونده حقوقی هم برای شکایت روی دستم هست و دوندگی های هر روزه و خلاصه ببخشید که حضوری کمرنگ دارم .  

 

هفته های جاری را اغلب پدرها و مادرها در مدارس سر می کنند . برای امتحانات بچه ها ،  آزمونهای ورودی ، ثبت نام و یا همچون مدرسه پسرم برای آخرین جلسه اولیا و مربیان که اتفاقا بسیار شلوغ بود و همه آمده بودند و بحث گله ها و انتقادها و خبرهای عجیب داغ داغ بود . چقدر کودکمان را می شناسیم ؟! علایق و داشته ها و نداشته ها و سلیقه ها و رفتارهای پیدا و پنهانش ؟!  دوستان و الگوهای رفتاری اش ؟! دنیای مجازی اش در ایمیل و بلاگ و فیس بوک و وایبر و ... ؟!   نکته جالب در بحثها نگرانی همگانی اولیا بود از موج عجیب خشونت های رفتاری و بی اعتنایی های اخلاقی که حتی در مدارس خاص که دانش آموزان را بسیار گزیده انتخاب می کنند و اغلب در خانواده های تحصیلکرده معتقد رشد کرده اند دور از چشم مربیان و پدرها و مادرها و گاه در پیش رویشان بروز می کند . از درگیریهای فیزیکی و تمسخر و از بین بردن وسایل شخصی به بهانه شوخی تا تهدیدات جدی روحی و روانی برای دانش آموزان ضعیف تر.

 

 

 

 

واضح است که جامعه دوران بحرانی گذار را طی می کند . پیشینه تاریخی چند صد ساله سرکوب درون و رفتار کردن بر اساس تائید دیگران و نبودن امکان بروز تفاوتها و انتقادها و انتخاب مستقل و خستگی مفرط از مشکلات بی انتهای اقتصادی و فاصله های نجومی طبقاتی بیش از هر قشری نسل جوان را به پارادوکسی عجیب کشانده است . از سویی عده ای با سلاح سرد به بیمارستانی در شهر قم حمله می کنند و فردی را تا پای مرگ سلاخی می کنند و اختلافات ملکی در رامهرمز منجر به درگیری مسلحانه و کشته شدن 7 نفر می شود و ناظم مدرسه ای در غرب تهران به دانش آموزان تعرض می کند و از سوی دیگر موج بخشش خانواده ها و فعالیتهای گروههای طرفدار محیط زیست و اعتراض به تخریب آثار باستانی نشان دهنده خواست غالب مردم است که باید با عزمی جدی در مقابل خشونتهای اجتماعی قد علم کرد .

 


 

 

 

پسرم مطلبی را در اینترنت پیدا کرده و با شوق مرا صدا می زند . چهارشنبه هفتم خرداد ماه تعدادی از فعالان محیط زیست و دانشجویان زیست شناسی دانشگاه تهران به جاده آسیایی پارک ملی گلستان رفتند . اراده ای عجیب در چشمها و چهره های جوان و شادابشان  موج می زند .  به تبعات منفی عبور جاده از قلب پارک ملی گلستان اعتراض دارند . قطع ارتباط اکولوژیک در دو سمت این جاده بوسیله دیوارهای بتنی باعث شده تا تعداد زیادی از گونه های جانوری ارزشمند از جمله پلنگ، خرس قهوه ای، مرال و … طی چند سال گذشته بر اثر برخورد با خودروهای عبوری در این جاده از بین رفته و تعداد زیادی نیز زخمی شده و پس از مدتی در بخش های دیگری از پارک تلف شده اند و کسی متوجه آنان نشده است.  موضوع تغییر مسیر و خروج جاده از پارک ملی گلستان مصوبه هیات وزیران در دو دولت گذشته بوده و  به دستگاه های مربوطه برای خروج جاده از پارک ملی گلستان و ایجاد مسیر آشخانه – گلیداغ – کلاله ابلاغ شده، اما تاکنون هیچ اقدامی در زمینه اجرای این مصوبه صورت نگرفته است . روی پلاکاردی نوشته اند  "  اگر نمی توانید ایران را گلستان کنید گلستان را ویران نکنید "

 

 

 

 

جیب پر پول و حساب بانکی فربه و خانه ویلایی و ماشین آنچنانی بدون داشتن هوای پاک و طبیعت سبز و امنیت اجتماعی و روانی و شادمانی همگانی بی ارزش و بی استفاده است و ما در باتلاقی عمیق روز از پی روز فرو خواهیم رفت بی اعتنا به آنکه در کجای این سرزمین و در چه سطح طبقاتی زندگی می کنیم . شعار کافی است و باید همه ما چه مسئول و چه شهروند عزممان را جزم کنیم و زنجیره بلندی را شکل دهیم که به هرچه پلشتی و زشتی و ناپاکی است نه می گوید و شادی و محبت و مهر را در خاک این وطن می کارد بلکه نهالهای جوان امروز درختان تناور باغ سرسبز ایران زمین باشند .

 

 



تاريخ : دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 | 11:41 | نویسنده : بهار |

 

 

مدتی است خبرهای خوبی به گوش می رسد . انگار زیر پوست اجتماعی خسته و خرد از فشارهای گوناگون ، عزمی شگفت برای ایجاد تغییر و رهایی از پلشتی و سیاهی و کینه و نفرت دارد جوانه می زند . از بخشش فوق العاده خانواده حسین زاده در مازندران که قاتل فرزندشان را که شاید در غفلت و نابخردی دست به تیغ برده بود حیاتی و فرصتی دوباره بخشیدند و بعد موجی از این رفتار انسانی که زنجیره وار تکرار شده است و بعد تلاشهای گروههای کوچک و بزرگ برای حفظ حیات وحش و میراث باستانی و محیط زیست .

 

 

 

آقای بهرام تندران متولد 1362 است و دانش آموخته طراحی سیستم های وب و ساکن شهر زیبای تبریز و علاقه مند به عکاسی و محیط زیست و از سال 1375 تاکنون عضو فعال بسیاری از گروههای زیست محیطی استان آذربایجان شرقی بوده و در حال حاضر بعنوان دبیر کل گروه زیست محیطی خانواده سبز تبریز حرکتی نوپا و بسیار ارزشمند را شکل داده که موجب قدردانی و سپاس بسیار است . در ساعت 9 صبح جمعه 26 اردیبهشت ماه با هماهنگی و همکاری اداره محیط زیست تبریز و بستان آباد   ، جمعی از دوستداران طبیعت پاک ایران زمین به سوی تالاب بسیار زیبای قوری گل رفتند تا چهره سبز آن را از زباله های نامطبوع پاک کنند .

    

 

 

 

در 13 بهمن ماه سال 1349 ( 1971 میلادی ) برای نخستین بار به میزبانی ایران و در شهر رامسر توافقی بین المللی به نام کنوانسیون رامسر شکل گرفت که هدف از آن مطالعه و تحقیق و حمایت از تالابهای مهم جهان به ویژه زیستگاههای پرندگان آبزی و کنار آبزی و نحوه حفاظت از آنها بود و در حال حاضر بیش از 150 کشور عضو این کنوانسیون هستند و تعداد 1800 تالاب در سراسر جهان و 22 تالاب مهم در ایران در آن به ثبت رسیده است که تالاب قوری گل در آذربایجان شرقی یکی از این تالابها است که منطقه شکار ممنوع نیز به شمار می رود .   

  

 

 

 

در فاصله  30 کیلومتری جنوب شرقی تبریز و در مسیر جاده ترانزیت تبریز به تهران و 18 کیلومتری بستان آباد و در میان کوههای مورو داغ و بزغوش و ارتفاعات گردنه شبلی ، تالابی به مساحت 16 کیلومتر واقع شده است که آن را قوری گل ( استخر خشک ) می نامند . آبش بیشتر از رودها و آبراهه های فصلی تامین می شود و شیرین است پهنای تالاب 4 کیلومتر و ژرفایش در عمیق ترین نقطه 13 متر است .  اطرافش مرتع و چمنزار و مزارع و کشتزارهای متعدد روستاهای ارشتناب، رامناب و يوسف آباد است و هوای مطبوعش در تابستانها مردمان را برای استراحت و تفریح به خود جلب می کند .  

 

 


 

 

روایت است که بستان آباد در محل پایتخت ییلاقی دوره ایلخانان مغول به نام " اوجان " بنا شده است و در مسیر جاده ابریشم بوده و به علت آب و هوای مناسب و سبری و خرمی چمنزارهایش این نام را بر او گذاشته اند . علاوه بر کشاورزی و دامداری به علت وجود معادن ، کارخانجات متعدد صابون سازی، قندریزی، حلاجی، کشبافی، تولید مواد غذایی در این محل احداث شده اند و چشمه های آب گرم معدنی اش هم می تواند در جذب توریسم نقش مهمی داشته باشد .

 

 

 

 

نسیمی جان بخش از روی سطح تالاب می وزد و چمنزارهای زیبا چشم اندازی بدیع می سازند و می توان تن به آبی شیرین و گوارا سپرد و به تماشای پرندگان مهاجر رنگ به رنگ نشست . بر اساس مطالعات علمی تالابها نقشی شگفت در تداوم حیات بشری دارند که تغذیه و تخلیه آب های زیرزمینی، حفاظت در برابر نیروهای طبیعی، حفظ خط ساحلی وکنترل فرسایش، بهره برداری تجاری، حفاظت از حیات وحش ، تنظیم جریان آب و کنترل سیلاب، جلوگیری از نفوذ آب شور به سفره های آب زیرزمینی، پاکسازی مواد سمی، عمل به عنوان بادشکن، جذب و کاهش کربن و حفظ تنوع زیستی، از موارد مهم آن است .

