بهار سبز

زندگي رسم خوشايندي است

 

 

قبل از هر کلامی از همه دوستانی که با محبت بسیار مهمان خانه ام شدند و کامنت گذاشتند ، از بابت تاخیر پوزش می خواهم . رفته بودم شهری دور .

 

 

 

صبح بارانی سردی از خواب بیدار شدم . کیف سفری کوچکی بستم . برای همسر و پسرم یادداشتی گذاشتم و رفتم . پدر روی تلفن خانه پیغام گذاشته بود : بهارجان ! مادر حالش خوب نیست .  برف پاک کن های ماشین با هر رفت و آمد انگار برشی بر جاده خیسی می زد که تمامی نداشت . دور بی انتهایی از فراز و فرود و پیچهای پی در پی . ضربان قلبم با ضرباهنگ تند باران و نمایشگر سرعت ماشین یکی شده بود . باید خونسرد باشم . به خودم مسلط شوم . پدر را دلداری بدهم . به بیمارستان آشنای شهرشان زنگ بزنم و از دوستی که پزشگ معتمد آنجا است بخواهم کنارشان باشد .  برادرم ایتالیا است و نگران و همسرم پشت خط  و پسرم تازه رسیده خانه .  پله های بیمارستان را دو تا یکی بالا رفتم و مستقیم به بخش آی سی یو . لخته ای در رگهای مغز مادر ایجاد شده بود و سرگیجه و کمی لمسی در دست راست که خوشبختانه با حضور به موقع در بیمارستان با دارو  رفع خطر شد و بعد از آن مراقبتهای ویژه و حالا خدا را شکر خیلی بهتر است .

 

 

آفتاب روی ملحفه های سپید تخت پهن شده . نواری پهن و نقره ای میان موهای عسلی خوشرنگش دویده . هنوز رنگ پریده است و کمی زیر چشمان کشیده میشی اش  گود افتاده . لبهای نازک زیبایش آرام صدایم می زند . بهار ... بهار جان ! چقدر خوب که اینجایی . و این یعنی همه دنیا . یعنی گور پدر همه رفاه و آرامش و خیابانهای خط کشی مشجر منظم و آینده ای که نمی دانی به چه حوادثی گره خورده . خوشحالم که هستم . می توانم دستهایش را میان دستهایم بگیرم و با شمارش منظم نفسهای آرامش همه این چهل و چند سال زندگی را فرم به فرم و شات به شات مرور کنم . کودک شوم و بازیگوش و نوجوانی عصیانگر و زنی همیشه ناآرام و تشنه هیجان و او که همیشه آرام جانم هست .

 

 

پدر خانه را مرتب کرده و مشغول آشپزی است . به عادت همیشه زیر لب آواز می خواند . غذای مورد علاقه خودش را می پزد و بلند بلند از دستخت خودش تعریف و تمجید می کند . خوشحالم که یکدیگر را دارند . علیرغم همه غرولندهای دوران سالمندی جانشان برای هم می رود . شب همه فامیل دور آتش شومینه جمع شده ایم . سر و صدای انرژیک نسل سومی ها خانه را انباشته . همه کنارمان بودند در همه این هفته های سخت . مادر حق دارد . خانواده باغ بزرگ پر ریشه ای است که هر درختی که فرو بیافتد هزار نهال در آن می روید . و من چقدر دلتنگ این باغ بودم و عطر کنار هم بودن .

 

 

 

مسیر برگشت آرامش عجیبی دارد . آفتاب ملایم و برگریزان دل انگیز پاییزی  و رودخانه ای که درختان برهنه و عریان را در خود قاب گرفته  . و من هنوز عطر آغوش پدر را در مشام دارم و کلام گرمش را که هر جا که هستی مراقب خودت باش . چشمان من و مادرت دلتنگ بازگشتنت هست . چقدر خوب که اینجایی ....

 

شنیده ام عزم سفر کرده ای

هوای دلدار دگر کرده ای

مهر مرا ز سر بدر کرده ای

تورو به خدا اگه میشه تنها نرو

اونجا که میری نمیدونم کجاست

زمین شادیه یا جای غماست

خاک غریبه هست و یا آشناست

بگذر از این سفر تو بی من نرو

 

به راه دور نرو تو افسرده شی

رنج سفر نبینی آزرده شی

گُلی میترسم که تو پژمرده شی

تورو به خدا اگه میشه تنها نرو

بگذر از این سفر تو بی من نرو

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر ۱۳۹۴ساعت 13:39 توسط بهار | |

 

تاریک روشن سپیده دم ، روزی دیگر و زندگی که با خمیازه ای کشدار یا شادمانی یک لبخند از دیدن قطره های تند باران یا همهمه بچه هایی که به مدرسه می روند یا صدایی گرم که می خواند و انگشتان باریک بلندی که تند و سریع و بی و قفه روی صفحه کیبرد نوار بلندی از کلمات را نقاشی می کنند دوباره پا می گیرد و نفس می کشد و در مسیری پر پیچ و خم جاری می شود .  ذهنم به صورت منظم و خودکار لیست کارهای روزانه را تیک می زند و برنامه ریزی می کند و دلم هوای پای برهنه کردن ، روی سنگفرشهای خیس قدم زدن ، نوشیدن عطر باران و پیچیدن نسیم خنک میان موهای را دارد . این جدال همیشگی عقل و احساس که نمی دانم کدام بر کدام غلبه می کند اگرچه کفه احساس همیشه سنگین تر بوده ...

 

 

زیر طاق آبی کدام آسمان و در کدامین نقطه جغرافیای این سیاره مدور که به طرز حیرت آوری با همه وسعت و فراخی و گوناگونی به مدد تکنولوژی به اندازه چند کلیک روی صفحه ای در ابعاد یک کف دست کوچک و دست یافتنی و آشنا شده است ایستاده ام !؟ دیگر چه تفاوتی دارد وقتی در محله های این دهکده جهانی معماری و رنگها و آواها و طعمها در هم آمیخته اند و تو می توانی به هزار زبان زنده و مرده صبح به خیر بگویی . شاید تفاوت فقط در موقعیت است و کسی که در کنار داری و احساس درونت که می تواند لحظه هایت را از اوج خوشبختی تا حضیض اندوه رنگ بزند .

 

 

در سفر طولانی چند ماه گذشته من و همسرم مقدماتی را برای زندگی در یکی از کشورها فراهم کردیم . سفر همیشه رویای زندگیم بوده  . سیال بودن در زمان و مکان و آشنایی با مردمان دیگر کشورها و تاریخ و جغرافیایی متفاوت تجربه ای بی نظیر است . اگرچه هنوز ترجیح من بر ماندن در وطن است . مادر بیمار است و پسرم عاشق زندگی در کنار خانواده و فامیل . مدرسه بسیار خوبی دارد و دوستانی خوش فکر و مهربان و باهوش و در باشگاه المپیاد هم عضو شده و برای آینده اش نقشه ای مشخص و روشن دارد و من می خواهم او هم همچون من و پدرش با کوله باری غنی از خاطره های زیبای کودکی در این آب و خاک ، در دوره دانشگاهی زندگی در سایر کشورها را تجربه کند .

 

 

 

 

اهل خانه هنوز خوابند . پیاده روی و غرق شدن در این مه نمناک پاییزی عالی بود . زندگی شاید فقط همین چند لحظه عمیق کشدار است و زنی با پیراهن سبز که در قاب پنجره روبرو میز صبحانه را برای یک روز تعطیل با رنگ و عطر و طعم می آراید . مقابل آینه طره ای از موهای بلند عسلی را از روی صورت سپید رنگ پریده اش کنار می زند . ماتیک صورتی ملایم را روی لبهای نازک می لغزاند . سگاری روشن می کند و  انعکاش لبخندش روی شیشه پنجره خیس  یک روز زیبای پاییزی را جاودانه می کند .

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت 11:44 توسط بهار | |

 

 

 

 

دوباره باران گرفت

 

باران معشوقه‌ی من است

 

به پیش بازش در مهتابی می‌ایستم

 

می‌گذارم صورتم را و

 

لباسهایم را بشوید

 

اسفنج وار

 

باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد!

 

باران یعنی قرارهای خیس

 

باران یعنی تو برمی‌گردی

 

شعر بر می‌گردد

 

پاییز به معنی رسیدن دست های تابستانی توست

 

پاییز یعنی مو و لبان تو

 

دست‌کش ها و بارانی تو

 

و عطر هندی‌ات که صد پاره‌ام می‌کند

 

باران‌، ترانه‌ای بکر و وحشی ست

 

رپ رپه‌ی طبل‌های آفریقایی ست

 

زلزله وار می‌لرزاندم!

 

رگباری از نیزه‌ی سرخ پوستان است

 

عشق در موسیقی باران دگرگون می‌شود

 

بدل می‌شود به یک سنجاب

 

به نریانی عرب یا پلیکان غوطه ور در مهتاب!

 

چندان که آسمان سقفی از پنبه های خاکستری ابر می‌شود

 

و باران زمزمه می‌کند

 

من چون گوزنی به دشت می‌زنم

 

دنبال عطر علف

 

و عطر تو که با تابستان از این جا کوچیده!

