تبليغاتX
بهار سبز






















بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است


آخرين بار كه ديدمش چندین سال پيش بود ...

در غروبي پاييزي و دل انگيز ...

ميان اتاق خالي و بين  وسايل جمع آوري شده روی دو صندلی کوچک نشستيم ....

و همه خاطرات دبيرستان و دانشگاه و سالهاي بعد را گذاشتيم وسط ..

و قهوه اي تلخ كتارش نشانديم  ..

و من قاب كردم روي ديوار دلم ..

و او برداشت و گذاشت كنار وسايل ،  توي چمدان بزرگ قهوه اي و با خودش برد .

زمان چيز غريبي است ..

مثل رودي خروشان مي دود و گاهي كش پيدا مي كند و گاهي راكد مي شود و گاهي پا مي گذارد روي گاز و با سرعت تمام دنده عقب مي رود تا ته ته پستوهاي دل آدم .

 

صبح يك روز مهر ماه كه آفتاب پهن شده بود روي نيمكتها ، وارد کلاس شد  ..

دو چشم درشت تيره قجري ميان صورتي شاداب و شيطان و موهاي مشكي براق مهار نشدني كه از مقنعه سرمه اي زده بود بيرون   ..

دبير زيست شناسي روي نامش مكث مي كند ...

" امستريس "

چيني روي پيشاني مي اندازد كه يعني اسم قحطي بود ...

و خنده اي نرم و زير كنارم موج بر مي دارد ..

: اسم يك ملكه بزرگ است ...

و همين لقبش شد و رويش ماند ..

ملكه بي رقيب زمين واليبال كه باعث شد چند دوره مسابقات مدارس را راحت و بي دردسر ببريم ..

و مدام غر مي زدم كه از ملكه بودن فقط نامش را دارد و بقيه اش فقط پلشتي و شلختگي بود و بس .

اتاقش كه مي رفتي كلي بايد بين لباسها و وسايلش مي جستي تا جايي تميز براي نشستن پيدا مي كردي و مادرش تازه سر درد دلش باز مي شد و  مي خواست نصيحتش كنم كمي به رفتار معقولانه و دخترانه و  ...

و من فكر مي كردم كجاي اين دخترك پریشان با كفشهاي اسپرت و تي شرت و شلوار جين به دخترخانمهاي مودب و معقول مي آيد و تازه من را چه به نصيحت كه او را همين جور كه بود دوست داشتم و اصلأ اين گستاخي و راحتي رفتارش برايم جذاب بود ..

 

بين همه درسها كه ناپلئوني پاس مي كرد فقط عاشق يك درس بود و آن هم فيزيك و همين باعث شد تا سال آخر چندين و جند معلم بگيرد براي باقي درسها و تخته گاز بخواند تا اولين نيمكت كلاس دانشكده فيزيك را مال خودش كتد .

و همين هم شد ..

در يك دانشگاه بوديم و دو رشته مختلف و كم كم آرامتر شد و خانم تر و سنگينتر و دورتر...

علتش را بعدها فهميدم كه ماشيني مدل بالا جلوي دانشگاه پارك كرد ..

مردی جوان با موهاي قهوه اي براق آب و شانه شده فرق برداشته و نگاهش خيره به جلو و حتي سر برنگرداند و من تماشايش كردم كه با كمي خجالت در را باز كرد و دستي پنهاني برايمان تكان داد و رفت و نمي دانم چرا يكهو دلم ريخت پايين و طعم تلخي توي دهانم دويد ...

 

جسته و گريخته حكايت كرده بود كه از بستگان مادرش است و مقيم یکی از کشورهای اسکاندیناوی و داروسازي خوانده و ...

بعدها كه با هم آمدند به محل كارم كه ترتيب دريافت ارز برايشان بدهم و دو چشم سبز سرد برايم توضيح مي داد كه اسكناس لازم دارد و بايد حسابي ارزي داشته باشد تا هر ماه بتواند پول حواله كند و صدايش عجيب طنين سخت و سرد فلزي داشت و حتي عطر تلخ و خنكي  هم كه زده بود ته بوي ماده ضدعفوني مي داد ...

و من ناخودآگاه چشمم مي رفت به دستان سپيد و سرد و انگشتان بلند بي رنگ و امضايي كه يك حرف بود و چند خط محكم و پر رنگ و آن نقطه آخر كه كوبيد زير امضاي  روي كاغذ ... يعني تمام !

قرار شد مدتی تا امستريس فارغ التحصيل شود نامزد بمانند و بعد مراسمي و بروند ديار همسرش  ...

 

وقتي دست به دستشان داديم و راهي فرودگاهشان كرديم ....

براي اولين بار دلم براي آن عروس زيبا تنگ شد ..

براي همه آن كل كل كردنها و  غرزدنها و شلختگي هايش  ...

نامه هايي رد و بدل كرديم و دانستم به درخواست همسرش و عليرغم ميل قلبي اش در يكي از زير شاخه هاي  رشته پزشكي ادامه تحصيل داد و بعدتر كه تصوير پسري ملوس را برايم پست كرد كه انگار كپي كوچك مادرش بود با همان چشمها و موها و پوست مهتابي ..

 

در ميان نور آفتاب كه بي دريغ از ميان پنجره هاي برهنه ، پهن شده بود نشسته بوديم و تلخي قهوه را به شيريني گپ و گفتمان گره مي زديم . آپارتمانی را خریده بودند براي روز مبادا و حالا به فروش رسیده بود و بايد سريع بر مي گشت . درب كيفش را باز كرد تا سيگاری بردارد که بسته قرصهاي سفيد رنگ ريختند روي زمين . نگاهش را دزديد و از سردردي گفت كه مدتي است رهايش نمي كند و به سرماي مردافكن سرزمين يخها عادت نكرده و دكتر گفته ميگرن مزمن است و من به آن دو خط باريك عمیقی نگاه مي كردم كه روي پيشاني بلندش نقاشي شده بودند .

ديگر عادت كرده بودم به بي نظمي هميشگي اش ..

گاهي چند ايميل پشت سر هم و عكس و تلفن و گاهي ماهها بي خبري تا باز فيلش ياد هندوستان مي كرد با همان انشاي شتابزده پر غلطش ..

انگار هميشه وقت كم مي آورد و آخرين بار بعد از چند ماه كه نگرانش شده بودم نامه بلند بالايش با تصوير دختركي زيبارو مزين شده بود كه م‍‍ژ ه هاي بلندش روي گونه ها سايه انداخته بود .

همه او را خوشبخت مي دانستند ..

همسري تحصيلكرده و وضع مالي مرتب و خودش هم در يكي از بيمارستانهاي خوب شهرشان مشغول شده بود و بچه هاش هم زيبا و سالم بودند ..

راستي آدمي ديگر چه احتياج دارد براي خوشبخت بودن  ..

اما جاي خنده ريز و کشدارش در عكسها خالي بود ..

خنده هايي كه چشمانش را دو گوي درخشان  مي كرد و چال ظريفي  پايين گونه ها مي ساخت .

خنده هايي از ته دل ..

 

 

و حالا صدايي ناشناس نام او را روي پيغام گير تلفني گذاشته بود با شماره اي حوالي قيطريه كه مي دانستم خانه پدري اش است . انگار منتظر تماسم بود و فقط گفت هستي كه بيايم ..

بدون احوالپرسي و مقدمه و موخره اي ..

آبي روي گلدانهاي تراس گرفتم و قوري قهوه را كنار ظرف شيريني روي ميز گذاشتم و هي در دلم  نجوا كردم كه چيزي نيست و هي دلشوره تا دهانم آمد و برگشت تا زنگ درب را زد ...

قامتي بسیار ظريف و باريك كه شالي سبز روي گيسوان تيره اش گذاشته بود و چشمهايش را عينك بزرگ و تيره پنهان كرده بود .

خواسته بود تنها باشيم و پسرم را همراه پدرش روانه كلاس ورزش و استخر كردم  و نشستم مقابلش  .

از آن ملكه شوخ و شنگ حالا دو چشم گود رفته مانده بود و دستهايي لرزان كه رگهاي آبي رنگي زير آن پوست مهتابي خانه كرده بودند  . 

 

برگه آزمايشي نشانم داد و بعد برگه هاي ديگر ...

سوالم را در چشمانم خواند و گفت : نمي داند .. يعني نخواسته ام كه بداند ...

برايش همه اين سالها عروسكي زيبا بودم ..

آنچه خواست خواندم و انجام دادم ...

بدون آنکه يك بار بداند درون قلبم چه مي گذرد و چه مي خواهم و چه دوست دارم ..

هي خط كشيد كه اين بد است و آن خوب است و اين شايسته است و آن بايسته است و ...

خانه مرتب و قفسه های منظم و لباسهای اتو کشیده و بچه هایی که فقط حرف شنوی از او دارند خط کشیدند روی روانم و گله هم نمی شد کرد که کمترین برچسبش دیوانگی یود با این همه خوشبختی و مردی نازنین و بچه هایی زیبا ...

دلتنگی و کسالت مادر را بهانه کرده و اولین بلیط یک طرفه را گرفته و راست رفته اتاق خودش و تا دلش خواسته همه چیز را به اطراف پخش و پلا کرده و بعد نشسته روی همه آن حجم به هم ریخته و یک دل سیر گریه کرده و اولین تلفن را به من زده و حالا شماره پزشکانی را می خواست که بتوانند کمکش کنند ...

و من نگاهم می رفت به آن برگه های تاخورده مچاله که آن حروف شوم رویشان نقش بسته بود ..

multiple-sclerosis)  MS  )

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 18:33 توسط بهار |


روبرویش نشسته بود ..

دستهای سردش را میان انگشتان گرمش گرفته بود ..

همه محبتی را که ادعا می کرد گذاشت توی نگاهش و به زن خیره شد ...

از چشمهایش تعریف کرد و طرح گونه هایش  و انحنای ظریف لبهایش ...

و زن انگار توی دلش را مالش می دادند ..

هی می خواست از ترس بگوید و از درد بگوید و از آنچه مثل منقاش در پهلوی ذهنش فرو رفته بود ...

و مرد می خواست سر در عطر وجودش بگذارد ...

و همه دردها و ترسها را زیر سایه موهای تیره او فراموش کند ..

و زن حس می کرد طعم تلخی مثل فراموشی دارد میانشان می دود ...

کوهی از حرفهای نگفته مثل آتشفشانی خاموش سر بلند می کند ...

حرفهایی از جنس دلتنگی و خستگی و تنهایی  ...

در زاویه پشت نگاه مرد جاده مسدودی بود ..

و زن با خود فکر می کرد چرا همه جاده ها به این کوچه باریک ختم می شوند ..

کوچه ای که ..

فقط یک نفر ..

یک فکر ..

یک خواسته ..

یک میل ...

یک عطش ...

از آن عبور می کند ..

و دیگری آن سوی پلی که دارد فرو می ریزد تنها به تماشا نشسته است ...

برج در هم شکسته آرزوها را ...