 

 

 

 

این تالاب دردهه های قبل محل عبور و زیستگاه قوچ و میش ارمنی به عنوان یکی از گونه های نادر بوده ولی به علت توسعه شهری حالا دیگر اثری از آنان نیست اما هنوز می توان پستاندارانی همچون «جربیل ایرانی»، موش کشتزار، موش مغان، گرگ، روباه و سمور سنگی را در آنجا دید و حدود ۹۲ گونه پرنده همچون اردک سرسفید، اردک مرمری، اردک بلوطی نیز در قوری گل شناسایی شده که در ردیف گونه های جانوری درحال تهدید به انقراض تلقی می شوند و همچنین ۱۹نوع خزنده و یک گونه ماهی کپور .  ۲۸۰ گونه گیاهی و گیاهان غوطه وردرآب تالاب به عنوان یکی از جذاب ترین بخش های این تالاب به شمار می روند که شامل بارهنگ آبی، آلاله آبی، قوشاب شانه ای، انواع جلبک و فیتوپلانکتون می باشند.

 

 

 

 

علیرغم اهمیت بسیار این تالاب از دیدگاه جاذبه گردشگری ، چشم انداز مناسب ، تنوع پرندگان آبزی ، دسترسی به مراکز شهری ، وجود علاقه عمومی به تفرج و گذراندن اوقات فراغت در طبیعت و همچنین قرار گرفتن در جاده ترانزیتی تهران- تبریز ، این پناهگاه بزرگ و با اهمیت برای آخرین بازمانده های گیاهی و جانوری همچون دیگر تالابها در ایران با آسیب های جدی روبرو است . 18 سال است که این تالاب با معضل کم‌آبی دست به گریبان است و به دلیل نرسیدن آب به آن ، قوری‌گل در آستانه خشک شدن قرار گرفته است.خشکسالی‌های پی‌در‌پی در سال‌های گذشته و  بهره‌برداری از سفره‌های آب زیرزمینی در حوزه آبریز تالاب از جمله عوامل این بحران است .مصوبه اصلاح و بازسازی کانال آبرسانی قوری‌گل در قالب پروژه‌های اولویت‌دار احیای حوضه آبریز دریاچه ارومیه، لحاظ شده و شرکت سهامی آب منطقه‌ای استان متولی اجرای آن است اما مشکل در تامین بودجه این کار است . ‌

 

 

 

متاسفانه در میان 22 تالاب بین المللی کشور ، هفت تالاب شامل  دریاچه ارومیه به دلیل احداث بزرگراه و احداث سد و تاسیس شهرکهای تفریحی ، تالاب شادگان در خوزستان به دلیل آلودگی های نفتی و ورود فاضلاب ، تالاب نی ریز و کمجان در استان فارس به دلیل سد سازی و خشک کردن بخشی از آن برای کشاورزی ، تالاب هامون پوزک در سیستان و بلوچستان به دلیل خشک شدن در اثر سدسازی در افغانستان ، دریاچه شورگل در آذربایجان غربی به دلیل سدسازی وساخت جاده ، تالاب انزلی به دلیل ورود فاضلاب های صنعتی و تخریب جنگل و ساخت میان گذر ، تالاب هامون صابری و هامون هیرمند در سیستان و بلوچستان به دلیل ایجاد سازه های آبی در افغانستان به فهرست سیاه "مونترو "پیوسته است و در وضعیت اسفناکی به سر می برند . فهرست مونترو کوتاهی کشورها را در حفاظت از با اهمیت ترین زیستگاههای طبیعی نشان می دهد .مواردی همچون آلودگیهای ناشی از ورود پسابهای کشاورزی( کود و سم )،آلودگیهای ناشی از ورود فاضلابهای صنعتی به منابع آبی ، تبدیل زمینهای تالابی به زراعی و پرورش توام اردک و ماهیر تالاب را از مهمترین عوامل تخریب تالابها می توان شمرد .

 

 

 

اگرچه برخی از مشکلات را به می توان به وضعیت اقـلیمی و تـغییرات آب و هوایی منطقه نسبت داد و آن را از مسائل طبیعی تلقی کرد اما حفظ و حراست از این میراث گرانبها که شریانهای حیات سبز ایران زمینند عزمی ملی و تصمیم قاطع و جامع مردم و مسئولین را می طلبد شاید که فردا خیلی دیر باشد .   



تاريخ : جمعه دوم خرداد 1393 | 19:13 | نویسنده : بهار |

 

پهنه وسیعی زیر ابرهای سپید سو سو می زند . تاریک روشن سپیده دم است و خانم مهماندار نوید بازگشت می دهد . بسیار خسته ام . سفر کاری طولانی و پر مشغله ای بود اگرچه می دانم کار بهانه ای بیش برایم نیست برای رفتن و رفتن و این بی قراری همیشگی که تاب و توان ماندن میان چهار دیوار را از من می گیرد . ابتدای سفر همسر و پسرم با من بودند و بعد آنها بازگشتند تا من ترتیب سایر کارها را بدهم . چند روز پیش در برنامه تلوزیونی یورو نیوز آگهی تبلیغاتی برای خانمهای شاغل بود .

 

 

" زنی که صبح بلند می شود و با عجله لباس می پوشد و برای همسر و بچه ها و حتی سگش صبحانه آماده می کند و در شات موازی مردی را نشان می دهد که با خونسردی مقابل آینه ریشش را می تراشد و گره کراواتش را محکم می کند و با خونسردی قهوه اش را نوش جان می کند و در نمای بعد زن پشت فرمان است و بچه ها را به مدرسه می رساند و گونه هایشان را می بوسد و به ساعتش نگاه می کند و در ترافیک کلافه و عصبی می شود و به زحمت جای پارک پیدا می کند و وقتی پیاده می شود مرد دارد از درب ساختمان داخل می شود و با آرامش دکمه آسانسور را می زند و در نمای بعد زن در جلسه کاری است و همه سوال پیچش می کنند  و او باید پاسخ بدهد و همزمان تلفن موبایلش زنگ می خورد و او نگران است و ضربان قلبش بالا می رود و مرد که در اتاقش کیف سامسونیتش را مرتب می کند تا از دفتر کارش خارج شود و زن که در مقابل ساختمان محل کارش غش کرده و بیهوش می افتد . "

علیرغم همه شعارها داشتن حرفه و شغل موفق برای خانمها نیازمند تلاشی چند برابر است و همراهی مداوم همسر و خانواده و یا چشم پوشی از همه اینها و تنهایی به درازای یک عمر .  

 

 

 

چند روز گذشته در مسیر بازگشت مهمان دوستان قدیمی ام احمد و دنیز در استانبول بودم . آفتاب گرم ماه مه و گلهای شکفته و موهای پریشان زنان جوان زیبا که با محبوبشان در کنار بغاز قدم می زدند و این عطر مدهوش کننده  آبی دریا و مرغان آوازه خوان و گپ و گفتی گرم و صمیمی و استکانهای کمر باریک چای تیره و قهقهه های بلند که در هوا موج بر می داشت .

 

 

 

 

از دنیز در باره شور عجیب آمیخته به اندوهی خشماگین در ترانه های ترکی پرسیدم و او برایم از ملتی گفت که بیش از منطق و عقل با قلبشان زندگی می کنند و به زنان زیبا و غذاهای خوش طعم و لذتهای زندگی بسیار عشق می ورزند و این شور و حدت بی مرز در دوست داشتن و نفرت اتمسفری همواره در تب و تاب در فضای زندگیشان می پراکند که در شعر و موسیقی به اوج می رسد .

 

 


 

 

 

و من به وطنی می اندیشیدم که در کرانه های وسیع جغرافیایی اش عشق همواره با حجب و حیا و ناز و نیاز توامان بوده و این پرده پوشی تاریخی مجالی برای ابراز درون باقی نگذاشته است و این همه احساس که در چهار دیوار تنگ باید و نباید ها می ماند و می ماند و تالاب می شود و دریغ و افسوسی تلخ برای دوست داشتن های نبوده و حرفهای نگفته و روزهای رفته و حصار تنگ دغدغه گذران معاش روزمره که هر روز دیوارش بالاتر می رود .

 

 

 

 

 

سپیده دم است و تاریک روشن صبح عطر باران دارد و خیابانهای تهران خلوت و بهاری است و من پس از سالها با هزار راه رفته و روزهای گذرانده در آنسوی آبها هنوز دل در این خاک گسترده پر برکت دارم و جاده های دور و درازش و مردمانی  که به من با زبان و گویش خودم سلام می گویند

 

 

 

 

 

و کوچه هایی سبز از خاطرات روزهای دور و بهاری که تنبلانه بر دیوارها لم می دهد و آسمانی آنچنان نزدیک که کافیست دست در مبان ابرهایش فروبری  و این نسیم مست کننده آمیخته به عطر گلهای یاس خانه همسایه که آجرهای دیوارهای قدیمی اش هزار روایت نهفته در خود دارد از زندگی های جور به جور .

 

 

 

 

 

درب خانه را آهسته باز می کنم . صبحدم مثل مهی خاکستری بر همه جا نشسته است . از میان درب نیمه باز تراس گلهای رنگین بهاری خمیازه کشان بیدار می شوند . نوری محو از میان پرده های توری سپید روی قالی می تابد و آشپزخانه تمیز و مرتب است .

 

 

 

 

 

هوا خنکای دلپذیری دارد و پسرک که حالا برای خود مردی جوان شده زیر لحاف خود را گلوله کرده است . روی مبل کنار تختش می نشینم و نفسهای آرامش را می شمارم . همسرم  در اتاق مجاور است . خسته از روزی پر کار و کتاب و عینکش کنار دستش  به خواب رفته . در خواب به کودکی می ماند . موهای تیره لختش روی پیشانی افتاده و اخم کرده . راه رفته چقدر دور می نماید و اینجا زندگی از نو آغاز می شود .