 

 

شعر زیبایی از "  نزار قبانی "

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 12:10 توسط بهار | |

 

تقریبا دو ماه است که کشور به کشور و شهر به شهر و خیابان به خیابان در رفت و آمدم و آنقدر واژه ها را به زبانهای گوناگون تلفظ کرده ام که دیگر معنایشان درهم شده است و دیگر حرفم نمی آید و حالا می فهمم آنها که رفته اند چرا یکباره در سکوتی غلیظ و چسبناک گرفتار شده اند و اگر در محفلی و جمعی و خلوت دوستانه ای گپ و گفتی باشد باز هم به زبانی شیرین و موزون و آهنگین است که طنین هزار خاطره را با خود دنبال می کشد . همسرم پایش را کرده در یک کفش و به هزار و یک علت شاید منطقی می خواهد از اینجا برود و من نمی خواهم . یعد از سالها تجربه زندگی در سرزمینهای سرد و بارانی و بی آفتاب می دانم که حتی در بهترین شرایط و با بیشترین سرمایه و موفقیت تحصیلی و شغلی باز هم بیگانه ای مهاجر بیش نیستی و نمی توانی با تاریخ و گذشته و فرهنگ و زبانی غریبه خاطره بسازی و وطن که چیزی بیشتر از جغرافیایی خط کشی شده روی سیاره ای گرد و مدور است.  

 

 

 

 

فعلا می گذارم که زمان بگذرد تا بتوان تصمیم درست گرفت . از آنچه هست لذت می برم . پدر و مادر و جمعی از بستگان مهمانم هستند و تعدادی از دوستان هم می آیند .  نوای سه تار دوستی عزیز  در خانه پیچیده  .  عشق را در این آب و خاک آموخته ام . عشق ورزیدنی عمیق و آتشین و پر احساس و با تب و تاب که عطر و طعم و رنگ زندگی است .  برای همه شما دوستان که در نبودم لطف و محبتتان مهمان خانه مجازم بود آرزوی عشق و سلامتی و شادمانگی دارم .

 

 

 

عشق

زخم عمیقی که هرگزخوب نمی شه

عشق

یعنی تموم زندگیت رو آتیشه

عشق

اشکی که داره بی اراده می ریزه

عشق

باغی که دیگه تا گلو تو پاییزه  

عشق

ما که عمرمون رو پای عاشقی دادیم

ما

زخمی رویاهای رفته به بادیم  

ما

با همین آرزوهای ساده شادیم

زندگی کن حتی بی نشونه

فردا که شد از ما چی می مونه

زندگی کن

دنیا گاهی غرق دو راهیه

کی می دونه رسم دنیا چیه

زندگی کن

پشت هر عشق بغض یه سفره

بس که عمر آدم زود می گذره

زندگی کن

عشق  

زخم عمیقی که هرگزخوب نمی شه

عشق

یعنی تموم زندگیت رو آتیشه

عشق

اشکی که داره بی اراده می ریزه

عشق

باغی که دیگه تا گلو تو پاییزه

عشق

ما

که همه جوونیمون فدای عشقه

ما

که حتی صدامون خون بهای عشقه

ما

زجه زدنامون برای عشقه

عشق

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:15 توسط بهار | |

 

عزیزانی از خارج از کشور مهمانم هستند که همراه آنان ، پسر و همسرم در تعطیلات چند روزه ابتدای دی ماه سفری به یزد و اردکان و میبد رفتیم. جای شما بسی سبز ، عالی بود . هفته گذشته بازگشتم و هنوز مهمانان در خانه هستند و برای دیدن شهرهای دیگر برنامه ریزی می کنند . امتحانات پسرم پی در پی انجام می شود و مشغله های کاری خودم هم هست و فرصت نفس کشیدن برایم نمانده . کم رنگی ام را ببخشید .

نوشته شده در شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 20:48 توسط بهار | |

 

 

عازم سفرم . خسته از جهانی که بوی خون می دهد  و گلاف سردرگم پر گره این روزها که هیچ کلیدی بر قفلش کارساز نیست و دلتنگ همه بزرگانی که می روند و با خود یادگار روزهای خوب را می برند ، می روم تا در میان وسعتی عظیم به رنگ خاک گام بزنم . جای تعجب است که من زاده کوهستان و جنگل این قدر دل در گرو کویر دارم .  خلوتی شگرف ، عمیق و سرشار از سکوت و خاکی زرین به رنگ طلا که تو را به آغوش خود می خواند و در برت می گیرد و نفسهای داغش کابوس سرمایی گزنده را در چشم به هم زدنی به هیچ بدل می کند . می روم تا دلم را بردارم و همراهش در ساباطهای سرپوشیده تنگ و باریک قدم بزنم . روی پیر نشین ها ، گرمای دلچسب آفتابی را در این روزهای زمستانی مزه مزه کنم . کوبه درب های چوبی را به صدا درآورم و مهمان بهشتی رنگ به رنگ شوم که در حیاط و دالان و ایوان و سرداب منتظرم است و در عجب شوم از به هم آمیختگی دلنشین و آرام بخش  رنگهای فیروزه ای و سپید و خاکی و هم کلامی با مردمانی از جنس آب و آفتاب و شیرین کلام که مهربانی صادقانه شان مرهم نامردی و نامردای ها است  .

 

یلدایتان مبارک و شادمانه باد .

 

پی نوشت :

موسیقی وبلاگ قطعه Nar-i-ney است با اجرای هنرمند برجسته Mercan Dede

نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ساعت 13:30 توسط بهار | |

 

 

خیلی زمان دوری نیست . شاید همین سی و اند سالی قبل که خبری از ارتباطات نوین نبود و خیلی از مردم به تلفن هم دسترسی نداشتند ،  آنچه صدها و بلکه هزارها کیلومتر فاصله را به هم نزدیک می کرد نامه ها بودند . برگهای کاغذی سپیدی که احوالپرسی ها ، درددلها ، گلایه ها ، غم نگارها و عاشقانه ها در میان سطرهای منظم و مرتب رویشان نقش می بست و داخل پاکت کوچکی قرار می گرفت و برای عزیزان پست می شد . هنوز هم بعد از این همه سال و این همه تکنولو ژیهای مدرت ارتباطی نامه ها برایم جذابیتی نوستالژیک دارند . نامه که می نویسی باید وقت بگذاری و سر حوصله باشد و دلت هوای نوشتن بکند و بعد احساس و حال و خبر را در انشایی در خور  آرایش کنی و روی سطرها بگذاری و  مخاطبت را جلوی رویت تجسم کنی که می خواند و چشم هایش برق می زند و لبانش به خنده ای کشدار از هم باز می شود . آیکون ایمیل های دریافتی شمایی کمرنگ از آن روزها برایم دارد و با لذت هر چند روز یکبار سراغ باکس نامه های دریافتی و ارسالی می روم  که این روزها با نزدیک شدن به مناسبتهای سال میلادی و شب یلدا مدام از تبریک های رنگارنگ پر و خالی می شود .

 

 

دوستی که به اتفاق خانواده اش به لیون رفته برایم ایمیل مفصلی زده است . شهر زیبایی در فرانسه البته بعد از پاریس و مارسی که در خوشگذرانی ، سینما ، فوتبال و صنعت نامی ماندگار در تاریخ به جا گذاشته . آلپ فرانسه ، پایتخت ابریشم ، پایتخت آشپزی فرانسه و شهر نور هم از دیگر القاب این شهر است . لیون بین دو تپه فورویر و کرواروس و دو رود رون و سون واقع شده . یکی از مکانهای تماشایی شهر تپه کروا روس یا همان مرکز ابریشم بافی لیون است .

 

 

 

کوچه هایی تنگ و باریک به نام ترابوله دارد که به دالانهایی می مانند که از میان ساختمانها رد می شوند و مردم را به آن سوی رودخانه ها و بازار ابریشم می رسانند .  مرکز باستانی شهر لیون، با ساختمان‌های قدیمی یک شکل و کافه‌ها و رستوران‌های دنج و  سه کلیسای معروف آن سن جان، سن پل و سن جورج  ، معبد زیبای دو شانژ، موزه‌ی تاریخ لیون و موزه‌ی خیمه‌شب‌بازی از مکانهاب بسیار جذاب برای گردشگران است .

 

 

 

هر ساله در چهار روز از ماه دسامبر بر اساس سنتی قدیمی مراسمی به نام جشن نور (Fête des lumières ) در شهر لیون برای گرامیداشت حضرت مریم برگزار می شود  . در سال 1852 مردم شهر لیون برای در امان ماندن از بیماری طاعون نذر می کنند که شمعی پشت پنجره هایشان روشن کنند و دعا بخوانند . حالا این مناسبت تبدیل به جشنی بین المللی شده است که گردشگران را از هر گوشه جهان به تماشای رقابت طراحان برجسته نمایشهای نور و تصویر و موسیقی و جلوه های صوتی گرد هم می آورد بناهای قدیمی و مدرن و میادین شهر تبدیل به صحنه نمایشی خیره کننده و سرشار از حس سحر و جادو می شوند .

 

 

 

اگرچه خیابانها مملو از جمعیت است .اما فضا بیشتر به جشنی خانوادگی و سرگرم کننده شباهت دارد که در کنار لذت بردن از مراسم می توان در کافه ها و رستورانهای دنج و مناطق ساحلی شهر ساعتهای لذت بخشی را با عزیزان و دوستان سپری کرد . هتلها ارزانتر از پاریس هستند و مقامات شهری با ارائه کارتها و پکیج های خاص امکان استفاده رایگان از موزه ها ، حمل و نقل عمومی ، تورهای کشتی بر روی رودخانه ، کنسرتها و برنامه های نمایشی را فراهم کرده اند .   