 


اومدم شبها رو باور نکنم
غصه نذاشت
اومدم غصه رو باور نکنم
شب نمیذاشت

حالا باور بکنم یا که باور نکنم
دردی درمون نمیشه
کاری آسون نمیشه
کوه غصه توی قلبم دیگه ویرون نمیشه

می تونست چشمای تو
شبها رو روشن بکنه
نذاره غم توی دل این قده شیون بکنه

توی دل هیچ می دونی
غم داره آواز می خونه
اینو من میدونم و
این شب تاریک میدونه

دل تو خنده تو چشمای تو دستای تو
می تونستن نذارن شبها رو باور بکنم

حالا باور بکنم یا که باور نکنم
دردی درمون نمیشه
کاری آسون نمیشه
کوه غصه توی قلبم دیگه ویرون نمیشه

 

 

پی نوشت : ديشب پای درد دل عزیزی نشسته بودم  ....


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:34 توسط بهار |

مابین چهار راه سراب و میدان شهرداری شهر مشهد ، در محله ای موسوم به راسته سراب ...

مغازه عطاری کوچکی هست ...

از درب که وارد می شوی ....

عطر خوش انواع گیاهان دارویی و ادویه جات و عرقیات سنتی مشامتان  را می آکند ..

و لبخندی مهربان به پیشوازتان می آید ...

مردی از خانواده اخوان ثالث و پسر عموی زنده یاد مهدی اخوان ثالث شاعر و ادیب پر آوازه ..

«آقْ علی عطّار» نامِ مشهورِ علی اخوان ثالث پدر اخوان است....

او و دو برادرش در جوانی از یزد به مشهد مهاجرت کردند ....

و چون سه برادر بودند نامشان را اخوان ثالث یعنی برادران سه گانه گذاشتند ...

پدر آقای اخوان ثالث تبحر و تجربه بسیار در امر پزشکی گیاهی داشت ..

اخوان به هنگام تولد با يك چشم واردِ اين جهان شد ...

اما پس از مدتي چشمِ ديگر او به ‌روي عالم و آدم باز شد، خود در اين باره مي گويد:

« پدر من عطار - طبيب بود و مادر هم كارش خانه‌داري و بعدها هم دعاگويي و نماز و طاعت و زيارت امام رضا و از اين قبيل. بعد از مدتي با درمان‌هاي پدر و دعاهاي مادر و نذر و نيازهايش آن چشم ديگر را هم به دنيا گشودم. خدا به من رحم كرد و الا حالا دنيا را با يك چشم مي‌ديدم. اما حالا با دو چشم مي بينم.»

بعد از مرگِ پدرِ اخوان برادر او یعنی عمو و پدر همسر مهدی اخوان با همان نام «آقْ علی»،

عطّاری مشهور در ایستگاه سراب را اداره می کرد....

بعد از فوت عموی اخوان کارِ چرخاندنِ آن عطّاری به پسر عمو و برادر خانم اخوان رسید....

هنوز هم این  عطّاری به نام آقْ علی موسوم و مشهور است....

در سفرهایم همیشه مهمان لطف و محبت این مرد بزرگوار هستم ..

و توشه گرانبهایی از انواع و اقسام گیاهان و عصاره ها و ادویه های معطر به همراه می آورم ...


در این روزهای پر تب و تاب و پر فراز و نشیب دو گروه بیش از هر چیزی به توجه نیاز دارند ..

یکی والدین گرفتار معاش و تلاش و دیگری دانش آموزان نیازمند به توجه برای ایام امتحانات   ...

در اینجا چند نمونه از نسخه های معجزه گر را برایتان می گذارم  ...

که هم آرامشی مطبوع و دل انگیز برایتان هدیه کند  ...

و هم انرزی و نیروی بسیار برای یادگیری ....

 

 

سیب دارای ویتامین ها، آنزیم ها و املاح مفیدی است که به عنوان تقویت کننده قلبی و عصبی و گوارش شهرت دارد . برای تهیه چای سیب از پوست میوه سیب استفاده می شود. (پوست سیب آرامبخش اعصاب و مفرح قلب است). در فصل فراوانی این میوه بهتر است بعد از خوردن سیب، پوست آن را نگه دارید.

پوست همه انواع سیب ها از لحاظ طبی دارای خواص مشابهی هستند، اما پوست سیب سفید یا زرد (لبنانی) نوشیدنی معطر و خوشمزه تری می دهد.

برای تهیه چای سیب می توان از پوست سیب تازه هم استفاده کرد اما پودر خشک آن  به علت خروج آنزیم ها و مواد مفید معدنی اثر درمانی بیشتری دارد  .

آن را همچون چای با آب جوش دم کرده و بعد از صاف کردن با عسل شیرین و با لیموی تازه معطر کنید و در آرامش میل کنید  ...

این چای در فصل سرما یک نوشیدنی آرامبخش برای افراد سرماخورده است و مصرف چای برگ سیب قبل از خواب به عنوان یک آرامبخش خواب آور و طی روز در چند نوبت برای افراد مبتلا به زکام و کسانی که به علت سرماخوردگی زیاد سرفه می کنند، به منزله یک شربت آرامبخش می تواند مورد استفاده قرار گیرد.

داروی بی نظیر برای آرامش اعصاب و اضطراب و تنش و گرفتگی های فک و صورت ...

 

 

اسطوخودوس (استخوان دوست) یا «لاواند» به معنای ( شستشو ) ...

گیاهی است بسیار معطر که در عطرسازی و در درمان بسیاری از ناراحتی های اعصاب و روان کاربرد دارد.

این گیاه انواع مختلفی دارد که همگی از لحاظ خواص مشابه هم هستند. اما «لاواند» واقعی ریشه گیاهی هندی است که بوی خیلی تند معطری دارد. «جالینوس» آن را گیاه کامل نامیده ، زیرا در درمان بسیاری از ناراحتی ها مورد استفاده قرار می گرفته . «لاواند» یکی از بهترین گیاهان معطر است که قرن ها بشر، با عطر دل انگیز آن «عطر لاواند» آشنا بوده و مادربزرگ ها از کیسه های کوچک محتوی این گیاه برای معطرکردن لباس ها، ملافه ها، گنجه های لباس و فضای اتاق ها استفاده می کرده اند.

مسکن و آرامبخش بوده و برای رفع نگرانی، اضطراب، فشارهای عصبی و رفع ناراحتی های مغز و اعصاب، قلب و ریه، دستگاه گوارش و همچنین به عنوان ضددرد، بادشکن معده، نیرودهنده، ضدانگل و باکتری و ضدتشنج مورد استفاده قرار می گیرد، اما آنچه که بیش از همه باید بر آن تأکید کرد خاصیت تقویت کننده و ارزشمند آن در درمان اختلالات عصبی مانند فشردگی های عصبی، سردرد و ناراحتی مغزی، حالات عصبی تشنج، فلج، غش، صرع و ناراحتی های عصبی با ریشه روانی مانند سرگیجه و سردردهای میگرنی و همچنین در تقویت اعصاب قلب، است.

چای اسطوخودوس را می توان جانشین چای عصر و یا شب (قبل از خواب) کرد ...

که برای رفع خستگی بسیار مفید و مؤثر است....

برای تهیه یک فنجان چای «لاواند»، مقدار یک قاشق غذاخوری از گل آن را در یک لیوان آب جوش ریخته و بگذارید مدت ۱۰ دقیقه دم بکشد. سپس آن را صاف کرده با کمی عسل میل کنید ....

 

 

بهار نارنج، گل درختان نارنج است که در میان خانواده های مختلف مرکبات از نظر مصارف طبی شهرت دارد.

داروی مؤثری بر ضد ناراحتی های عصبی و به عنوان آرام کننده و ضدهیجانات دستگاه عصبی عمل می کند. سردردها و دل دردها را آرام می سازد و در بدخوابی ها و بی خوابی هایی که ریشه عصبی دارند و دیگر ناراحتی های عصبی، به ویژه سردردهای میگرنی کاربرد دارد.

برای رفع خستگی، آرامش قلب و اعصاب و یک خواب خوش و آرام،

کافی است مقدار ۱۰- ۵ گرم از گل های بهار نارنج را در ۲ لیوان آب جوش به مدت ۲۰ دقیقه دم کنید و سپس آن را صاف کرده و با عسل میل کنید. از گل های بهار نارنج برای معطر ساختن و تقویت چای معمولی نیز می توان استفاده کرد  .

 

 

 اکلیل کوهی،شبیه «ترخون» است. اما رنگ آن سبز مات و پشت برگهای آن سفید مایل به نقره ای (اکلیلی) است.در شهرها، این گیاه را در حاشیه پارک ها می کارند و در واقع می توان گفت که این گیاه علاوه بر خواص درمانی به علت ظاهر زیبا و عطر ملایم آن، جنبه تزئینی نیز دارد.

اکلیل کوهی (رزماری) از قدیم الایام مورد توجه اطبا بوده وحتی در قبور فراعنه مصر، شاخه هایی از این گیاه درتابوت ها پیدا شده است.

افسانه های زیادی را به این گیاه نسبت داده اند و از آن به نام اکسیر جوانی یاد کرده اند. اما، آنچه مسلم است، این گیاه علاوه بر موارد یاد شده معالج صددرصد رماتیسم بوده و خوردن جوشانده آن، در درمان بی خوابی، میگرن، تپش شدید قلب، تنگی نفس و ضعف عمومی بدن و بیماریهای کبد وکیسه صفرا، به ویژه در هپاتیت ها و یرقان ها بسیار مؤثر است و همچنین غرغره جوشانده رزماری، آرامبخش مؤثری برای گلودرد و آفت دهان است.

 

برای طرز تهیه چای رزماری یا اکلیل کوهی مقدار ۵ گرم از شاخه های خشک گل دار و یا بی گل این گیاه را در یک لیوان آب جوش ریخته و مدت ۱۰ دقیقه بگذارید دم بکشد. سپس آن را صاف کرده و با عسل  میل کنید.

برای افراد خسته و کم خون و کودکان لاغر، حمام رزماری توصیه می شود.

برای این منظور جوشانده غلیظ رزماری را که از جوشاندن ۲ مشت از گیاه در یک لیتر آب جوش که به مدت ۵ دقیقه جوشیده شده باشد، تهیه کرده و به آب گرم وان حمام اضافه کنید و روزی ۲ بار و هر بار به مدت یک ساعت از این حمام استفاده کنید و بدن را در آن ماساژ دهید.

 

 

بهترین نوشیدنی گوارا و مقوی برای کودکان و جوانان شیرهای گیاهی است ...

شیر بادام  :

50 گرم مغز بادام خام شیرین درختی را  با یک لیوان آب مخلوط نموده و روی اجاق قرار دهید.

به محض جوش آمدن اجاق را خاموش و صبر کنید کاملا خنک شود. پس از آن، پوست بادام را جدا کنید و با آب خنک بشویید.مغزهای آماده شده را آسیاب کرده و با 3 قاشق غذا خوری عسل و 3 تا4  لیوان آب سرد(جوشانده باشدبهتراست) به مدت 5 دقیقه در مخلوط کن مخلوط کنید.

شیر به دست آمده فوق العاده سفید، چرب، شیرین و بسیار خوش مزه است.این نوشابه برای رفع سرفه وخشونت سینه ،حلق ،حنجره وتنگی نفس وتسهیل خروج اخلاط سینه و بهبودبیماران عصبی، افسرده و نگران بسیار موثر است و ناراحتی های پوستی و کبدی را نیز بر طرف می کند.و کسالت و نگرانی را نیز به سرعت از بین می برد و برای افرادی به راحتی نمیتوانند تمرکز پیدا کنند می تواند مفید باشد.