 

 

 

 

ترانه ای بسیار زیبا از سزن آکسو

Biliyorsun

میدانی

 

 

 

 

 

 

زندگی گاهی چنان ظالمانه است

که از روزنه ای کوچک و ناپیدا تو را در خود اسیر می کند

در اوج ضعف و بی حسی ات

بر قلبت زخم می گذارد

دستهایت بسته است و در ذهنت طوفانی برپاست .

با همه وجودت در مقابلش می ایستی

و او تو را مبتلا به عشقی دردناک می سازد

تو نیز همچون من این واقعیتها را می بینی

و می دانی که با هم بودنی برایمان نیست

عزیزم تو به دنیایی دیگر تعلق داری

و در آن جهان سر می کنی

حق با تو است

کمی دیر با هم آشنا شدیم

 بی هیچ کلامی یکدیگر را درک کردیم

حرفهای ناگفته ای بود

و با ترانه هایت سکوت را در هم شکستیم

آدمی در رنج غوطه ور است

و عشق بار دیگر متولد خواهد شد

جهان در گردش است

و رویا و حقیقت از هم جدا هستند .

 

 

 

لینک دانلود :

http://s5.picofile.com/file/8123488518/Sezen_Aksu_Biliyorsun.mp3.html



تاريخ : شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 | 1:53 | نویسنده : بهار |


به عادت معمول هر صبح پشت میز کارم نیم ساعت رئوس اخبار را در سایتها و روزنامه های گوناگون می خوانم . در هجوم اخبار یارانه و نرخ بنزین و مذاکرات ژنو و حملات این به آن و آن به این ، ناگهان تیتر خبری در نگاهم نشست .

" برگزاری معارفه اولین فرماندار زن در سیستان ‌و بلوچستان "

متن را که باز کردم در اولین لحظه تصویر بانوئی با سیمایی متین و مصمم در هاله زیبایی از روسری بنفش  و چادری تیره  در میان آقایان مقابل چشمانم قرار گرفت . و بعد قلم زیبای خانم " فاطمه علی اصغر"خبرنگار  توانمند روزنامه شرق :

مسجد شلوغ بود. مردان بسیاری از سراسر سیستان‌ و بلوچستان آمده بودند، از کنارک و چابهار بیشتر. این مردان هنوز خاطرات هفت‌سال پیش را به یاد دارند، گویی آمده بودند تا بی‌مهری‌های آن زمان از دل‌ فرماندار جدید برود لحظات باشکوهی بود. مسجد پس از سال‌ها، درهایش را به روی زنان با طیب‌خاطر گشود. کمتر عکسی از آنها ثبت شد اما حضورشان غیرقابل انکار بود، آنها در یک ردیف نشسته و مشتاقانه به آینده نگاه می‌کردند. جلو صف‌های متوالی مردان، روحانیان شیعه و سنی در کنار هم دیده می‌شدند. کمتر سابقه داشت در معارفه یک فرماندار، چنین جمعی گردهم آیند، آن هم معارفه یک فرماندار زن. «حمیرا ریگی» به این جمع وارد شد، با روسری بنفش و لباس بلوچی به زیر چادر مشکی، طیف وسیعی از مردان و زنان فارس و بلوچ، سنی و شیعه روبه‌رویش نشسته بودند.

 

 

سال 80 خاطرش آمد، وقتی به‌عنوان نخستین بخشدار زن بلوچ سنی به مردم چابهار لبخند زد. حالا او پس از چندین‌سال دوری از مدیریت، فرماندار «قصر قند» شده. پیش از تحویل سال 93 حکمش آمد و اکنون زمان معارفه‌اش رسیده. انگار بهار خنده زده و ارغوانِ سیستان‌وبلوچستان شکفته؛ دو فرماندار، یک شهردار و یک معاون استاندار این شهرستان محروم، از میان زنان انتخاب شده‌‌اند تا از دل این تاریخ مردسالار، اتفاقی فرخنده جوانه بزند. حالا ریگی در صحن مسجد ایستاده تا از برنامه‌ها و راهکارهایش برای تحول در «قصر قند» سخن بگوید. زنی 39 ساله و سنی که در خانواده‌ای 10نفره و در چابهار بزرگ شده و با حمایت پدر از خط‌قرمزها عبور کرده. در زمانی که انگشت‌شمار دختران به مدرسه می‌رفتند، درس خوانده و وقتی که همه فکر می‌کردند با مدرک فیزیوتراپی‌اش، سرزمین مادری‌ را به قصد شهری بزرگ‌تر ترک می‌کند، مانده و پایداری‌اش حالا به ثمر نشسته است.

 

 

زندگی راحت، آرمان حمیرا نبوده و نیست و روح پرتلاطمش با پشت‌کردن به زادگاه مادری، آرام نمی‌شد برای همین نه‌تنها دل به ادامه تحصیل در زمینه فناوری و اطلاعات سپرد، بلکه پا به عرصه پرچالش فعالیت‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی گذاشت و حالا خودش می‌گوید: «وقتی تحصیلاتم در دوره لیسانس تمام شد به چابهار برگشتم، بعد به‌همراه چهارنفر از جوانان چابهاری تصمیم گرفتیم تا در راه پیشرفت و آبادانی این شهر تلاش کنیم و چنین کردیم.» " ریگی " با چهره و اراده بلوچی به‌ارث‌رسیده از اجدادش و ایمان به امید فرماندار قصر قند شده؛ زنی که هم مادر است و هم چهره شناخته‌شده‌ای در مدیریت. پس از سال‌ها که بسیاری از موانع را پشت‌سر گذاشته، از آن‌همه سنگ‌اندازی تنها خاطراتی را به یاد دارد و بس. امروز بسیاری از مخالفان سرسختش که به او توهین می‌کردند، از هوادارانش شده‌اند و با یک خواسته مشترک؛ آبادانی سرزمینشان و با این ایمان قلبی که چه فرق می‌کند زن یا مردبودن.

 

 

حالا «حمیرا ریگی» درباره تمام روزهایی که بر او گذشته، خاطرات و ماجراهای بسیاری برای گفتن دارد. او از مدت‌ها قبل فهرست بلندبالایی از اهداف و برنامه‌هایش برای " قصرقند " آماده کرده که درباره همه اینها با او که در روز زن به روزنامه «شرق» آمده است، گفت‌وگو کردیم.

در سال‌هایی که کسی فکرش را نمی‌کرد، در سیستان‌وبلوچستان زن از خانه بیرون بیاید، شما عنوان نخستین بخشدار زن این شهرستان جنوبی را گرفتید و حالا بعد از هفت‌سال دوباره عنوان نخستین فرماندار زن این خطه را به نام خود ثبت کردید. شاید برای خیلی‌ها این انتخاب‌ عجیب باید، از ماجرای زندگی خود بگویید و اینکه چطور به این جایگاه رسیدید.

 

 

 

من در یک خانواده 10نفره بزرگ شده‌ام با شش خواهر و چهار برادر. فرزند دوم خانواده بودم، در آن زمان که دیدگاه مردسالارانه به‌شدت حاکم بود و حتی مردان تنها پسر را فرزند خود می‌دانستند، من با پنج پسر از اعضای خانواده یعنی برادر و دایی‌ها به مدرسه می‌رفتم. در چابهار تنها یک مدرسه پسرانه بود و من تنها دختر آن مدرسه، همیشه رتبه اول کلاس بودم. هنوز یادم است که به همین‌خاطر معلمم خواست تا به بچه‌های کلاس پنجم ریاضی درس بدهم، چون قدم نمی‌رسید روی تخته‌سیاه بنویسم، یک چهارپایه‌ گذاشتم زیر پام. اصلا همین کارم باعث شد، پسرها زنگ تفریح مرا اذیت کنند. کیفم را می‌گرفتند، پرت می‌کردند و می‌گفتند تو بلبل‌زبانی می‌کنی و همه درس‌هایت را می‌خوانی و باعث دردسر می‌شوی. اینقدر این مساله دردسرساز شده بود که دایی و برادرها به پدرم اعتراض کردند که اگر حمیرا مدرسه بیاید ما دیگر نمی‌رویم. پدرم اما تمام‌قد از من دفاع کرد و گفت که حمیرا باید با شما به مدرسه بیاید و همه با هم می‌روید.

 

 

اینگونه بود که با پشتیبانی پدر به تحصیل ادامه دادم. برخی هم به پدرم می‌گفتند تعجب می‌کنیم که شما با این خانواده آبرومند، چرا دخترتان را به مدرسه می‌فرستید. می‌خواهم بگویم اینطور نبود که بدون گذراندن مراحل و مشکلات متعدد به این سمت رسیده باشم. برخی معتقدند که حتی اگر تلاش هم شود، با توجه به موقعیت سیاسی و اجتماعی سیستان‌ و بلوچستان به‌ راحتی نمی‌توان به این سمت رسید. خب اتفاقا من اینجا هستم که درباره همین مساله صحبت کنم. من با حمایت پدر، تحصیلاتم را ادامه دادم و با رتبه الف از دانشکده پیراپزشکی فارغ‌التحصیل شدم. استادان من می‌گفتند در همین دانشگاه بمان و به‌عنوان استادیار فعالیت کن اما من گفتم که اگر قرار باشد مردم منطقه تحصیل کنند و به شهرشان برنگردند هیچ اتفاق خوبی در نهایت برای آن شهر نمی‌افتد. برای همین به چابهار برگشتم و کار درمانی را به‌عنوان یک فیزیوتراپ شروع کردم اما نخستین فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی من از سال 77 آغاز شد، من به‌همراه چهارنفر دیگر از جوانان شهرستان دورهم جمع شده و تصمیم گرفتیم تا در راه توسعه شهرمان تلاش کنیم.