 

 

 

با نزدیک شدن به کریسمس، زندانیان زندانی در شهر پدوآ در شمال ایتالیا دست به کار پخت کیک مخصوص کریسمس زده اند که " پانه تونه " ( panettone ) نام دارد. این زندانیان هر سال نزدیک به کریسمس هفتاد هزار کیک " پانه تونه " تولید و در۲۰۰ مغازه در ایتالیا توزیع می کنند. در زندان مهارت های ارزشمندی به زندانیان آموخته می شود که باعث شده نرخ تکرار جرم به یک تا دو درصد در مقایسه با متوسط ۷۰ درصدی در سطح ملی برسد. گارگاههایی برای ساخت دوچرخه و چمدان نیز احداث شده است . رئیس این زندان می گوید: «آنها دارند تغییر می کنند، کارگران خوبی هستند که همانند شان را حتی در بیرون از اینجا به سختی می توان یافت بخاطر اینکه آنها دوباره دارند کرامت و عزت نفس شان را پیدا می کنند. آنها اکنون می توانند برای خانواده هایشان پول بفرستند.» زندانهای ایتالیا پرجمعیت و برای دولت هزینه ساز هستند . حالا این پروژه ها کمک بزرگی برای بودجه دولت و همچنین زندانیان است . استادیار جرم شناسی در دانشگاه ساپلنزا رم می گوید کار و وظایف خلاق بهترین درمان برای جلوگیری از بازگشت دوباره مجرمین به جرم و جنایت هستند . تجربه ای که آنها حین آموختن مهارت کسب می کنند باعث می شود تا اعتماد به نفسشان تقویت شود . مدیر تعاونی زندان نیکولا بوسکولتو می گوید به ازای هر یک میلیون یورو که برای تجهیز گارگاهها هزینه می شود دولت نه میلیون دلار در هزینه های زندان صرفه جویی می کند .

 

 

 

بعضی صداها ،  شعر ها و ملودی ها آتش به جان آدم می زنند . ناگهان میان همه روزمره گی های پر مشغله هر روزه ات که مثل ریسمانهای ناپیدا بر دل و جانت تنیده اند پیدا می شوند . تو را نیمه های شب از میان پنجره نیمه باز به دل تاریکی شبهای بلند زمستانی می برند . نسیمی سرد همچون تازیانه ای بر روحت می کوید . انگار از کنه وجودت شعله ای می جوشد و جان می گیرد . چیزی به قلبت چنگ می زند . صدایی گرم و پرشور و سودایی که به تو می گوید آدمی برای زندگی ، برای خوشحالی و برای شادمانی به چیزی بیش از نان و آب و سقف و لباس و زاد و ولد احتیاج دارد . اینکه بتوانی از عمق وجودت بخندی ، گریه کنی ، دوست داشته باشی ، عشق بورزی و لذت ببری...

Una noche más

تنها شبی دیگر  

 

تصویرت را به یاد می آورم که دور می شد

زمین زیر پایم فرو می رفت

در غرقابی غوطه ور می شدم

بدون مجالی برای در آویختن به زندگی

 

به یاد می آورم آنچه با هم به شراکت گذاشتیم

من در دوران بلوغم و تو در سالهای نوجوانی ات

سالهایی بی بخشش

 

تنها شبی دیگر از تو می خواهم

شبی سرشار از عشق

تنها شبی دیگر

که تو به سویم باز می گردی

 

نفرینت می کنم که نتوانی سوگواری کنی 

قلبت به سنگی بدل شود

 و روحت تهی از لذت باشد

آن هنگام که پیری بر من مستولی می شود

 

تنها شبی دیگر از تو می خواهم

شبی سرشار از عشق

تنها شبی دیگر

که تو به سویم باز می گردی

 

لینک دانلود ترانه :

http://s5.picofile.com/file/8157078800/Yasmin_Levy_Una_noche_mas_www_mp3cool_eu_.mp3.html

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 22:32 توسط بهار | |

 

 

روزهای آخر آبان ماه است .  رفتگر محله صبح زود در خیابان راه می افتد . جاروی بلندش را روی خاکستری آسفالت می کشد و حجمی از برگهای خوشرنگ پاییزی را روانه سطل فلزی زباله می کند . بعد گوشه دیوار تکیه می دهد و  سر فرصت سیگاری آتش می زند و حلقه های دودش را با بی خیالی تنبلانه کشداری تا زیر تراس خانه بالا می فرستد . پسرک حالا دیگر مردی جوان شده . میز صبحانه را با حوصله می چیند . موسیقی کلاسیک می گذارد و کره و عسل را روی نان تست برشته می مالد و عطر قهوه در خانه می پیچد . آسمان این روزهای پاییزی را خاکستری ابرهای گذرایی رنگ می زنند که  آبستن بارانی هستند که نمی بارد . باد همچون کودکی بازیگوش هوهو کنان لابلای درختان می پیچد و شاخه ها را به هم می کوبد و منحنی رنگارنگی از برگهای خشک در هوا نقاشی می کند.

 

در محل کار ذهنم مثل یک ساعت کار می کند . محاسبات مالی را می خوانم . گزارشات کاری را تنظیم می کنم . به ایمیل ها پاسخ می دهم و در جلسات بحثهای داغ و تند و بلند را با جرعه بزرگی از قهوه تلخ و معطر فرو می دهم . خودم هستم و خودم نیستم . تنها بخشی از وجودم  در آنجا است که باید باشد . این نظم و ترتیب و حفظ فاصله به من آرامش می دهد .

 

 

 

بعد از پایان کار و در راه خانه خودم هستم . پایم را روی پدال گاز فشار می دهم . میان ماشینها ویراژ می دهم و با صدای بلند با ترانه ای که دارد پخش می شود همراهی می کنم . پنجره ها پایین است و باد دنباله شال رنگی ام را در هوا می رقصاند . مسیر برگشت به خانه هر بار از راهی جدید است . در این راههای جدید مثل بازیهای کودکانه کوچه ها و خیابانها و خانه های زیبایی را کشف می کنم . قنادی کوچکی و کافه دنجی و البته فنجانی قهوه داغ . غروبها شهر مثل پازلی از پنجره های روشن می شود . زنانی هستند که خانه ها را به امنیتی گرم و معطر و پاکیزه بدل می کنند . دستهای زنانه همیشه برایم به معجزه ای شباهت داشته اند . فرق نمی کند چه می کنند . گردگیری کنند یا به گلها آب بدهند یا کوسنی را مرتب کنند و یا طره مویی را که روی پیشانی افتاده کنار بزنند . ملاحتی عجیب در انگشتانشان است که کسالت و خستگی را می برد و تازه گی و گرمی و محبت را می نشاند .

 

 

 

خانه ام  برایم مثل تابلوی نقاشی زیبایی است که دوست دارم از دور تماشایش کنم . از آن دور شوم و دوباره به آن بازگردم . این فاصله در نزدیکترین روابط زندگیم با اعضای خانواده ، پدر و مادر و برادر و دوستانم هم هست . شاید برای دیگران نامانوس و کمی آزاردهنده و عجیب باشد اما برای من خوشایند و لازم است . کمکم می کند تا آرامشم را حفظ کنم و از دوست داشتنی های زندگیم نهایت لذت را ببرم . آشپزی برایم استراحتی دلچسب است . وقتی همه به صفحه نمایش تلوزیون زل زده اند و در انبوه خبرها و بحثها و مذاکره ها معجزه ای را می جویند که نمی آید من تکه های فیله مرغ را با فلفل دلمه ای نگینی و پیاز و نخود سبز و ادویه معطر و کمی جعفری خرد شده و گوجه فرنگی های گیلاسی تفت می دهم و لابلای برنج قد کشیده می گذارم و برگهای ترد کاهو را با روغن سبز زیتون و عطر بی بدیل لیمو ترش آغشته می کنم و دستمال سفره ها را با ظرافت به شکل گل کنار زیر بشقابی ها قرار می دهم و در لیوانهای کریستال پایه بلند آب انار می ریزم .   

 

 

 

سفر را خیلی دوست دارم . سفرهای کاری بهانه خوبی برای فرار من هستند از روزمره گی ها کسالت بار یکنواخت . لذتی وصف ناشدنی از جمع آوری وسایل و بستن چمدانها و رزرو هتل و بلیط و پرواز در سپیده دمهای تاریک روشن می برم . و چشم که باز می کنی در جاده ای و خیابانی جدید هستی و مردمانی که به زبانی دیگر به تو سلام می کنند . بعضی شهرها مثل غذای جدید هستند . طعم و عطر خاص خود را دارند و باید مزمزه شان کنی و کم کم کشفشان کنی و با آنها خو بگیری و ازشان لذت ببری . اما بعضی شهرهای دیگر حس و حال آشنایی دارند . مثل کوچه باغهای کودکی اند . انگار قبلا هم آنجا بوده ای و عطر و طعمشان را چشیده ای . خاطره خوشی اند که از تکرارشان سیر نمی شوی و در کنج قلبت خانه می کنند .

 

 

 

این روزها برایم نوشتن کمی سخت شده . به راحتی می توانم در جمع مطالعه کنم . به موسیقی گوش بدهم و حتی در خیال فرو بروم اما برای نوشتن به مکانی دنج و زیبا نیاز دارم و خلوت و موسیقی و فنجانی قهوه و سکوت و سکوت و سکوت  . خانه قبلی ام دوبلکسی دو طبقه بود با کلی فضای دنج و حیاط خلوت و تراس . اما خانه جدید آپارتمانی سه خوابه نوساز و شیک است که هیچ وقت از صدای تلوزیون و رادیو و همهمه مهمانها و درس حاضر کردنهای پسرم خالی نمی شود . اگر ساعتی در اتاق را ببندم  همه صدایم می کنند و نگران می شوند و دلتنگ می شوند و بعد گله مند می شوند . فکر می کنم به زودی این وضعیت را تغییر بدهم . باید دوباره به دنبال ساختمانی قدیمی باشم با دیوارهای آجری و پنجره های بلند چوبی و ایوانی وسیع و درختانی بلند در میان حیاطش که سایه سار رویاهایم شود .