با شیر بدست آمده شیرموزهم می توانید درست کنید وازخوردت آن لذت ببرید.

مصرف این نوشابه اشتها و گرسنگی زیادی در بعضی افراد ایجاد می کند!.


شیرپسته :

50 گرم مغز پسته خام و سالم و سه  سه قاشق غذاخوری عسل و چهار لیوان آب

طرز تهیه آ ن هما نند شیر بادام است .

این نوشیدنی گوارا برای کسانی که دچار کم خونی هستند وکمبود آهن دارند بسیار مفید است .

 

شیرخرما :

مغزبادام خام وشیرین پنجاه گرم، عسل دو قاشق غذا خوری ، خرمای رسیده ده عدد ، آ ب سه لیوان ، طرز تهیه همانند شیر بادام است .

این نوشیدنی برای آرتروز وپوکی استخوان بسیار مفید است


معجون مخصوص نیروزا:

مغزبادام خام بیست عدد، مغزگردو چهارعدد ، مغز پسته خام پانزده عدد، بادام هندی پنج عدد، چلغوزخام تازه ده عدد،عسل سه قاشق غذاخوری، خرمای رطب هفت عدد، موز یک عدد، کنجدخام پوست کنده یک قاشق غذاخوری، آب پنج لیوان، زعفران نصف قاشق چای خوری.

پوست بادام را پوست بکنید هسته خرما را درآورید و چلغوزها را هم ازپوست جدا کنید .حالا تمام مواد را در مخلوط کن کاملا مخلوط کنید تا بصورت شیردرآید.

این نوشیدنی نیروزا مخصوص ورزشکارانی است که ورزش های سنگینی انجام می دهند .


 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:51 توسط بهار |

رسول پرويزي نويسنده اي اهل تنگستان بوشهر است ....

متولد 1298 ...

سالها در مجلات قلم زد ...

و داستانهاي كوتاه نوشت با قلمي شيرين و ساده ...

اولين و معروفترين مجموعه داستاني اش به نام " شلوارهاي وصله دار" در سال 1336 منتشر شد ..

و بعد از آن " لولي سرمست " در سال 1346 ...

بعدها نماينده بوشهر در مجلس شوراي ملي شد و ديگر به نوشتن ادامه نداد ...

او تحت تاثير جمال زاده و  هم دوره هدايت و چوبك و بزرگ علوي بود ....

اگرچه هرگز شهرتش به پاي آنها نرسيد اما تاثير خود را بر داستان نويسي نوين ايران به يادگار گذاشت

داستان هايش بازتابي است از ...

فرم زندگي و وقايع اجتماعي دهه بيست و سي در شهرهاي بوشهر و شيراز ...

با چاشني طنزي دلنشين آميخته به خاطران خوب كودكي ...

تقابلي از زندگي روستايي و شهري و مدرنيته اجباري ....

نمايش هويت گمشده در ميان تغيير و تحول هاي سريع جامعه آن روز ...

او در سال 1356 در سن 58 سالگي در شهر شيراز چشم از جهان فرو مي بندد.

 

داستان سه یار دبستانی از کتاب شلوارهای وصله دار

 

لب بوم اومدی گهواره دارى

هنوز من عاشقم تو بچه دارى

و راستى این‌طور است. همينكه دست آدم به دامن ساقى سيمين ساق افتاد رشته تسبیح سهل است رشته مودت گسسته مى شود گاهى قتل و جنجال و خودكشى و رسوائى‌هاى ديگر راه می‌افتد و بزن بزنى درگير می‌شود كه آن طرفش پيدا نيست.

سه نفر بوديم هر سه محصل دوره ادبى بوديم شب و روزمان با هم می‌گذشت. به قول شاعر درخت دوستى نشانده بوديم و چنان هر روز و هر ساعت آبياريش می‌كرديم كه تناور و شاداب و درخشان شده بود. چه روزهاى خوشى داشتيم، كتاب حافظ، تاريخ ادبيات، تاریخ تمدن ملل قديم و جديد را برمی‌داشتيم، چند پتو یک خربزه گرگاب، كمى پنير و چند نان سنگک یارش مى‌كرديم و زير درخت پاى جوى ركن آباد می‌لميديم . دنيا در تصرف‌مان بود، غمى نداشتيم، آزاد و بى‌نياز بوديم، مى‌خوانديم، مى‌گفتيم،می‌خنديديم، درس حاضر می‌کرديم و چون خسته می‌شديم برای آينده "كثيف فعلى " آرزوهائى كرده از حافظ فال می‌گرفتيم.

اين دوستي مهر پايان نداشت روز به روز گرم‌تر مى‌شد تا اينكه آفت محبت رسيد و كار را يكسره كرد. نمى‌دانم حمله ملخ دريائى را به باغ‌ها ديده‌ايد؟ هرگاه ديده باشيد حرف مرا مى‌فهميد. يك دفعه آسمان تيره مى‌شود ، انبوهى از ملخ دريائى به باغ هجوم می‌آورد، قروچ وقرچ صدائى بلند می‌شود چند دقيقه بعد باغ شاداب و سبز و خرم ، خشک و بی برگ و نوا مى شود گویى بهار دگرگون شده و زمستان سر رسيده و درختان به يک چشم زدن لخت وعور شدند. آفت محبت ما نيز ازين نوع بود.


يک روز دختری پديدار شد، هرسه ما را به جان هم انداخت و رفت ! رفت كه رفت.

دخترك همسايه ما بود، خيلى قرى بود، با آنكه هنوز زنان چادر داشتند و زيباثى‌ها را پنهان مى‌نمودند، اين دخترك از زير چادر چشمانش خوانده مى شد وقتى راه مى‌رفت چابک حركت می‌كرد دل بنده می‌ريخت. حركت عضلاتش به چادر حريرش موجى دلنشين مى‌داد. به خصوص نمى‌دانم چرا تا مردها را مى ديد چادرش پس می‌رفت شاید دست پاچه مى‌شد. شايد مى‌خواست چشمانش را بنماياند . نمى‌دانم اين قدرمى‌دانم كه هروقت روبرویش می‌رسيدم يا گيسوان شبق مانندش به چشم مى خورد يا چشمان جذاب و رند و مدعى اش.

 ما مردها آدم‌هاى خودپسندى هستيم . اگر به ديگران برنخورد در رابطه با زنان ابله و احمق هم مى‌شويم. خودخواهى ما چنان است كه خيال می‌كنيم هر زنى را ديديم يكدل نه صد دل عاشق‌مان مى‌شود اگر خيلى عاقل باشيم لااقل خود را براى همسرى و زندگى با او برابر مى‌دانيم اين جهالت مردها را به چاه مى اندازد و غفلتی پديد مى آورد كه عاقبت خوشى ندارد.

از روز اول كه دختر همسايه را دیدم هوا ورم داشت فورى كيسه دل را در آوردم و آن را درطبق اخلاص گذاشتم كه به معشوق تقديم دارم . اين را نيز بگويم كه محصل دوره ادبى طبعاً عاشق پيشه می‌شود مثل شاگردان دوره هاى رياضی و طبيعى سروكارش با لابراتوار و فورمول هاى گیج كننده و رياضيات عاليه نيست . سروكارش با شعر و غزل و تاريخ و آثار جاويد ادبى است شعر و ادب آنهم در زبان ما مقدمه عشق وعاشقى است. برويد و به كلاس‌هاى ادبيات سربزنيد و درآن‌ جا تا بخواهيد ليلى و مجنون ، رومئو وژوليت و يوسف وزليخا پيدا مى‌شود. آخر جوانى هست، شادابي هست، نان مفت پدر هست ، شعر وغزل هم هست اگر با اين مقدمات عاشق نشوند خيلى خرند . ديدار دختر همان وعاشق شدن بنده همان. در دل خيال كردم چه خوش است او هم مرا دوست بدارد. آن‌گاه نامزد شويم، بعد باهم زندگى كنيم خانواده تشكيل دهيم و درگرمى اينهمه خاطره و آرزو روزگار بگذرانيم ...


سرتان را درد نياورم يک روز بخت بيدار شد، درخانه ما را زدند. پدردخترك بود، ما با آن كه همسايه بوديم خانه هم را نديده بوديم آمدن پدر دختر به خانه ما تازگى داشت. دل در دل من نبود گفتم چه شده كه اين مرد محترم، پدرمعشوقه عزيز، معشوقه خيالى يک محصل دوره ادبى، به خانه عاشق زار بيايد. اما وقتى كه خداحافظى كرد و رفت قضيه معلوم شد. روشن شد كه بخت بنده بيدار است وآفتاب شوكت و اقبال در قلعه بلنديست. پدر دختر از ادب و انسانيت و نجابت من خوشش آمده بود به پدرم گفته بود پسر شما، بچه نجيبى است، سرش از روى كفشش بلند نمى شود . هرزه و ولگرد و شرور نيست لذا اگر موافق باشيد عصرها يا بعد ازظهرها "منير" را درس بدهد منير درسش عقب است و احتياج به كمک معلم سرخانه دارد.

 خدا مى‌داند چه برق شوقى در چشم من زده شد. كور از خدا چه می‌خواهد دو چشم روشن من كه شب‌ها ره خيال زده بودم و هزاران آرزو براى منير داشتم حالا اجازه يابم كه به خانه آنان روم و از نزديک نفس منير را كنار نفس خود حس كنم... اين باوركردنى نبود.

 اينروزها كه بچه ها به سينما مى روند و از صبح تا شام درلاله زار و سر پل قدم مى‌زنند و هزاران لعبت فرخارى می‌بينند قبول نيست و نمی‌توانند دوره ما راحس كنند . بايد درنظر آورند كه يک جوان هیچ زنى را نمى‌ديد جز بي بى اش آنهم اگر نمرده بود و زنده بود. خودشان را در چنان وضعى بگذارند تا حس كنند اين دعوت در من چه شوقى برانگيخت.


از فردا در بهشت باز شد بعد از ظهرها همين که از مدرسه آمدم لب حوض رفتم و صابون را برداشتم و خوب به سروكله ام زدم تميز شدم لباس‌ها را مرتب كردم و درخانه منير را زدم.

مرا به ارسى قشنگى راهنمائى كردند - درهای ارسی ازشيشه‌هاى آبی و قرمز پرشده بود. آفتاب در اين شيشه‌ها افتاده روى قالى قشنگ اطاق منعكس می‌شد . انعكاس اينهمه نور رنگين اطاق را قشنگ تر كرده بود بوى نرم و دل آويزى هم مى آمد. شايد بوی عطر بهارنارنج بود . پرده‌هاى اطراف اطاق از قلمكارهاى خوش نقش اصفهان بود . آنچه يادم مى آيد نقش يكى از پرده ها مينياتور مجنون مادر مرده بود كه جماعتی از وحوش دور او جمع شده بودند وطفلک مادر مرده با بدن لخت و يک لته كهنه كه سترعورتش بود نى لبک می‌زد . كنار اطاق يک عسلى قشنگ گذاشته بودند دريک سينى ورشو هم چند قلم ويک دوات بلور قشنگ يک قلمدان خوش نقش و نگار و چند كتاب بود . معلوم بود بايد آقا معلم پشت اين عسلى روى زمين بنشيند و به درس گفتن مشغول گردد. همينكه نشستم و چاى خوردم درباز شد و منير خانم وارد شدند. خش خش سرانداز چادر نماز هنوز در گوش بنده است.