 

 

 

برگزاری همایش «بررسی علل افت تحصیلی در دانش‌آموزان چابهار» از نخستین جلوه‌های این تصمیم بود. هدف این بود که برای تحصیل بچه‌ها در مردم ایجاد انگیزه کرده و در این امر تا حدود قابل‌توجهی موفق شدیم. در همین زمان هم بود که با آقای رحمانیان که در آن زمان فرماندار چابهار بودند، آشنا شدیم و او از ما حمایت کرد. من می‌خواهم روی این مساله تاکید کنم که خواستن توانستن است البته اگر در مسیر مناسب قرار بگیریم. من مدتی هم جذب شوراها شدم که در آن زمان دور اولش برگزار شده بود و مسوولیت کمیته بانوان را برعهده گرفتم. بعد از آن بود که فرماندار به من پیشنهاد کرد که بخشدار شوم و مورد انتقاد بسیاری از مردم استان قرار گرفت. انتخاب یک دختر 25ساله در یک منطقه با توجه به مسایل قومی و مذهبی تصمیم مهمی بود. برخی به فرماندار می‌گفتند که با این انتخاب باعث مرگ سیاسی خودتان شدید اما سرانجام من بخشدار مرکزی شهرستان چابهار شدم. برخی می‌گفتند که این انتخاب ننگی برای مردم بلوچ است و به مسایل ناموسی، قومی، مذهبی و ارزش‌های ما توهین شده.

 

 

بازتاب مردمی از فعالیت‌های شما در زمانی که بخشدار بودید قابل‌توجه است، با توجه به اینکه در ابتدا مردم این انتخاب را ننگ می‌دانستند، شما چطور توانستید کارها را پیش ببرید؟

من بچه همان خطه‌ام، به تمام تعصبات مردان، زنان و جوانان آنجا آشنا هستم. من تصمیم گرفته بودم تا بخشدار شوم و نباید زن‌بودن، ضعف من به حساب می‌آمد. من یک‌ماه شبانه‌روز تمام مشکلات بخش خود را ارزیابی کردم، پیش از آنکه مردم درباره آنها صحبت کنند. شاید باورتان نشود اما در ماه‌های اول که همراه همسرم به بازدید می‌رفتم، مردم تنها با او حرف می‌زدند و می‌گفتند: «شما تنها بخشدار ما هستید.» حتی مردم به‌عنوان یک شنونده معمولی هم مرا قبول نداشتند.

 

 

یک‌بار در جمع روستایی نشسته بودم. در فاصله دومتری من یک مردی داشت صحبت می‌کرد و من حرف‌هایش ‌را می‌شنیدم، می‌گفت: «من خاندان این خانم را می‌شناسم چطور این ننگ را برای خانواده تحمل می‌کنند. اگر من بودم این زن را به رگبار می‌بستم.» من به صحبت‌هایم ادامه دادم و بعد ‌رو به این مرد خواستم تا مشکل روستایش را بگوید، گفت اینجا آقایان چه‌کار کردند، مگر؟ شما که زن هستید دیگر تکلیفتان روشن است. و بعد برای این که سنگ بزرگ نشانه نزدن جلوی من بیندازد، گفت: «حالا اگر خواستی مساله سد را حل کن.» (مشکل سد یکی از مهم‌ترین و سخت‌ترین مشکلات آن روستا بود)  همان موقع گفتم که جلسه را تمام کنید. من می‌خواهم این سد را ببینم. گفتند که ماشین مجهز می‌خواهد و شما چون زن هستید نمی‌توانید با توجه به راه صعب‌العبوری که دارد، آنجا بروید. اما من همان موقع به بازدید این سد رفتم، حتی جلوتر از مردها و مشکل آن سد را با تصمیمات بعدی حل کردم. این آقا شش ماه بعد از طرفدارانم شد و یکی از ریش‌سفیدانی که بیشتر مسایل را حل می‌کرد حتی بعدها گفت که اگر به‌عنوان نماینده مجلس شرکت کنم، رییس ستادم می‌شود.

  

یک روزی هم عده‌ای از زنان به بخشداری مراجعه کردند و نامه آوردند که همه امضا‌کنندگان مرد بودند. وقتی ماجرا را جویا شدم فهمیدم که شوهرانشان تمایل ندارند مستقیما به من به‌عنوان یک بخشدار زن مراجعه کنند. با این حال این ماجرا را هم به فال نیک گرفتم چون به همین دلیل کوچک زنان از خانه خارج شده و به یک ارگان دولتی مراجعه کرده بودند! با این حال من معتقد بودم باید در این مناطق اگر قول می‌دهید، عمل کنید. بعد از آن اتفاقات همان افرادی که برخورد تندی داشتند نظرشان را عوض کردند و از حضور من استقبال کردند به‌طوری که استاندار گفت اگر می‌دانستم اینقدر استقبال و حمایت می‌شود، چهار بخشدار دیگر را هم زن انتخاب می‌کردم.

 


حالا بعد از گذشت این همه سال دوباره عنوان فرماندار «قصر قند» را گرفتید، چطور شد که این سمت را قبول کردید و از پذیرفتن آن‌چه احساسی دارید؟

خوشحالم که شروع کار با چند رویداد مبارک یعنی هفته زن و دیدار با مقام‌معظم‌رهبری و دولت تدبیر و امید همراه شده است و رهنمودهای رهبری در راستای جایگاه و منزلت زن با الگوپذیری از اسوه زنان اسلام و سیاست‌ها و تدابیر بیان‌شده در صحبت‌های آقای روحانی سرلوحه من در همه فعالیت‌ها قرار می‌گیرد. هرچند فکر می‌کردم با توجه به سوابق، در جای دیگری فعالیت کنم با این وجود فرمانداری قصرقند به من پیشنهاد شد، پذیرفتن این سمت سخت بود، تا اینکه یکی از آشنایان شعری در وصف آمدن من به قصرقند سروده بود: «عهد کن آنجا کنی قصری به پا/ قصری از عشق و محبت بند بند» این شعر که در 14 بیت است، مرا تحت‌تاثیر قرار داد و از طرف دیگر همیشه بر این باور بودم که اگر یک فرصت برای خدمتگزاری در اختیار هر فردی قرار بگیرد، نباید در پذیرفتن آن تعلل کند.

  

به این ترتیب بعد از چندین سال بی‌مهری این سمت را پذیرفتم. هرچند در این مدتی که گذشت چند سال من مدیریت بهزیستی را هم به عهده داشتم. نگاه و نظر استانداری هم نقش موثری در این انتخاب داشت اما باید بگویم که سلامت اقتصادی و اخلاقی هم در این زمینه بسیار تاثیر‌گذار بود.به هر حال من سابقه چند سال بخشداری در چابهار را داشتم و فعالیت‌هایی که در این دوره انجام دادم، مشخص بود. فکر می‌کردم که در این مدت دوری فراموش شدم اما آمدن سران طوایف، نمایندگان و تعداد زیادی از مردم دلم را گرم کرد. این استقبال نشان داد که مهم خدمتگزاری است و جنسیت نقشی ندارد.


بنابراین تغییرات بسیار مشهودی در فضای اجتماعی و سیاسی سیستان‌وبلوچستان دیده می‌شود؟

بله، خیلی تغییرات مشهود است، به همین دلیل وقتی دو نفر خانم به‌عنوان فرماندار زن پیشنهاد شدند ما نه‌تنها مخالفتی نداشتیم بلکه خیلی‌ها اعلام حمایت کردند. به نظرم این تغییرات باید در زمان طولانی‌تری اتفاق می‌افتاد. شاید این تغییرات به خاطر تحول و تغییر در امکانات و دسترسی مردم به رسانه‌ها بوده است.

  

شما اکنون صاحب سه فرزند هستید، به نظرتان با وجود وظایف خانه‌داری خللی در کارتان ایجاد نمی‌شود؟

من دوتا تجربه شیرین را همزمان داشتم شروع به‌کار در بخشداری و بچه‌دار شدن. دو فرزندم در زمان مدیریت در بخشداری به دنیا آمدند. هم کار سیاسی می‌کردم و هم مادر بودم و خوشبختانه هیچ خللی در کار و زندگی‌ام ایجاد نشد. یادم می‌آید که صبح برای بازدید با مسوولان رفته بودیم و شب برای زایمان راهی بیمارستان شدم. تنها 10 روز استراحت داشته و بعد کار را شروع کردم. من این سوال را دارم که آیا مردان با وارد شدن به عرصه‌های فوق، مسوولیت پدری و حق همسری خودشان را فراموش می‌کنند؟

 

 

 

 

درباره قصرقند بگویید، اینکه چه پتانسیل‌هایی دارد و شما چه برنامه‌هایی برای توسعه این شهرستان تازه تاسیس دارید ؟

شهرستان قصرقند 60‌هزار نفر جمعیت دارد با مساحت شش‌هزارو110کیلومترمربع و 170 پارچه آبادی و روستا، این شهر پتانسیل‌های طبیعی و وفور آب دارد. از نظر کشاورزی و گردشگری منحصر به فرد است. طبیعتی بکر داشته، به‌طوری‌که هم‌آغوشی شمال و جنوب کشور با هم در آن دیده می‌شود. زیر نخلستان‌ها شالیکاری انجام می‌شود و کاشت برنج در چهار نوبت از سال صورت می‌گیرد. یکی از مراکز صنایع دستی به‌ویژه حصیربافی و سفالگری به حساب می‌آید. قصرقند سفال هلنچکان دارد که از نظر قدمت برابر با سفال کلپورگان است. من شورای مشورتی و هم‌اندیشی با نخبگان، فرهیختگان و جوانان شهرستان و استان برگزار کردم تا برنامه کاری در راستای توسعه شهرستان با محوریت‌های خدادادی و طبیعی آن تهیه شود.

 

 

در اولین ثانیه‌های معارفه سامانه پیامکی را برای مردم اعلام کردم چراکه به نظر من ارتباط با مردم مهم‌ترین مساله در مدیریت است. جالب اینجاست که از شهرستان شدن قصر قند یک سال و نیم می‌گذرد و هنوز در نقشه‌ها و سازمان‌ها با عنوان بخش معرفی می‌شود، در اولین اقدام نامه‌ای نوشتم مبنی بر اینکه این اصلاح زودتر انجام شود. یکی از هدایای استانداری به ما هم این بود که راه‌های ارتباطی شهرستان به شهرستان‌های همجوار کاهش پیدا کند و ارتباطات با سرعت بیشتری انجام شود.