 

 

 

 

 

کاری به کارِ شما ندارم

تکلیف این شبِ اصلا از ستاره خسته

که روشن است.

من با خودم

به همین شکل ساده از چیزی که زندگی‌ست

سخن می‌گویم.

 

شما هم می‌شناسیدشان:

همین بعضی‌هایِ بی‌حوصله

بعضی‌های نابَلَد ...!

بی‌خود و بی‌جهت

خیال می‌کنند

درگاهِ این خانه تا اَبَد

رویِ همین لنگه‌ی در به در می‌چرخد.

آیا خاموشی باد

واقعا از ترسِ وزیدن است؟

دردا ... در این دیار

شکایتِ کدام درنده

به درنده‌ی دیگری باید؟

" شعر زیبای  سید علی صالحی"

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ساعت 1:12 توسط بهار | |

شهر را آذین عزا بسته اند . عزای امامی عزیز . ده روز است که جامه تیره بر تن می کنم و در خیابانهای شهر روان می شوم و موجی از صدا و ناله و حزن مرا را با خود می برد و در خود حل می کند تا از یاد ببرم که هستم و چه هستم و منسب و مقامم چیست . تنها ذره ای کوچک از دریایی عظیم . صدای طبل و سنج و ریتم منظم دستهایی که بر سینه می کوبند و صدای زیبای نوحه خوان و اشعار اندوهگینش در رگهای تنم جاری می شود و با ضربان قلبم هماهنگ می گردد و شوری عجیب در وجودم غلیان می یابد . مراسم آئینی بزرگداشت شجاعت و مردانگی که قدمتی دیرینه دارد و با ریشه های وجودم پیوند خورده است .    

 

چهارده سال پیش ، پسرم را باردار بودم و ایام زایمان نزدیک و دکترم کمی نگران . دهه محرم بود . باران تند می بارید . نزدیک خانه مسجدی قدیمی بود و صدای عزاداران در هوا پیچیده بود . همسرم به مسافرت رفته بود و در خانه تنها بودم . انگار کسی صدایم می کرد . راه افتادم و کوچه ها را پشت سر گذاشتم و مقابل سردر مسجد پاهایم سست شد . صدای همهمه جمعیت و نوای عزاداری و غریو باران به هم آمیخته بود . نگاهم در امتداد گلدسته آبی رنگ به آسمان گره خورد . مردی با صدایی غمگین از ته دل می خواند و بعد انگار همه چیز محو شد و تنها من ماندم  و قطره های سرد باران و اشکهای گرمی که بر صورتم روان بودند و پروردگاری که بر اندوه مردمان نظاره می کرد .

خوب یادم هست . خیلی خوب . انگار همین لحظه پیش بود  که صدایی در گوشم خواند که تنهایی را چه باک وقتی خدای منان کنارت هست و دستگیرت . فرزندم را به حق امام حسین به او سپردم . چند هفته بعد میان جلسه کاری احساس درد کردم . کمی شدید بود . به دکترم تلفن کردم و قرار شد برای معاینه به بیمارستان بروم . به علت پارگی کیسه آب قرار شد زایمان زودرس داشته باشم . وقتی دکترم  عمل را شروع کرد دید بند ناف پسرم دور گردنش حلقه شده و اگر فقط کمی دیرتر به بیمارستان رفته بودم شاید هرگز او را نداشتم .

 

حالا به نذر سلامتی اش هر سال دهه محرم ، مهمان تکیه های قدیمی شهرم . پشت بازار و چهارراه سیروس و محله قنات آباد و میدان خراسان و مسجد لرزاده و تکیه های سادات اخوی و درخونگاه و رضا قلی خان و هیئت هایی که قدمتشان به چند نسل یک خانواده می رسد  . این مکانها برایم عطر و بوی خاص دارند . تاریخی زنده از مردمانی که شرافت و شجاعت و مردانگی و عشق به خاندان نبوت را از پدران و مادرانشان به ارث برده اند و سر سفره امام حسین بزرگ شده اند و ادب و آداب را از دوستداران آن حضرت آموخته اند بی آنکه فخری بفروشند و تظاهری داشته باشند و همین عزاداری هایشان را پر از صفا می کند .

 

لینک دانلود صدای زیبای استاد کریمخانی

http://s5.picofile.com/file/8149614142/Saghie_Sarmast_Ostad_Karim_Khani_11_.mp3.html

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 20:12 توسط بهار | |

 

 

اول صدای رعد و برق می پیچه توی هوا و بعد بند دل آسمون پاره میشه و بارون خودشو می کوبه به شیشه های پنجره و من دیگه دل تو دلم نیست  که بزنم بیرون . ماشینو وردارم  و برم یه جای خیلی دور . ته اون خیابون بلند که درختای بلند چنار روش چتر زده  . پیاده راه بیفتم و بذارم بارون رو وجودم راه بیفته و خیسم کنه و ماچم کنه و ....

توی اون کافه قدیمی بشینم پشت میز چوبی با دو تا قهوه داغ و دود سیگار نازک بلند و یه صدای خش داره مردونه که هی بگه و بگه و میون پکای عمیق  ، همه قلبشو بذاره تو چشاش و سرشو هی تکون بده  تا تو اون بلور کوچیکو که روی گونه ها داره سر می خوره نیینی و دستاش دور فنجون داغ حلفه بشه و دیگه هیچی توی دنیا نباشه مگه بارونو و تو و یه مرد عاشق ...

از اون مردایی که شاید دیگه نشه پیدا کرد ...       

 

 

 

نیستش

نمی دونم کجاست !

چه می کنه !

ولی می دونم که ندارمش

هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم

نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم

نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم  هنوزم دوستت دارم

آخه تو حول و ولای پریشونیای تورو نداشتن

تو گیر و داره  ” ای بابا دل تو هیچ ، حال اون خوش ! ”

ای بی مروت !

دیگه دلی می مونه ؟

که جون دل کبوتر بتپه

که با شما از جون زندگیش بگه ؟

بگه که هنوز زندس ؟

اگه صدا صدای منه

اگه نفس نفس تو

بزار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل

دله بابایی

دیگه دل نیس ، دیگه دل نمیشه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

 

 

حالا که وامونده و بریدم،

حالا که سویی نداره چشمام،

حالا که تموم دله و دستم از شنیدن اسم قشنگت به لرزه میوفته،

حالا که دونستی...

حالا که دونستی بی تو میمیرم،

میخوای بگم که تو،

تو مارو دیوونه کردی؟

آره تو ،تو ما رو دیوونه کردی...

 

 

 

من اگه از چشمای تو می گم

من اگه در پی نام و نشون تو هستم

من اگه از رفاقت تو با تیغ نارفیق به گلو نشسته ات...

من اگه از زخم کاری دل می گم

مکدر نشو... جون پناه من

من از چشمای تو می گم تو ببینی

که روزگارم سخت و تن زخمیم عاصیه

تا تو ببینی که دلم تنگه برا خونه و هم خونه

دلم تنگه برا آسمونی که دیگه آبی نیست

دلم تنگه و دل فولادم تا شده ، خم شده ، شکستس

دلم تنگه برا ابری که دلش پر گریه است

دلم تنگه برا آب ، بارون

تو رو خدا بذارین بارون بیاد

بذارین این چشما خیس از دعای مادر بشه

با شمام با معرفتا

محض رضای عشق دیگه آفتابو جیره بندی نکنید

فرصت عشقو از ما نگیرین

روشنیو از چشما نگیرین

از او دوتا چشم...

اون دو تا چشم سیاه

لینک دانلود :

http://s5.picofile.com/file/8146596742/Parviz_Parastooee_Nisesh.mp3.html

 http://s5.picofile.com/file/8146598042/Parviz_Parastui_Hala_Ke_WWW_IRMP3_IR_.mp3.html

http://s5.picofile.com/file/8146598642/Parviz_Parastui_Man_Age_WWW_IRMP3_IR_.mp3.html

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۳ساعت 0:36 توسط بهار | |

 

 

 

جاده خلوت بود . شاید چون اغلب پایتخت نشین ها هفته گذشته پرونده مسافرتها را بسته  و پای شبکه های ریز و درشت به تماشای سریالهای چند صد قسمتی دلخوش کرده بودند . پسرک خوشحال از مسافرتی چند روزه گوشی در گوشش گذاشته و با موسیقی دلخواهش سرسبزی جاده را نفس می کشد . همسرم شیشه پنجره را پایین داده و با کیف خنکای مرطوب هوا را در مشام می برد  . روی صندلی  نشسته ام و مشغول گپ و گفت اما وجودم میان باران ریز و تندی که جاده را هاشور می زند جایی بین  گذشته و حال سیال است .

 

 

 

 

ناگهان جلوی ماشین می پیچند . مرد دستش را بیرون می آورد و به نشانه عذرخواهی در هوا تکان می دهد . زنی در کنارش نشسته است . مستقیم به جلو نگاه می کند . نیمرخش کودکانه است . پیشانی بلند و بینی قلمی و لبهایی ظریف . روسری آبی رنگی موهای تیره و سپیدی چهره اش را قاب گرفته . در جاده بلند سبز همراه می شویم . گاهی ما جلو می رویم و گاهی آنها . در آبنه ماشین مرد را ورانداز می کنم . لاغر اندام است . پیراهن چهارخانه سبز روشنی پوشیده ، موهای قهوه ای اش نامرتب روی پیشانی  افتاده و خط اخم عمیقی میان دو ابرویش خانه کرده . انگار چیزی را زیر لب مدام تکرار می کند و گاهی نیم نگاهی به زن می اندازد . نگاهی که پاسخی ندارد .