درس شروع شد اما چه درسی . درساعاتی كه من به منير درس مى‌دادم خون در بدنم چرخ فلک مى‌گرديد و قلبم تاپ تاپ مى‌زد. سرم روى كتاب بود و چشمم رندانه آن چشمان درخشان و آن گيسوان بلند كه درموقع خم شدن به كتاب درسينه غلت می‌خورد می‌پائيد اما چرا دزدانه می‌پائيدم براى آنكه خانم بزرگ در كنار اطاق بود و پيوسته قليان مى كشيد و با آنكه مرا نجيب مى دانست و درباره ام فكر بدى نداشت اما استدلال می‌كرد كه دختر و پسر پنبه و آتشند  و آنان را نبايد در خلوت گذاشت.


كار درس منير هم آهـنگ با عشق سوزان و مخفى من پیش مى رفت . مخفى براى آنكه دركله ما فرو كرده بودند عشق بايد با هجران شروع و ختم بشود عشقى كه با اندوه و خفا سرو كار نداشته باشد عشق نيست. اما دخترك که روح سالم‌ترى داشت و هنوز به دوره ادبى نرسيده بود و می‌خواست به خواسته هاى روحش جواب دهد از حمق و بي دست و پائى من درشگفت بود . عجب داشت كه هر روز وى را مى بينم اما مى روم خانه و برايش كاغذ مى نويسم.  احساس مى كرد كه قصد من عشق نيست بلكه مثل مامورى مشغول تهيه پرونده عشقم . حالا كه حمقم به يادم مى آيد غرق حيرت می‌شوم حالم را شبيه بعضى از هنرمندان جوان نسل معاصر مى‌بينم كه براى شرح حال پركردن زندگى مى‌کنند و بيهوده خود را غيرعادی نشان مى‌دهند ، اندوه دروغكى بخود می‌گيرند ، گاهى حركات مضحكى مى‌کنند تا شرح حال آنان پرشود از حوادث عجيب و غريب شاعرانه.

 يک روز قصيده اى از خاقانى به منير ديكته كردم قصيده اى زمخت و بد قيافه بود. اكنون اگر كسى آن قصيده را برايم بخواند احساس مى كنم سنگ پا به صورتم مى كشند ولى حاصل دوره ادبى هنرش همين قصيده هاست. فردا كه قرار بود منير قصيده را بخواند عوض جواب دادن خنديد . از آن خنده های تمسخر و تحقير، من بشدت ناراحت شدم اما منير گفت: آقا معلم حيف نيست تا شعر حافظ را گذاشته‌اند دخترى قصيده خاقانى حفظ كند آنهم اين قصيده با آن قافيه هاى ثقيل و نامأنوس كه مثل سيم خاردار دور قصيده را سرتاسر گرفته است وقتى حافظ شعرى اين چنين دارد:

عاشق شو ارنه روزى كار جهان سرآيد

ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستى

چرا بايد اين قصيده کلفت و وحشى را حفظ كنم . من به خيال اينکه معلم بايد خودش را بگیرد قيافه تلخى گرفتم و به منیر گفتم : درس خواندن و خنديدن دوتاست . من خانم بزرگ را به شهادت مى گيرم كه شما درست كار نمى كنيد و به آقاجان شما هم خواهم گفت.

اما همين كه اين تعرض را كردم ناراحت شدم ف  به غلط كردن افتادم . احساس كردم منير ناراحت شد و ممكن است ناراحتى او و حماقت ما مثل شعر توأمان مرحوم رشيد ياسمى توأم شوند و عذر مرا بخواهند.

 سردرد ندهم. بعد از چندى كارعشق من بالا گرفت . از منير حرارت و شوق بود و از من ناله و ندبه و نامه عاشقانه . منير طالب عشقى سالم بود ، مى‌خواست كه من جوابش را بدهم . من طالب عشق پاك بودم و در دنبال لامارتين و ورتر مى رفتم . نفس دختر هنگام درس به نفس من مى خورد تمام وجودم را شوق مى كرد اما از ترس عشق پاك این شوق و حرارت  كه مرا مى سوزاند و مى گداخت را به زبان نمى آوردم.

فكرم آن بود اگر چنين معشوقى را دست بزنم چون گلى پژمرده خواهد شد. منير هرروز پهلوى من بود اما من بدبخت با عكس او كه هنگام امتحان برداشته بود و يک نسخه‌اش را به من داده بود سرخوش بودم و آنرا كافى می‌دانستم... گويا عاقبت منير حس كرد كه من دنبال عشق پاكم . در دلش آب پاكى روى دست من ريخت ودنبال بهانه مى گشت كه دل ببرد و به ديگرى پيوندد.

يک روز من و دو يار دبستانى من ،  آن دو دوست درخانه گردهم بوديم. منير بو برده بود كه غير از من درخانه ما صداى يكى دو تن ديگر مى آيد، به بهانه‌اى به خانه وارد شد و نمی‌دانم چه شد كه توانست خودش را به دو رفيق من نشان دهد.

ياران من كه بيچارگان هردو شاگرد كلاس ادبيات بودند با ديدار منير در«دام عشق افتادند.»

تفصيل نمى دهم ماجراى رندى اين دو رفيق دراز است اما گفتگو يكجا بود که آندوتن نيز مثل من شاگرد دوره ادبى بودند و تحت تأثير لامارتين و ورتر و مجنون و فرهاد كوه كن - لابد مثل من فكر می‌كردند و از منير عشق پاك مى‌طلبيدند.

آندو تن می‌خواستند گريه كنند آه و ناله سر دهند ولو اينكه معشوق را در كنار داشته باشند، اصلا معشوق در كنار را دوست نداشتند.

منير به خيال اينكه ما كم كم مرد مى‌شوپم و بچگى را کنارخواهيم گذاشت دزدانه از چشم هريک به ديگرى گوشه چشمى نشان مى داد چنانكه خواهد آمد.

روز به روز منير رشد می‌كرد و آتش التهاب و ميل در وى فروزان تر می‌شد. هرچه نگاه منير درخشان‌تر مى‌گشت شرم حضور من بيشتر بود. دخترک خوشگل می‌خواست لا اقل نصف ساعت درس به عشق و عاشقى بگذرد. در اينكار تمام فوت و فن دلبرى را بكار مى برد. گيسو مى فشاند، پرده برمی‌گرفت، پيرهن و قباى آستين كوتاه مى پوشيد گاهى كه در كتاب قرائت به غزلى از حافظ يا شعرى از سعدى مى رسيد زير بعضى از كلمات غزل كه بوى عشق تندى مى داد با مداد خط مى كشيد. تره بعضى كلمات را زياد و كم می‌كرد بلكه اين جوان اعرابى با دو متر قد بفهمد و به ميدان آيد اما چنين نفس گرم و ملتهبى در من نگرفت و همچنان راه خويش گرفته مى‌رفتم. 

حرف مرد يكى بود . محصل دوره ادبی جز هجران طالب هیچ نیست. مگر ورتر به وصل رسيد؟ مگر مجنون ليلى را در بغل گرفت؟ مگر فرهاد جان شيرين را در راه معشوق نگذاشت؟ پس بايد سوخت و ساخت و در هجران گذرانيد تا معناى عشق خيالى را فهميد.

منير بيچاره دانست كه اين امامزاده معجزه ندارد مرا بى آنكه براند در خيالات خويش گذاشت  . نامه‌هايم را به گرمى می‌پذيرفت اما کم‌كم بدان ارزش نامه‌هائى داد كه در مجلات هفتگى مى‌خواند. نامه را با گرمى مى‌گرفت، از اول تا آخر می‌خواند، تبسمى مى كرد و تشويقم می‌نمود، اما قيمتى براى آنها قائل نبود. حتى بعد از هزاران اصرار كه درنامه‌ها كردم و عكس مويش را برسم يادگاری خواستم يك روز خنده تلخى كرد و گفت: نزديک يكسال من هرروز پهلوى تو بودم به سر من چه گلى زدى كه به عكسم بزنى . از وجود زنده و شاداب و پر حركتم چه گرفتى که از عكسم بگيرى، با اين‌حال عكسى كه همان سال براى كارنامه تحصيلى گرفته بود به من داد و در حاشيه آن جمله‌اى نوشت كه از زخم كارى خنجر بدتر بود: «به برادر باصفايم كه در حق من پدرى ها كرد تقديم مى‌گردد 1314/3/12»كاركشتگان عشق مى‌دانند كه برادرى و پدرى معشوقه چه معنا دارد.عاشق حاضر است سگ بشود، صد رقيب را تحمل كند، هزاران زجر و شكنجه بكشد اما از طرف معشوقه بنام برادر يا پدر ، خوانده نشود. به نظر من خودكشى در عشق فقط يكجا جايزست و بقول عبيد زاكان «علماى سلف جائز دانسته‌اند»  و آن هنگام وقتی است كه معشوقه پست عاشق را به برادرى و يا پدرى خود عوض كند. ننگی و داغ باطله اى براى عاشق بالاتر از برادر باصفا بودن و پدر مهربان شدن نيست.

بيچاره محصل دوره ادبى چنين ننگى را به دوش گرفت و عكس را ميان هزاران لفاف کاغذ و پاكت نگاهداشت. هر روز صاحب عكس را حى و حاضر ملاقات می‌كرد و سر و مر و گنده و زيباتر از روز پیش مى ديد ولى طعم عکس را چيز دیگری مى دانست. در خلوت وقتى هيچكس نبود لفاف كاغذ و پاکت عكس را باز می‌كرد و دستش را روى جمله برادر با صفايم مى گذاشت در دل هزاران نكته می‌انديشيد و در كله هزاران فكر پوچ مى پخت . با اينهمه منير رو ترش نكرد. چونكه طبع بسیارى از زنان و دختران طبع مورچگان است. مورچه بى آنكه يك دقيقه آرام باشد در تلاش ذخائر و اندوخته‌هاى غذائى است بسيارى از خانم‌ها و دخترخانم‌ها نيز دائمأ به فكر ذخيره عشقند . مرد را به هرصورت جزء ذخایر عشقی خود مى دانند ودست رد به سينه اش نمى زنند و به حكم آنكه شايد دومى نگرفت اولى را از دست نمى دهند . همه را راضى نگه مى دارند تا خدا چه خواهد.

راستى نکته اى به يادم آمد چند سال پيش در سفر بازرسى شمال ناظر بند بازى يکی از این خانم‌ها بودم . خدا حفظش كند مثل گربه عبيد زاكان بود «دو بدين چنگ ودو بدان چنگال- یک به دندان چو شيرغرانا»  پنج مرد ستبرگردن ابله را در هتل رامسر چون مهره تسبيح در دست مى گردانيد و هر يک را به نحوى دلخوش داشت و برنامه اى چنان دقيق داشت که هرپنج مرد خيال کردند يكتا عاشق بى قرار و رسمى وی اند و بزودی كار ازدواج‌شان سرخواهد گرفت.