شما در زمینه توسعه گردشگری صحبت کردید، بیشترین نگرانی مردم در سفر به سیستان‌ و بلوچستان امنیت است ؟

به نظر من تمام مشکلات سیستان‌وبلوچستان و حتی مساله امنیت به دلیل سوءمدیریت‌های پیشین بوده است. اکنون من به جرات می‌گویم که هیچ‌گونه ناامنی در اینجا وجود ندارد و من خودم بارها و بارها حتی در شب تنها سفر کرده‌ام و مشکلی هم نبوده است.

 

 

 

 

برای رفع مشکلات زنان چه برنامه‌ای دارید؛ هنوز بحث چند همسری و رهاشدن زنان اول بدون دادن طلاق در این شهرستان دیده می‌شود و معضل اجتماعی مهمی را به وجود آورده است ؟

افزایش اعتماد به نفس در زنان از مهم‌ترین برنامه‌های من است. از طرفی من خودم الگوی زنان به شمار می‌آیم. یکی از مهم‌ترین برنامه‌ها برای رفع مشکلات زنان ایجاد اشتغال در بخش صنایع دستی به‌ویژه حصیربافی و سفالگری است. از طرفی فکر می‌کنم هر چقدر آگاهی‌رسانی بیشتر شود و زنان به حق و حقوق خود آگاهی داشته باشند و رشد و بالندگی در زنان و مردان افزایش پیدا کند مسایلی چون چند همسری خود به خود حل می‌شود، البته این به این مفهوم نیست که بخواهیم فرامین اسلامی را حذف کنیم، بلکه استناد ما دقیقا به همین فرامین است چون شرایط سختی می‌خواهد که عدالت قلبی و اقتصادی بین دو زن برقرار شود.


 

آرزوی شما؟

آرزوی سربلندی و سرافرازی در شأن ملت و نظام ما در سطح جهانی و روزی که ما به این باور برسیم که مسایل جنسیتی مطرح نباشد و زن و مرد برای حل مشکلات کشور گام برداریم.

 




تاريخ : پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 | 23:36 | نویسنده : بهار |



دیروز روز خوبی بود . نه برای تبلیغات و تبریکات کلیشه ای و نه برای هدیه ها و نه برای عرش یا فرش زیر پایم . دیروز روز من بود . صبحدمی خنک و بهاری که من بدون دغدغه آماده کردن صبحانه و ناهار و روانه کردن پسرم و کارهای اداری ، لباسی راحت بر تن کردم و هرچه دلم خواست در کوچه باغهای محله قدم زدم . درختان سبز و شکوفه های اقاقیا و پرندگانی که رها و آزاد در آسمانی آبی آواز می خواندند .

 


تلفنی نبود و پرسشی و درخواستی و کجا می روی و کی می آیی . من بودم و خیابانهای شهر و جاده ای که آن دورها مرا به خود می خواند و چشم که باز کردم در میان پیچ و خمش روان بودم و نسیم میان موهایم می دوید و آفتاب روی گونه هایم بوسه می گذاشت . سبز بود و سبز و سبز  و بهار که از میان ایرهای در رفت و آمد ، شوخ چشمانه لبخند می زد و صدای گرم و پر طنین ادیت پیاف که همه سالهای گذشته و حال را به هم پیوند می زد و روزهایی که در چشم به هم زدنی پیش چشمانم می گذشتند و همه آن گریزپایی ها و عشق ها و لذت ها ...

 

دیگر چه اهمیتی دارد کجای این دنیایی و چه شهری و چه کوی و برزنی . مهم آن است که خودت هستی . آن سوی مرزهای مادرانگی و همسرانگی . همانطور که می خواهی نه آنگونه که می خواهند . تکلفی نیست و اجباری و خط قرمزی و باید و نبایدی . می توانی قهوه ات را با طمانینه و لذت در کنج دنج و خلوت کافه ای ناشناس مزه مزه کنی . و زمان که انگار به میلیونها ثانیه کند و کشدار تقسیم شده و هوایی که بدجوری عطر علفزارهای تلخ را دارد .

 

و شاید این رهایی و گریزپایی گاه به گاه است که زندگی بیست و چند ساله مشترکم را دوام و قوام داده و البته صبوری و تحمل همیشگی همسرم که می داند این چنینم و این چنین شادمانم و این چنین می مانم .

 


ترانه بسیار زیبای  Non, Je Ne Regrette Rien با صدای ادیت پیاف .

زنی که زندگیش چالشی همه رنج بود و او با قلبی سرشار از عشق آن را تحمل کرد و در آوازهایش جاری ساخت.

 


 

نه ! افسوسی برایم نیست

نه ! هیچ و دیگر هیچ

نه! افسوسی برایم نیست

نه از نیکی ها و نه از بدیهای تقدیر

چرا که هردو برایم یکسانند

 

نه هیچ  و دیگر هیچ

نه ! افسوسی برایم نیست

باخاطراتم آتشی می سازم

غم ها و شادی هایم

دیگر به آنها احتیاچی ندارم

عشق هایم رفته اند

و زخم های روحم نیز برای همیشه پاک شده اند

باید دوباره از نو شروع کنم

 

نه! هیچ و دیگر هیچ

افسوسی برایم نیست

نه از نیکی ها و نه از بدیهای تقدیر

چرا که هردو برایم یکسانند

 

نه ! هیچ و دیگر هیچ

افسوسی برایم نیست

چرا که زندگی و شادی هایم را

با تو از نو آغاز می کنم .



تاريخ : دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 | 18:17 | نویسنده : بهار |


پسرم امسال وارد چهاردهمین سال زندگیش می شود . نوجوانی که اگرچه با گامهای بلند روی پله های زندگی می دود اما هنوز دل در گرو سایه های دلچسب کودکی دارد . می رمد و می تازد و صدا در گلو می اندازد و ساز مخالف کوک می کند و در آغوش من و پدرش آرام می شود و با شعف بسیار بازیهای کودکانه می کند و کنجکاو است و نگاهش کم از دوربین در دستش ندارد و ثانیه ها را هدر نمی دهد و آنچه باب میل و مذاقش نیست نمی شنود و در خاطر ندارد و هنوز دوست دارد کنار تختش روی مبل کوچک بنشینی و برایت حرف بزند و به خاطره هایت گوش بدهد و عجب دورانی است این چهارده سالگی های درخشان . چهره و اندامش فتوکپی بی نقصی از پدر است و روحیات و خلق و خو و علایقش به طرز وحشتناکی شبیه من . آنقدر شبیه که گاه ترسناک است انگار آینه ای روبروی خویش گرفته ای . خوشبختانه علیرغم حد و حریمی که در خانه دارم رفاقتمان پابرجاست و در هر فرصت و فراغتی او را با خود به سفری در گذشته ها می برم که به شدت هم برای آن ولعی سیری ناپذیر دارد .  

 


در یکی از روزهای آفتابی و زیبای فروردین ماه او را به دیدار باغ نگارستان بردم که در میدان بهارستان ، انتهای خیابان دانشسرا و ابندای خیابان گودرزی قرار دارد .  بنایی با 600 متر زیربنا که در سال 1222 ه.ق یعنی 213 سال پیش به دستور فتحعلی شاه قاجار بعنوان اقامتگاه تابستانی در خارج از تهران  آن زمان ساخته شد . با دو عمارت به نامهای دلگشا و تالار قلمدان و 64 اتاق با دربهای چوبی و چهار تالار آینه کاری شده با نقوش طلایی و چلچراغهای باشکوه . در سال 1284 ه.ق ناصرالدین شاه بر وسعت تهران اضافه کرد و این بنا در حصار جدید قرار گرفت . مدتی وزارت عدلیه شد و در زمان مظفرالدین شاه مدرسه فلاحت و کمی بعد مدرسه مستظرفه در بناهای جنوبی باغ به ریاست کمال الملک تاسیس شد و شاگردان استاد در آنجا مشغول به یادگیری و خلق آثاری بی همتا شدند که اکنون در همان بنا بعنوان موزه کمال الملک در معرض بازدید است .

 

 

مدتها متروک ماند تا در سال 1307 ه.ش وزارت معارف وقت در محوطه باغ سه بنای بزرگ با کمک  مهندس روس الکسی مارکف و طراحی ایرانی ساخت و به دارالمعلمین عالی اختصاص داد . سید علی اکبر باغبان نیز باغ نگارستان را طراحی کرد و از آن پس این بناها  به دانشسرای عالی اختصاص پیدا کرد و بعدها کتابخانه ای در باغ تاسیس شد که بانو پروین اعتصامی معاونت آن را بر عهده داشت و بعدها موسسه لغت نامه دهخدا و کلاسهای زبان خارجی ، جغرافیا و کلاس‌های عمومی دانشکده ادبیات در آن  شد. در سال  ۱۳۳۷ مؤسسه تحقیقات اجتماعی در این مکان آغاز به کار کرد .

 

 

ازسال  ۱۳۴۱ تا ۱۳۷۰ دانشکده علوم اجتماعی در این محل مستقر شد و در سال 1371 قصد واگذاری و تخریب آن را داشتند که دکتر روح‌الامینی مقاله‌ای با عنوان حسب حال‌ در روزنامه اطلاعات نوشت و به واگذاری و تخریب آن اعتراض کرد. این محل نزدیک به دو سال متروکه بود تا این که در آبان ۱۳۷۴ دکتر حسن حبیبی، معاون اول رئیس جمهور وقت، از این مکان دیدن و یکی از کارشناسان میراث فرهنگی به نام مهندس دانشور را برای تهیه نقشه و بازسازی باغ معرفی کرد. او نیز با هماهنگی دانشگاه، نقشه اولیه را به دست آورد و تغییرات انجام شده را اصلاح کرد.