 

 

 

 

باران لحظه به لحظه تندتر می شود . عطر سبز گیاهان کنار جاده فضا را پر کرده . از دودکش خانه های روستایی نواری بلند و خاکستری در هوا لغزان است . بوی هیزم داغ نوید چهار دیوار امن را می دهد و سفره ای گشاده و محبتی در انتظار . کنار جاده ترمز می کنیم . رستورانی کوچک با ایوانی مرتب و چند میز و صندلی . سفارش می دهیم . عطر چای داغ خوشرنگ در مشامم می پیچد  .  روبرویم انبوه درختان به هم تکیه داده اند و ملحفه نازکی از مه را رویشان کشیده اند و با هم نجوا می کنند . ماشین ترمز می کند . زن و مرد پیاده می شوند . نگاهی به ما می کنند و دورترین میز و صندلی را انتخاب می کنند . مرد چیزی می پرسد و زن پاسخ نمی دهد و دستهای مرد روی میز چوبی مشت می شوند . دو استکان چای روی میزشان بخار می کنند و بعد  آرام آرام سرد می شوند .

 

 

 

مه همچون حجم انبوه سپید سردی از انتهای پیچ جاده پیش می آید . باران تند شده و جاده لغزنده است . زن بلند می شود . کمی مردد می ایستد . مرد دستش را می گیرد . انگار حرفهایی انتهای گلویش را می فشارد . چشمهایش پر از خواهشی بر زبان نیامده است . مسافران دیگری از راه می رسند . همهمه شان فضای رستوران را پر کرده و صدای قهقهه مه را می شکافد . زن راه می افتد . کسی حواسش نیست . پله ها را آرام پایین می رود . در جاده قدم می زند .  باران مثل جویی از اشکهای ناریخته روی صورتش روان می شود . میان مه تنها لکه ای آبی رنگ پیداست که کم کم محو می شود .    

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 20:33 توسط بهار | |

 

 

 

با سپاس از کامنت دوست خوب " ایران قبله عالم "  ، جا دارد یادآوری کنم موسیقی پرخاطره  پست " کارآفرینی " که همه ما آن را با تیتراژ کارتون  " بچه های آلپ  " در یاد داریم از آثار به یاد ماندنی استاد مجید انتظامی است که این قطعه را در سال 1356 برای انیمیشن  " زال و سیمرغ " تهیه کردند .

 

 

 

انیمیشن 35 میلی متری از تولیدات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به مدت 26 دقیقه و سی ثانیه بر اساس یکی از حکایات شاهنامه که داستان سام فرزند نریمان و قویترین مرد جهان را تصویر می کند . او سالهاست در انتظار پسری است تا پس از او بر زابلستان حکمرانی کند. همسرش پسری می آورد. اما سام با دیدن فرزند سپید مویش عقل از کف می دهد و او را “فرزندی شیطانی” می خواند و فرمان می دهد به دور کردن پسر چنانکه هیچ کس نتواند او را دیدن. سیمرغ خردمند کودک معصوم را بر بلندای کوه البرز می یابد. او را بزرگ می کند و از او جوانی قدرتمند می سازد.

 

 

 

نویسنده  انیمیشن : علی اکبر صادقی - ابراهیم فروزش

کارگردان و طراح انیمیشن : علی اکبر صادقی

فیلم بردار: محمد فیجانی

تدوین گر: محمد فیجانی - مهدی سماکار

آدرس دانلود انیمیشن :

http://mehremihan.persiangig.com/video/Zal%20O%20Simorgh%20(MehreMihan.IR).zip/download?0f3a

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 20:8 توسط بهار | |

 

پسرم  چهارده ساله است و همچون همه همسالانش قیمت آخرین مدل موبایل و تبلت و تی وی و نرم افزارهای نوین و ماشین های لوکس را از بر است و عاشق مسافرت و هتلهای فرست کلاس را بسیار دوست دارد و هرشب برای قبولی در رشته های تاپ دانشگاهی خیالپردازی می کند و کمتر از هاروارد و کمبریج را در افق نگاهش ندارد اما نمی داند چگونه می توان ده هزارتومان درآمد کسب کرد و خرج کردنش را مدیریت کرد و بعد هم پنج هزارتومان به آن افزود .

یکی از پسردایی های جوانم بیست و شش ساله است . با بهترین نمرات و از بهترین دانشگاههای کشور  در رشته میکروبیولوژی تا مقطع کارشناسی ارشد درس خوانده اما هنوز موفق به یافتن شغل مناسب با در آمد مکفی نشده و متاسفانه اخیرا دچار افسردگی شده و حاضر به شرکت در امتحانات دکتری نیست .

پسر خواهر سرایدار ساختمان ما اهل یکی از روستاهای اطراف قروه است . سال آخر دبیرستان در رشته ریاضی با معدل بالا و دوست دارد مهندسی صنایع بخواند . به علت شرایط بد مالی خانواده اش قادر به تهیه کتابهای کنکور نبوده و مجبور شده برای تهیه پول خرید آنها در مزارع روستا کار کند و چشم راستش به علت آلودگی عفونت کرده و قسمت عمده ای بینایی اش را از دست داده می گوید به علت خشک شدن قسمتی از چاههای آب منطقه ، کشاورزی راکد شده و تنها امیدش برای آینده ای بهتر تحصیل در دانشگاه است ولی نمی داند پس از فارغ التحصیلی در کجا می تواند مشغول به کار شود .

 

 

عباس برزگر 38 سال دارد . در روستای کوچکی به نام " بزم " در شهرستان بوانات استان فارس زندگی می کند . روستایی نه چندان حاصلخیز و بدون جاذبه خاص گردشگری . کارش دستفروشی بود و درآمد روزانه اش سه هزار تومان . در شبی بارانی دو گردشگر آلمانی را همراه با مترجمشان خسته و راه گم کرده در کوچه های روستا می بیند . آنها را به خانه می برد و با دمپختک گوجه فرنگی و ماست محلی و ترشی لیته از آنها پذیرایی می کند و وقتی می فهمد تولد یکی از توریستها است و او از دوری از خانواده اش ناراحت است برایش با چند بادکنک و کیک خانگی جشن می گیرد . مادر توریست آلمانی روزنامه نگار بوده و به جبران محبت آقای برزگر و خانواده اش موضوع را رسانه ای می کند و این موجب استقبال سایر توریستها می شود و از سازمان میراث فرهنگی به عباس برزگر خبر می‌دهند که میهمانان جدیدش در راهند.

 

 

او به همراه دیگر اهالی روستا تدارک می بیند و سیاه چادرهای عشایری برپا می کند و با دل و جان به پذیرایی از مهمانان با غذاهای محلی ، چای آتشی، ماست و پنیر گوسفندی می پردازد . میهمانان تنها می‌خواهند چند روز زندگی روستایی در ایران را تجربه کنند. تماشای علف چینی و میوه چینی و مراسم عروسی‌ها و حنابندان‌های روستایی و شب نشینی‌های کنار آتش و صرف سیب زمینی کباب شده و چای آتشی و حتی شیردوشی و تهیه کشک  . راز موفقیتش در پشتکار ، صداقت و درستی است . تهیه غذا با بهترین مواد اولیه و پذیرای بی ریا و از دل و جان که باعث می شود تا توریستها احساس کنند در خانه خود هستند . حالا نام روستای بزم در کتاب راهنمای گردشگری یونسکو به عنوان شگفت انگیزترین تجربه گردشگری ثبت شده است .

 

 

تور عشایری اش تا سال 95 رزرو شده  و درحال حاضر هزینه هر شب اقامت در دهکده گردشگری او 700 یورو حدود ٣‌میلیون تومان است. کارشناسان صنعت گردشگری می گویند اگر او بتواند استانداردهای هتل خاص و منحصر به فردش را ارتقا دهد و به ازای هر شب اقامت در ١۵‌هزار سیاه چادر حدود ١٠‌هزار دلار دریافت کند تنها در یک روز سال حدود ١۵٠‌میلیون دلار درآمد خواهد داشت. این درآمد در یک‌سال به حدود ۵۴‌میلیارد دلار می‌رسد که معادل درآمد نفتی ایران است.

او این روزها مشغول آموزش خانواده‌های عشایری برای پذیرایی از میهمانان خارجی است که بیشتر از اسپانیا، پرتغال و لهستان می‌آیند . می‌گوید ١٠٠ نفر از جوانان خانواده‌های عشایر زبان انگلیسی آموخته اند تا بتوانند به راحتی با میهمانان ارتباط برقرار کنند و  میهمانان را به تماشا و تجربه تمام روزمر‌گی‌های زندگی ایل قشقایی و بختیاری ببرند. . به کمک او  برای ٩‌هزار نفر از ساکنان روستای بزم شهرستان بوانات استان فارس اشتغال ایجاد شده  و حالا ١۵‌هزار خانواده دیگر در درآمد و کسب و کار او شریک می‌شوند.