منير نيز چنين كرد . مرا اولين ذخيره عشق دانست گرچه گرمى روزهاى اول را نداشت ولى از چشم نينداخت در حقيقت و به عرف سياستمداران بنده «عاشق قبل از دستور بودم»  اما دو رفيق ديگر ، از ماجراى عشق آنان با منير اطلاع درستى در دستم نيست چه شد كه منير هردو را پخت نمى‌دانم شايد چون با خواهر آندو همكلاس بود به منزلشان مى رفت شايد دركوچه و بازار شاهچراغ و حافظيه و سایر گردشگاههاى شيراز عشقشان پيوند گرفت ولى آنچه مسلم بود صفات محصلان دوره ادبى بود که در آندو رفيق همچون من شديد بود آنان نيز طالب وصل نبودند.

از روى كتاب عشق بازی مى کردند اهل زندگى و عمل و تصمیم نبودند مى‌خواستند عشقى باشد، معشوقی باشد ولى با هجران شديد. عشق افسانه اى را مى پسنديدند نه عشق پراتيک گويا منير به آنان نيز هریک عكسى داده بود نمى دانم روى آن برادر با صفا بود یا یار باوفا ....

چشمتان روز بد نبيند، دو نفر مثل دو پلنگ گرسنه درهم افتاده بودند مشت و لگد و تو سرى مثل باران به سر هردو مى باريد . گاهى ايستاده يقه هم را مى‌كشيدند ، گاهى در خاك خاک می‌غلتيدند. فحش و ناسزا مثل ريگ به هم مى دادند !

بعد ازظهر يكى از روزهاى بهار بود. بسختى به مدرسه مى رفتم . منظره فوق دم مدرسه به چشمم خورد . دو رفيق شفيق دوره ادبى چون دو پدر كشته درهم آميخته بودند با تعجب پیش رفتم داد زدم احمد! حسن! چه مرگى در جانتان افتاده خرس گنده ها خجالت نمى كشيد مرده شورتان را ببرد ، خاك برسرتان بكنند آخر چه شده ... هنوز نزديك آنان نرسيده بودم كه ديدم دو كتاب تاريخ ادبيات دكتر شفق وسط خاك ها افتاده و دو عكس منيرخانم وسط اوراق هر دو كتاب بچشم مى خورد!

«رسول! ديدی آخر، احمد بى شرف تخم خودش را گذاشت، غيرت ندارد، بى رگ است. ناموس ندارد ، دنبال نامزد من افتاده» !!.

 چند مشت و لگد دنبال اين جملات به سر حسن پرتاب شد.

«رسول نگفتم از حسن بی پدر ومادر توقع نبايد داشت. نامرد پست فطرت دزدى ناموس كرده حالا دست بالا بلند شده مى گويد نامزدم نامزدم- پدرسگ منير نامزد تست! چوب تابوتش را روى كول تو نمى گذارد.»

«بله! بله! چى! چى! منير! منير نامزد شماتوله سگها! منيرنامزد شما يا على مدد» بنده هم عينک را از چشم برداشتم و محشر كبرى راه افتاد وقتى چشم هاى حسن زير مشت كبود شده بود، و خون از سر و صورت من سرازير بود احمد بى حال از ضرب لگد درگوشه اى افتاده بود آژان رسيد و هرسه را ريسه كرد و به كلانترى برد  نمى دانيد چقدر در راه غرش كرديم، هرسه يكديگر را به قتل تهديد كرديم. هرسه به صورت هم تف انداختيم.

وقتى به كلانترى رسيديم ستوانى جوان باسبيلهاى دوگلاسى پشت ميز نشسته بود در سينه اش يک پلاك برنجى شفاف مى درخشيد روى پلاك برنجى نوشته بود افسر كشيك.

هنوز ننشسته بوديم كه صداى ستوان خوشگله بلند شد: «ماشاءالله ! ماشا الله! خوب شد آقايان محصلند، درس خوانده اند ، تربيت شده اند راستى خجالت نمى كشيد.»

احمد: «آقا خجالت يعنى چه رفيق آدم به نامزدش عشق بازى كند تحمل پذیر نيست.»

حسن: «غلط زيادى نكن! حرف دهنت را بفهم منير نامزد تو نيست گوساله! حيوان.»

من: «ده پدرسوخته‌هاى وقيح! خوب رسم دوستى را به جا آورديد! تف برروی هردو شما ! پرروها ! بى‌شرف‌ها! بى‌غيرت ها!»

افسر كشيک: «مثل آدم باشيد خجالت نمى كشيد راستى چشم فرهنگ روشن يك مشت حمال تربيت كرده است مملكت فردا با اين حمالها چه خواهد شد يك کلمه اگر حرف بزنيد دستور تخته و شلاق مى دهم بتمرگيد ببينم قصه چيست.»

تحقيقات شروع شد! محصلان دوره ادبى هريک عكسى را بعنوان سند ومدرك حقانيت ادعاى خود عرضه داشت. همه تحقيقات نوشته شد بعد افسر آژدانى را صدا كرد و بوى گفت برو اين دختره بى صاحب را با پدرش بيار اینجا.

نـيم ساعت بعد همه افراد خانواده در اطاق افسرکشیك جمع بودند. منيرخانم باهمه دلربائى، پدر منير با وقار و طمأنينه، سه نامزد فعلى و دامادان آينده! منيرجان كه حال ما سه عاشق بيقرار را ديد، ژوليدگى و پريشانى و وضع نكبت بار هريک را سنجيد نگاه تحقيرآميزى به هرسه كرد و سرش را برگردانيد و در چشم سركارستوان خيره شد. ستوان همينكه چشم در چشم منير دوخت دلش رفت صلابت اوليه را از دست داد قصد تشددش به نوازش بدل شد.

ستوان كه تا چند دقيقه پيش مى گفت مردكه جلو دخترش را نمى گيرد كه فساد راه بيفتد بايد بيايد و التزام بسپارد كه جلو دخترش را بگيرد، بكلى تغيير كرد فرمان چاى براى پدر و دختر داد بعد خيلى مؤدب از پدر منير معذرت خواست گفت: «خيلى معذرت می‌خواهم شخص محترمى مثل جنابعالى را زحمت داده ام البته خواهيد بخشيد ولى آقا چاره نبود مجبور بودم كسب اطلاع كنم كه اين سه نره خر مدعي اند كه نامزد دخترخانم محترمه سركارند گرچه مى دانم فضولى مى كنند اما بالاخره قربان ما مأموريم و براى تكميل پرونده ناچاريم گاهی زحمت بدهيم... »

جمله سركارستوان تمام نشده بود كه منير تير و ترقه شد و با خشم گفت: «مرده شور! نكبت ها! چه غلطهاى زيادی! من كفشم را نمى دهم جفت کنند! خير آقاجان آن دوتا را نمى شناسم اما اون عينكيه معلم من بود!»

آه گویى طاق را به سر هرسه ما خراب كردند نفسمان گرفت دنيا پيش چشممان سياه شد نتوانستيم سرمان را بلند كنيم.

افسر كه لقمه چربى يافته بود و كم كم ما مزاحم بوديم زيرپايمان را فورى روفت گفت: «خجالت هم خوب چيزى است باخانواده هاى محترم نمی‌شود بازى كرد اين بار چون محصل هستيد شما را بخشيدم ولى دفعه ديگر پدرتان را در مى آورم حالا ديگر زود زود گورتان را گم کنيد» و بلافاصله با اردنگ از كلانترى بيرونمان كردند.

دو هفته بعد در همسايگى ما آمد و شد زياد بود- فردا شب عروسى منيرخانم بود- سركار ستوان خوشگله مرد مؤدبى بود و پدر منير او را پسنديده بود. حال ما عشاق دوره ادبى روشن بود....

از خشم و براى آنكه صداى جنجال عروسى منير را نشنوم شب خيلى دير به خانه برگشتم اما باز مطرب حرامزاده مجلس ول كن معامله نبود و باصداى نيم مست خود مى‌خواند:

لب بون اومدى گهواره دارى

هنوز من عاشقم تو بچه دارى



نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:26 توسط بهار |


دير زمانيست نخوابيده ام

با دل بيدار تو را ديده ام

حال مرا نوبت پرواز شد

هر نفسم نقطه آغاز شد

 

باور دنيايی دل بسته شد

اين دل دلسوخته وارسته شد

ساقي من جام شبم بر گرفت

قصه مستي من از سر گرفت 

 

شب شد و وقت سحر و باده شد

ساقي من آمد و آماده شد

ساز سحر دست نوازش گرفت

ياد تو بامن سر سازش گرفت

 

شبنم اشک است که نم مي زند

از تو و یاد تو دم مي زند

اين چه سکوتي است مرا مي برد

اين چه متاعي است مرا مي خرد

 

اين شب و اين باور و اين بار چيست

اين دم و اين ناله و رفتار چيست

کيست که چنين مي برتم سوی دوست

مي کشدم هر طرفي بوی دوست

 

دير زمانيست نخوابيده ام

با دل بيدار تو را ديده ام

 دير زمانيست ...

 

 

شعر زیبای خانم لیلی گلزار ...

و ملودی و صدای گرم فرمان فتحعلیان ....

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:47 توسط بهار |


برنامه «شادونه در سرزمین دونه ها»

برنامه ای شاد و مفرح از گروه کودک و نوجوان شبکه دو سیما است .

با تهیه کنندگی و کارگردانی علی اکبر ذاکری و اجراي خانم مليكا زارعي و شخصيتهاي عروسكي چون «میدونه» و  «نازونه» و «یه دونه» و «رنگ دونه ».

و  اتفاقات جالب و بامزه كه سعی دارد به چگونگی ارتقاء قدرت و خلاقیت کودکان بپردازد.

اين برنامه در چند نوبت به صورت زنده در شهرستانها اجرا شده است .

بر اساس گزارش وبلاگ خبري باربد نيوز در تاريخ 1390/11/9 موسسه فرهنگی هنری "آوای شهر پارسی" اقدام به برگزاري برنامه " خاله شادونه " با اجرای خانم ملیکا زارعی در سالن فرجام شهرستان جهرم مي نمايد كه تبلیغات آن در سطح شهر از چند روز قبل در معرض دید قرار گرفت و بليط آن به مبلغ 5 هزار تومان به فروش رفت .

سئانس اول اجرا به خوبي پيش رفت ولي در سئانس دوم به علت فروش بليط بيش از ظرفيت سالن و هجوم افرادي بدون بليط به محل نمايش و اجراي ناقص و بي نظم ، كساني كه بليط تهيه كرده بودند موفق به ديدن برنامه نمي شوند و مسئولین انتظامی نیز به خاطر بوجود نیامدن خطر برای حضار در اثر ازدحام، که همگی کودکان و خانم ها بودند، دخالت نموده و از ورود افراد بیشتر به سالن ممانعت می کنند .


سردرگمی حضار باعث اعتراض شديد آنها مي شود و صندليهاي محل اجرا را مي شكنند و با دخالت نيروي انتظامي و با توجه به عدم وجود مدرکی قابل قبول جهت پرداخت خسارت به زیان دیده گان، مدیر گروه اجرای برنامه به کلانتری منتقل می شود تا توسط دستگاه قضایی، مشکل بوجود آمده به نحو مطلوب برطرف شود.