 



از میان درب عمارت که پای به درون می گذاری انگار تاریخ را پله پله پایین می روی .  در صبحدمی بهاری عطر خاک نمناک فضا را آکنده و درختان بلند سبز با نسیمی خنک رقصانند و آب این مایه حیات در جویهای کوچک روان است و همراه با پرندگان نغمه خوان سرود بهاری سر داده است . طراحی باغ الگوی بی نظیر باغ ایرانی است که در زمین شیب دار بنا شده و با دیوارهای بلند محصور است و ترکیب کلی و اجزا آن بر اساس هندسه مربع است . چشم اندازی مستقیم و کشیده در محور طولی باغ روبروی عمارت اصلی و کاشتن درختان بلند در دو سوی آن که پرسپکتیوش باغ را طولانی تر جلوه گر می سازد .

 

 

شیب طبیعی آن باغ را به تمثیلی از فردوس بدل می کند و وقتی از نقطه بلند ابتدای باغ به عمارت می نگرید بر اثر خطای زاویه دید آن را نزدیکتر می بینید و بیننده مشتاق به رفتن به سوی آن می شود و بالعکس وقتی از عمارت به باغ نگاه می کنید فاصله طولانی تر و باغ وسیعتر به نظر می آید و آب که عنصری نمایشی و بسیار مهم در معماری است و توسط جویها حرکتی دائمی در فضا دارد و آب شیبها صدای آنرا به ملودی آهنگین بدل می کنند .

 


در مقابل عمارت اصلی استخر بزرگی جلوه گری می  کند که خود بر زیبایی چشم انداز می افزاید و درختان میوه در کنار درختان بلند سایه سار که خنکای مطبوعی در معبرهای باریک ایجاد می کنند و گلهای الوان رنگ به رنگ و به خصوص گل سرخ که عطرش با تاریخ ایران زمین گویا عجین شده است . در زمان احداث این بنا ، آب باغ از دو نهر مشهور آب کرج و نهر اوین (احتمالاً قنات حاج علیرضا) تأمین می شده است .

 

 

در ابتدای ورودی ساختمان و در سمت چپ مجموعه دارالمعلمین که توسط مارکوف طراحی شده به چشم می خورد . عمارات سه گانه  شامل دو آپارتمان شمالی دارای شش اطاق و عمارت مرکزی شامل پانزده کلاس و دو تالار بزرگ و عمارت جنوبی که به آزمایشگاهها اختصاص یافته بود . طراحی مارکوف ترکیبی از معماری ایرانی و المانهای خاص او است و برای اولین بار راهروها و پاسیوها نقش مرکزی دارند و بنای کوشک در میان باغ مرکزیت ندارد و در نماهای اصلی پنجره های طبقات همکف به شکل مربع مستطیل و پنجره های طبقه دوم دارای طراحی قوس ایرانی هستند .

 


به موازات جریان آب در جویهای به هم پیوسته و از میان درختان بلند که می روی به تندیس فردوسی می رسی که در سال 1313 خورشیدی توسط لرنزی، استاد مجسمه‌ساز مشهور فرانسوی و تنها بر اساس برداشت وی از اشعار این شاعر بلند مرتبه ساخته شده است .

 


و بعد استخر کوچکی و عمارت آجری موزه کمال الملک با درب بلند نیمه باز که تو را به دنیال خیال و رنگ و نقش می برد . در ابتدای محوطه ورودی  تصویر های سیاه و سپید سالهای دور است و مدرسه مستظرفه و استاد بلند قامت آراسته با شانه های پهن و پیشانی بلند و نگاهی مغرور و متنفذ در پشت عینک ته استکانی در جمع شاگردانی که امروزه اساتید درخشان تاریخ هنر و نقاشی ایران زمینند .

 


راهروهای بلند با کف واکس خورده و چلچراغهای لاله فیروزه ای و مبلمان فرانسوی و آفتاب بهاری که از میان پشت دریهای سپید پنجره های قوس دار سحر و جادوی 130 نمونه اثر نقاشی از عمارتها و زیارتگاهها و ابنیه قدیم و مردمان کوچه و بازار  و روستا و طبیعت را به نمایش می گذارند.

 


بزرگانی همچون استاد محمد تجویدی و تابلوهای آبرنگ و گواش و ابراهیم جباری و رضا شهابی و محمد غفاری و میکائیل شهبازیان و علی اکبر خزینه و علی اکبر یاسمی و علی اشرف والی و پرتره معروف آبرنگ مرد بلوچ اثر رضا صمیمی و آثار بسیار زیبای آرشاک که یکی از بهترین شاگردان استاد بوده و دیگر بزرگان که باید ساعتی با حوصله و درنگ به تماشای محصول سرپنجه هنرمندشان نشست و در میان طرح و رنگ غرق شد و انگار صدای استاد نیز در میان دیوارها طنین انداز است ...

 


پنجره های قوسی عمارتهای آجری قصه گوی خاموش تاریخ شگفت این سرزمینند که تاجگذاری محمد شاه بر تخت طاووس و قتل میرزا ابوالقاسم قائم مقام را در زیر زمین عمارت دلگشا و مراسم سلام پادشاهی و جلسات تدریس و کسب علم و همهمه هنرآموزان را همزمان به نظاره نشسته اند .

 

 

با تلاش بی وقفه مسئولین موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان و حمایت اداره کل فرهنگی و اجتماعی دانشگاه تهران  نمایشگاه- موزه تاریخ فرهنگ کودکی در روز جمعه 29 آذر در تالار دکتر معین باغ نگارستان برپاشد . اتاقهای تو در توی تالار مهمانپذیر یادگارهای کودکان این سرزمین از دوره باستان تاکنون هستند و کودکان دیروز و امروز با لذت و شعف بسیار به تماشای تاریخ بازیچه ها و عروسکها می نشینند و به نوای لالای مادربزرگ در  کنار ننوی نوزاد گوش فرا می دهند .

 

پدربزرگها و مادربزرگها از کودکی می گویند و هفت سنگ و یه قل دو قل و عروسکهای پارچه ای و کودکی هایی که در سایه سار درختان حیاط خانه و کوچه های دلگشا سپری شد . و در بخش دیگری از موزه مکتب خانه و اولین مدرسه ایران و یادگار های استاد باغچه بان یادآور زحماتی است که وطن دوستان فرهیخته برای علم آموزی به نسل فردا کشیده اند .

 

 

 

و برای مزه مزه این گردش تاریخی چه جایی بهتر از کافه تهرون  در بخش شمالی باغ با اتاقی در عمارت آجری مزین به میز و صندلی های کوچک و عکسهای قدیمی روی دیوار و پشت پرده های تور سپید بر پنجره های چوبی و چای دم کشیده در قوری های چینی گلدار و محوطه زیبایی که برای نوروز با سلیقه آراسته شده است .

 

حوض آب و گلدانهای شمعدانی و نیمکتهای چوبی و املت دستپخت بانوی با سلیقه و قهقهه کودکان بازیگوش در باغ . انگار به خانه کودکی ها آمده ای و پدربزرگ روی ایوان نشسته است و مادربزرگ نقل می گوید و آفتاب که لم داده روی چمنهای سبز و تو می خواهی هرگز این خیال پایان نگیرد و بماند و بماند.


 با سپاس از آقای علیرضا عالم نژاد مدیر کافه تهرون که متولد مرداد ماه 1357 است و دانش آموخته کامپیوتر و عاشق تاریخ تهران و ایران زمین و به همت او و همسر گرامیش و همه عزیزان همکارش  علیرغم  طوفان سیمان و سنگ و آهن که تهران را در خود بلعیده است ساعاتی را می توان به لذت بردن از محله های قدیمی شهر پرداخت . اگرچه شاید فردا دیگر همین عمارتها هم نباشد اگر همتی نباشد و امروز را برای آیندگان حفظ و حراست نکنیم .

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 23:22 | نویسنده : بهار |


سال نو را با کلامی از حضرت حق آغاز کردم و نظری بر آینه و آب و آرزوی طراوت و سبزی و سرخی برای روزهای در پیش و شیرینی هم کلامی با پدر و مادر ، همسر ، پسرم ، عزیزان فامیل و دوستان گرد سفره روزهای اول سال اما هنوز چیزی انگار کم بود و نبود . دورترین اتاق خانه پدری با دیوارهای آراسته از کتاب و تصاویر روزهای خوب گدشته در قابهای چوبی  و پنجره ای رو به حیاط پر از گل  خلوت خستگی هایم شد .


 

کتابهای مورد علاقه ام  و نوای همیشه جاری موسیقی و ساعتها و ساعتها گپ و گفت شیرین با مادر و دوباره کودک شدن و غرق شدن در خاطرات خانه ای کوچک در تبریز  و حیاطی فراخ و اتاقهای تو در تو و آفتاب که روی قالی های دستباف بله می داد و هرچه رنگ بود جان می گرفت و صدای چرخ خیاطی مادر و انگشتان باریک و بلندش که با مهارت رنگ و پارچه و بافت را به معجزه ای رنگین بدل می کرد و آواز های عشق و هجران و وصل که از رادیو کوچک همه خانه را پر می کرد .

 


پدربزگ همیشه می گفت زنان درونی پیچیده دارند و به گلها می مانند و آنها که در سطح می مانند تنها عطر و بویشان را می بینند و آنها که چشم جان دارند گلبرگ به گلبرگ به کشف زیبایی و توازن و شادابی و طراوت می نشینند و گلها بستر سبز می خواهند و مراقبت همیشگی و توجه و محبت تا هر روز جلوه ای دیگر از درونشان را هویدا کنند و تو هر بار زنی دیگر بیابی با خلقی و عطری دیگر و این همان افسونی است که پروردگار عالم با نظر بر گلها در وجود زنان به ودیعه گذاشت . و برای من زنانگی همیشه با این هاله جادوئی همراه بود و این رنگ به رنگ شدن و تغییر و تحول و این جریان و خروش و حس زندگی که همجون جویباران بهاری در دل کوهسار سخت راه می جوید و دل سنگ را می شکافد و آفتاب را به ارمغان می آورد .