 

 

 

تریشیا گراناتا، مدیر اجرایی موسسه «شبکه آموزش کارآفرینی» یا NFTE  است که در سال 1987 تاسیس شده . او می‌گوید:  " بسیاری از جوانان به طور طبیعی روحیه کارآفرینی دارند . اکثر آنها ایده‌های بزرگی در ذهن دارند اما فاقد مهارت‌های فنی لازم برای اجرایی کردن این ایده‌ها هستند. ما می‌توانیم چیزهایی به آنها بیاموزیم تا مطمئن شویم روحیه ذاتی کارآفرینی آنها به هدر نرفته است. "  NFTE  در قالب یک موسسه آموزشی مهارت‌های کسب‌وکار همچون شبکه‌سازی برخورد با مشتری سرمایه‌گذاری موفق  را می آموزند . تاکنون بیش از نیم میلیون دانش آموز در کلاسهای گروهی این موسسه  شرکت کرده اند.  این دانش‌آموزان ، نمرات بالاتری در دبیرستان کسب می‌کنند، در آینده میزان خوداشتغالی بالاتری دارند و درآمد آنها نیز از میانگین ملی بالاتر است. چانت گودوین که در آخرین سال دبیرستان در یکی از کلاس‌های NFTE شرکت کرده این کلاس‌ها را بسیار تاثیرگذار دانسته و می‌گوید: «معلم درس‌ها را بسیار ملموس و مناسب سن ما آموزش می‌داد. مهم‌ترین بخش آموزش این بود که چگونه می‌توانیم از چیزی که یاد می‌گیریم، پول درآوریم. گودوین در همان سال یک شرکت پشتیبانی کامپیوتری برای خود تاسیس کرد و برنده شدن طرح کسب‌وکارش در منطقه توانست چند سرمایه‌گذار را جذب کند.

 

 

 

 

ادوارد گرنیر، رئیس شعبه محلی موسسه JAGW  است که سواد مالی و کارآفرینی را در مدرسه از سطوح پایین تا دبیرستان تدریس می‌کند و معتقد است آموزش کارآفرینی باید فراتر از محیط کلاس باشد.  گروه JAGW در برنامه‌ای موسوم به «برنامه شرکت»، با مدارس منطقه همکاری می‌کند تا دانش‌آموزانی را که می‌توانند از این برنامه‌ها منتفع شوند، شناسایی کند. پس از آن، تیم گرنیر کارآفرینان، مدیران و دیگر رهبران کسب‌وکار داوطلب را برای کار کردن با این دانش‌آموزان، خارج از محیط مدرسه، استخدام می‌کند. یک ماه در سال، هر مربی جلسه‌ای با گروهی از دانش‌آموزان برگزار می‌کند تا به آنها در نوشتن طرح کسب‌وکار، سرمایه‌گذاری، ایجاد و فروش محصول، مدیریت درآمد و سپس سهامی کردن شرکت در پایان سال کمک کند. گرنیر می‌گوید یکی از دلایل کارآیی این مدل این است که آموزش کارآفرینی موثر، فراتر از یک برنامه آموزشی مدون صورت می‌گیرد.

 

 

کریس براون، برنامه آموزشی دیگری را در منطقه اداره می‌کند . او می‌گوید: " کار کردن با دانش‌آموزانی که می‌خواهند یک ترم یا یک سال را بگذرانند موفقیت‌آمیز نخواهد بود. بنابراین برای رسیدن به نتیجه مطلوب، چهار سال کامل با آنها کار می‌کنیم." در سال دوم آموزش، آنها شرکت‌هایی را ثبت می‌کنند و هر تیم با یک سرمایه‌گذار که حدود 1000 دلار در شرکت‌ آنها سرمایه‌گذاری می‌کند، شریک می‌شود. سپس به هر تیم فضایی در حد 400 مترمربع داده می‌شود تا با مشاوران و اساتید آکادمیک ملاقات داشته باشند، محصولات خود را تولید کنند و فروش این محصولات را در سطح شهر آغاز کنند. فرآیند توسعه کسب‌وکار و آموزش آکادمیک تا پایان سال آخر این دوره ادامه پیدا می‌کند. این گروه تاکنون با بیش از 200 دانش‌آموز کار کرده که 95 درصد آنها پس از گذراندن دوره آموزشی خود توانسته‌اند وارد دانشگاه شوند.    

وندی تورنس، مدیر بخش کارآفرینی بنیاد کافمن می‌گوید انواع مختلف برنامه‌های آموزش به جوانان، چه آنهایی که دانش‌آموزان را به کارآفرینان معرفی می‌کند و چه برنامه‌هایی که به آنها کمک می‌کند شرکت‌ تاسیس کنند، نقش مهمی دارند و همه آنها مهارت‌های اولیه‌ای را می‌آموزند که جوانان را در راه‌اندازی شرکتی برای خودشان به موفقیت می‌رساند. مهم‌تر از همه اینکه این برنامه باعث می‌شود دانش‌آموزان «کارآفرینانه» فکر کنند؛ یعنی به دنبال مشکلات باشند و راه‌ حل‌هایی برای آنها بیابند. تورنس می‌افزاید: «داشتن این رویکرد، فارغ از اینکه این افراد در آینده شرکت خودشان را تاسیس کنند، کارمند شرکت دیگری شوند یا بخواهند مشکلی اجتماعی را حل کنند، در زندگی اجتماعی به آنها کمک خواهد کرد. مهم نیست آنها چه شغلی را انتخاب می‌کنند، بلکه چیزی که اهمیت دارد این است که از نگاه یک کارآفرین به دنیا بنگرند.

 

منبع :

روزنامه دنیای اقتصاد - شماره ۳۱۷۰ تاریخ چاپ: ۱۳۹۳/۰۱/۲۱

نویسنده J.D. Harrisonدر Washington Post

مترجم: مریم رضایی

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 16:2 توسط بهار | |



وقتی برفای کپه شده روی شاخه های درختای بلند کاج با صدای تالاپ روی کف حیاط ولو می شن . وقتی حتی خاک یخ زده باغچه به سایه نشسته یواش یواش باز می شه و خیس می شه و نفس می کشه . وقتی شاخه های لخت درختای چنار خیابون بلند گره گره می شن و جونه ها زیر پوستشون ورم می کنن و با قدرت و سماجت پوست خشک رو می ترکونن و سر سبزشونو رو به آفتاب بلند می کنن  .

داره بهار میاد ....

 


وقتی  دستای ظریف زنونه دست به کار می شن تا غبار گل گرفته این چند روز برف و بارونو از روی گونه های شیشه های خونه ها پاک کنن و به گنجه لباسا سرک یکشن و ظرفای قفسه های آشپزخونه رو مثل صف سربازای پادگان مرتب و تمیر کنار هم بچینن و شهر پر بشه از عطر خوش ملحفه های پاک و شسته شده ...

داره بهار میاد ....


 

وقتی خیابونای پایتحت دود گرفته صبح و ظهر و شب ، شلوغ و درهم برهمه و مغازه های به حراج نشسته تند و تند پر و خالی می شن و مردم هی از تاکسی و اتوبوس و ماشین پیاده و سوار می شن و بسته های سنگینو به این طرف و اون طرف می کشن ....

وقتی توی آینه موهای قهو ه ای رو که بعد از چند ماه بلند زمستون حالا تا پایین شونه ها اومده تاب می دی و می ذاری آفتاب میون سایه روشنش خونه کنه و لباس سبزو که گلای ریز بهاری تو متنش داره  با کیف و کفش قهوه ای که نوارای سبز خوشرنگ داره ست می کنی ...


داره بهار میاد ....



 


وقتی پسرک کنارت وای میسه و با صدای دورگه بهت  می گه حالا حتی با کفشای پاشنه بلندت هم قدش داره ازت بلندتر می شه و تو توی دلت قند آب می شه و به همین چند سال پیش فکر می کنی که توی دستای کوچیکت جا می شد ....

داره بهار میاد ...



وقتی می شه بی خیال سبد و کلید و حل و فصل ، رو به دنیا کرد و پشت کامیون زندگی نشست و فرمونو تو دست گرفت و رو جاده امروز پشت به گذشته و رو به آینده گاز داد و گذاشت دل هر جا که می خواد راشو بگیره و بره و تو باشی و جاده و دلت و صدای گرمی که برات می خونه    ..

داره بهار میاد ...

 


وقتی مثل من ...

بعد از این همه مدت که فاصله ات از پنجره خونه مجازت تنها یه صفحه کیبورد باشه و نتونی حتی یه کلمه تایپ کنی و یکهو صب بلند بشی و بغضت بترکه و یه حس گرمی توی وجودت بپیچه و داغت کنه و بی خیال همه روزمره گی های پر مشغله این مدت دل بدی به نوشتن و نوشتن و نوشتن ....

داره بهار میاد ...  


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:48 توسط بهار | |



سروده ای از شمس لنگرودی :

 

تو مثل منی برف

 

راه می‌روی و آب می‌شوی

با علمی لدّنی

پنبه بر جراحت سال می‌گذاری

می‌بینم اسفند را عصازنان

به سوی بهار می‌رود.

 

تو مثل منی برف

آتش را روشن می‌کنی

تا در هرمش بمیری

یاس‌های تابستانی ادای تو را در می‌آورند

پروانه‌ها که تو را ندیدند

عاشق او می‌شوند

نکند سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف.


 

ببین زمین به چه روزی درآمد

تو کرک بال ملائکی

طوری بنشین که زمین چند روزی به شکل اول خود در آید.

کاش می‌توانستی تابستان‌ها بباری

تا با تن‌پوشی از برف

برابر خورشید عشوه‌ها می‌کردیم.

 

حس می‌کنم که لشکری از بهشتید

می‌آئید آدم و حوا را به خانه‌ی اول عودت دهید

لشکری از آب

بر ما که نواده‌ی آتشیم

حاشا حاشا

من که ندیده‌ام بشود کاری کرد.



 

 به شادی مردم اعتماد مکن برف

تا می‌باری نعمتی

چون بنشینی به لعنت‌شان دچاری.

چیزی در سکوت می‌نویسی

همه‌مان را گرفتار حکمت خود می‌کنی

ما که سفید‌خوانی‌های تو را خوب می‌شناسیم.