 

در تاريخ 12/2 /1391 اين برنامه در سالن ورزشي تفت در شهرستان گناوه در شمال استان بوشهر اجرا شد كه عليرغم تبليغات چند روزه هيچ برنامه ريزي و ساماندهي براي مديريت جمعيت انبوه داخل سالن كه اكثريت آنها خردسال و خانمها بودند به عمل نيامد و به علت آنكه برنامه فقط در يك روز و يك سئانس اجرا مي شد مردم هجوم آوردند و بسياري عليرغم در دست داشتن بليطهاي 5 و 7 هزار توماني پشت دربهاي بسته ماندند و ناچار به خانه هايشان باز گشتند .

به گفته والدين به دلیل ازدحام جمعیت، دما و رطوبت داخل سالن به حدی بالا بود كه برخی تماشاچیان بویژه كودكان دچار تهوع و استفراغ شدند و تعداد كثیری نیز در اثر فشار مضاعف آسيب هاي بدني ديدند و عليرغم اينكه برنامه ويژه خانمها و كودكان بوده تعدادي از آقايان نيز در سالن و بين آنها مشاهده شدند و ترافیك و شلوغی بیش از حد در خيابانها هم مزيد بر علت شد .


آقاي مصطفي محسني رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گناوه كه مجوز اين برنامه را صادر كرده بود از  برنامه ریزی و نحوه اجرای آن توسط مدیران و دست اندركاران این برنامه و بليط فروشي بيش از حد ظرفيت سالن به شدت گله كرد .

 

و حالا در عصر پنج شنبه 21 ارديبهشت ماه 1391 اجراي  اين برنامه در شهرستان خرم دره از توابع زنجان به فاجعه اي باور نكردني انجاميد .


تبليغات وسيعي در سطح شهر انجام شده و سالن ورزشی سه هزار نفري يراي اين برنامه در نظر گرفته شد .

مسئولين اجراي برنامه كه سه هزار بليط اوليه را به سرعت فروخته بودند و با درخواستهاي مردم روبرو بودند برگه هاي سفيد رنگ بليط های باقيمانده را به قسمتهاي كوچكتر تقسيم كردند و رويشان مهر زدند و در حدود  7000 بليط به فروش رفت .

بچه ها شاد و بي تاب به همراه مادرانشان با بليطهاي در دست به سالن رفتند .

جمعيت انبوهي پشت دربهاي سالن جمع شده بود و برگزاركنندگان ،‌ بچه ها در كنار هم و مادران را در قسمت ديگري جاي دادند . وقتی در‌بها بسته شد ، نفس کشیدن هم سخت شده بود و با وجود این که ازدحام جمعیت بیشتر از دو برابر ظرفیت سالن بود اما برنامه با بی‌نظمی‌‌های زیادی شروع شد.

بعد از يك ساعت اجراي برنامه خانم مجري از بچه ها خواست تا نزد مادرانشان بروند و به محض آنكه مجري برنامه سالن را ترك كرد غوغايي بر پا شد .


بچه هاي كوچك به دنبال مادرانشان مي گشتند و چون گروه نمایش قرار بود از در بزرگ سالن خارج شوند، پس از خروج آنها در بسته شد و جمعیت زیادی که داخل سالن بودند به سمت در‌های کوچک دو طرف سالن هجوم بردند. جالب اینکه داربستهایی که در دو طرف درب های سالن برپا شده بود، فشرده شدن جمعیت را بیشتر می‌کرد..

بچه هايي كه مادرانشان را پيدا نكرده بودند بي اختيار و همراه با هجوم جمعيت به طرف دربهاي خروجي كشيده مي شدند در حاليكه صداي گريه و فريادشان سالن را پر كرده بود . هيچ كس توجهي به اين كودكان نداشت و آنها مضطرب و ترسان به زير دست و پاي ديگران مي لغزيدند و كسي صدايشان را نمي شنيد .

 

به دلیل ازدحام زیاد و خفگي و ضربه مغزي ،‌سه كودك زير 7 سال :

نگار صالحی 7 ساله از هیدج، مهدی مولایی 3 ساله از ابهر و بهاره شادمهر 6 ساله از خرمدره، كشته شدند و فاطمه محمدی 4 ساله، سیدعلی موسوی 7 ساله، نیلوفر قهرمانی 10 ساله و عسل محمدلو 6 ساله از خرمدره نیز در این حادثه بشدت زخمی شده و در بیمارستان‌‌های آيت الله موسوي زنجان و بيمارستان های ابهر و خرم دره تحت درمان قرار گر فته اند .

در ميان كودكان كشته شده ‌، تنها مادر نگار صالحي در لحظه آخر دخترش  را دیده که برای وی دست تکان داده اما در یک لحظه از جلوی چشمش ناپدید شده و پس از چند دقیقه جنازه وی را روی دست یکی از زنان دیده است.

همچنین بنا به اعلام رئیس بیمارستان بوعلی سینای خرمدره، به دلیل عدم هماهنگی برگزاری برنامه با نیروهای امدادی و اورژانس، این نیروهال در محل مستقر نبودند ولی بعد از اطلاع از وقوع حادثه در کمترین زمان در محل حادثه حاضر شدند و به امداد رسانی به مصدومان پرداختند. آقای عزیز رسولی افزود: پنج دستگاه آمبولانس در کمتر از شش دقیقه در محل حادثه حاضر شدند.

بنا به گفته های آقاي نوری پور فرماندار شهرستان خرمدره، مسئولان برگزاری "برنامه خاله شادونه" هیچگونه هماهنگی برای اجرای برنامه با فرمانداری خرمدره نکرده بودند.


رئیس مرکز اطلاع‌رسانی پلیس زنجان  گفته است :

در حال حاضر مسئول برنامه، مدیر برنامه، مجري برنامه خاله شادونه و مسئول سالن از سوی پلیس دستگیر شده‌اند و خانواده قربانیان نیز از آنان شکایت کرده‌اند و تا پیگیری پرونده آنها مهمان پلیس هستند و با دستور قضایی سالن ورزشی خرمدره نیز تا اطلاع ثانوی پلمب شده است.

 

با خود فكر مي كنم براي همه ما ...

و مسئولين و برگزار كنندگان اين برنامه هاي به اصطلاح فرهنگي ...

و مقامات قضائي و فرمانداري و وزارت ارشاد و .......

و والدینی که تحت هر شرایطی بچه ها یشان را به مراسمی این چنین می برند...

قيمت اخلاق و فرهنگ و آداب و اصول و تفریح و مهمتر از همه جان بچه هاي كوچك چقدر است ؟

ده ميليون ؟!!!

صد ميليون ؟!!!

يك ميليارد ؟!!!

يا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

منابع :

http://barbodnews.blogfa.com

مشرق نيوز

وب سايت تابناك

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:1 توسط بهار |


مناسبتها بهانه اند ...

بهانه ای برای ...

به یاد داشتن ..

برای پاس داشتن ..

برای دوست داشتن ...

 

 


امروز می خواهم از عزیزترینم یاد کنم ...

که بهار زنانگی ام با او آغاز شد ..

آنکه صداقت و مردانگی و صبر را به عشق آمیخت ...

و شور و شعور را با هم خواست ...

برای سپاس از او ..

که بهتر بودن را به من آموخت نه برتر بودن ...

زندگی کردن را آموخت نه زنده بودن ..

عشق به خدای مهربان را آموخت نه فقط عبادتش ...

تحمل کردن را آموخت و همراه بودن و همدل بودن در سخت ترین روزهای عمر ...

 

 

برای او

که گرمای دوست داشتن اش ..

همچون شعله ای است ..

گرم و فروزان و بی کاستی  ...

و تحمل و صبرش در عشق ...

همچون دریا وسیع است و عمیق ..

و استواری و پایداریش در محبت ...

همچون  کوه  ...

 

 

 

امروز برایم اینگونه نوشته است ...

 


" بهار "

فصل آغاز رویش است ...

و من راز بزرگ " بودن " خویش را در قلب روشن ترین ستاره زندگیم کاشته ام ...

چشم به کهکشان عظیمی می دوزم که در مسیر بی نهایتی از نور ..

به پرواز درآمده است ...

شکوفه ها به گل نشسته اند ...

روح مرا از شهر پریشانی ها و دروغ ها ...

فاصله ای است به وسعت ابدیت ...

و من تهی از تمام تعلق های خاکستری رنگم ...

همه قله های بلند آسمان را فتح می کنم ..

و آن گاه با ترانه ای از گل واژه های ناب حقیقت ...

حضور پر برکت  عشق تو را  ...

در جای جای سرزمین خوشبختی ام فریاد می کشم ...


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:49 توسط بهار |


تلفن زنگ می خورد و زنگ می خورد   ...

صبح یک جمعه بهاری ...

حتما در باغچه خانه  است ...

دست به روی گلهایش می کشد و قربان صدقه شان می رود ..

آفتاب بین آن همه سبزی و رنگ پهن شده ...

لابلای موهای سپید و عسلی رنگش خانه کرده ..

و چشمهای میشی زیبایش را به رنگ کهربا درآورده ...

 


عطر سفالهای خزه بسته و خاک نمناک نسیم را مست می کند در عبور ...

باز هم یادش رفته گوشی تلفن را کنار دستش بگذارد ...

آرام آرام پله ها را بالا می آید ...

روی هر پله مکثی می کند و دست به نرده می گیرد ...

درد آرتروز زانو  مجالش را می برد ..

باید نفسی تازه کند ..

طپشهای قلبش به شماره افتاده ..

دکتر گفته بود که نباید خود را خسته کند ...

صدای ممتد زنگ تلفن را که پشت در می شنود ...

همه دردها از یادش می رود ..

تند و چابک قفل را باز می کند و گوشی تلفن را قاپ می زند ...

لبخندی گرم و دوست داشتنی روی لبان باریک ظریفش می دود ...

عزیزم .. جانم .. دخترم .. بهار ...

 

و من به آن دستان نازنین فکر می کنم ...

دستانی لاغر با انگشتان بلند کشیده ..

که گذر زمان در چروکهایش نقش بسته ...

و همه عطر روزهای خوب زندگیم را در خود دارد   ..

دستانی که خانه را به مهر و محبت و پاکی نقاشی می کرد ...

سفره هایمان را رنگ و عطر و طعم می گذاشت ..

هوا را با بوی شادمانی پر می کرد ..

و مرهم دردهایمان می شد ..

دستهایی که معجزه اش عشق بود ...


 


دوست دارم از پشت خط تلفن به آغوشش بلغزم ..

سر روی شانه های با محبتش بگذارم ..

کوچک شوم ..

کودک شوم ..

بغض کنم ...

لوس شوم ...

و او همه را به جان بپذیرد ..

و دست بر موهایم بگذارد ..

و صدای لطیفش را در گوشم بدواند ...

عزیزم .. نازنینم ..

و من بگویم ..

مادر جان .. مادر .. مادر ....

متشکرم ....

برای همه چیز متشکرم .... 

 

امروز بی اختیار شماره طاهره خانم مادر همسرم را گرفته بودم

تلفن هی زنگ می خورد و هی زنگ می خورد

اما کسی پاسخ نمی داد

دلم هوای صدای گرم و آغوش معطرش را کرده

روحش شاد

برای او که این ترانه را دوست دارد ...

ترانه "  گنجشک های خونه "

با شعر زیبای اردلان سرفراز که آن را به یاد مادرش و برای او سروده بود ....