 



مدتی بود این من زنانه درونم را در هیاهوی کار و پیشه و مشغله زندگی گم کرده بودم . همه کارها بر مدار نظم و نظام پیش می رفت اما دلم خاموشی گزیده بود  . بی قراری را دلیل آغاز بهار می دانند و تو بهار باشی و متولد بهاران و بهار در رگهای وجودت موج بزند دیگر راهی جز گریز به هزار پستوی درون نیست . این بود که هفته دوم تعطیلات را به همراه همسر و پسرم در کوهستانی پر برف حوالی تهران گذراندم  .  

 



فراغتی تا در پناه سنگهای ستبر سپید پوش و هوائی بس معطر و پاک سفری کوتاه داشته باشم در خویشتن خویش . همیشه حتی از همان اوان کودکی حائلی مرا از دیگران جدا می کرد . دیواری نامرئی و بلند و ستبر از خیال و طعم و عطر که مرا از دربی پنهان در انتهای باغ ذهن به دنیایی دیگر می برد که بر رشته های درهم بافت ملودیهای موسیقی و اشعار موزون و سطرهای کتاب و آنچه نگاهم در ورای زندگی روزمره در پنهان درون دیگران تصویر بر می داشت بنا شده بود و کمتر کسی راه به این خلوت گم گشته داشت مگر آنکه خود اهل دل بود و با چشم دل به تماشای آن می آمد .

 


شبهای بلند سرد و فنجانی قهوه داغ و تماشای خانه های خفته در آغوش انحنای کوههای بلند و گوش سپردن به صدای جادوئی و جوان و گرم همایون شجریان که اشعار بی بدیل بانو سیمین بهبهانی را چه موزون و عاشقانه می خواند مرهم روزهای سخت گذشته شد و بهار در تنم جاری شد و حالا بسیار بسیار بهترم و دلتنگ همه شما دوستان این پنجره مجاز .       

 

چرا رفتی، چرا؟  من بی قرارم

به سر، سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟

ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟

نه هنگام گل و فصل بهارست؟

نه عاشق در بهاران بی قرارست؟




تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 1:4 | نویسنده : بهار |


مادربزرگ قامت کوتاهی داشت و صدایی نازک و چشمهایی میشی و مهربان و لبهای باریک که هروقت لبخند می زد دو چال کوچک گوشه گونه های برجسته اش می کاشت و در قصه های رنگ به رنگش همیشه یکی بود و یکی نبود . دیشب خوابش را دیدم . خوابهایم همیشه عطر و رنگ دارد . عطر خوابهای مادربزرگ به بوی هیزم گداخته و گلهای شمعدانی و عطر تنش آغشته است و رنگ غروبهای شالیزار دارد . کمی سرخ پریده و حاشیه ای نیلی بنفش . وقتی بیدار شدم تبم آرام گرفته بود . جراحی کوچکی داشتم و دوره نقاهتی دردناک و استراحتی اجباری و حالا خیلی بهترم و در این روایت همیشگی بودن و نبودن ، من هستم چون در این خانه مجاز بهاری برایتان می نویسم و شما را می خوانم  .

 

 


وزن کم کرده ام و موهای رهای عسلی و شلوار جین آبی رنگ و تی شرت لیمویی و کفشهای اسپرت مرا درون آینه به عقب می راند . تراولینگ آرامی به سالهای دبیرستان و روزهای خوب بی خیالی و دنیا به کام و نتهای شاد موسیقی در محفلهای بی ریای سرشار از شادابی نوجوانی و بهار که همه عشق بود و عشق عاشق شدن بود و همراهی بود و همدلی و سر فرو کردن در شعرهای شاملو و فروغ و دست به دست کردن کتابهای نایاب و هم صحبتی های بی پایان در صف انتظار سینما و تنهای تبدار و گونه های برافروخته و دستهایی که سکانسهای روی پرده را به لذت عبور از خطهای قرمز ممنوع گره می زد  .....

 

 


مجله فیلم در ایام نوروز کمیاب می شد و باید از هفته قبل به روزنامه فروش سر کوچه می سپردم و هی سر می زدم و همه اینها به خاطر آن بهاریه های بی نظیری بود که در صفحات اول مجله چاپ می شد و گذشته و حال را به هم گره می زد و فریاد مادر همیشه بلند بود که هرچه داری خرج روزنامه و مجله و کتاب می کنی .  

مجله فیلم ویژه‌ی نوروز ۱۳۸۷ - شماره ۳۷۶

بهاریه نوشته پرویز دوایی :

شبِ عقلِ مدهوش...

مهربان دیرین، خیلی متشکریم هم این بنده و هم این بانو به خاطر کارت تبریک قشنگ عید که امروز رسید. به تو و خانواده‌ات هم تبریک می‌گویم (می‌گوییم) و امیدواریم که سال جدید سال برکت و آرامش و تندرستی برای شماها باشد (تعمیم این آرزو برای عده‌ی بیش‌تری از مردم این دنیا از حد جرأت ما خارج است!). نمی‌دانم که تو در آن‌جا، در سرزمین غریب، چه‌قدر احساس «عیدانه» داری؟ هم‌وطن‌ها در آن‌جا عیدی به پا می‌کنند جوری که جلوه‌های ظاهری‌اش یک جورهایی به شما بتراود، این طوری که مثلاً سالنی اجاره کنند و بلیت بفروشند و هفت‌سین به پا کنند و خواننده/ نوازنده/ جوک‌سازها جمع شوند؟ این‌جاها که هم‌وطن‌ها بسیار معدود و پراکنده هستند. بعد هم تقسیم کردن این لحظه‌های محرم و خانوادگی، با جمع آدم‌های ناشناخته قدری سخت است. این است که این‌جاها اگر شما رأساً در کلبه‌ات گلی، گلدانی آوردی و روی میز گذاشتی، با ظرف سیب سرخ و سکه و آیینه‌ای، گذاشتی. وگرنه عید همان دوردورها می‌آید و می‌رود و گوشه‌ی بال‌اش هم به شما نمی‌گیرد...

 

 


رضا کیانیان در بهاریه 1390 می نویسد :

روزگاری می‌خواستم جهان را تغییر دهم. حتی بازیگری را رها کردم برای تغییر جهان. بعدتر که فهمیدم جهان سازوکار دیگری دارد و با من تغییر نمی‌کند، بازگشتم به بازیگری. می‌خواستم با بازی، بر جهان تأثیر بگذارم. بعدتر فهمیدم این جهان است که مرا متأثر می‌کند. می‌خواستم بر اجتماع اطرافم تأثیر بگذارم. بعدتر فهمیدم من جزیی از آن اجتماعم، نه جدا از آن. می‌خواستم. می‌خواستم. حالا مدتی‌ است نمی‌خواهم. فقط سفر می‌کنم، سفر. چون مسافرم. حالا مدتی‌ است کسانی را که دوست داشتم، بیش‌تر دوست دارم. چون عاشقم. من یک مسافر عاشقم. هرچه می‌گذرد خوش‌بختی‌های کوچک‌تری را کشف می‌کنم. دوست دارم باشم، چون هستم. و مزاحمان کوچک‌تری را از خود دور می‌کنم. آن‌هایی را که می‌خواهند مرا تغییر دهند، آن‌هایی را که مزاحم این سفرها و این عشق‌هایند از خود دور می‌کنم یا از کنارشان می‌گذرم. بحثی با آن‌ها ندارم. می‌دانم که نمی‌فهمند. آخر، زیر این آفتاب هیچ چیز تازه‌ای نیست. هیچ گفته‌ای نیست که گفته نشده باشد و هیچ کاری نیست که کرده نشده باشد. هر کس روایت خودش را از زندگی دارد.

 

 

برایتان سالی سرشار از سلامتی و عشق آرزو دارم .

اگر در پایتخت بمانم باز هم خواهم نوشت و اگر به خانه پدری بروم به یادتان خواهم بود .

با یادی از آنها که اگرچه نیستند ولی گرمای خاطراتشان همیشه باقی است .

 

ترانه بسیار زیبای " فصل بهار "

با صدای ناصر عبداللهی تقدیم به همه شما عزیزان .

نارِت ز یادُم اُو لحظه ئونی که با تو بودُم

آتش عشقت تو دامن ایزه به تار و پودُم

وقتی که تُمدی نگاهت اُمکه عاشقت بودُم

تیر نگاهت ایخا تو قلبُم لَرزی وجودُم

نارِت ز یادُم اُو لحظه ئونی که با تو بودُم

آتش عشقت تو دامن ایزه به تار و پودُم

اَرِم به صحرا مه وا خود تو فصل بهارِن

اَرِم تو باغون اَکنِم گردش که گلعُزارِن

نارِت ز یادُم اُو لحظه ئونی که با تو بودُم

آتش عشقت تو دامن ایزه به تار و پودُم

ای نازنینُم اى مونس دل اُمید جُونُم

فصل بهارِن دشت لاله زارن مبَر ز یادُم

نارِت ز یادُم اُو لحظه ئونی که با تو بودُم

آتش عشقت تو دامن ایزه به تار و پودُم

لینک دانلود : http://s5.picofile.com/file/8117349534/fasle_bahar.mp3.html




تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 22:31 | نویسنده : بهار |



وقتی برفای کپه شده روی شاخه های درختای بلند کاج با صدای تالاپ روی کف حیاط ولو می شن . وقتی حتی خاک یخ زده باغچه به سایه نشسته یواش یواش باز می شه و خیس می شه و نفس می کشه . وقتی شاخه های لخت درختای چنار خیابون بلند گره گره می شن و جونه ها زیر پوستشون ورم می کنن و با قدرت و سماجت پوست خشک رو می ترکونن و سر سبزشونو رو به آفتاب بلند می کنن  .