 

تو چقدر ساده‌ئی که بر همه یکسان می‌باری

تو چقدر ساده‌ئی که سرنوشت بهار را روی درخت‌ها  می‌نویسی

که شتک‌ها هم می‌خوانند.

آخر ببین چه جهان بدی شد

آفتاب را

داور تو قرار داده‌اند

و تو با پائی لرزان به زمین می‌نشینی

پیداست که می‌شکنی برف.


 

تا قَدرت را بدانند

با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ

فکر می‌کنم سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف.

آب شو

آب شو! موسیقی منجمد!‌

و بیا و ببین

رنج را تو کشیدی

به نام بهار

تمام می‌شود.

 

پی نوشت :

موسیقی وبلاگ اجرای سازدهنی زیبایی است به نام Circle of Miles

توسط  Toots Thielemans

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:20 توسط بهار | |



باران که ببارد و باد که بوزد و آسمان که آبی شود باید رخت و کلاه کرد و از خانه بیرون زد و شادمانی را در میان دیگران مزه مزه کرد و از یاد نبرد که آدمی در حصار تنهایی پرنده ای است در قفس محکوم به فنا و مرگی تدریجی . پسرک را گذاشتم در ماشین و به همسر عزیز پیامک زدم و در کوچه و خیابانهای شلوغ تهران راه افتادیم به سمت سربالایی ولیعصر و در میان ردیف چنارهای بلندش  دوباره بیست ساله شدم و غوغایی در وجودم دوید و دلم هوای دویدن و خندیدن و فریاد کشیدنی بی خیالانه کرد و روزهایی که افق دورشان فقط تا فردا بود و دغدغه هایش کوچک و بهمن ماه و زمستان یعنی کافه و قنادی و قهوه داغ و فیلمهایی که برای دیدنشان در صف جشنواره فیلم ده روز تمام صف می کشیدیم .    

 


آفتابی خوشرنگ و دلپذیر خودش را روی چمنها و سرشاخه های تنک درختان پهن کرده بود و رخوتی معلق در هوا موج می زد و انگار عقربه های ساعت هم تنبلانه و کند دنبال هم راه می رفتند و چه فرصت و فراغتی بهتر از این تا تن به گرمایی مطبوع بسپری و دنیا را در این چند لحظه آرامش رویا ببینی و بگذاری نسیم خیال تو را با خود به هر جا که خواست ببرد .

 


و عشق و باز هم عشق که رنگ می دهد و نوازش می کند و مردی و زنی را در کنار هم به آغوشی بدل می کند که کودک را مامن و مأوا می شود و خستگی روزهای پر تلاش زندگی را می شوید و دلتنگی را لبخند می کند و فراق را وصال و تو به این معجزه آفرینش می اندیشی که هستی را بر پایه یکی شدن دو تن نهاد .

 


و چه خوب که بازگشته ای و باز هم زیر این آسمان به مردمانی از جنس و ریشه و تاریخ مشترک به زبانی واحد سلام می گویی و شادمانی واقعی در این با هم بودن است و در کنار هم ماندن و با هم تحمل کردن و ساختن و رویای آنکه این وطن دوباره وطن شود . همان رویایی شود که بود . پیشاهنگ دشت شود و در آنجا که آزاد است منرلگاهی بجوید . که این وطن رویائی شود که رویاپروران در رویای خویش اندیشیده‌اند.


 

پی نوشت : عکسهای این پست را پسرم امروز گرفته است .


نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:44 توسط بهار | |


سال 1392 را در فرودگاه تحویل کردیم . دور میز کافه تریا سالن انتظار با همسر و پسرم و سه فنجان قهوه و کیک سیب و موبایل روشن و سیل تبریکات تلفنی که همچون نوارهای نامرئی مرا به عزیزانی در هزارگوشه دنیا وصل می کرد . پسرم فالم را گرفت و برایم سالی در سفر و تکاپو پیش بینی کرد . خندیدم اما انگار تقدیر در همان سالن کوچک چنین رقم زده شد و حالا هر چند ماه یکبار به اجبار کار و مشغله و ... چمدانم مدام پر و خالی می شود بی مجالی برای لحظه ای توقف و درنگ و حوصله ....

یکی از دوستان در کشورهای مجاور شرکتی چند ساله دارد که به مشکلات بسیار دچار شد و از من خواهش کرد سر و سامانی بدهم و هیچ کاری سخت تر از آباد کردن خرابه های گذشته نیست و این هفته های قبل همه به جلسه و حسابرسی و خواندن گزارشات و قراردادها گذشت تا برای چند هزارمین بار در زندگیم بدانم که بر خلاف باور مردمان ایران زمین ، دلیل موفقیت در کسب و کار نه سرمایه و پول کلان که مدیریت فرصتها و استعدادها است و استفاده از مدیران لایق و دوری از طمع و حرص .

چند روزی است بازگشته ام ....

میان هوایی مه آلود و تیره و تار و غبار گرفته و مسموم به آسمانی چشم دوخته ام ....

که مدتها است معجزه را از یاد برده است ....

ترانه ای زیبا از لئونارد کوهن

Waiting For The Miracle

 

عشق من ، در انتظارت بوده ام

روزها و شب ها

بی خبر از گذشت زمان

و اینگونه نیمی از زندگیم در دوری از تو سپری شد

در انتظار برای معجزه ای که در راه بود

می دانم که دوستم داشته ای 

اما به دستان در بندم بنگر 

می دانم که رنج کشیده ای

و غرورت جریحه دار است 

از این که مدتها در کنار پنجره اتاقم به انتظار مانده ای

و من در انتظار معجزه ای بودم

معجزه ای در راه ...

لینک دانلود :

http://s5.picofile.com/file/8110606650/waitingforthemiracle_leonardcohen_.mp3.html

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:21 توسط بهار | |


سالواتوره آدامو (Salvatore Adamo ) خواننده 70 ساله ایتالیایی تباری است که در سال 1943 در سیسیل ایتالیا به دنیا آمد . پدرش معدنچی بود و برای کار به بلژیک مهاجرت کرد و سالواتور کوچک و مادرش را همراه با خود برد . خانواده اش برای او آینده ای بهتر آرزو داشتند و او را به مدرسه کاتولیکی فرستادند . او موسیقی را به عنوان علاقه و حرفه آینده برگزید و علیرغم ناراحتی قلبی و عمل جراحی که انجام داد به آهنگسازی و خوانندگی پرداخت . در سال 1960 با همسرش نیکول ازدواج کرد که ثمره زندگی مشترک آنها سه فرزند است .

 


آدامو در ابتدای کار متاثر از اشعار ویکتور هوگو و زاک پرو بود و ترانه سرایانی همچون ژرژ برسون و کازونته الگوی کارش بودند و اولین بار در رقابتهای برگزار شده توسط رادیو لوکزامبورگ با ترانه  "Si j'osais"  ("If I dared")  برنده مرحله نهایی مسابقات در پاریس در 14 فوریه سال 1960 شد . او با فروش بالای 80 میلیون نسخه از آلبومهایش و 20 میلیون نسخه از ترانه هایش ، یکی از موفقترین خوانندگان جهان است که در اروپا  ، قاره آمریکا ،خاور میانه و ژاپن بسیار مورد علاقه و توجه است .  ترانه "Tombe la neige", ( برف می بارد ) که ترانه متن وبلاگ هم هست یکی از ترانه های بسیار معروف او  است که بارها به زبانهای بلغاری ، ترکی ، ژاپنی ، پرتغالی ، ایتالیایی و چینی اجرا شده است .

 



 

برف می بارد

تو امشب نخواهی آمد

برف می بارد

و قلب من سیاه بر تن کرده است

این صفوف ابریشمین

همه در اشکهایی سپید

و پرنده روی شاخه

مرثیه ای جادوئی سر می دهد

تو امشب نخواهی آمد

و من از ناامیدی خواهم گریست

ولی برف هنوز می بارد

با چرخشی بی احساس                   

برف می بارد

همه چیز از ناامیدی بی رنگ است

با یقینی غم انگیز

سرما و نیستی

این سکوت مرگبار

و تنهایی سپید

تو امشب نخواهی آمد

ناامیدی ام بر من می گرید

اما تو ببار ای برف

با چرخشی بی احساس  

 

پی نوشت :

با سپاس از  ترجمه ترانه در سایت خوب www.salamquebec.com

لینک دانلود

http://s5.picofile.com/file/8106843692/Tombe_La_Neige_Salvatore_Adamo_ADAMO_mp3_wdyzmai.mp3.html

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 16:33 توسط بهار | |


روزهای سرد غبار گرفته دی ماه به سرعت سپری می شوند . پدر و مادر یک هفته ای مهمان ما بودند و وقت گرفته بودم برای معاینات پزشکی سالیانه و فرصتهای کوتاه شبانه به هم صحبتی دلچسبی گذشت . اتاق جلسه دفتر مدام پر و خالی می شود و زیر یغل مراجعین پر از پرونده های کلاهبرداری و حساب سازی و اختلاس است . مردی سرش را روی میز کارم می گذارد و شانه هایش می لرزد و از همه اموالی می گوید که با تلاش چند ساله گرد آورده و بخشی از آن را به نام همسر و تنها دخترش کرده بوده و حالا دامادش از آنها وکالتنامه گرفته و همه را فروخته و فرار کرده به آن طرف مرزها و پزشکی از منشی مطبش می گوید که سالها نزدش بوده و او با دست خودش روانه خانه بختش کرده و برایش جهیزیه فراهم کرده و تازه داماد در اولین فرصت با دوستانش خانه و مطبش را سرقت کرده اند و برقکار ساختمان برایم از سرایدار مجتمعی می گوید که در فاکتورهای خرید دست می برده و از پیمانکاران حق حساب می گرفته و حالا در شمال برای خودش خانه ساخته و پزو 206 گرفته  ....