 

 ای چراغ هر بهانه

از تو روشن

از تو روشن

ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من

 

من و گنجشکای خونه

دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه

 

 

باز میایم که مثل هر روز

برامون دونه بپاشی

من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی

 

همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام

بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام

 

عطر حرفای قشنگت عطر یک صحرا شقایق

تو همون شرمی که از اون

سرخ گونه های عاشق

 

 

شعر من رنگ چشاته

رنگ پاک بی ریایی

بهترین رنگی که دیدم

رنگ زرد کهربایی

 

من و گنجشکای خونه

دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:54 توسط بهار |

 

روز شنبه بیست و سوم  اردیبهشت ، زادروز فاطمه زهرا ( س )

در تقویم رسمی کشور به نام روز " زن " نام نهاده شده است.

با تبریک و تهنیت پیشاپیش به همه بانوان ایرانی در سراسر کشور ..

سعی می کنم در این مجال اندک یادی شود

از همه آنان که دستان پر مهرشان ایران زمین را می سازد .... 



خانم دکتر هایده شیرزادی متولد 1338 است .

در شهر گیلانغرب در جنوب استان  کرمانشاه به دنیا آمده ،

شهری که بیشتر ساکنینش روستائیان و عشایرند که به کشاورزی و دامداری مشغولند.

دوران شش ساله دبستان که تمام شد چون دبیرستان دخترانه در شهرشان نبود ، تنها انتخاب برای او و سایر دختران هم سنش ماندن در خانه بود  اما او با همان شش کلاس سواد شروع به درس دادن به بچه های کوچک کرد.

به صورت متفرقه دوران دبیرستان را گذراند و فوق دیپلم حرفه و فن برای معلمی گرفت و 2 سال معلم راهنمایی بود



تا آنکه سال 1364 برای ادامه تحصیل به آلمان رفت .

ابتدا زبان آلمانی آموخت و در دبیرستان ثبت نام کرد و مجدد دیپلم گرفت .

 از دانشگاه کاسل ( KASSEL UNIVERSITY   (    http://www.uni-kassel.de/uni/index.php?id=17

شهر هسن (HESSEN  ) در رشته مهندسی کشاورزی بین المللی فارغ التحصیل شد .

دانشگاه کاسل در آن زمان پيشرو علم کشاورزی ارگانيک و انرژی های نو بود و حتی اولين دانشکده محيط زيست آلمان در اين دانشگاه شروع شد و طرح تفکيک پسماندهای آلی برای اولين بار در جهان زير نظر اساتيد دانشگاه کاسل انجام گرفت.

بعد از اتمام تحصيل در رشته کشاورزی بين المللی در سال 71 به ايران بازگشت و پيشنهاد طرح کمپوست کرمانشاه را به مسئولين استان کرمانشاه ارائه داد  اما شرايط فراهم نبود و اين موضوع را ضروری ندانستند .

با مراجعات مکرر به مسئولين استان نتيجه ای حاصل نشد و او با خود فکر کرد شاید دانش و استدلال او نتوانسته مسئولین را توجیه کند .

عشقی که به وطن داشت او را در راه از میان برداشتن موانع یاری کرد .


بار دیگر  به آلمان باز گشت ، برای گرفتن مدرک دکتری و تخصص و کسب اعتماد به نفس و توان مبارزه و جلب اعتماد دیگران و مسئولان.

او  می گوید: «مبارزه کردم و موفق شدم... جهانی فکر کنید، منطقه ای عمل کنید.»

در رشته اکولوژی حفاظت محيط زيست ادامه تحصیل داد و تمامی تحقيقاتش را در خصوص مديريت پسماند ايران تحقيق کرد و به اين نتيجه رسيد که راهکارهايی که برای کشورهای درحال توسعه  مطرح می شود فقط برای کشورهای صنعتی مفید است و کاربرد آن بصورت عمومی برای ايران ممکن نيست و این باعث شد تا موضوع تز تحقیق دکترایش را در این زمینه انتخاب کند .

با همسرش در آلمان آشنا شد و شرط قبول پیشنهاد ازدواج را بازگشت به ایران و زندگی در وطن گذاشت .

وطنی که عاشقانه دوستش داشت ...

وقتی به ایران بازگشت ،  شهرداری کرمانشاه هنوز آمادگی اجرای چنين طرحی را نداشت .

او به شهرهای ديگر از جمله تهران و شهرهای شمال که مشکل زباله داشتند مراجعه کرد و هدفش را توضيح داد اما هيچ کدام ميسر نشد .

به لحاظ اهميت زيست محيطی موضوع برای ايران تصميم گرفت خود شروع کند.


در سال 1375 درخواست مجوز احداث واحد بيوکمپوست را از صنايع استان نمود و تنها سرمايه اش ، علمی بود که کسب کرده بود و علم را به ثروت يعنی سرمايه تبديل کردن آسان نبود.

شعار «خواستن توانستن است» هميشه همراه او بود .

درخواست وام کرد و با تلاش بسیار  موفق به دريافت وام شد و سهم آورده را دانشش  اعلام کرد .

با پيگيری های فراوان در سال 1377 مسئولين وقت شهرداری کرمانشاه تصميم به مشارکت در اجرای طرح گرفتند .

خانم شیرزادی  ، شرکت " بازيافت مواد و توليد کودآلی کرمانشاه " را تأسيس کرد .

http://www.rck.co.ir

بهره برداري از اولين پروژه بيوكمپوست همراه با اجراي طرحهاي آموزش تفكيك پسماندها در كرمانشاه در سال 1380 آغاز شد.

با تكميل طرح در دو مرحله سال 83 و 86 تمامي پسماندهاي اين شهر كه روزانه 500 تن مي باشد به محل پروژه مزبور منتقل و 80 درصد آن به طور كامل بازيافت مي شود.



براي پردازش باقيمانده 20 درصد پسماندها وتبديل آن مواد به جايگزين انرژي (RDF )، ماشين آلات خريداري شد و به اين ترتيب شهر كرمانشاه اولين شهر ايران است كه تمامي پسماندهاي خانگي آن بازيافت و پردازش مي شود و دیگر دفن زباله در این شهر وجود ندارد و شیرابه ای وارد زمین پاک نمی شود.

از بازیافت این پسماند ها سوخت کارخانه سیمان کرمانشاه نیز تامین می شود و کود کشاورزی مناسب برای کشاورزان در دسترس آنان قرار می گیرد و بیش از 700 شغل ایجاد می شود...

امروز پس از ده سال طرح کرمانشاه به عنوان يک الگوی مثبت برای اکثر شهرهای ايران پذيرفته شده است.

به طور مستقيم در پروژه بازيافت کرمانشاه 70 نفر مشغول به کار هستند.

علاوه بر این طرح ،  خانم شیرزادی مطالعات مديريت حدود 60 شهر ايران را انجام داده و يک تيم مهندسی از جوانان کرمانشاه را (حدود 35 نفر) آموزش داده است و در حال انجام فاز مطالعاتی يا نظارت بر اجرای طرح های ساير شهرها می باشند  .

شرکت بازيافت مواد و توليد کودآلی کرمانشاه ، نماينده انحصاری شركت  Komptech  سازنده ماشين آلات بازيافت پسماندها از آلمان و اتريش و شرکت Austropersen  سازنده دستگاه های پرس می باشد .



محصولات شرکت عبارتند از :

کود کمپوست و بیو کمپوست

پسماندهای خشک بازیافتی  

و پسماندهای قابل اشتعال دارای ارزش حرارتی برای مصرف انرژی RDF

در حال حاضر شركت بازيافت كرمانشاه طرح هاي مشاوره اي ، مطالعاتي و اجرايي حدود 65 شهر و 2000 روستا را در كشور بر عهده دارد .


خانم شیرزادی در سال 1382 جایزه ملی محیط زیست را دریافت کرده اند...

در سالهای 83 و 84 به پاس نوآوري در اجراي طرحهاي مديريت پسماند، موفق به كسب جايزه شاخص مديريت پسماند كشور شدند .

در سال 85  با فراهم كردن زمينه 700 شغل به عنوان كارآفرين برتر ملي كشور برگزيده شده و لوح تقديري با امضاي رئيس جمهور از وزير كار دريافت كردند .

و در سال 1386 به پاس مطالعات علمي- كاربردي مديريت پسماند 70 شهر و 200 روستا به صورت منطقه اي در ايران و تلاش و نوآوري براي اجراي طرحهاي الگويي مديريت پسماند، به عنوان بانوی نخبه كشور انتخاب شده و از طرف رئيس جمهور لوح تقدير به ایشان اهداء شد .



اما گفته هایشان حاکی از نگاهی وسیع به مسائل محیط زیست است   :

" ما امروز خیلی چیزها را وارد می کنیم. ما امروز یک مصرف کننده بزرگ هستیم. اما ما نمی توانیم چند چیز را هرگز وارد کنیم: محیط زیست، خاک، آب، بهداشت و سلامتی .

ما در کشور ایران 1% جمعیت کل جهان را داریم، 7 % تمامی  ذخایر جهان را در اختیار داریم، اما در شاخص توسعه یافتگی رتبه 85 ام را به خودمان اختصاص داده ایم و این هم به این خاطر است که از سه شاخص توسعه یافتگی کشورها (وضعیت درآمد سرانه افراد، سطح سواد و امید به زندگی)، ما تنها از نظر تعداد جمعیت تحصیل کرده رتبه بالایی را داریم وگرنه امروز جایگاه مان از نظر شاخص توسعه یافتگی در انتهای جدول کشورهای جهان بود.

و متاسفانه ایران رتبه 10 ام کشورهای تخریب کننده محیط زیست را در دنیا به خودش اختصاص داده است.

فرهنگ محیط زیست از کشور ایران برخاسته است. ما روز نیآزردن چهار گوهران (آب، باد، خاک، آتش) را در کارنامه ایرانی های باستان داریم. یعنی دوم اردیبهشت که امروز دنیا آن را روز زمین پاک می خواند. ما حتی مرده هایمان را دفن نمی کردیم تا زمین آلوده نشود. ما به درختان احترام می گذاشتیم.

اما افسوس که امروز ایران 14 امین تولید کننده گاز های گلخانه ای در بخش صنعت، 13 امین تولید کننده گازهای گلخانه ای در بخش ترابری و 6 امین تولید کننده گازهای گلخانه ای در بخش کشاورزی در جهان است.

افسوس که ما که ایرانی مان می خوانند، روزانه 50 هزار تن زباله تولید می کنیم و تنها کمتر از 8 درصد آن طبق آمارهای البته غیر قابل اعتماد بازیافت می شود. "

 

او می گوید چالش ها و موانع در راهش بسیار بوده و هست و در فعالیتهای مربوط به محیط زیست نیاز به آگاه سازی عمومی است و در مقابل بوروکراسی و عدم اگاهی ها به خصوص وقتی که شما یک خانم هستی باید چند برابر وقت بگذاری تا طرح ات به ثمر بنشیند .

اما او معتقد است هیچگاه و در هیچ جلسه کاری و در مقابل همه آقایان بعنوان یک زن حاضر نشده و همیشه یک متخصص بوده است .