داره بهار میاد ....

 


وقتی  دستای ظریف زنونه دست به کار می شن تا غبار گل گرفته این چند روز برف و بارونو از روی گونه های شیشه های خونه ها پاک کنن و به گنجه لباسا سرک یکشن و ظرفای قفسه های آشپزخونه رو مثل صف سربازای پادگان مرتب و تمیر کنار هم بچینن و شهر پر بشه از عطر خوش ملحفه های پاک و شسته شده ...

داره بهار میاد ....


 

وقتی خیابونای پایتحت دود گرفته صبح و ظهر و شب ، شلوغ و درهم برهمه و مغازه های به حراج نشسته تند و تند پر و خالی می شن و مردم هی از تاکسی و اتوبوس و ماشین پیاده و سوار می شن و بسته های سنگینو به این طرف و اون طرف می کشن ....

وقتی توی آینه موهای قهو ه ای رو که بعد از چند ماه بلند زمستون حالا تا پایین شونه ها اومده تاب می دی و می ذاری آفتاب میون سایه روشنش خونه کنه و لباس سبزو که گلای ریز بهاری تو متنش داره  با کیف و کفش قهوه ای که نوارای سبز خوشرنگ داره ست می کنی ...


داره بهار میاد ....



 


وقتی پسرک کنارت وای میسه و با صدای دورگه بهت  می گه حالا حتی با کفشای پاشنه بلندت هم قدش داره ازت بلندتر می شه و تو توی دلت قند آب می شه و به همین چند سال پیش فکر می کنی که توی دستای کوچیکت جا می شد ....

داره بهار میاد ...



وقتی می شه بی خیال سبد و کلید و حل و فصل ، رو به دنیا کرد و پشت کامیون زندگی نشست و فرمونو تو دست گرفت و رو جاده امروز پشت به گذشته و رو به آینده گاز داد و گذاشت دل هر جا که می خواد راشو بگیره و بره و تو باشی و جاده و دلت و صدای گرمی که برات می خونه    ..

داره بهار میاد ...

 


وقتی مثل من ...

بعد از این همه مدت که فاصله ات از پنجره خونه مجازت تنها یه صفحه کیبورد باشه و نتونی حتی یه کلمه تایپ کنی و یکهو صب بلند بشی و بغضت بترکه و یه حس گرمی توی وجودت بپیچه و داغت کنه و بی خیال همه روزمره گی های پر مشغله این مدت دل بدی به نوشتن و نوشتن و نوشتن ....

داره بهار میاد ...  




تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 12:48 | نویسنده : بهار |


سروده ای از شمس لنگرودی :

 

تو مثل منی برف

 

راه می‌روی و آب می‌شوی

با علمی لدّنی

پنبه بر جراحت سال می‌گذاری

می‌بینم اسفند را عصازنان

به سوی بهار می‌رود.

 

تو مثل منی برف

آتش را روشن می‌کنی

تا در هرمش بمیری

یاس‌های تابستانی ادای تو را در می‌آورند

پروانه‌ها که تو را ندیدند

عاشق او می‌شوند

نکند سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف.


 

ببین زمین به چه روزی درآمد

تو کرک بال ملائکی

طوری بنشین که زمین چند روزی به شکل اول خود در آید.

کاش می‌توانستی تابستان‌ها بباری

تا با تن‌پوشی از برف

برابر خورشید عشوه‌ها می‌کردیم.

 

حس می‌کنم که لشکری از بهشتید

می‌آئید آدم و حوا را به خانه‌ی اول عودت دهید

لشکری از آب

بر ما که نواده‌ی آتشیم

حاشا حاشا

من که ندیده‌ام بشود کاری کرد.



 

 به شادی مردم اعتماد مکن برف

تا می‌باری نعمتی

چون بنشینی به لعنت‌شان دچاری.

چیزی در سکوت می‌نویسی

همه‌مان را گرفتار حکمت خود می‌کنی

ما که سفید‌خوانی‌های تو را خوب می‌شناسیم.

 

تو چقدر ساده‌ئی که بر همه یکسان می‌باری

تو چقدر ساده‌ئی که سرنوشت بهار را روی درخت‌ها  می‌نویسی

که شتک‌ها هم می‌خوانند.

آخر ببین چه جهان بدی شد

آفتاب را

داور تو قرار داده‌اند

و تو با پائی لرزان به زمین می‌نشینی

پیداست که می‌شکنی برف.


 

تا قَدرت را بدانند

با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ

فکر می‌کنم سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف.

آب شو

آب شو! موسیقی منجمد!‌

و بیا و ببین

رنج را تو کشیدی

به نام بهار

تمام می‌شود.

 

پی نوشت :

موسیقی وبلاگ اجرای سازدهنی زیبایی است به نام Circle of Miles

توسط  Toots Thielemans



تاريخ : دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 | 0:20 | نویسنده : بهار |



باران که ببارد و باد که بوزد و آسمان که آبی شود باید رخت و کلاه کرد و از خانه بیرون زد و شادمانی را در میان دیگران مزه مزه کرد و از یاد نبرد که آدمی در حصار تنهایی پرنده ای است در قفس محکوم به فنا و مرگی تدریجی . پسرک را گذاشتم در ماشین و به همسر عزیز پیامک زدم و در کوچه و خیابانهای شلوغ تهران راه افتادیم به سمت سربالایی ولیعصر و در میان ردیف چنارهای بلندش  دوباره بیست ساله شدم و غوغایی در وجودم دوید و دلم هوای دویدن و خندیدن و فریاد کشیدنی بی خیالانه کرد و روزهایی که افق دورشان فقط تا فردا بود و دغدغه هایش کوچک و بهمن ماه و زمستان یعنی کافه و قنادی و قهوه داغ و فیلمهایی که برای دیدنشان در صف جشنواره فیلم ده روز تمام صف می کشیدیم .    

 


آفتابی خوشرنگ و دلپذیر خودش را روی چمنها و سرشاخه های تنک درختان پهن کرده بود و رخوتی معلق در هوا موج می زد و انگار عقربه های ساعت هم تنبلانه و کند دنبال هم راه می رفتند و چه فرصت و فراغتی بهتر از این تا تن به گرمایی مطبوع بسپری و دنیا را در این چند لحظه آرامش رویا ببینی و بگذاری نسیم خیال تو را با خود به هر جا که خواست ببرد .

 


و عشق و باز هم عشق که رنگ می دهد و نوازش می کند و مردی و زنی را در کنار هم به آغوشی بدل می کند که کودک را مامن و مأوا می شود و خستگی روزهای پر تلاش زندگی را می شوید و دلتنگی را لبخند می کند و فراق را وصال و تو به این معجزه آفرینش می اندیشی که هستی را بر پایه یکی شدن دو تن نهاد .

 


و چه خوب که بازگشته ای و باز هم زیر این آسمان به مردمانی از جنس و ریشه و تاریخ مشترک به زبانی واحد سلام می گویی و شادمانی واقعی در این با هم بودن است و در کنار هم ماندن و با هم تحمل کردن و ساختن و رویای آنکه این وطن دوباره وطن شود . همان رویایی شود که بود . پیشاهنگ دشت شود و در آنجا که آزاد است منرلگاهی بجوید . که این وطن رویائی شود که رویاپروران در رویای خویش اندیشیده‌اند.


 

پی نوشت : عکسهای این پست را پسرم امروز گرفته است .




تاريخ : جمعه یازدهم بهمن 1392 | 0:44 | نویسنده : بهار |


سال 1392 را در فرودگاه تحویل کردیم . دور میز کافه تریا سالن انتظار با همسر و پسرم و سه فنجان قهوه و کیک سیب و موبایل روشن و سیل تبریکات تلفنی که همچون نوارهای نامرئی مرا به عزیزانی در هزارگوشه دنیا وصل می کرد . پسرم فالم را گرفت و برایم سالی در سفر و تکاپو پیش بینی کرد . خندیدم اما انگار تقدیر در همان سالن کوچک چنین رقم زده شد و حالا هر چند ماه یکبار به اجبار کار و مشغله و ... چمدانم مدام پر و خالی می شود بی مجالی برای لحظه ای توقف و درنگ و حوصله ....

یکی از دوستان در کشورهای مجاور شرکتی چند ساله دارد که به مشکلات بسیار دچار شد و از من خواهش کرد سر و سامانی بدهم و هیچ کاری سخت تر از آباد کردن خرابه های گذشته نیست و این هفته های قبل همه به جلسه و حسابرسی و خواندن گزارشات و قراردادها گذشت تا برای چند هزارمین بار در زندگیم بدانم که بر خلاف باور مردمان ایران زمین ، دلیل موفقیت در کسب و کار نه سرمایه و پول کلان که مدیریت فرصتها و استعدادها است و استفاده از مدیران لایق و دوری از طمع و حرص .

چند روزی است بازگشته ام ....

میان هوایی مه آلود و تیره و تار و غبار گرفته و مسموم به آسمانی چشم دوخته ام ....

که مدتها است معجزه را از یاد برده است ....

ترانه ای زیبا از لئونارد کوهن

Waiting For The Miracle

 

عشق من ، در انتظارت بوده ام

روزها و شب ها

بی خبر از گذشت زمان

و اینگونه نیمی از زندگیم در دوری از تو سپری شد

در انتظار برای معجزه ای که در راه بود

می دانم که دوستم داشته ای 

اما به دستان در بندم بنگر 

می دانم که رنج کشیده ای

و غرورت جریحه دار است 

از این که مدتها در کنار پنجره اتاقم به انتظار مانده ای

و من در انتظار معجزه ای بودم

معجزه ای در راه ...

لینک دانلود :

http://s5.picofile.com/file/8110606650/waitingforthemiracle_leonardcohen_.mp3.html

 

 



تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | 23:21 | نویسنده : بهار |