 

نفسم تنگ می شود . آلودگی و پلشتی خیمه سنگینی بر آسمان این سرزمین پاک زده است . یادش به خیر پدر بزرگ که حتی تا هنگام مرگ هم دغدغه حلال و حرام داشت و مال یتیم و صغیر و عجیب است که زود چه عادت کرده ایم به حرص و ولع سیری ناپذیر و بالا رفتن از روی شانه های هم و له کردن دیگران زیر پا و در این جدال حیوانی با چشمانی دریده و دستهایی بی آزرم به تکه تکه کردن بقایای خود مشغولیم بی آنکه بدانیم دیگر دیرزمانی است که زنده بودن را از یاد برده ایم و در این قبرستان عاطفه و احساس ، سنگ بر قبر خویش می گذاریم بی فاتحه ای برای اموات .

 

 

تلفن زنگ می خورد و صدایی گرم و لطیف مرا در کسری از ثانیه به عقب می برد . دوستی قدیمی از ایام مدرسه و دبیرستان و بعدها دانشگاه که حالا در شهری سرد آن سوی مرزها روزگار می گذراند . تلوزیون روشن است و تصویر چراغانی ها و جشن های شادمانی سال نو مسیحی جلوی چشمم رژه می رود . برایم از خیابانهای آذین بسته برفی می گوید و حزن و دلتنگی عجیبی که هنوز بعد از سالها گریبانش را رها نکرده و علیرغم همه رفاه پیرامون هنوز حال و هوای خیابانهای پایتخت را دارد و روزهای آخر اسفند و بهار دل انگیز وطن و آن همه دردل های دوستانه در کوچه های آفتابگیر محله و یاسهای بنفش یله داده روی دیوار بلند خانه قدیمی همسایه و آن همه لحظه شماری برای رفتن به سینما و صف بلند انتظار و ساندویچ های ژامبون خوشمزه دکه کنار سینما که همه گرسنگی مان را با آن می بلعیدیم و خنده های بلند جوانی و عشق که چه طراوتی داشت در آن روزهای خوب بی دغدغه هفده سالگی .   

 

 

 

پرویز دوایی و نقدها و بهاریه ها و کتابهایش فصل مشترک آشنایی بسیاری از نسل ما بود . قلم سحر آمیز او که با سرعتی عجیب همه دهه های چهل و پنجاه و شصت را به هم گره می زند و دست ادم را می گیرد و به حیاط خانه دوستی و عشق و وفا می برد و البته آن پرده جادوئی که اعجاز آرزوها است .  " پبله برفی تنهایی  " یکی از داستانهای کوتاه کتاب " امشب در سینما ستاره "  او است که بخش کوچکی از آن را برایتان می گذارم شاید دل تنهایی تان تازه شود .

 

 

صبح یکشنبه ای است خاکستری و از صبح زود دارد برف می بارد بر سر این شهر جادوئی و این شهر و برج و بام هایش را برده آن طرف پرده خواب و بنده بلند شده و آمده ام به این قهوه خانه کوچک دنج که فقط منم و یک آقایی که او هم با قلم و کاغذ مشغول است. از پنجره رو به خیابان که آدم نگاه می کند انگار در یک پیله سفیدی نشسته ایم که ته اش پیدا نیست . از این دخترخانم خوشرویی که این جا دارد خدمت می کند خواهش کردم قهوه ای به ما برساند . گفتیم قهوه ای به این غریب قهوه ای برسانید و قهوه را رساند و رادیوی ناپیدای این قهوه خانه قدری فقیرانه و فکسنی با میز و صندلی های کهنه و به همین دلیل دلچسب تر دارد پشت سر هم ترانه های قدیمی پخش می کند بر خلاف رسم روز که همه جا موزیک گارامپ گارامپ برقرار است ،

 

 

دارد آهنگ هایی را پخش می کند که ریشه در جان و جوانی ما دارد و این آهنگ ها دارد آخ مرا در می آورد و نفس ام را به شماره انداخته ، دلم تازه شده و جوان شده ، دلم تنگ شده باز برای جوانی پر حسرت ام و دارم این ور و آن ور دنبال تو می گردم تا بهت بگویم : می شنوی ؟ ، چون می دانم تاریخچه طولانی این آهنگ ها و زندگی مان را در اطراف اش فقط تو هستی که بین همه بنی بشر می شناسی ، که کلید این گنج خانه خواب و خاطره ها فقط نزد تو است و دارم دنبال تو می گردم که رو کنم به تو ، رو کنی به من ، مثل نگاهی که در شروع سرگیجه با هم مبادله کردیم که با این نگاه خاموش همه چیز را به هم گفتیم ....

 

 

حالا دارد ملودی آن ترانه را پخش می کند که ما با آوازش شنیده بودیم و هنوز کلمات اش را در ذهن دارم . این ترانه های خارجی را - یادت هست - آن موقع ها که گرام و ضبط و بساط وافر نبود و یا جزو زندگی ما نبود ، در گذر از جلوی یک صفحه قروشی بالاهای شهر ، توی محله پاکیزه سینمایی می شنیدیم و این رفیق نزدیک ما بهرام ، جوان بسیار نازنین ، علی آقا نادرپور ، که انگار بیشتر از ماها شیفته این ترانه ها بود ، جلوی این مغازه مکث می کرد و شعر این ترانه ها حالا یا توسط علی آقا یا یکی دیگر از دوستان بهرام به دست ما می رسید .

 

 

حالا در این صبح برفی ، در این شهر و روزگار آن قدر دور از آن دوران و دکان صفحه فروشی و آن خیابان و سینماها و فیلم هایش ، این آهنگ بی آواز دست ما را گرفت و در صبح بهاری جاری کرد در کوچه و خیابان هایی که به سینمای نمایش دهنده فیلمی می رسید که درش مردی خطاب به چشمان دخترکی این ترانه را می خواند . از زبان همه ماها در آن سالها و آن فیلم را هم باز در آن صبح تعطیل قرار بود برای جمعی خصوصی قرار بود نشان بدهند که به ما هم بلیت داده بودند .

 

به تو و بهرام و بهرام طبق معمول چند تا بلیت گرفته بود که بدهد به چند تا از دخترخانم های همکلاسی اش در آن رشته زبان فرانسه که یکی شان هم کسی بود که برای بنده در آن ایام هرچه فیلم عاشقانه بود ، هرچه شعر و آهنگ عاشقانه بود به خاطر او ساخته شده بود ( یادت که هست ) و او بود که به عکس های عاشقی ها و آهنگ ها معنی می داد و هرچه بود زیر سر او بود خلاصه و آن روز ایشان هم روی سابقه می دانستم که به دیدن این فیلم خواهد آمد و حالا ببین چه حالی داریم ما !       

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 21:12 توسط بهار | |



نوشتن همیشه برایم حس و حال خاص داشته . نیاز به خلوت دارم و تمرکز و فضای دلخواهم و این روزها در خانه و محل کار آدمها در لباسهای تیره نمناک و خیس و چروک مدام در رفت و آمد بودند و هر کدام بخشی از مشکلات و بیماری و روزمره گی هایشان را روی شانه هایشان حمل می کردند که عطر تند و گس کسالت و بی حوصلگی در هوا می پراکند و من دلتنگ دیدن رنگهای شاد سبز و آبی و نارنجی و گل بهی بودم و عطر کیک بادامی خانگی و فنجانی چای تازه دم و قهقهه های بلند کشدار مردانه که فضا را به لرزه درآورد و آراستگی طنازانه زنانه که چشم را نوازش دهد.


 


دستهای ماهر و مهربان خانم آرایشگر در چشم به هم زدنی همه هفته را از خاطرم پاک می کند و پسرک سبد خرید را از آرد و شکلات و وانیل پر می کند و من چشمم روی کامواهای رنگین قفسه مغازه مجاور قفل می شود . در این هوای سرد  چه چیزی بهتر از شومینه ای کوچک و گرم و برشی معطر از کیک شکلاتی و فنجانی قهوه داغ و انگشتانی که آرامش و بی خیالی رخوتناکی را در گره های بزرگ رنگین به هم می باقند و صدایی محشر و مردانه و گرم و نوازشگر که مثل رودخانه ای از خیال در هوا جاری می شود .       

پیشاپیش یلدایتان طولانی و شادمانه باد .

 



 

ترانه ای زیبا از " لئوناردو کوهن "

If it be your will

 

اگر خواست تو باشد که دیگر سخنی نگویم

و صدایم خاموش باشد همانگونه که پیش از این بود

پس سخنی نخواهم گفت

باید این خاموشی را تاب آورم تا از برای من سخن گفته شود

اگر خواست تو باشد

اگر خواست تو این است که چنین نوایی باشد

من از این ویرانه تو را خواهم خواند

و از این تپه ویران ستایش تو طنین خواهد انداخت

اگر خواست تو باشد که من تورا بخوانم

 

اگر خواست تو باشد ، اگر ممکن است

بگذار رودها طغیان کنند و تپه ها شادمان شوند

 و رحمتت فراگیر شود بر همه قلبهای سوزان در دوزخ

تا نیک شویم و ما را به خود نزدیکتر بدار

و در خود گرفتار نما همه فرزندانت را

دراین خرده روشنای ما ،  همگی آماده مرگ

و این شب را پایانی بخش

اگر خواست تو باشد

اگر خواست تو باشد 

 

لینک ترانه

http://s5.picofile.com/file/8104958976/LeonardCohen_if_it_be_your_wil.mp3.html


نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 21:53 توسط بهار | |

Design By : Mihantheme