او از همه متخصصین و محققین و دانشمندان ایرانی می خواهد که باور کنند ایرانی هستند و می توانند برای وطنشان کاری انجام دهند .

شعر زیبایی از  فردوسی در سربرگ اول کتاب دوران دبستان ....

سر آغاز زندگی و تلاش دختر کوچکی از گیلانغرب شده است ..

توانا بود هرکه دانا بود                           ز دانش دل پير برنا بود


 

 

منابع :

http://www.svec.ir

http://www.rck.co.ir

http://www.ea.wenet.ir/


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:43 توسط بهار |


شايد بسياري از ما او را به ياد نياوريم  ...

اما در سياره "  ونوس "‌ فله اي به نامش جاودانه شده است ...

 


خانم  آذر اندامي در سال 1305 ...

در خانه ی شماره چهارده کوچه ی بلورچیان در محله ساغریسازان رشت به دنیا آمد ...

تنها خواهر ميان سه برادر بزرگتر ...

دوره شش ساله ابتدايي را در مدرسه بانوان رشت با يك سال جهش تحصيلي گذراند ...

در شهریور ماه سال 1319 آماده رفتن به دبیرستان شد و دوره متوسطه را در دبیرستان « فروغ » گذراند


در همین دوران بود که پدر به ناچار خانواده را ترک گفت ...

و مادر در تأمین هزینه های زندگی و تحصیل فرزندان ، تنها ماند .

شکوه ای بر لبش نبود و تمام وقتش را صرف خیاطی می کرد تا نبود پدر در خانه احساس نشود .

آذر به مادر در خیاطی کمک می کرد و با تدریس خصوصی به شاگرداني از خانواده هاي توانگر ،‌ سعی می کرد باری از شانه های خسته اما همیشه صبور او بر دارد.

با این حال توانست با تلاش به درس خواندن ادامه دهد....

برادرش محمد اندامی می گوید :

" زمستان ها در یک اتاق کوچک دور یک چراغ نفتی گرد می آمدیم و هر کس کار خود را انجام می داد.  او نیز به مطالعه می پرداخت. تابستان ها وضع کمی بهتر بود چون دست کم سقفی بزرگ تر بر سر داشتیم که همان آسمان بود. "

آذر تمایل به تحصیل در رشته طبیعی در یکی از دبیرستان های رشت داشت اما پدر او را واداشت تا به دانشسرای مقدماتی برود و این از سر خودخواهی نبود و در آن آشفته بازار سیاست آن روزگار بهترین کاری بود که پدری نگران می توانست برای دخترش انجام دهد.


در مهر ماه سال 1322 به دانشسرا رفت و بعد از دو سال در خرداد ماه سال 1324 دوران تحصیل دانشسرا را به پایان برد و این در حالی بود که هنوز سنش برای خدمت دولتی کافی نبود .

بنابراین او با اشتیاقی که به آموزگاری داشت ، پذیرفت که به مدت یک سال رایگان در یکی از دبستان های رشت تدریس کند و از شهریور ماه سال 1325 به طور رسمی آغاز به کار معلمی کرد و با 960 ریال حقوق ماهیانه آموزگار کلاس ششم دبستان « ژاله » شد و البته وظیفه ی ناظمی مدرسه نیز بر عهده  او بود.

 

خانم آذر اندامي در آزمون ورودی رشته پزشکی شرکت كرد و در مهر ماه سال 1331 در سال اول دانشکده پزشکی تهران مشغول تحصیل شد ، و این موفقیت برای آذر که دیپلم دانشسرا بود ، عالی بود.

در زمان تحصیل در یکی از دبستان های جنوب شهر تهران تدريس مي كرد ، زیرا برای تأمین هزینه های تحصیل بدان نیاز داشت.


در سال آخر پزشکی به صورت موقت از آموزگاری فاصله گرفت و با همه مرارت ها و دشواری ها دوره  هفت ساله پزشکی را در خرداد ماه سال 1337 با موفقیت به پایان برد.

دو سال بعد از دریافت دانشنامه پزشکی ، در سال 1339 با دکتر منصور خلعتبری کارشناس پزشک قانونی ازدواج کرد و از این پس پذیرای مسئولیت های بزرگ دیگری نیز شد .

حاصل این پیوند استوار سه فرزند ( دو دختر و یک پسر ) است .

« آذر میدخت » فارغ التحصیل دکترای ژئوفیزیک از فرانسه که در حال حاضر نویسنده و خبرنگار مجلات علمی این کشور می باشد  .

" میترا " پرستار و متخصص اتاق عمل در پاریس است .

و پسرش آرش که فرزند آخر اوست تحصیل کرده رشته مهندسی معماري  از پاریس است .

خانم اندامی از معدود کسانی بود که هرچه بیشتر می دانست ، بیشتر می فهمید که چیزهای زیادی هست که نمی داند و تلاش همیشگی او و پویایی و حرکت زندگی اش حاکی از این ادعاست .

او بیشتر شب ها و روزهای تعطیل را در بیمارستان می ماند و حتی نگهبانی پزشکان دیگر را نیز بر عهده می گرفت تا تجربه بیشتری به دست بیاورد و بعد از دو سال تلاش ، گواهی کارورزی ( کاردانی ) بخش زنان و مامایی را به دست آورد .



پس از اتمام دوره تخصص ، از اداره فرهنگ به وزارت بهداری آن زمان منتقل شد و در انستیتو پاستور ایران با سمت دستیار آزمایشگاه در بخش واکسن سازی میکروسکوپی کارش را آغاز کرد.

دکتر اندامی از فروردین ماه 1340 ، با سمت « رئیس آزمایشگاه میکروب شناسی و تهیه واکسن های میکروبی » به کارش ادامه داد .

در سال های 1342 تا 1345 بیماری « شبه وبای التور » برای چندین بار در منطقه شیوع پیدا کرد و در آن شرایط هولناک تنها راه پیشگیری تزریق واکسن وبا قبل از ابتلا به بیماری بود و در آن زمان تنها مرکز تهیه واکسن در ایران انستیتو پاستور بود که تمام امکانات در اختیار آزمایشگاه میکروب شناسی قرار گرفت و کارکنان مرکز با ریاست دکتر اندامی شروع به کار کردند .

سرانجام توانست واکسن وبای التور را بسازد و از بروز فجایع هولناک و دردآور جلوگیری کند . این واکسن به کشورهای همسایه هم فرستاده شد و افتخاری بود که به خاطر زحمات شبانه روزی دکتر آذر اندامی نصیب سرزمین ما شد .


دکتر اندامی با استفاده از بورس تحصیلی انستیتو پاستور ، برای مطالعات علمی بیشتر عازم فرانسه شد و پس از یک سال کار و تحقیق در انستیتو پاستور پاریس در سال 1346 ( 25 آوریل 1967 میلادی ) گواهی نامه تخصصی در رشته باکتریولوژی دریافت کرد .

چند طرح پژوهشی درباره باکتریولوژی و عفونتی های بیمارستانی در بیمارستان های تهران انجام داد و نتیجه تلاش را طی مقالاتی در مجلات علمی ـ پژوهشی به چاپ رساند .

در سال 1351 با توجه به شایستگی علمی و اداری به پیشنهاد ریاست انستیتو پاستور به سمت « رئیس بخش واکسن سازی و تهیه واکسن های میکروبی » منصوب شد و تا زمان بازنشستگی در این مقام باقی ماند.

در سال 1353 از دانشگاه تهران گواهینامه تخصصی علوم آزمایشگاهی بالینی و پروانه کار در رشته آزمایشگاهی را دریافت کرد .

 دکتر اندامی بارها برای مطالعه و پژوهش در زمینه باکتری های روده ای و باکتریوفاژها و سرم شناسی و شرکت در کنفرانس میکروب شناسی که در بروکسل تشکیل می یافت از سوی مسئولان انستیتو پاستور به فرانسه و بلژیک اعزام شد .

او در پانزدهم مهرماه سال 1357 از خدمت دولتی بازنشسته شد ولی تا آخرین توان سرگرم خدمت به مردم ایران زمین بود .

پس از بازنشستگی ، مدت 3 سال ریاست آزمایشگاه بیمارستان « باهر » را به عهده داشت و در سال های آخر عمرش در خیابان حسام السلطنه در جنوب تهران ، به معالجه ی بیماری های زنان و زایمان در مطب مشترک خود با همسرش  می پرداخت .

در همین سال ها بود که بیماری در جسمش رخنه کرد و او نگرانی و دردش را از دیگران پنهان کرد تا این که یک روز در مطب در حال معاینه تعادلش را از دست داد .

برای مداوا تصمیم گرفته شد که ایشان را به خارج اعزام کنند اما مقدمات و مراحل کار آن قدر به طول انجامید که دیگر فایده ای نداشت.

او در بیست و هشتم مرداد ماه سال 1363 در سن 58 سالگی در اثر آمبولی ریه که از عوارض بیماری تومور مغزی اش بود به دیار باقی شتافت .

پيكر پاكش در گور 6 ردیف 36 قطعه 18 گورستان بهشت زهرا به خاك سپرده شده است ...


 

اتحادیه بین المللی نجوم :  IAU ) International Astronomical Uion  )

از سال 1919 میلادی وظیفه نامگذاری های جدید در منظومه شمسی را بر عهده دارد .

ماهواره اکتشافی ماژلان در سال 1990 اقدام به نقشه برداری سطح سیاره ونوس کرد و 84 % از سطح سیاره را بررسی کرد .

با هماهنگی و تأیید در این نام گذاری برای حفره هایی با قطر کمتر از بیست کیلومتر اسامی عام مؤنث به صورت موقتی به کار گرفته شد ، علاوه بر آن نام حفره هایی با قطر بیش تر از بیست کیلومتر به صورت اسامی دایمی در نظر گرفته شد .


با تلاش های دختر بزرگتر خانم اندامي  آذر میدخت خلعتبري و به پیشنهاد آژانس فضایی اروپا حفره ای به قطر 30 کیلومتر و طول جغرافیایی ΄55 , ˚26 و عرض جغرافیایی ΄45 ,˚17 از ونوس که دارای قله ای مرکزی است به نام « اندامی » نام گذاری شد و در تاریخ 25 اوت 1992 میلادی نام دکتر آذر اندامی که در شهر رشت به دنیا آمد در ونوس جاودانه شد .


هم اینک بخش واکسن های باکتریال انستیتو پاستور ایران نيز به نام دکتر آذر اندامی است ...

و نیز با تصویب شورای شهر رشت یک خیابان سی و دو متری به نام این بانوی فرهیخته آراسته است ...

اميد كه روايت زندگي پر فراز و نشيب اين بانوي خستگي ناپذير چراغ راه همه ما باشد ...

روحش شاد و يادش باقي ....

 

منابع :

http://guilan.irib.ir

http://mercury.blogsky.com


پي نوشت :

موسيقي وبلاگ قطعه "‌به خاطر آور " با اجراي استاد لاچيني است .

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:10 توسط بهار |


آخرين مطالب
» درد دلی با دوست ...
» حالا باور بكنم يا كه باور نكنم ...
» سوغات معطر ...
» سه يار دبستاني
» دیرزمانیست
» آسيب شناسي يك فاجعه ...
» سپاس
» عطر بودنت
» دکتر هایده شیرزادی
» دكتر آذر اندامي

Design By : Pichak